یاداشتهایی از سفر به قونیه-٣

 روایت های سه گانه از بازدید از مقبره مولانا جلال الدین محمد

 روایت سوم: قونیه، آرامگاه مولانا

مصطفی علیزاده


همسفران در خوابند که خانم امیرعلایی می گوید در آستانه شهر قونیه هستیم و ما بیدارباش می دهیم. قونیه بافت سنتی دارد. در همان نگاه اول، شهری ساده به نظر می رسد سادگی اش به دل می نشیند. از خیابانهای آن می گذریم و به مقبره می رسیم. بلیط تهیه می کنیم و وارد حیاط می شویم. به سه گروه تقسیم می شویم. از حیاط که می گذریم توضیحاتی به همراهان می دهم. به آستانه بارگاه می رسیم. بر بالای ورودی حرم مولانا به خط نستعلیق نوشته اند: 
 

«یا حضرت مولانا»

از دور که به این تابلو می نگریم و عکس می اندازیم، از هر زاویه ای که باشد، درخشش و برقی در این نوشته می بینم.نمی دانم و نپرسیدم؛ اما شاید خط را با آب طلا نوشته باشند. دفعه بعد خواهم پرسید(چه اهمیتی دارد حالا!!؟)!
 

بر سر در  ورودی مقبره نوشته اند: 
 

کعبه العشاق باشد این مقام

هرکه ناقص آمد اینجا، شد تمام

کیسه ای که به شکل جوراب است روی کفشمان می پوشیم تا دیگر نیازی به در آوردن کفشها و کفشداری نباشد.تعداد زیادی توریست اروپایی همزمان با ما وارد می شوند. قدم به درون خانه می گذاریم؛ چیزی در دلم فرو می ریزد.تمام شوق تمام ناشدنی ام در این سفر، برای رسیدن به این لحظه بوده است.

 قبل از مزار مولانا جلال الدین، سنگ قبرهای خاندان چلبی ها است و از همه مهمتر، حسام الدین چلبی؛ یار و مرید و مراد مولانا که سرایش و جمع آوری مثنوی –این قرآن پارسی –را مدیون همت اوییم.روی سنگ قبرها، نمادی به چشم می خورد که از نمادهای فرقه مولویه است: دستاری که دور کلاهی پیچیده شده است.

 به مقبره مولانا می رسیم. سنگ قبر بزرگی است که روی آن را با پارچه ای پوشانده اند. کلاهی که روی سنگ قبر اوست از همه کلاهها بلندتر است. اساساً طول کلاه های روی هر قبر متناسب با جایگاه آن فرد در این سلسله است. کلاه مولانا بلندترین و کلاه های سلطان ولد و حسام الدین و ... هم بعد از او و به همین ترتیب.

 

 

 برایش می خواهم فاتحه ای بخوانم، اما نمی توانم. نوای سوزناک نی که بی وقفه نواخته می شود، روح انگیزست. در دلم شوری موج می زند و بر زبانم مسلط نیستم؛ نمی دانم چرا! یادم نیست که در تلاش دوم یا سومی که داشتم فاتحه را تا پایان خواندم یا نه.

مقبره فرزند ارشد و خلف مولانا، سلطان ولد، و پدرش، سلطان العلما، در مجاورت قبر اوست. و پس از آن، سنگ قبر صلاح الدین زرکوب قونوی است. به اخلاصش و شیدایی اش فکر می کنم و داستان بازار زرکوبان را برای همراهانم تعریف می کنم.

در سرتاسر مقبره و موزه مجاورش، از سقف شمعدان های بلورین آویزان کرده اند که شمعی در آنها نیست اما گفته می شود که در مراسم ها و مناسبتها با روشن کردن شمعهایی درون آنها، فضای درون مقبره را رنگ و حال دیگر می دهند.

در موزه مجاور مقبره، مثنوی خطی گذاشته اند. خرقه ای و ظروف قدیمی و  سازهای موسیقی و گلیم هایی را نیز به نمایش گذاشته اند. در سالن بعدی هم، چند نسخه خطی از قرآن، دیوان کبیر  و خمسه نظامی و ... گذاشته اند. جالب است.

کمی زودتر از سایرین به همراه خانم امیرعلایی می رویم برای هماهنگ کردن رستوران. پس فرصت نمی کنم از آشپزخانه و موزه مجاور بازدید کنم. خانم امیرعلایی رستورانی مشرف به مقبره را که قبلاً تجربه کرده، پیشنهاد می دهد. جای بسیار خوبی است. پس ناهار را در رستورانی مشرف به آرامگاه و گنبدالخضرا می خوریم.

