داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را می كشت از بهر تعصب

در ادامه برنامه «مثنوي خواني» گروه، به داستان «آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مي كشت از بهر تعصب» از دفتر اول رسيديم كه بنده قسمت اول اين داستان(نسبتاً طولاني) را در جلسه سيزدهم گروه (5خرداد) خواندم و روي آن توضيحاتي ارائه شد.

خلاصه ای از داستان:
پادشاهي جهود(يهودي) بوده كه نسبت به پيروان دين عيسي، بسيار ستمگرانه و كينه توزانه رفتار مي كرده و آنها را به شدت تحت تنگنا و آزار قرار داده بود. وي حضرت موسي (ع) و عيسي(ع) را مخالف هم مي پنداشت و لذا با اين نيت كه مي خواست از دين موسي حمايت كند(به خيال خودش البته!) در صدد براندازی آيين عيسويان بود.

او وزيري بسيار فريبكار و حيله گر داشت كه به تعبير مولانا، با تدبيرش بر آب گره مي بست.وزير اعتقاد داشت كه دين و عقيده مردم با زور و تحت فشار قرار دادن آنها نه تنها از بين نمي رود، بلكه استوار تر مي گردد. بنابراين نيرنگي ساخت و تدبيرش را با شاه در ميان نهاد و او را متقاعد كرد كه با وي چنان رفتار كند كه گويي وزير به آيين عيسويان گرويده و مورد غضب شاه واقع شده است. و از شاه خواست تا گوش و دست و بيني اش را  بريده و پاي چوبه دار برده شود و البته شفاعتگري هم به شفاعتش در آيد و جانش را نجات دهد، و خواست كه اين كار در ملا عام انجام شود تا مردم  اين ادعا را باور كنند.
و شاه نيز چنين عمل كرد و طبق پيشنهاد وزير با وي چنان كرد كه گفته شد و سپس وي را به ميان عيسويان تبعيد كرد.
اين چنين تدبير وزير كارگر شده و وي نزد عيسويان محبوبيت فراوان يافت و مورد اعتماد واقع گرديد. وي خود را به عنوان يك راهنما و مرشد و عالم دين عيسي شناساند و شروع به ترويج تعاليم خود كرد و...(تا اينجاي داستان كه در جلسه خوانده شد را داشته باشيد فعلا؛ بقيه اش باشه براي فرصتي ديگر!)

***

بود شاهى در جهودان ظلم ساز               دشمن عيسى و نصرانى گداز
عهد عيسى بود و نوبت آن او                    جان موسى او  و موسى جان او
شاه احول۱ كرد در راه خدا                          آن دو دمسازِ خدايى را جدا
گفت استاد احولى را كاندر آ                      رو برون آر از وثاق آن شيشه را۲
گفت احول: زان دو شيشه من كدام             پيش تو آرم، بكن شرحِ تمام‏
گفت استاد: آن دو شيشه نيست، رو           احولى بگذار و افزون بين مشو
گفت: اى استا، مرا طعنه مزن                    گفت استا: زان دو، يك را در شكن‏
شيشه يك بود و به چشمش دو نمود            چون شكست او شيشه را ديگر نبود
چون يكى بشكست، هر دو شد ز چشم        مرد، احول گردد از مَيلان۳ و خشم‏
خشم و شهوت مرد را احول كند                   ز استقامت روح را مبدل كند
چون غرض آمد هنر پوشيده شد                   صد حجاب از دل به سوى ديده شد
چون دهد قاضى به دل رشوت قرار۴               كى شناسد ظالم از مظلوم زار
شاه از حقد۵ جهودانه چنان                          گشت احول، كالامان يا رب امان‏
صد هزاران مومن مظلوم كشت                     كه پناهم دين موسى را و پشت‏
 
آموختن وزير مكر پادشاه را

او وزيرى داشت گبر و عشوه‏ده                   كاو بر آب از مكر بر بستى گره‏۶
گفت: ترسايان پناهِ جان كنند                      دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست       دين ندارد بوى، مشك و عود نيست‏
سرّ پنهان است اندر صد غلاف                     ظاهرش با تست و باطن بر خلاف‏
شاه گفتش پس بگو تدبير چيست                چاره‏ى آن مكر و آن تزوير چيست‏
تا نماند در جهان نصرانيى                            نى هويدا دين و نى پنهانيى‏
گفت:اى شه، گوش و دستم را ببر                بينى‏ام بشكاف و لب، در حكم مر۷
بعد از آن در زير دار آور مرا                            تا بخواهد يك شفاعت‏گر مرا
بر منادى گاه كن اين كار تو                           بر سر راهى كه باشد چار سو
آن گهم از خود بران تا شهر دور                     تا در اندازم در ايشان شر و شور
پس بگويم من به سر نصرانى‏ام                     اى خداى راز دان مى‏دانى‏ام‏
 
