یاداشتهایی از سفر به قونیه-1

روایت های سه گانه از بازدید از مقبره مولانا جلال الدین محمد

روایت اول: قونیه

 

یادداشتی از ن.یوسفی

 

رسیدیم؛ باورم نمی شد، تا زمانیکه خودم گنبد فیروزه ای رو دیدم .

بعد از دریافت کارت های ورودی و گرفتن چند عکس تکی J از محوطه بیرونی، گروه بندی شدیم. در حالیکه آقای علیزاده شرح مختصر و مفیدی از زندگی خداوندگار و دلایل مهاجرت به قونیه را ارائه می دادند به محوطه اصلی نزدیک می شدیم. در وسط حیاط یک حوض زیبا وجود داشت از شیرهای اطراف آن متوجه شدم محل وضو گرفتن صوفیه است. هنوز حواسم نبود که کجا هستم .

 

رسیدیم؛باورم نمی شد.در ورودی . بعد از این که روکش های پلاستیکی آبی رنگ رو به کفشم بستم ، بلند شدم. اولین چیزی که دیدم تابلوی سبز رنگی بود که با زبان فارسی و خط خوش نوشته بود" یا حضرت مولانا"

آنجا بود که به خودم اومدم.آیا من لایق همچین فرصتی هستم (وای بر من!) وارد سرسرای ورودی شدیم روی دیوارها ، تابلوهایی به زبان عربی و فارسی نوشته شده بود اما یک تابلو بیش از همه توجه مرا جلب کرد:

کعبه العشاق باشد این مقام           هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

 

وارد صحن اصلی شدیم . سالن پر بود از جمعیت. قدم به قدم جلو می رفتیم. هر چه به مقبره حضرتش نزدیکتر می شدیم فضا سنگین تر می شد. فشار بغض بر گلو شدیدتر می شد و تپش قلبم تند تر. نوای زیبای نی که در سالن پخش می شد، حکایت از شکایت شیرین نی نامه را در ذهن همگان طنین می انداخت.

رسیدیم، باورم نمی شد، سنگ قبری باشکوه ، کلاهی نمدی ، در اوج سادگی و بی ریایی

خوشا به حال کسانی که اشک اخلاص ، حلقه چشمشان را تر کرد.(وای بر من)

 

در کنار قبر خداوندگار ، قبور دیگر شیوخ نظیر حسام الدین چلپی، صلاح الدین فریدون زرکوب ، ... وجود داشت . بعد از آن وارد سالن دیگر شدیم که موزه مانند بود از البسه و کتب و قرآن های خطی مولانا گرفته تا رباب و نی و بربط . خیلی برایم جالب بود که 7 قرن پیش چنین سازهایی با همین شکل و شمایل امروزی وجود داشت باید از کسانی که از این ابزار تاکنون محافظت کردند تشکر کرد البته بماند که خود من از آن قانون شکن ها بودم که چند عکس پنهانی گرفتم و بعضی ها چپ چپ نگاهم کردند. من پشیمانم و از همین جا از جامعه بشری پوزش می طلبم!

در قفسه های شیشه ای کتب خطی مولانا و شیوخ بعد از وی نگه داری می شد همچنین ظروفی مسی و چندی ابزار تحصیل و تعلم چون کره زمین !!! و ...

رسیدیم، باورم نمی شد، در خروجی ، چه زود؟؟؟ پس از در آوردن کفش های پلاستیکی نگاهی به اطراف  انداختم معماری جالبی داشت شبیه معماری دوره سلجوقیان ، ستون ها ، گنبد ها ، در زیر هر گنبد اتاقکی کوچک که درون آن ها تابلو یا نمادی از سماع مولویه بود و روی دیواری تابلو فرشی عظیم و زیبا که در آن شاگردی بوسه بر دستان شیخ خود میزد و شیخ سر وی را می بوسید.

بیش از معماری ساختمان ، معماری افراد حاضر جلب توجه می کرد از هر جای دنیا، هر قشر ، هر زبان و هر رنگ آنجا پیدا می شد . این به من ثابت کرد که حرف مولانا حرف یک مرد نیست ، حرف مردان و زنان است ، حرف یک ملت نیست ، حرف ملت هاست ، حتی به یک زبان هم نیست او با تمامی زبان ها سخن گفت.

در این افکار بودم که ناگهان

رسیدیم، باورم نمی شد، کجا؟؟؟؟آشپزخانه خانقاه . در داخل آن دیگ ها و ظروف آشپزی قرار داشت و چند مجسمه در اندازه آدمی که چندی در حال سماع بودند و چندی نشسته و گویا گپ و گفتی میانشان رد و بدل می شد و جایگاهی مشخص برای شیخ و یکی دیگر در حال نماز بود . ما نیز چون مجسمگان در حال نظاره بودیم

پس از خروج به اتفاق دوستان در یک رستوران سنتی مراسم ناهار و یوگای خنده را برپا داشتیم و بعد از خریدی جزئی، زمان مقرر برای حرکت به سمت تهران فرا رسید . رسید . رسید . رسیدیم، باورم نمی شد

 

وای بر من که رسیدیم و من هنوز نرسیده بودم و چیزی بر باورم  نیافزودم .