 

تا ناهار برسد سر میزها، دکتر بنانی با یوگای خنده اش سالن را تسخیر می کند.

 با حسین، بیرون از سالن رستوران و در فضای بازش نشسته ایم؛ ظرفیت سالن پر شده است. گنبد الخضرا دست راست من است؛ مرا به سوی خود می خواند. بعد از ناهار که گروه برای خرید می روند، فرصتی دست خواهد داد تا دوباره به مقبره بروم. و می روم.

پس از ناهار نوبت خرید و گشتی کوتاه در خیابانهای حوالی مقبره است. مجسمه های سماع خریده می شود. و سپس عکسهای دسته جمعی انداخته می شود. و سرانجام اتوبوس می آید تا سوار شویم و قونیه را ترک کنیم.قونیه را ترک می کنیم؛ سرشار از انرژی و شادمانی.

/ 8 نظر / 21 بازدید
محمد

مصطفی جان قلم روان و دلنشینی داری. حقیقتش برای من خوندن فاتحه بر مزار این بزرگان یه کم سخته. درست نمیدونم علتشو ولی نمیتونم بین خودم و کلام فاتحه و مقصود ارتباط برقرار کنم و اگه بخونم اونو یه کار تصنعی می بینم. شاید یه علتش به نوع تصور من از کسی مثل مولوی برگرده. مولوی در نظر من انقد بزرگه ( نه اینکه بزرگیش رو درک کرده باشم نه بلکه بیشتر به معنی مبهم اون) که نمیتونم براش فاتحه بخونم کمااینکه بر خاک حضرت رسول هم اینکارو نکردم . این احساسات منه ولی با عقل خودمم جور در نمیاد. حقیقتش یه کمی گیج میزنم . ببخشید

حسین

یادم آمد. کباب خوبی خوردیم[لبخند]

مهدي

محمد عزيز متأسفانه توفيق ديدار با شما را نداشتم ولي تصور مي‌کنم دل‌هايمان خيلي به‌ هم نزديک است چراکه همين احساس شما را بنده نيز در مواجهه با آرامگاه اين بزرگان دارم. حس مي‌کنم سکوت، تفکر و تأمل در شخصيت و انديشه‌هاي والاي اين بزرگواران، بهترين شيوه حضور در محضر آنان است.

قطره

ممنون . دل نشین بود برام سفر نامه تون در این قسمت سفر برام جالب بود نکاتی ، از جمله اندازه ی کلاهها که برام یاد آوری می کرد هر چقدر هم بشه از هویت فکری دور باشه کسی ، باز هم ارزش گذاری بر اساس مقایسه خودبخود صورت می گیره .... هر چند این ارزش گذاری به خاطر وسعت درک و حس حضور بزرگان باشه ولی در قالب ارزشها جای می دن اونو ... اینکه کلاه مولوی باید کمی بلند تر از بقیه باشه ... برام جالب بود ... یا مثلا خودمون هم داریم که مقبره ی امام رضا رو مثلا باید از طلا درست کنیم ... و قبر یک آدم دیگه رو با سنگ معمولی ... [لبخند] [گل][گل]

قطره

آقای علیزاده خوندن یک سفرنامه از قول چند نفر برام خیلی مفید بود ... هر سه همدیگه رو نکمیل می کردند ..از نظر دقت در وقایع..از نظر حس ظریف زنانه و تفاوتش با حس آقایان ....از نظر نکاتی که برای نویسنده در درجه اول اهمیت قرار گرفته .... و ...و ...و و بالاخره درپایان : اونقدر " حلوا حلوا " کردید که دهان ما هم شیرین شد ...[لبخند] [رویا][گل]

مصطفی علیزاده

قطره عزیز موارد بسیار دیگری هم بود که سادگی را از آرامگاه مولانای ما برده بود. فقط کلاه ها نبود. به نظرم آنها که بعد از مولانا در دام فرقه و فرقه بازی(آن هم به اسم بزرگ مولانا)افتاده اند خیلی راحت هویت ساخته اند و از سادگی دور شده اند ضمنا خیلی خیلی خوشحالم که کام شما هم شیرین شد[گل]

مصطفی علیزاده

مهدی جان[گل] محمدجان- نظر لطفته. و ضمنا درک می کنم آنچه گفته ای را[گل]