گزارش سفرتابستان 91 - قسمت اول

از امروز گزارش ها و یادداشتهای چند نفر از خمرکهنی ها، درباره سفر تابستانی خمر کهن به گرگان،گنبد، خرقان، بسطام و بندرترکمن را به تدریج در وبلاگ قرار می دهیم.

چند نکته:

اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.

دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.

سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

 * * *

گزارش سفرتابستان 91 - روز اول

 

روایت اول؛ آقای تبکم:

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد     /     ابری که در بیابان، بر تشنه‌ای ببارد

سودای عشق پختن، عقلم نمی‌پسندد     /     فرمان عقل بردن، عشقم نمی‌گذارد

بی‌حاصلست یارا، اوقات زندگانی     /     الا دمی که یاری، با همدمی‌ برآرد

ساعت 1:30 ظهر شنبه 28 امرداد سال نودویک از جلوی فروشگاه شهروند واقع در میدان آرژانتین حرکت کردیم و از طریق جاده فیروزکوه ساعت 30/9 شب، به  هتل مجتمع جهانگردی گرگان رسیدیم (ساختمانی در دل جنگل‌های انبوه "ناهارخوران‌" ). قبل از حرکت و تا زمان جمع شدن همه دوستان، برای من که تا به حال این عزیزان را ندیده بودم، اما با بعضی از ایشان مثل آقای پانویس و آقای علیزاده ارتباط اینترنتی داشتم، دیدار حضوری، بسیار جالب و هیجان انگیز بود...  

از ابتدای سفر دوست عزیز‌آقای محسن غلامی به لحاظ سابقه‌ی‌ حضور و آشنائی که با منطقه داشته‌اند به عنوان راهنمای سفر، توضیحات مختصر و مفیدی را در زمان‌های مناسب برای گروه ارائه می‌کردند. در حین سفر و در داخل ماشین، دوستانی که سابقه‌ی آشنائی بیشتری با هم داشتند به دو گروه تقسیم شدند و مسابقه‌ی  ‌پانتومیم اجرا کردند که خیلی جالب و فرح‌بخش بود. و از دوستان تازه وارد هم قول گرفتند که از فردا باید فعالانه در بازی‌ها مشارکت کنند. در حین بازی چیزی که از دید خیلی‌ها مخفی ماند برخورد گنجشکی‌ با میدل‌ باس و پرت شدن جسم بی‌جانش به کنار جاده بود... .

اولین شب حضور در گرگان، بعد از تحویل گرفتن کلید سوئیت‌ها و جابجایی بار و بنه و صرف شام در رستوران هتل، به استراحت و صرف چای با شیرینی و گپی صمیمانه بین دوستان، بر روی تخت‌های چایخانه‌ هتل و در فضای باز با وزش‌ نسیمی فرحبخش  گذشت. و این فرصتی مناسب بود تا دوستان تازه وارد به جمع، با دیگر عزیزان و همراهان بیشتر آشنا شوند. حضور آقای پانویس هم در جمع، اتفاق خوشآیندی‌ بود که برای دوستان قدیم و تازه وارد، مایه خوشحالی و مسرت بود.

 خستگی راه و نیاز به استراحت و کسب انرژی به تدریج جمع دوستان را متفر‌ق کرد تا فردا 9 صبح  برای اعلام حضور در پای ‌میدل باس و حرکت به سمت استان سمنان آماده باشند

در ادامه با حضور خانم امیر‌علائی، آقای دکتر حافظی‌، آقای پانویس و آقا مصطفی و آقای موسوی زادگان، در کنار آقای چیت‌ ساز، آقا رضا میر‌کریمی، آقای شاهین، آقای مجتبی کبودوندی‌ و تبکم‌، ساعتی به غزل خوانی از دیوان غزلیات سعدی توسط دوستان و قرائت غزلی از حافظ  توسط آقا مصطفی گذشت :

  دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم/ سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم‌

 * * *

روایت دوم؛ ش. محمدی:

 ساعت یک و نیم  بعد از ظهر اتوبوس راه افتاد. حضور آقای پانویس خیلی خوشحالم کرد. عده ای را می شناختم و عده ای را برای اولین بار می دیدم که بعد معلوم شد که غریبه نیستند و با ID آنها آشنا هستیم: تبکم عزیز و سان شان صبور .

نکته جالب این بود که، «تبکم»، آقا بود و من فکر می کردم خانم است و «سان شان» پسر بچه ی شیطون و ماجرا جو نبود؛ بلکه خانمی آرام و صبور بود و یادم آمد داستان فیه و مافیه که: خیالات ما را به باغ می برد و... .

