گزارش روز چهارم -سفر تابستانی خمر کهن

عکس از بهزاد موسوی زادگان
 
امروز آخرین روز اقامت ما در اصفهان خواهد بود . طبق معمول بعد از صرف صبحانه برنامه باید شروع شود اما قدری دیرتر از هر روز . حوالی ساعت ١٠:١۵ صبح گروه با تعدادی غایب ، که بعضی ها بدلیل استراحت و بعضی دیگر برای انجام کارهای خاص با گروه همراه نبودند ، ساعت ١١ به کاخ چهلستون رسیدیم .
 دکتر حافظی که از اطلاعات تاریخی خوبی برخوردار بود از آخرین شاه صفوی که همان شاه سلطان حسین بود حکایتی تعریف کرد . درون کاخ را نقاشی های دیواری زیبایی پوشانده بود که هرکدام مربوط به وقایعی از تاریخ بود مانند جنگ چالدران بین شاه اسماعیل و عثمانی ها که بدلیل عدم مجوز استفاده از صلاح گرم توسط شاه اسماعیل منجر به شکست ایرانی ها شده بود . تابلوهای دیگر مربوط به حمله نادر شاه به هند و جنگ او با شاه گورگانی بود . به همین قدر اشاره از کاخ بسنده میکنم .
ساعت ١٢:٣٠ شده بود و گروه چندان تمایلی به صرف ناهار نداشت به همین دلیل برای تحویل اتاقها به هتل برگشته و پس از جمع کردن چمدانها و تحویل اتاقها ساعت ١:٣٠ به سمت میدان نقش جهان رفتیم . ناهار را در یک رستوران سنتی واقع در بازار سرپوشیده میدان نقش جهان  خوردیم و ساعت ٣ بعد از ظهر به سوی مسجد امام رفتیم
بازار سرپوشیده را دیدیم و بعضی دوستان خرید کردند
به عالی قاپو رفتیم ، کاخ شاه اسماعیل صفوی ، انجائیکه سلطان از بالا بازی چوگان را نظاره میکرد. به طبقه ششم کاخ رفتیم که اتاق موسیقی بود و برای اینکه صدا به طبقات پائین منتقل نشود به زیباىى ، گچبریهایی انجام داده بودند تا کار اکوستیک وجذب صدا را انجام دهد .
 
پانویس عزیز به یاد مولانا ما را به بازار مسگرها برد
از میدان نقش جهان بسمت هتل عباسی رفتیم . چای و قهوه و نوشیدنی و ان محیط به غایت دلپذیر ، قدری از ان انرژی جسمانی مستهلک شده را به انها باز گرداند 
ماشین گروه بدلیل محدودیت های ورود به مرکز شهر در فاصله ای از هتل عباسی بود و گروه در دسته های ۴ و ۵ نفره و با تاکسی به محل منتقل شدند و تنها کسی که مجبور شد این مسیر را پیاده طی کند کسی نبود جز آقا مصطفی که الحق و الانصاف بسیار زحمت میکشیدند
ساعت ٩ اصفهان را به مقصد نائین ترک کردیم و ساعت ١١:٣٠ دقیقه به میهمانسرای سنتی و زیبای نائین رسیدیم و بلافاصله به برای صرف شام به رستوران رفتیم 
 
ساعت ١ صبح گروه در اتاقهای خود مستقر شده و همگی به حیاط امده برای برگزاری جلسه بحث و گفتگو فضا را اماده کردند. واقعا بنظر نمیامد که خسته شده باشند و با میل و اشتیاق و بدون هر گونه اجباری ، خواهان برگزاری جلسه بودند. چراغهای خاموش حیاط روشن شدند و تخت هایی در کنار هم قرار گرفتند و زیراندازهایی بر روی آنها پهن شد . خانم دکتر امیر اعلایی خربزه ایی را قاچ کرده و پذیرایی کرده ، ناگفته نماند که زحمت وهماهنگی تعیین مکان استقرار گروه بر عهده ایشان بود و چه هنرمندانه اینکار صورت گرفته بود
جلسه با غزلی از حافظ و صدای گرم خانم محمدی آغاز شد
سپس دو غزلی زیبا از سعدی توسط خانم امیر اعلایی خوانده شد و با این مقدمه سازی های شیرین به سفارش پانویس عزیز شعر عقاب دکتر پرویز ناتل خانلری خوانده شد 
داستان عقابی که زمان مرگش فرا رسیده ، و هم صحبت زاغی میگردد میپرسد که علت طول عمر تو چیست؟
زاغ میگوید من مثل تو زیاد بالا پرواز نمیکنم و غذای من هم مثل تو تازه و گرم نیست ، من مردار میخورم و عقاب را دعوت به سفره خود کرد. عقاب پس از اینکه دید قبلا چه جایگاهی داشته و غذایش چه بوده و حالا برای رسیدن به عمر دراز چه جایگاهی اختیار کرده ، ترک ان سفره کرد و به زاغ گفت : 
گفت : کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این میهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد
 