شاه واقف گشت از ايمان من                       وز تعصب كرد قصد جان من‏
خواستم تا دين ز شه پنهان كنم                    آن كه دين اوست ظاهر آن كنم‏
شاه بويى برد از اسرار من                            متهم شد پيش شه گفتار من‏
گفت:گفتِ تو چو در نان سوزن است               از دل من تا دل تو روزن است‏
من از آن روزن بديدم حال تو                          حال تو ديدم، ننوشم قال تو
گر نبودى جان عيسى چاره‏ام                        او جهودانه بكردى پاره‏ام‏
بهر عيسى جان سپارم، سر دهم                   صد هزاران منتش بر خود نهم‏
جان دريغم نيست از عيسى و ليك                  واقفم بر علم دينش، نيك نيك ۸‏
حيف مى‏آمد مرا كان دين پاك                         در ميان جاهلان گردد هلاك‏
شكر ايزد را و عيسى را كه ما                        گشته‏ايم آن كيشِ حق را رهنما
از جهود و از جهودى رسته‏ام                          تا به زنارى ميان را بسته‏ام‏
دور، دورِ عيسى است اى مردمان                   بشنويد اسرار كيش او به جان‏
كرد با وى شاه، آن كارى كه گفت                    خلق حيران مانده ز ان مكر نهفت‏
راند او را جانب نصرانيان                                  كرد در دعوت شروع او بعد از آن‏

***

توضيحات:

۱) احوَل= كژبين، دوبين – مولانا از آنرو شاه را به اين صفت، موصوف كرده كه شاه دچار كژبيني و دوبيني باطني بوده و اين دو رسول الهي را كه به واقع از يك نور هستند(متحد جانهاي شيران خداست)، «دو تا» و متضاد با هم مي پنداشته است. خداوند در قرآن مي فرمايد: «بگوييد: ما به خدا و به آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده است و همچنين به آنچه به موسي و عيسي و پيامبران ديگر  از خدايشان داده شده است، ايمان آورديم ، ما ميان آنها تفاوتي نمي گذاريم و اسلامِ ما براي خداست.» يعني هيچ فرقي بين پيامبران الهي نيست.(لا نفرق بين احدٍ من رسله)

۲) درباره تمثيل آمده در اين داستان(شاگرد لوچ و استاد) كه بسيار پرمعنا و دربرگيرنده نكات ارزشمنديست، در فرصتي ديگر صحبت خواهد شد.

۳) مُيلان= در اينجا يعني: دنبال هوي و هوس رفتن
۴) رشوت به دل قرار دادن= طمع رشوه داشتن
۵) حِقد= كينه
۶) گره بر آب بستن: كنايه از كار محال انجام دادن
۷) حكمِ مر= كنايه از حكم قاطع
۸) مفهوم اين ۲ بيت اينست كه: وزير مي گويد:« البته فدا كردن جان در راه عيسي و دين او را براي خودم منتي مي دانم اما حيفم آمد كه جانم را از دست بدهم زيرا كه بر اسرار دين عيسي به خوبي واقفم.»

---------------------------------

مولانا علت اساسي انحراف از واقعيت ها را ميل و رغبت و خواستن و خشم و شهوت مي داند كه اگر از كنترل انسان و از طريق اعتدال خارج شود، سبب مي شود تا واقعيت ها از ديدمان پوشيده مانده و دچار دوبيني و كژبيني باطني شويم.

علاقه و حب و نيز بغض و عداوت در نگرش ما تاثير مي گذارد و باعث مي شود تا آنچه را كه هست، نبينيم و چشم بر واقعيت ها بسته بماند. يعني بينش ما دچار افراط و تفريط مي شود.

نوشته شده توسط: مصطفی عليزاده

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است

/ 9 نظر / 99 بازدید
رضا

مثنوی سرشار از نکات عمیق اخلاقی و معنوی است. و واقعا قرآن عجم است. بسيار عالی بود- ممنون

ميترا

لگه اين شرح و تفسير مثنوی رو ادامه بدبن خيلی خوب می شه!مرسی

م.ا

سلام چطور ميتونم برای شما مقاله بفرستم. از مثنوی دان ها نيستم.. از مثنوی خان ها چرا..لطافا راهنمايی کنيد. فکر کنم هيچی برای بازگو کردن داشته باشم . با احترام.

مصطفی

خانم ملينا خوشحال می شيم اگه نوشته های از شما رو هم در بلاگ داشته باشيم. شما می توانين مقاله خود رو به ميل من بفرستين و من در بلاگ و گروه پست مي كنم. ممنون

هاله

سلام وبلاگ خوب و مفيدی دارين ادامش بدين خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر دوست دارم بيشتر در مورد گروهتون و اهدافش بدونم

Panevis

اين کار که دوستان عضو بيايند و محصول ارائهء مطلبشان در نشست‌هاي گروه را بصورت چکيده و خلاصه مانند اين چکيده که آقاي عليزاده تهيه کرده‌اند، در وبلاگ گروه نيز منتشر کنند، کاري بسيار مفيد است. بدين ترتيب دوستاني هم که از جلسهء برگزارشدهء گروه، بهر دليل، محروم شده‌اند، مي‌توانند از چکيدهء آنچه گفته شده بهره‌مند شوند. هرچند گفتگو و بحث در جلسه، چيز ديگري‌ست. اميدوارم با استفاده از شروح ديگر مثنوي نيز اين چکيده‌ها غني‌تر شوند. دست‌مريزاد آقاي عليزاده.

سید رضا

ممنون از آقای عليزاده و ساير دوستان که اين مطالب رو در سايت قرار می دن

شمس

جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

مريم

سلام به دوستان اگه ميشه داستان شاه و کنيزک را هم تفسير کنيد..البته من تهران نيستم و نمی تونم تو جلساتتون باشم ولی خيلی دوست دارم از نتايج کارتون بهره مند شوم. مرسی عزيزان