با آفتاب(۱)- بحث درباره غزل شماره ۴۴۲ از ديوان شمس - خمر کهن

۱۳۸٥/٧/٩
با آفتاب(۱)- بحث درباره غزل شماره ۴۴۲ از ديوان شمس

غزل شماره 442 از ديوان کبير

 

 
 
 

بحث دربارهء اين غزل را با ذکر چند نکته آغاز مي‌کنيم و اميدوارم دوستان نيز مشارکت کنند:

     1. در غزل شماره 442 (غزلي که تصوير و قرائت آن را ملاحظه مي‌نماييد)، از محبوب و معشوق با عنوان "دوست" ياد شده است. اين نکته مي‌تواند موضوعي براي بحث باشد که چرا اصولاً مولانا (و بطور کلي اکثر عرفا) محبوبشان را با اين عنوان ياد مي‌کنند(البته سواي عناوين ديگر).

    همانطور که همه مي‌دانيم، در عرفان وصف معشوق بصورت معشوقي زميني (زن) نيز از موضوعات رايج است که البته دليل اين موضوع هم مي‌تواند مبحث جداگانه‌اي باشد.

     2. موضوع ديگر آنکه در مصرع اول بيت دوم يعني "خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه‌ها"، مولانا معشوق را طالب حقيقي معرفي مي‌کند، يعني معشوق را عاشق مي‌داند! اين نيز موضوع خوبي براي تامل مي‌تواند باشد.

    3. بيت سوم از آخر: "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟" صحبت از حضور معشوق مي‌کند در حاليکه ما از آن بي‌خبريم. مترادف اين معني را در ديگر جاهاي آثار مولانا مي‌توان ديد. نيز در بيت آن شاعر که:

 بي‌دلي در همه احوال خدا با او بود              او نمي‌ديدش و از دور "خدايا" مي‌کرد

 اين موضوع هم مي‌تواند قابل بحث باشد.

     4. موضوع ديگر بيت آخر اين غزل است:

 خاموش باش تا صفت خويش خود کند           کو هاي هوي سرد تو، کو هاي هوي دوست

 توصيه به خاموشي و بخصوص از اين جهت که خاموش شدن ما باعث مي‌شود آن "دوست" بگفت آيد("صفت خويش خود کند"). و اينکه اصولاً اين "خاموشي" چه خاموشي‌ئي است، نيز موضوعي جالب توجه است.

     دوستان مي‌توانند موضوعات و نکات بيشتري را در اين غزل بيابند و طرح بحث کنند. يا اينکه در مورد چهار نکتهء فوق نظرشان را مطرح نمايند.

* * *

 

در مورد موضوع شمارهء 1 ، اينکه چرا مولانا (و بطور کلي اکثر عرفا) محبوبشان را با عنوان "دوست" ياد مي‌کنند (سواي عناوين ديگر):

        در قرآن مومنان واقعي با عنوان "ولي‌الله" معرفي شده‌اند، يعني "دوست خدا". اين برداشت و نگاه عرفا (از جمله مولانا) که معشوق را دوست خود مي‌بينند و معشوق معشوق نيز، از طرف قرآن، "دوست" ناميده شده با هم در ارتباط معنايي نزديکي است. از طرفي خداوند در قرآن مومنان را دوست خود مي‌نامد و از طرف ديگر مومنان نيز او را دوست خود.

 چون در اين دل برق دوست جَست                    اندر آن دل دوستي ميدان که هست

     اين موضوع سواي ارتباط دوسويه، متضمن نکتهء باريک ديگري نيز هست.

        دوست انسان کسي است که سنخيت و قدر مشترکي با وي داشته باشد. در ارتباط‌هاي انساني بدون شک اگر دو انسان با هم از حداقل يک وجه مشترک برخوردار نباشند، نمي‌توانند رابطهء دوستي برقرار کنند. شما نمي‌توانيد دو کس را بيابيد که هيچ سنخيتي با هم نداشته باشند و در عين حال با هم دوست باشند. اصل جذب و جاذب بودن، بر هم‌سنخي و هم‌جنسي استوار است: (هم‌جنسي نه بمعناي هم‌سکسي)

 ذره ذره کاندر اين ارض و سماست             جنس خود را همچو کاه و کهرباست

در جهان هر چيز چيزي جذب کرد               گرم، گرمي را کشيد و سرد، سرد

     اين هم‌جنسي مي‌تواند مصداق‌هاي فراوان داشته باشد. هم‌عقيده‌گي و هم‌فکري، هم‌سني، هم‌خويي، هم‌شاني، هم‌زباني و بسياري ديگر. که البته اصلي‌ترين عامل جذب دو موجود، هم‌بنمايه‌گي و هم‌ذاتي و هم‌دلي آنهاست. ممکن است دو انسان هم‌زبان باشند، اما هم‌دل نباشند:

    هم‌زباني خويشي و پيوندي است               يار با نامحرمان چون بندي است

اي بسا هندو و ترک هم‌زبان                       اي بسا دو ترک چون بيگانگان

     پس زبان محرمي خود ديگر است                هم‌دلي از هم‌زباني خوشتر است

 پس بايد بين دو دوست، جنسيتي باشد تا جذب هم شوند. حال، اين جنسيت مشترک بين معشوق مولانا و مولانا که موجب اين دوستي است، چيست؟ قدر مشترک کجاست؟

 

اما در مورد موضوع شماره 2:

        مصرع اول بيت دوم يعني "خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه‌ها"، مولانا معشوق را طالب حقيقي معرفي مي‌کند، يعني معشوق را عاشق مي‌داند!

