شرح غزلی از حافظ - خمر کهن

۱۳۸٥/۱۱/٦
شرح غزلی از حافظ

 

   شرح غزل شماره 224 دیوان حافظ یکی از بخش‌های برنامهء نشست سی‌ام گروه خمر کهن بود که توسط آقای علیزاده ارائه گشت. ذیلاً تصویر، خوانش و آواز غزل مذکور همراه با شرح آن که به همت آقای علیزاده تهیه شده است را می‌بینیم، می‌شنویم و می‌خوانیم.

 

 

 

                                                                                                               پانويس!

 

 

شرح غزلي از ديوان حافظ / مفهوم باد صبا در شعر حافظ

غزل    ۲۲۴

 

 

این غزل از جمله غزلیّات عاشقانه حافظ است.

بيت اول:

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

معني بيت: چه خوشست حال آن دل كه پيوسته در پي خواهش هاي «ديده» نرود و به هر جا كه او را فرا خوانند، بي آنكه از پايان كار بينديشد، روي نياورد[دعوت را نپذيرد] [1]

بی‌خبر: نسنجیده و بی‌تأمل

 

بيت2:

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

 

معني بيت:سزاوارتر آنست كه به لب نوشين يار طمع نبندم و هوس بوسه نكنم، ولي اين كار شدني نيست؛زيرا مگس را جز رفتن به سوي شكر، گريزي نباشد.[1]

طمع شاعر از لب شيرين معشوق، طبعاً بوسه است. مي گويد:البته بي دردسر است كه چنين طمعي نداشته باشم. اما اين خواهش، غريزي است. همچنانكه مگس از روي غريزه به سوي شكر و شيريني كشيده مي شود، من هم به سوي لب شيرين يار كشيده مي شوم.[2]

تعبیرهایی نظیر «لب شیرین»، «لعل نوشین»، «شیرین لب»، «شیرین دهن» در کلام حافظ،‌ اشاره به بوسه‌ی معشوق یا سخن محبت‌آمیز او دارد. [3]

 

بيت 3:

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

سواد=سياهي/ سياهي[مردمك] چشم خود را نقش يا انعكاس خال معشوق در چشم خود مي داند، همچنانكه در بيت:

مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست

شستن سواد دیده(سیاهی چشم) با اشک یعنی بسیار گریه کردن.[3]

بر اساس اين تصوير خيال مي گويد: چون چشم من پيوسته متوجه خال توست، نقش اين خال در چشم من وجود خواهد داشت. پس اشك ريختن نمي تواند اين نقش را از لوح ديده من بشويد.

حاصل معني اينكه: با جور و ستم، سبب اشك ريزي من مشو،زيرا نقش خال تو مثل مردمك چشم در چشم من ثابت نشسته و با اشك ريختن شسته و پاك نمي شود. [2]

 

بيت4:

ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

معني بيت: همان‌طور که بوي خوش خود را به باد صبا(پیک عشاقان) می‌سپاری، به من هم برسان؛ چرا که بدون خوشِ زلف تو، نمی‌توانم زندگي کنم. [3]

دكتر هروي، مراد از «بوي خود» در مصراع اول را «بوي زلف» مي داند؛ به قرينه مصراع دوم كه مي گويد: بی سر زلف توام به سر نرود.

باد صبا= «صبا، بادي است كه صبح، در وقت طلوع آفتاب، از مشرق مي وزد.» (حواشي، قاسم غني، صفحه96)

شايد در ديوان هيچ‌يك از شعراي فارسي زبان به اندازه حافظ، هواي خوش و باد خوش نسيم و نسيم عطر گردان و صبا و باد صبا، آمد و رفت نداشته باشد. «باد صبا» يا «صبا» يكي از قهرمانان و موجودات شعري فعال ديوان حافظ است. شايد همان‌قدر كه «يار» و «ساقي» طرفِ توجه و خطاب حافظ هستند، باد صبا يا نسيم سحر هم هست. بسياري از غزلهاي حافظ، با خطاب به صبا يا با ذكر خير او، افتتاح مي شود. [4]

 

صبا نقش هاي بسياري در ديوان حافظ دارد؛ از جمله:

 

- صبا به خوش خبريِ هدهدِ سليمانست و قاصد ميان عاشق و معشوق.

يار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

 

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن يار سفرکرده پيامی داری

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بيابان تو داده‌ای ما را

 

نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

- و عطر آشناي گيسو و نكهت يار غائب را به مشام عاشق مهجور مي رساند.

حل الجواهری به من آر ای نسيم صبح

زان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست

 

به بوی نافه‌ای کاخر، صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

- يكي از صفات برجسته باد صبا، آهسته خيزي و نرم وزيدن آن است كه در زبان شعرا به بيماري صبا تعبير شده است.[4]

بيماري صبا: نسيم صبا يا مطلق نسيم، باديست آهسته خيز كه گاه مي رود و گاه مي ايستد؛ مانند انسان بيماري كه در هر چند قدم مي ايستد و نفس تازه مي كند. لذا از ديرباز در شعر فارسي و عربي، صبا يا نسيم را بيمار يا عليل و بي طاقت خوانده اند. [4]

 

دل ضعيفم از آن می‌کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد

 

چون صبا با تن بيمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

 

با صبا افتان و خيزان می‌روم تا کوی دوست

و از رفيقان ره استمداد همت می‌کنم

 

- يكي ديگر از صفات باد صبا، غمازي آنست كه با پراكندن عطر گيسو يا بدن يار نمي گذارد وجود او پنهان بماند. [4]

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود

آری آری طيب انفاس هواداران خوش است

 

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بيار نفحه‌ای از گيسوی معنبر دوست

 

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد

 

تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

 

بيت 5:

دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايی

که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

هرجايي=يعني همه جا حاضر، همه جا رو، در كاربرد قديم و جديد اين كلمه فحواي تخفيف آميز هم وجود دارد. در عصر جديد،يكسره معناي قبيح (=زن بدكاره) پيدا كرده است. [4]

دل هرزه‌گرد و هرجایی، دلی است که در عشق پایدار نیست و عاشق‌پیشه است. [3]

در اين بيت، خواجه شيراز، «هرزه گردي» و «هرجايي بودن» را به عنوان هنر دل خود به طنز و تمسخر ياد كرده است.

