شرح و تفسير ابيات مثنوی- جلسه ۲۷ ام - خمر کهن

۱۳۸٥/٩/٢٤
شرح و تفسير ابيات مثنوی- جلسه ۲۷ ام

در جلسه بيست و هفتم گروه، ابيات 631 الي 668 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده ، همراه با توضيحات آورده شده است.

لازم به توضيح است كه در تفسير و توضيح ابيات از «شرح مثنوي شريف» استاد بديع الزمان فروزانفر و «تفسير و نقد و تحليل مثنوي معنوي» استاد محمدتقي جعفري استفاده شده كه از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» - برداشت شده است. همچنین در مواردی، از شرح جامع مثنوی، اثر استاد کریم زمانی نیز بهره گرفته شده است.

اگر دوستان احياناً نظري در مورد ابيات ذيل داشتند، خوشحال مي شويم اگر بيان نمايند تا توضيحات ارائه شده، تكميل گردد.

 

(631)بسته در زنجير چون شادى كند            كى اسير حبس آزادى[1] كند

ور تو مى‏بينى كه پايت بسته‏اند                    بر تو سرهنگانشه بنشسته‏اند

پس تو سرهنگى[2] مكن با عاجزان               ز آن كه نبود طبع و خوى عاجز آن‏[3]

چون تو جبر او نمى‏بينى مگو                       ور همى‏بينى نشان ديد كو

(635)در هر آن كارى كه ميل استت بدان        قدرت خود را همى‏بينى عيان‏

و اندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست       خويش را جبرى كنى كاين از خداست‏[4]

انبيا در كار دنيا جبرى‏اند[5]                          كافران در كار عقبى جبرى‏اند

انبيا را كار عقبى اختيار                              جاهلان را كار دنيا اختيار

ز آن كه هر مرغى به سوى جنس خويش       مى‏پرد او در پس و جان پيش پيش‏

(640)كافران چون جنس سجين آمدند            سجن دنيا[6] را خوش آيين آمدند

انبيا چون جنس عليين[7] بدند                     سوى عليين جان و دل شدند[8]

اين سخن پايان ندارد ليك ما                        باز گوييم آن تمامى قصه را

نوميد كردن وزير مريدان را از رفض خلوت[9]

(643)آن وزير از اندرون آواز داد                     كاى مريدان از من اين معلوم باد

كه مرا عيسى چنين پيغام كرد                     كز همه ياران و خويشان باش فرد

روى در ديوار كن تنها نشين                         وز وجود خويش هم خلوت گزين‏

بعد از اين دستورى گفتار نيست                   بعد از اين با گفت و گويم كار نيست‏

الوداع اى دوستان من مرده‏ام                      رخت بر چارم فلك بر برده‏ام‏

(648)تا به زير چرخ نارى چون حطب              من نسوزم در عنا و در عطب‏[10]

پهلوى عيسى نشينم بعد از اين                   بر فراز آسمان چارمين‏[11]

 

ولى عهد ساختن وزير هر يك امير را جدا جدا

(650)و آن گهانى آن اميران را بخواند             يك به يك تنها به هر يك حرف راند[12]

گفت هر يك را به دين عيسوى                     نايب حق و خليفه‏ى من توى‏

و آن اميران دگر اتباع تو                              كرد عيسى جمله را اشياع تو[13]

هر اميرى كو كشيد گردن بگير                      يا بكش يا خود همى‏دارش اسير

ليك تا من زنده‏ام اين وامگو                         تا نميرم اين رياست را مجو

(655)تا نميرم من تو اين پيدا مكن                دعوى شاهى و استيلا مكن‏

اينك اين طومار و احكام مسيح                     يك به يك بر خوان تو بر امت فصيح‏

هر اميرى را چنين گفت او جدا                     نيست نايب جز تو در دين خدا

هر يكى را كرد او يك يك عزيز                       هر چه آن را گفت اين را گفت نيز

هر يكى را او يكى طومار داد                       هر يكى ضد دگر بود المراد

(660)جملگى طومارها بد مختلف                 چون حروف آن جمله از يا تا الف‏

حكم اين طومار ضد حكم آن                        پيش از اين كرديم اين ضد را بيان[14]