سفر آغاز شد در نهایت صمیمیت. دوستان بودند و من بودم و موزیک و جاده و... . روزه داری هم سکوت را درونی تر کرده بود. تصمیم گرفته شد برای رفع خسته گی کمی بازی کنیم و پانتومیم آغاز شد. به دو دسته تقسیم شدیم تا گروه بازنده مسولیت پذیرایی چایی شب  را به گردن بگیرد (که البته بهانه بود و ما بازنده ها هیچ کاری نکردیم ).

ناگفته نماند که انتخاب موضوعات پانتومیم "مقامات مسئول در بازی"(اقای میر کریمی –و خانم میر علایی و ...) را به اعتراض وا میداشت و باعث خنده و رفاقت بیشتر میشد. و همین شد که شادی ما بعد مکان را دزدید و اذان داده شد و در ماشین افطار کردیم.

به گرگان که رسیدیم، در جنوب گرگان در منطقه ناهار خوران، کلبه های هتل جهانگردی منتظرمان بودند. گروه گروه در آن اسکان گرفتیم و برای شام گرد هم آمدیم و چون شب خسته بودیم بدون نشست خوابیدیم

[ معلوم است که خانم محمدی جزو آن گروهی بودند که زودتر رفتند خوابیدند وخبر ندارند که بعد از چایی دورهمی و متفرق شدن اکثر دوستانف گروهی کوجک ماندند و ساعتی را به شعرخواندن و گفتگو گذراندند]

 * * *

 روایت سوم؛ مصطفی علیزاده:

روز اول، تشنگی روزه داری کار را بر آنهایی که روزه دار بودند و مسئولیتی هم در سفر داشتند، سخت کرده بود. باید مدام حرف می زدیم و فعالیت می داشتیم. ساعت 5 بود که بازی پانتومیم را راه انداختیم. هم به این منظور که دوستان جدید و قدیم سریعتر با هم جور شوند و هم اینکه این دوسه ساعت باقیمانده تا اذان را به بی خبری بگذرانیم.

از «در ضدسرقت» گرفته تا «مغزی شیرآب آشپزخانه» و «روغن هسته انگور»، همه را اجرا کردیم. راستی چه کسی می داند که «هود» عصا داشته یا نه!؟

شب اول، خسته بودیم و دلمان نمی آمد که بخوابیم. توی کافه روباز هتل روی تختی نشستیم و چون تخت برای 30 نفر جا نداشت، تکه فرشهایی را هم جلوی آن انداختیم و نشستیم دور هم تا گپی بزنیم. گفتند روی زمین نشینید کلاس هتل پایین می آید. بعد گفتند روی زمین دور هم نشینید چون دیگران حساس می شوند. و بعد باز هم براین اینکه دور هم ننشینیم، دلیل آوردند. و مجبور شدیم برای اینکه نیم ساعت دور هم بشینیم و چای بخوریم و گپی بزنیم، نیم ساعتی هم با آبدارچی و کافه چی و پذیرش و مدیریت هتل مذاکره کنیم.

گپی زدیم و چای نوشیدیم و بعد دوستان که خسته بودند، رفتند برای استراحت. و ما چندنفری مانیدم تا بیشتر از هوای خنک شبانه و سکوت آن لذت ببریم. ولی اصلاً سکوت نکردیم! غزل خواندیم  و لذت بردیم.

 

روایت چهارم؛ فائزه شکیبا: (این روایت، تازه به دستمان رسیده است)

اندک اندک جمع مستان می رسند...

حرکتمان ساعت 1 بود. با اتوبوس ولوی زرد رنگی که نبش میدان آرژانتین ایستاده بود و همسفران یکی یکی میامدند. با چهرهایی خندان و ناآشنا.مسافران کم کم مستقر شدند و با استارت سفر، کولر گرمای ظهر رمضان را پس زد. حرکت از جاده فیروزکوه بود و نماز را حوالی عصر در مسجدی خواندیم کنار جاده. مسجدی سبز و ساکت در کنار گورستانی روستایی. تا غروب آفتاب، که خیال آمدن نداشت، عده ای از همسفرها پانتومیم اجرا کردند، عده ای تشویق کردند، موسیقی ماشین برای خودش می خواند و عده ای هم چرت میزدند.

افطارمان را از روی ساعت باز کردیم وغلظت ارغوانی آسمان،چون معلوم نبود رادیو روی کدام موج است و اذان کدام شهر را می شنویم. اتوبوس در دل جاده می رفت و افطاریمان، لیوانهای کاغذی پر از چای آقای علیزاده بود و جعبه های شیرینی دوستان و قبول باشه های مهربان جمع. بعد از ساعتی حرکت عاقبت رسیدیم به شهر نهارخوران گرگان. محل استقرارمان هتل جهانگردی شهر نهارخوران گرگان بود. بعد از پخش کلید و بردن ساکها و خوردن شام، اولین نشست خمر کهنی ها آغاز شد.