معني بيت: اي دل، اين گونه ياوه پوي مباش كه به هر جا بروي. زيرا با هرزه گردي،كه هنر توست، كاري نتواني كرد.[4]

در واقع در مصراع دوم، حافظ، دل هرجایی خود را سرزنش می‌کند که به وصال هیچ‌یک از زیبارویان نخواهی رسید.[3]

 

بيت6:

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شريعت بدين قدر نرود

مخاطب این بیت، زاهد یا واعظ یا صوفی متظاهر به زهد است که رندان و عاشقان را ملامت می‌کند. [3]

معني بيت: به من مست گناهكار به چشم حقارت نگاه مكن؛ زيرا با اين اندازه گناه من، آبروي دين و شريعت نمي‌رود.[2]

این بیت نمودار اندیشه ملامتی گری حافظ است.

 

بيت 7:

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

دست در کمر او نمی‌رود: به وصال او نمی‌توان رسید.

معني بيت: من درويش[بي نوا] آرزوي وصال ياري سهي بالا در سر مي پرورم كه تنها به ياري سيم و زر دست در كمر او توان زد. [1]

در آب طربناك،نوشته دکتر محمود یثربی، آمده است كه در اين بيت به «عدم تناسب عاشق و معشوق» به عنوان يكي از دلايل ديرياب بودن وصال اشاره شده است.

 

بيت 8:

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

مخاطب در این بیت، معشوق است؛ همان که «دست در کمرش جز به سیم و زر نرود»! اما حافظ با یک مجامله‌ی عاشقانه، می‌خواهد وفاداری را به جای سیم و زر مصرف کند و از مکارم اخلاق معشوق و بزرگواری و مهربانی او سخن می گوید که اصلاً به سیم و زر نظر ندارد! [3]

معني بيت: تو كه از بزرگواري هاي اخلاقي، جهاني ديگر در اين جهاني، نبايد آيين بسر بردن محبت را به فراموشي بسپاري. [1] يعني مطمئناً  وفاكردن به عهد من از خاطرت نمي رود.

 

بيت 9:

سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

سياه نامه: كنايه از عاصي و گناهكار، فاسق و بدكاره و ظالم. (برهان)

دودِ دلِ قلم: مرکّب، جوهر

"کسی را سراغ ندارم که نامه عملش از من سیاه تر باشد. چگونه مانند قلم، دود  از دلم برنخیزد و به سرم نرود.

آهی را که از دل برمی‌خیزد، دود دل دانسته و دود دل را به مرکبی تشبیه کرده که از نوک قلم جاریست.

حاصل معنی اینکه: تاسف بسیار دارم که این همه آلوده و گناهکارم." [2]

 

بيت 10:

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد

چو باشه در پی هر صيد مختصر نرود

هدهد: مرغ سلیمان. مرغیست کاکل دار که او را شانه به سر و پوپو گویند و به عربی هدهد خوانند. از اینرو هدهد را مرغ سلیمان می نامند که در داستان ها آمده است که نامه سلیمان (ع) را به بلقیس، ملکه سبا، رسانید. [4]

باشه: پرنده ای ضعیف است و پرندگان کوچک را شکار می کند. در «بازنامه» آمده است که«... میان باشه و باز [چندان]فرقی نیست، [و فرقی که هست] آنست که باشه خردتر ست و باز، بزرگتر. و چنین باید دانستن که باشه، باز خرد است...»

حافظ، «باشه» را صیادِ صیدهای مختصر می داند.

معنی بیت: مرا با نمایاندن تاج هدهد که شکار سهل و ساده و کم اهمیتی است، مفریب. زیرا باز سفید بلندهمت و کلان شکار است و بر عکسِ باشه به دنبال شکارهای خرد و خوار نیست. [4]

{ آنچه باشه را می فریبد تا هدهد را شکار کند، تاج شکوهمند هدهدست وگرنه هدهد،خود،وزن و مقداری ندارد. اما من باز سفیدم و تاج پرشکوه هدهد نمی تواند مرا بفریبد.} [2]

حضور این بیت در این غزل و پس از اظهار تمنای عاشق در برابر معشوق، کمی جای سوال و البته تعجب دارد!

 

بيت 11:

بيار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

شراب بیاور و اول، جام را به حافظ بده؛ به شرط اینکه حرف (موضوع باده نوشی حافظ) از این مجلس خارج نشود.[2]

 

مصطفی علیزاده

منابع مورد استفاده:

 

1- شرح غزلیات حافظ، دکتر خلیل خطیب رهبر

2- شرح دیوان حافظ، حسینعلی هروی

3- درس حافظ، دکتر محمد استعلامی

4- حافظ‌نامه، بهاالدین خرمشاهی

 

 

 

+ لینک ثابت این مطلب


[ پست الكترونيك ]