كشتن وزير خويشتن را در خلوت‏

(662)بعد از آن چل روز ديگر در ببست            خويش كشت و از وجود خود برست‏

چون كه خلق از مرگ او آگاه شد                  بر سر گورش قيامت‏گاه شد

خلق چندان جمع شد بر گور او                     موكنان جامه دران در شور او

(665)كان عدد را هم خدا داند شمرد             از عرب وز ترك و از رومى و كرد

خاك او كردند بر سرهاى خويش                    درد او ديدند درمان جاى خويش‏

آن خلايق بر سر گورش مهى                      كرده خون را از دو چشم خود رهى‏[15]

 

 

 


[1] - آزادى كردن: كارهاى مناسب مردم آزاد و غير بندى كردن، شكر و سپاس گفتن.

[2] -  سرهنگ: پيش رو و مقدم دسته‏اى از لشكر، مأمور اجراى حكم عقوبت، پيش رو عياران. سرهنگى: حالت و عمل سرهنگ، مجازا، زور و عنف و زدن و كشتن.

[3] - نتيجه‏ى اخلاقى شهود جبر، ترك اعتراض و بستن زبان طعن و اعتراض است زيرا كسى كه آفرينش را مقهور قدرت و تصاريف قضاى الهى مى‏بيند بدين نتيجه مى‏رسد كه هيچ كس بدان چه مى‏كند سزاى ملامت و نفرين و طعن و نكوهش نيست )اين مطلب را پيشتر ذكر كرديم( پس ديد جبر با تكفير و لعنت منافات دارد و هر كه خود را اسير بند قضا مى‏يابد حال ديگران را با حال خود قياس مى‏گيرد اما كسى كه تصرف در بد و نيك خلق مى‏كند و داورى در پيش مى‏آورد بى‏گمان از عجز خود و رويت جبارى حق غفلت دارد، اين مطلب را مولانا بصورت مثالى از مجرم گرفتار سياست كه او را براى مجازات و اجراى حد و شلاق زدن بر زمين مى‏انداختند و مأموران اجرا بر روى پا و سر او مى‏نشستند و مجال حركت را از وى مى‏گرفتند، بيان مى‏فرمايد و نتيجه مى‏گيرد كه در آويختن با گرفتاران دام تقدير، مناسب ما كه خود اسيران و زندانيان سر نوشت و تقديريم نتواند بود، درين باره باز هم مولانا سخن گفته است. مثنوى، ج 1 ب 3888 ببعد.

[4] - اعتراض ديگر است بر جبريان كه فعلشان متناقض است براى آن كه هر كارى كه مطابق ميل و شهوت نفسانى باشد دو اسبه بدان مى‏تازند و ده مرده براى حصول آن مى‏كوشند و خويش را داراى قدرت موثر و مختار مطلق مى‏بينند ولى كارى كه خلاف ميلشان باشد بخدا باز مى‏گذارند و پاى قضا و تقدير الهى را بميان مى‏كشند و خود را مجبور و معذور وانمود مى‏كنند

[5] - جبرى: درين بيت بمعنى مصطلح در علم كلام است

[6] - سجين: طبقه‏ى هفتم از زمين كه زندان جانهاى كافران آن جاست و مرز و بوم ابليس است ، چاهى در جهنم، مكتوبى مشتمل بر اعمال بد كاران و تردامنان. سجن دنيا: تعبيريست مقتبس از حديث: الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافر

