تفسیر ابیات خوانده شده در جلسه ۳۱ گروه - خمر کهن

۱۳۸٥/۱۱/٢٢
تفسیر ابیات خوانده شده در جلسه ۳۱ گروه

 

در جلسه سی و یکم گروه، ابيات 812 الي 852 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده و شرح و تفسیر برخی از ابیات، آورده شده است، كه از نظر مي گذرانيد.

لازم به توضيح است كه «توضيحات» ارائه شده، كه مقتبس از شرح مثنوي شريف استاد فروزانفر مي باشد، از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» برداشت شده است.

 

 

( 812) آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند     مر محمد را دهانش كژ بماند

( 813) باز آمد كاى محمد عفو كن             اى ترا الطاف و علم من لدن‏

 

تسخر: مخفف تسخر است (بتشديد را) كه در عربى معنى استهزا و مسخره كردن مى‏دهد.

علم من لدن، علم لدنى: علمى است كه از طريق كشف و الهام حاصل شود. ( در مقابل علم مكتسب یا علم كسبى بوسيله‏ ترتيب مقدمات فكرى و يا از طريق حواس بدست آيد.) و اين تعبير مأخوذ است از آيه‏ى شريفه: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً . (الكهف، آيه‏ 65)

 

( 815) چون خدا خواهد كه پرده‏ى كس درد             ميلش اندر طعنه‏ى پاكان برد

( 816) چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس             كم زند در عيب معيوبان نفس‏

 

عيب جويى و طعنه زدن حاكى است از كيفيت تشخيص انسان نسبت به امرى يا شخصى كه او را ناپسند مى‏دارد و بنا بر اين كسى كه بر مردم پاك و مردان خدا طعنه مى‏زند پرده از روى باطن خود بر مى‏گيرد و بد نيتى و سوء تشخيص خود را آشكار مى‏سازد و بد نام و رسوا مى‏شود.

 

( 817) چون خدا خواهد كه‏مان يارى كند             ميل ما را جانب زارى كند

( 818) اى خنك چشمى كه آن گريان اوست       وى همايون دل كه آن بريان اوست

 

زارى و تضرع از ديدن نقص و فقدان كمال منبعث مى‏گردد و در واقع حس احتياج است كه سبب تضرع مى‏شود و غريزه‏ى خويشتن دوستى و خود خواهى در اين حالت انسان را بكوشش در رفع نقص و نيل بكمال وا مى‏دارد و غفلت از كمبود فضيلت و يا اعتقاد بوجود آن، موجب آن است كه انسان در صدد تكميل نفس خود نباشد بنا بر اين مى‏توان گفت كه ديدن نقص خود و زارى كردن بدرگاه خدا اعانتى است كه حق تعالى نسبت ببندگان خود مى‏كند.

‏خنك: خوش، در مورد چشم معنى شادى و سرور نيز مى‏دهد. مقصود، اشكى است كه از شوق لقاى خدا ريزان باشد بدان جهت كه شوق نتيجه‏ى محبت و عشق است كه آن بعقيده‏ى مولانا محرك اصلى عالم وجود و مكمل نفس سالك است.

 

 ( 819) آخر هر گريه آخر خنده‏اى است             مرد آخربين، مبارك بنده‏اى است‏

 

چون گريه و زارى از رويت نقص بر مى‏خيزد كه آن آدمى را بطلب كمال مى‏كشاند بنا بر اين عاقبت آن، مسرت و شادمانى است كه از حصول مراد بدست مى‏آيد علاوه بر آن كه احوال و شئون حيات هيچ يك پايدار نيست و خوشى و سختى متعاقب يكديگر در مى‏رسد و پايان رنج بناچار راحت است.

 

( 821) باش چون دولاب نالان چشم تر             تا ز صحن جانت بر رويد خضر

 

دولاب: چرخى است كه بر روى چاه مى‏گذارند و آب بوسيله‏ى آن از چاه بر مى‏كشند. این چرخ به هنگام حركت آوازى دارد كه از چرخ بر مى‏خيزد و پيرامون آن هميشه تر است و از اين رو مولانا آن را نالان و چشم تر گفته است.

صحن: فضاى درون خانه، ساحت درون منزل.

