حکایتی از فیه مافیه - خمر کهن

۱۳۸٥/۱٢/۱٦
حکایتی از فیه مافیه

حکایتی از فیه مافیه (با کمی تغییر و ساده‌سازی)

 

در زمان حضرت محمد (ص)، کافری زندگی می‌کرد که غلامی مسلمان و بسیار زیرک داشت. یک روز صبح، هنگام نماز، روانه حمام شدند؛ در راه حمام، غلام، پیامبر و صحابه را دید که در مسجد نماز می‌خواندند و از ارباب خود اجازه خواست که به نماز جماعت ایشان ملحق شود و پس از آن به حمام روند. صاحبِ‌ غلام پذیرفت و در بیرون مسجد منتظر ماند. پس از پایان نماز، همه از مسجد بیرون آمدند، الّا غلام! ارباب وی از بیرون مسجد فریاد زد که: «عجله کن و زود از مسجد بیرون بیا! چرا معطلی؟» غلام گفت: «اجازه نمی‌دهند که از مسجد بیرون بیایم». ارباب وی تعجب کرد و به درون مسجد سرک کشید؛ جز غلامِ خود کس دیگری را ندید. با تعجب به او گفت: «چه کسی نمی‌گذارد تا بیرون بیایی؟!». غلام پاسخ داد: «همان کسی که نمی‌گذارد تا تو وارد مسجد شوی»

 

.: متن این حکایت در مثنوی معنوی را در اینجا بخوانید و بشنوید :.

 

 


[ پست الكترونيك ]