    اين موضوع بارها در مثنوي بميان کشيده شده است. اينکه کشش اصلي از طرف معشوق است و اگر عاشق هم طالب وصال است، در حقيقت اين وصال را خود معشوق مي‌خواهد!:

 هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو               که نه معشوقش بود جوياي او

     و آن ميل طلبي هم که عاشق براي وصل به آن معشوق ازلي دارد را خود معشوق ايجاد کرده است:

 اين طلب در ما هم از ايجاد توست                    ور نه در گلخن گلستان از چه رُست؟

     داستان آن شخصي که الله الله مي‌گفت ولي پاسخي برايش نمي‌آمد و شيطان بوي گفت "اين همه الله را لبيک کو؟" در مثنوي داستان بسيار زيباييست. شخص "الله الله" گفتنش را متوقف مي‌کند تا اينکه در خواب هاتفي به وي مي‌گويد:

                 گفت آن الله تو لببيک ماست               آن دعا و آه و سوزت پيک ماست

ترس و عشق تو کمند لطف ماست       زير هر يا رب تو لبيک‌هاست

 

موضوع شماره ۳: 

    "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟" حضور معشوق در بي‌خبري ما از اين حضور.

       اين معني نيز بارها در آثار عرفا تکرار مي‌شود.

 بر لب کوثرم اي دوست ولي تشنه‌لبم                 در کنار مني از هجر تو در تاب و تبم

 يا از خود مولانا:

  تا به زانويي ميان آب جو                    غافل از خود، زاين و آن تو آب‌جو

(عين آن عزمت حجاب آن شده               که به تو پيوسته است و آمده)

      انسان در درون خود گنجي معنوي دارد و همواره قرين اين گنج است، اما از آن بي‌خبر است. و نه تنها از آن بي‌خبر است، بلکه به گدايي معنوي روي آورده است:

 پاره‌دوزي مي‌کني تو بر دکان           زير اين دکان تو مدفون دو کان*

اي ز نسل پادشان کاميار             با خود آ وز پاره‌دوزي ننگ دار

 *(کان = معدن)

      مي‌گويد تو مانند شاهزاده‌اي هستي که ميراث هنگفتي به تو ارث رسيده است اما رفتي و در دکان بي‌مقداري مشغول پاره‌دوزي شده‌اي. بخودت بيا و دست از گدايي معنويت بردار. از امور بيروني سعادت و حس خوشبختي را نطلب. بلکه چشمهء عشق را از درونت جوشان کن. انتظار نداشته باش چيزي بروني به تو رضايت دروني بدهد.

      پس ما در حاليکه با دوست، اين گنج معنوي قرين و همنشين هستيم، در امور بيروني او را جستجو مي‌کنيم، و اين را متوجه نيستيم!

                                  "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟"

  صبر و خاموشي جذوب رحمت است

 

موضوع آخر (شمارهء چهار)، خاموشي است:

 خاموش باش تا صفت خويش خود کند           کو هاي هوي سرد تو، کو هاي هوي دوست

      مي دانيم در اکثر غزليات کليات شمس (مولانا) بيت آخر غزل يا با کلماتي مانند "خموش"، "خاموش"، "خمش" و مانند آنها تمام شده و يا با مفهومي که اشاره به سکوت و خاموشي دارد. بطوريکه حتي برخي از مولانا شناسان کلمهء "خمش" را تخلص منتخب مولانا انگاشته اند.

      بهرحال، توصيه به خاموشي و سکوت نه تنها در غزليات وي بلکه در مثنوي معنوي هم بشدت موج مي زند. در مثنوي داستان هاي بسياري هست که موضوع سکوت دروني را در بر دارد. از جمله، داستان صوفي که در باغ به مراقبه نشسته بود، نيز داستان مطربي که "مي ندانم مي ندانم" ساز کرد و داستانهاي ديگر.

    بطور کلي سکوت در عرفان يک اصل است. در توصيه هاي رايج اخلاقي سکوت بيروني يعني حرف نزدن و آرام گرفتن زبان در دهان، تشويق شده است و به فرمايش امام علي(ع) ضرر سکوت بسيار کمتر از ضرر گفتن است.

     اما خاموشي و سکوتي که در عرفان بدان پرداخته شده است، سکوت دروني است. نه تنها آرام گرفتن زبان، بلکه آرام گرفتن ذهن. ما اگر خوب به ذهنمان دقت کنيم متوجه مي شويم دائماً با خودمان (دروناً) در حال حرف زدن و نجوا کردنيم. و همين نجواها و افکار هستند که حجاب ميان حس ما و واقعيت مي شوند. نمي گذارند واقعيت را آنچنان که هست ببينيم و درک و حس کنيم.

     حال اگر اين زنبورهاي ذهني، اين افکار نجواگر مخل سکوت بروند، آنچه مي ماند "هيچ" است!، سکوت است، خاموشي است. و در اين خاموشي و عدم است که حقيقت فرصت و مجال تجلي مي يابد. با درک هيچ، مي توان به حقيقت نگاه کرد. "ما هيچ، ما نگاه".

     اگر من اين خاموشي را تجربه کنم، در اين خاموشي، حقيقت خودش را بر من مي نماياند:

 خاموش باش تا صفت خويش خود کند

 و در اين سکوت و آرامش عميق است که "هاي هوي دوست" و "غلغل اجزاي عالم" شنيده مي شود:

 از جمادي عالم جانها رويد           غلغل اجزاي عالم بشنويد

  

نوشته شده توسط: پانويس!

 

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ و نویسنده بلامانع است


[ پست الكترونيك ]