خضر: جمع خضرت بمعنى سبزى.

 

 ( 822) اشك خواهى رحم كن بر اشك بار             رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر

 

اشك خواستن، بكنايت، طلب سوز دل و زارى است. اشاره است بحديث: انما يرحم اللَّه من عباده الرحماء. ارحم من فى الارض يرحمك من فى السماء.

 

 ( 827) چشم بند است اين عجب يا هوش بند         چون نسوزاند چنين شعله‏ى بلند

چشم بند: عمل چشم بندى و تردستى و حقه بازى، افسونى كه بدان چشم مردمان را ببندند، پارچه يا هر چيز كه بر چشمهاى گاو خراس بندند.

هوش بند: عمل بى‏كار كردن هوش و عقل كه مولانا بر قياس چشم بند ساخته است.

 

 ( 829) گفت آتش من همانم اى شمن             اندر آ تو تا ببينى تاب من‏

 ( 830) طبع من ديگر نگشت و عنصرم             تيغ حقم هم به دستورى برم‏

 ( 831) بر در خرگه سگان تركمان                   چاپلوسى كرده پيش ميهمان‏

 ( 832) ور به خرگه بگذرد بيگانه رو                  حمله بيند از سگان شيرانه او

 ( 833) من ز سگ كم نيستم در بندگى          كم ز تركى نيست حق در زندگى‏

 

شمن: راهب بودايى، بت پرست، مجازا پرستنده و دوستدار.

بيگانه رو: كسى كه بحسب ظاهر بيگانه در نظر آيد، نامانوس.

مطابق نظر اشعريان و صوفيان جميع ممكنات بدون واسطه مستند بحق است و هر چه در وجود مى‏آيد تحت تاثير قدرت اوست و حق تعالى قادر و مختار است و هيچ چيز بر او واجب نمى‏شود و حوادثى كه متعاقب يكديگر وقوع مى‏پذيرد براى آنست كه عادت بر آن جارى شده و ميانه‏ى آنها علاقه‏اى وجود ندارد و فى المثل سوختن كه از آتش بظهور مى‏رسد و يا رفع عطش كه از خوردن آب حاصل مى‏گردد بدان سبب نيست كه آتش يا آب بخودى خود مى‏سوزاند و يا تشنگى را مرتفع مى‏سازد بلكه حق تعالى عادت بر اين قرار داده است كه اين نتيجه از آب و آتش بظهور رسد و هر گاه اراده كند آتش و آب اين خاصيت را ندارد و ممكن است كه چيزى با آتش تماس پيدا كند و نسوزد و يا سوختن بدون تماس با آتش بظهور رسد و معنى اجراء عادت آنست كه فعلى از حق بنحو مكرر حصول يابد خواه بصورت دوام و يا اكثريت و اگر آن فعل دائما يا بنحو اكثريت صادر نشود آن را خارق عادت مى‏گويند، مولانا در اين ابيات نظر بدين عقيده دارد و تمثيل آتش بسگ تركمان براى آنست كه سگ ميان آشنا و بيگانه فرق مى‏گذارد و از وى دو فعل مخالف صادر مى‏گردد و همچنين آتش پيوسته سوزنده نيست چنان كه ابراهيم را نسوزانيد و دوست از دشمن باز شناخت زيرا مسخر فعل و اراده‏ى حق تعالى است و سوختن، اثر طبيعى و لازم جدا نشدنى و انفكاك ناپذير آن نيست.

 

 ( 834) آتش طبعت اگر غمگين كند             سوزش از امر مليك دين كند

 ( 835) آتش طبعت اگر شادى دهد             اندر او شادى مليك دين نهد

 ( 836) چون كه غم بينى تو استغفار كن          غم به امر خالق آمد كار كن‏

 ( 837) چون بخواهد عين غم شادى شود          عين بند پاى، آزادى شود

 ( 838) باد و خاك و آب و آتش بنده‏اند             با من و تو مرده با حق زنده‏اند

 

مليك دين: بكنايت، حق تعالى كه مالك و خداوند روز جزا و قيامت است. مأخوذ است از آيه‏ى شريفه: مالِكِ يَوْمِ اَلدِّينِ 1: 4. (الفاتحة، آيه 4) مليك: پادشاه، دين: جزا و پاداش.