وای بر من که ناقص آمدم و تمام نشدم

وای بر من که چنین لحظات نابی را به این سرعت از دست دادم

 

وحال

رسیدیم

به پایان ولی حکایات و شکایات هم چنان باقی است

/ 22 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

آنجا بود که به خودم اومدم.آیا من لایق همچین فرصتی هستم (وای بر من!) چرا آخه اینقدر مرده پرستید. سعی کنید نگاهتون رو عوض کنید انگار عادت داریم همیشه یه قهرمان بسازیم حالا چه رستم چه سعدی و حافظ و چه محمد وعلی

نیلوفر

با تشکر از همه دوستان و ممنون از نظرات سازنده شما

محسن

سلام بر دوستان ...خصوصا" سعید عزیز ... . علت عاشق ز علتها جداست .... عشق اسطرلاب اسرار خداست . . این بزرگانی که میبینی و نام بردی بخاط مرده پرستی ما بزرگ و عظیم نشده اند... شمس مولانا رو به دودی پراکنده تبدیل کرد تا محو شده و اصلا" بچشم نیاد.. و جایی که مولانا میفرماید : صید بودن بهتر از صیادی است .... گوته ... که تمام تمدن و ادبیات اروپا سر تعظیم برای اوون فرود می آرند. به معشوقه ش میگه .. من هیچ وصفی که جدا از کلام "" حافظ "" باشه برای تو ندارم که بگم .. ...... این احساسات پاکی که در نوشته های دوستان دیدی و خوندی همه از روح پاک و سرشت انسان اشرف مخلوقات است ... پس: کمی به احساساتت نظر کن و به اونها اهمیت بده و احساسات دیگران رو "" لطفا "" به تمسخر نگیر ... محفوظ باشی .. داداش گلم ...

نیلوفر

اگر دوست عزیز... آقای سعید... برداشت مرده پرستی را از نوشته من داشتند شاید به این خاطره که نتونستم فضای سنگین معنوی را در اون لحظه به خوبی به تصویر بکشم و همین باعت این برداشت نادرست شد دوست عزیز هدف ما از این سفر مرده پرستی نیست همه ما می دانیم که خود مزار مولانا با همه احترامی که براش قائلم جز قطعه ای سنگ و مشتی خاک... چیزی نیست که قابل پرستش باشد این اندیشه و اثر مولاناست که ارزش دارد اگر افرادی که شما نام بردید اکنون یک قهرمانند به این خاطر است که هر کسی توان سعدی یا مولانا ... شدن را ندارد, به خاطر مرده پرستی ما نیست و ماندگاری یک اندیشه, زنده و جاودانه ماندن صاحب اندیشه را سبب می شود پس بزرگان ما نمرده اند.

مهدي

ممکنست کسي در جايي يک زماني فکر کند که تجليل از افتخارات ادبي و عرفاني يک ملت، مرده پرستي محسوب مي‌شود!!! [وحشتناک] اگر مرده‌پرستي اينگونه وحشتناک تعريف شود؛ با شجاعت تمام خدمت همه کساني که اين اظهارنظر رو مي‌بينند اعلام مي‌کنم با اين تعريف من آخر، ته، ته‌ته، The End مرده پرستي هستم.[مغرور]

قطره

به نظرم اینطور می رسه که درک و شناخت از هر حسی ، وقتی لمس می شه که تجربه شده باشه ... نوشته پر از حس نیلوفر عزیز ، در نگاه اول شاید یه نوع حس حسرت رو می رسوند برا من .. و آدم فکر می کنه که به سمبل بیش از فطرت درونی انسان ، بها داده شده ولی ، نوشته ی آقا محسن اون رو بیشتر شفاف کرد ( برای من اینطور بود ) ... وسعت بار معنوی هست که در این نوع جاها بر آدم معتقد ، متناسب با اونجا ، می باره... البته معتقدم نباید حالت تقدس پیدا کنه ... مثل زیارتگاههایی که الان شاهدش هستیم . اینها برای کسانی که اعتقادی به آنها ندارند ، اون حس ها رو بیدار نمی کنند مثل ما که در معبد بودایی ها شاید هیچ حسی بهمون دست نده .... در هر حال آقا سعید گل این یک گزارشه ... گزارشی از حسی که تجربه شده ... و برای ما فقط شنیدن هست نه لمس اون تجربه .. ما شاید تجربه ی مشابه اونو داشته باشیم ولی خود اون تجربه حسی رو اگر نداشتیم نمی تونیم درک کنیم .... [گل][لبخند]

قطره

نیلوفر نازنین ، اندیشه ی بزرگانی که ما به اونها ارزش می دیم ، در واقع دیدن گنج درون خودمون هست که در فطرت ما نهاده شده ولی چون اون افراد ، مثل آینه ای صیقل شده اون رو می تابونند ، ما محو اونها می شیم .... در واقع بها دادن به اندیشه ی اونها هم ، بها دادن به اون اصل فطرت خودمون هست ... اگر کسی بتونه آینه باشه ...اونقدر خالص و شفاف ...فطرت رو بتابونه ، هر کسی درون زیبای خودش رو در اونها خواهد دید ... خیلی به دلم نشسته متن شما ... دلم بیقرار رفتن به اونجا شده... زمانی نسبت به رفتن به دیدار سهراب اینجوری شدم .... و بی مقدمه و بی برنامه ، رفتم به دیدارش ... تمام گلستانه و چناران رو گشتم ... حتی رفتم به اتاق کوچک و ساده ی سهراب در پشت بام باغی که دیگه فروخته بودند ... [رویا] در واقع مثل اینکه این بیقراری ، یه کارت دعوتی از طرف اون جاها و اون کسان می شه .... نمی دونم ... اون چه به نظرم می رسه اینه .... [لبخند]

مصطفی علیزاده

از توضیحات روشنگرانه و دقیق خانم نیلوفر و قطره عزیز ممنونم. بسیار بجا بود

مهدي

سعدیا مرد نکـــــــونام نمیــــــرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

مصطفی

احتمالا اقا سعید ما اینگونه برداشت کردند که ما مرده پرستیم و صد البته که با توضیحات روشنگر دوستان روشن شد که اینگونه نیست.