نشستیم روی حصیرهایی که کنار هم پهن کرده بودیم و از نزدیک چهره خمرکهنی ها را دیدم. بیشتر جمع از همدرسهای 5 شنبه های خمر کهن بودند یا از دوستان اینترنتی جمع مثل آقای تبکم مهربان و همسرش و خانم سان شاین آرام، یا هیچکدام اینها نبودند و از دوستانِ دوستان بودند مثل من. اما غریبگی در جمع نبود. از اولین نشست و اولین چای ، حس مشترک آدمها و زبان مشترکشان یعنی شعرو مثنوی، جای خودش را باز کرده بود. حتی زودتر از جمع، روی حصیرها نشسته بود و چایش را می نوشید و تماشایمان می کرد.

 

 ادامه دارد

/ 13 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ش-محمدی

راستی این که دو نظر است چرا نوشته چهار نظر دو نظر دیگر را چه کردید؟

با سلام خدمت همه دوستان بله خانم محمدی حدس و گمان در مورد دوستانی که آنها را ندیده ایم و تنها نوشته های آنها را خوانده ایم مثل داستان ملامسه فیل در تاریکی میشود.....چه خوب بود با حقیقت هم میشد همینطور قرار سفر گذاشت و او را دید و با او آشنا شد! از خانم شکیبا هم تشکر دارم و از گزارش زیبای ایشان هم برخوردار شدم.... ممنون

ش- محمدی

نمی دانم کیستی ولی ای کاش می شد . در ضمن از اقای تبکم عذر خواهی میکنم چرا که من واقعیتی را که در ذهنم بود نوشتم و امیدوارم از من دلخور نشده باشند که میدانم مرا خواهند بخشید در ضمن آقای علیزاده از این که نتوانستم در شب اول در بزمتان باشم ناراحت شدم چرا به من نگفتید که من هم باشم در ضمن از همه دوستان ممنونم

قطره

دل ام گفتد بگم که : مثل اتاقی که دراون چند نفر نشستند و هر کدوم از یک زاویه دارند یک گلدان پر از گل رو نقاشی می کنند ..... هر کدوم از زاویه خود .... ولی این باعث نمی شه که در آثار اونها تغییری در ماهیت گلدان و گلها بوجود بیاد و همه شون یک حقیقت رو به تصویر می کشند .... و در این گزارشات حقیقت صفا و صمیمیت به تصویر کشیده شده و این که در این سفر تکه هایی از پازل صمیمیت و سادگی و حضور در کنار هم چیده شده اند ..... [گل] [لبخند]

tabkom

سلام خانم محمدی...بابا کسی نبود که، خودم بودم، تبکم.... یادم رفته بود آی دی خودم را در جای مخصوص وارد کنم..... برای من هم برداشت شما جالب بود دوست عزیز و گرامی....شما با " فیه ما فیه " مقایسه کردید من هم با داستان " فیل در تاریکی".....و به هیچ وجه هم دلخور نشدم...... همواره شاد و خوش باشید

مصطفی

خانم محمدی عزیزقرار نبود مجلسی و بزمی باشه و نبود. من و دوسه نفر ماندیم و بعد برخی از دوستان دیگر هم به ما ملحق شدند و شدیم یه جمع کوچک چندنفره. به خدا!

مصطفی

قطره عزیز جای شما خالی بود و یادتان کردیم[گل]

مصطفی

خانم سان شان مهربان آشنایی با شما و همراهی تان برای ما نعمت بزرگی بود و در آرزوی دیداری دوباره هستیم [گل]

محسن

[گل]..... سلام به همه دوستان بهتر از جانم..... [قلب]...........[گل]............[قلب]................[گل]......[هورا] دوران خوش آن بود که با دوست بسر شد ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.... باز هم سفرقشنگی پیش اومد تا خانواده خوب و صمیمی خمر کهن چند روزی با هم در جنگلهای رنگین کمان و سحر انگیز گلستان در کنار هم باشند و لذتی ذایدالوصف از " با هم و در کنار هم " بودن رو به روح و جان خود و همراهان تزریق کنند. .... گزارشهای زیبا و کاملی رو از دوستان دیدم که بسیار خوشحال شدم و خصوصا صحبت شادی و صمیمیت و آشناییهای قشنگ ..سفری ساخت عالی .... دست مریزاد به همه دوستان که بی تکبر برای این سفر زحمت کشیدند ... .............. ارادت : محسن

امیر

سلام به همگی...سفر خوبی بود خیلی خوش گذشت اگرچه زیاد پیش دوستان نبودم جسمم رفته بود اماروحم تااخر سفربارفقابود .ممنونم ازاقا مصطفی اقا شاهین واقای تبکم.........و همه. واقا مجتبی راننده صبورودوست داشتنی که ازش یادی نکردیم و الحق اگه نبود خیلی ازبرنامه ها اجرا نمیشد.......[خوشمزه][خوشمزه] گفتم برنامه راستی اقا مصطفی برنامه چیه؟؟؟؟؟؟[خنده]