جناب پانویس بعد از داستان از حضار نظرشان را راجع به پدیده مرگ پرسید
و سپس به درس هایی که در داستان بود اشاره کرد : 
پدیده مرگ
پرواز به اوج و نگاه از بالا
مردار خواری در مقابل تازه خواری
و در پایان این بیت از مثنوی را خواند تا راجع به ان بیشتر فکر شود:
این دراز و کوتهی مر جسم راست      چه دراز و کوته انجا که خداست
 
 
بهزاد موسوی زادگان
 
 
/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قطره

حظ کردم ..... انرژی گرفتمممممممممممممممممممممممممممم [لبخند]

مصطفی

مرسی بهزاد عزیز بابت گزارش و عکسهایت....[گل] یاد آن روز و آن شب زنده شد شب سرد نایین و خربزه شیرین و بحث ظاهرا شیرین تر مرگ که من قسمت عمده اش را به علت خستگی زیاد و خواب از دست دادم

پانویس

آقا بهزاد، بقول همشهری‌هایتان "نه خسته" از بابت گزارش. من هم یکی دو خاطره از این روز بگویم: چهل ستون نصیب من و آقا مصطفی نشد. با نبیل و دوستش رفته بودیم برای کاری و تا ظهر که در رستوران "باستانی" نقش جهان به دوستان پیوستیم، مشغول بودیم. آن روز آقا مصطفی را خیلی زحمت دادم. ناهار بسیار دل‌چسب و نیز شکم‌چسب بود! اولی بخاطر دور هم بودن و بخصوص دیدن دوستی نزدیک و دور(!)، و دومی بخاطر دیزی پرملاط. (قابل توجه آقا مصطفی که "ما استرالیایی‌ها" را هم به خوی خود ایرانی‌اش درآورده!) در عالی‌قاپو دیدار دوباره‌مان با آقای عبدلی عزیز که ما را روز قبلش هر جا بودیم تعقیب می‌کرد و بیرون می‌کرد، از کرامات اخص این سفر بود. البته این موضوع باعث فتح باب آشنایی‌مان با ایشان شد و دوستی‌ئی.

پانویس

وقتی در میدان نقش جهان آقا مصطفی پافشاری بر تسریع در ترک میدان می‌کردند و بنده التماس به رحم بر جوانی و ناکامی ناشی از ندیدن بازار مسگرها، عکس‌العمل آنی و شورانگیز آقای حافظی دیدنی و بیاد‌ماندنی بود! بحث آزاد "مرگ" در شب نایین بحث جذاب و جالبی بود. بخصوص که دوستان اکثراً دیدگاههای شخصی‌شان را دراینباره گفتند و همه هم بلااستثناء نظر دادند، بجز یاس که فقط حواسش پیش خربزه‌ها بود! چرا که: مرگ کاین جمله از او در وحشتند می‌کنند این قوم بر وی ریشخند!

امین

سلام بهزاد عزیز، ممنون از بابت گزارش وعکسها. با فامیل محترمت شاد و صحتمند باشید [گل]

سوگند

با سلام آقای موسوی زادگان ممنون و خسته نباشید از نوشتن گزارش خوبتان و همچنین عکس ها. اون روز من و همسرتان هم از بازار مسگرها، هر کدام یک قابلمه مسی زیبا خریدیم :) ، سلام من را حتما به همسرتان برسانید.

شادی

ممنون بابت گزارش بسیار عالیتون و همینطور خاطرات جالبی که گفته شد باز هم غصه بر ما چیره گشت[ناراحت]

مصطفی

آقای پانویس عزیز، پیشنهاد فالوده با علم به اینکه دقایقی دیگر قراره دیزی بخوریم، از من ایرانی بود یا شمای استرالیایی!؟ من که توی رژیم بودم تا قبل از این سفر!![چشمک]

پانویس

یک پیاله فالوده کجا و یک پرس دیزی کجا! "ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا"!

قطره

هی منتظر شدم که الان آقای علیزاده سفارش املت کره ای می دهند ... ولی خبری نشد .... نگو دیزی های پرملاط ، محبوبیتی رو بدست آورده بودند که حتی استرالیا یی ها هم ، به یاد املت کره ای نیفتادند !!!!!! لبحنددددددددددددددددددددد...... [لبخند]