[7] - عليين: آسمان هفتم، قائمه‏ى سمت راست عرش، بهشت، سدره المنتهى آن جا كه نامه‏ى عمل فرشتگانست، ملكوت اعلى يعنى جهت علوى نفس انسانى كه اعمال نيك در آن مصور مى‏گردد، مطابق تاويل صوفيه

[8] - حكما و صوفيه مى‏گويند جنسيت علت انضمام است و مولانا جذب و كشش را حاصل و نتيجه‏ى هم جنسى مى‏داند و اصل جنسيت و آثار آن را در چهل و دو موضع از مثنوى مطرح ساخته كه بجاى خود درباره‏ى آن سخن خواهيم گفت و بنا بر اين اصل مى‏گويد كه كافران بسوى دوزخ مايل‏اند از آن جهت كه صورت اعمال زشت است و انبيا بسوى عليين مى‏روند زيرا بهشت صورت اعمال نيك است

[9] - وزير از اندرون خانه به آن‏ها مى‏گويد: بايد بدانيد كه عيسى عليه السلام به من دستورى داده است و گفته است: كه بايستى تنها بنشينم، و هيچ كس با من دمساز نباشد حتى خودم. پس از اين دستور ديگر با كسى نمى‏توانم گفتگو نمايم من از اين جهان رخت بر بسته به بارگاهى كه عيسى عليه السلام در آن جا آرميده است، رخت كشيده‏ام، ديگر در اين جهان مادى و آتشين در مشقت و بى‏چارگى و هلاكت گرفتار نخواهم گشت

[10] - چرخ نارى: كره‏ى اثير و عنصر آتش كه بعقيده‏ى قدما بالاى كره‏ى هوا و فرود فلك قمر قرار دارد.

عنا: رنج و مشقت. عطب: هلاك و تباهى.

[11] - گویند که عيسى(ع) را به هنگام عروج در آسمانها، به علت سوزنی که از دنیا همراه داشت در آسمان چهارم متوقف کردند و اجازه رفتن به اسمانهای بالاتر را به او ندادند. و جایگاه عیسی(ع) را در این آسمان می دانند.

[12] - حرف راندن: سخن گفتن

[13] - اتباع: جمع تبع بمعنى پيرو. اشياع: جمع شيعه بمعنى هوا خواه و يارى گر.

[14] - سپس وزير امراى مسيحيت را احضار كرده، به هر يك از آن‏ها مى‏گويد: نايب حق و خليفه عيسى عليه السلام تويى، و همه امرا بايستى تحت فرمان تو باشند، و اگر يكى از آن‏ها مخالفت ورزيد، او را بكش يا اسير كن. اين راز را بايستى تا پس از مرگ من پوشيده بدارى و اين مقام را پس از مرگ من حيات خواهى كرد، سپس يكى از آن طومارها را كه نوشته بود به دست او مى‏سپارد. پس از آن امراى ديگر را يك به يك مى‏خواهد و همين مطلب را با او در ميان مى‏گذارد، و طومار ديگرى هم به او مى‏دهد و چنان كه پيش از اين گفتيم هر يك از اين طومارها با يكديگر مختلف و متضاد بودند.

[15] - وزير جهود پس از سپردن طومارها چهل روز در خانه نشسته، در به روى همگان مى‏بندد و سپس خودكشى نموده از آن «خود» رذل و كثيف رهايى پيدا مى‏كند. هنگامى كه مردمان فريب خورده مسيحيون، آن ساده لوحان كه اكثريت تاريخ را تشكيل داده ميدان براى حيله‏گران را ناخود آگاه باز مى‏كنند، بر سر قبرش اجتماع نموده هنگامى كه به پا كردند.

آنان از شدت درد فراق وزير نابكار، خاك گور او را به سرهاى خود مى‏پاشيدند. يك ماه آن بى‏چارگان خون از ديده‏ها فرو ريختند، كوچك و بزرگ و شاه و گدا در ماتمش نوحه سر دادند.

 

 

مصطفی عليزاده


[ پست الكترونيك ]