مترتب است بر عقيده‏ى صوفيان و اشعريان كه غم و شادى كه در طبيعت انسان بوجود مى‏آيد هم تاثير قدرت و فعل حق است و او مى‏تواند كه آن چه را موجب شادى است مولد غم و بالعكس قرار دهد و از عين غم شادى بر انگيزد و از صميم شادى غم پديد آرد زيرا هيچ چيزى بنحو وجوب نتيجه‏ى ثابت ندارد و بنا بر اين، ما بجاى آن كه در صدد جست و جوى سبب بر آييم بايد روى به خدا آوريم و همين كه غمگين شديم متوجه شويم كه بناچار خطايى مرتكب شده‏ايم و از خدا طلب مغفرت كنيم تا غم و اندوه را بر طرف سازد. و اما اينكه آب و آتش با حق زنده‏اند بسبب آنست كه معيت حق را اثرهاست و اگر جسم بمعيت و همراهى روح بزندگى متصف مى‏گردد هيچ عجب نيست كه سائر اجسام از تاثير معيت حق تعالى كه سر چشمه‏ حيات است زندگى يابند.

 

 ( 840) سنگ بر آهن زنى بيرون جهد             هم به امر حق قدم بيرون نهد

 ( 841) آهن و سنگ ستم بر هم مزن           كاين دو مى‏زايند همچون مرد و زن‏

( 842) سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك         تو به بالاتر نگر اى مرد نيك‏

( 843) كاين سبب را آن سبب آورد پيش       بى‏سبب كى شد سبب هرگز ز خويش‏

 

گفتيم كه بعقيده‏ى اشعريان احتراق آتش بفعل و اراده‏ى حق باز بسته است اكنون بحسب مثال سنگ و چخماق را كه وسيله‏ى ظهور آتش است ذكر مى‏كند و مى‏گويد كه آن نيز اگر چه در مرتبه‏ى سببيت مقدم بر آتش است، بحقيقت واسطه‏ى ظهور فعل و قدرت خداست بدان جهت كه سنگ و چخماق هم جزو ممكنات‏اند و ممكنات بخود مصدر قدرت و فعل نيستند زيرا امكان، مساوى و همراه فقر و فقد است و اين سببيت را خدا در ممكنات نهاده است چنان كه سنگ و چخماق بچشم ظاهر بين، آتش را پديد مى‏آرد ولى آن جا دستى هست كه آن دو را بر هم مى‏زند و آن دست، جزو بدن انسانى است كه اراده‏ى نفسانى محرك اوست پس سلسله‏ى اسباب و علل كه بظاهر و بحسب عادت، منشا آثار محسوب مى‏شوند بخود كارى نمى‏كنند و اگر اراده‏ى حق بظهور فعلى تعلق نگيرد تمام آنها از كار خود باز مى‏مانند بعلت اينكه سببيت و عليت آنها قائم بخواست خداست و از خودشان منبعث نمى‏شود. آن گاه بمناسبت سنگ و چخماق متوجه جزاى اعمال مى‏گردد و ظلم و ستم را به سنگ و چخماق مثال مى‏زند بمناسبت آن كه از آن آتش مى‏جهد و بناچار بر ظلم و ستم نيز آثارى در دنيا و آخرت مترتب مى‏گردد. بى‏سبب در بيت اخير چيزى است كه بذات خود سبب نباشد و ((بى)) بجاى ((نا)) آمده است.

 

( 844) و آن سببها كانبيا را رهبر است             آن سببها زين سببها برتر است‏

 ( 845) اين سبب را آن سبب عامل كند             باز گاهى بى‏بر و عاطل كند

 ( 846) اين سبب را محرم آمد عقلها             و آن سببها راست محرم انبيا

 

توجه و التفات است از اسباب ظاهرى به اسباب غيبى كه نخستين از راه حس و يا عقل، ادراك مى‏شود و طريق ادراك دومين، كشف است و آنها صفات و اسماء حق و علم و قدرت او هستند كه سلسله‏ى علل و اسباب بدانها منتهى مى‏گردد و در اسباب ظاهرى تصرف مى‏كنند بدان گونه كه گاه اثر و نتيجه بر آنها مترتب مى‏شود و گاهى نيز آنها را بى‏كار مى‏كنند چنان كه از تاثير باز مى‏مانند.

 

 ( 847) اين سبب چه بود به تازى گو رسن         اندر اين چه اين رسن آمد به فن‏

 ( 848) گردش چرخه رسن را علت است         چرخه گردان را نديدن زلت است‏

سبب: در لغت، ريسمان و عرفا چيزى كه در وصول بمطلوب بدان توسل جويند، و در اصطلاح فقها، راه وصول بحكم است بشرط عدم تاثير،

 

و در تعبيرات حكما مرادف علت است. جع: تعريفات جرجانى، كليات ابو البقا، كشاف اصطلاحات الفنون در ذيل: سبب. زلت: لغزش. استدلال است از طريق معنى لغوى بر اينكه اسباب بخود موثر نيستند بدان مناسبت كه ريسمان در چاه بوسيله‏ى چرخ فرو مى‏رود و از خود حركتى ندارد ولى چرخ را هم انسان يا موجود زنده‏ى ديگر از قبيل گاو و اسب و شتر در حركت مى‏آورد و بر اين قياس، سلسله‏ى اسباب هم كه مانند ريسمان، وسيله‏ى ظهور آثار و افعال است بحق تعالى منتهى مى‏شود و آنها مجراى فعل حق هستند.

 

 ( 849) اين رسنهاى سببها در جهان         هان و هان زين چرخ سر گردان مدان‏

 ( 850) تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ         تا نسوزى تو ز بى‏مغزى چو مرخ‏

صفر: تهى و خالى. مرخ: درختى است وحشى و بيابانى كه آن را بپارسى ((بيد دشتى)) مى‏گويند و عربان از چوب آن، آتش زنه مى‏ساخته‏اند، طريق ساختن آن چنين است كه ازين چوب سبز و تر دو شاخه‏ى كوتاه بشكل مسواك مى‏بريده‏اند و سر يكى را تيز مى‏تراشيده‏اند و در شاخه‏ى ديگر حفره و گودال مانندى مى‏كنده‏اند و نوك آن شاخه را درين حفره مى‏نهاده‏اند و مى‏چرخانيده‏اند و در نتيجه جرقه‏اى ازين دو چوب بيرون مى‏جسته است، چوب اولين ((زند)) و دومين ((زنده)) نام داشته است، مرخ را بر چوب نر و بقولى بر ماده نيز اطلاق مى‏كرده‏اند، مقابل آن ((عفار)) است.

          ز آن بر فروز امشب كاندر حصار باشد             او را حصار ميرا مرخ و عفار باشد

منوچهرى، ديوان، ص 20

 

منجمين و صابئه معتقد بوده‏اند كه حوادث و تغييراتى كه در جهان فرودين و زير چرخ ماه صورت مى‏گيرد منوط است بتاثير كواكب و افلاك از جهت قرب و بعد و سعد و نحس و نسبت كواكب با يكديگر و با جهان سفلى، بر خلاف صوفيان و اشعريان كه حوادث را راسا و بدون واسطه مستند به اراده و قدرت حق مى‏دانند. مولانا درين ابيات عقيده‏ى منجمان را رد مى‏كند و مى‏گويد فلك خود سر گردان و مسخر امر خداست.

 ( 851) باد آتش مى‏خورد از امر حق             هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏

 ( 852) آب حلم و آتش خشم اى پسر             هم ز حق بينى چو بگشايى بصر

باد آتش را خاموش مى‏كند و فرو مى‏نشاند و هستى آن را بر هم مى‏زند و خاصيتش را از وى مى‏گيرد پس آتش مقهور باد است ولى باد نيز مطيع فرمان و بنده‏ى قدرت خداست و برين قياس صفات انسانى كه بصورت لطف يا قهر جلوه گر مى‏شوند و حكم آب و آتش دارند، مانند حلم و خشم، آنها نيز بحكم و تصرف حق ظاهر مى‏شوند. نتيجه آن كه احوال بيرونى و درونى و حوادث خارجى و باطنى در دائره‏ى قدرت و امر خدا گردانند و فعل و آثار آنها نيز بايجاد حق تعالى است.

 

سامان قدیانی


[ پست الكترونيك ]