گزارش جلسه بيست و دوم گروه - خمر کهن

۱۳۸٥/٧/۱
گزارش جلسه بيست و دوم گروه

 

بعد از ظهر روز پنج شنبه و خنكاي آخر شهريور؛ جمع رندان بلاكش براي بيست و دومين بار شكل مي گيرد و البته براي اولين بار، خانم طبرسي زودتر از بقيه در محل جلسه حاضر مي شود!- ممنون غزل خانم. اين را به فال نيك مي گيريم!

بچه ها، يكي-يكي از راه مي رسند و كم كم آماده مي شويم تا جلسه اي ديگر را آغاز كنيم. علي آقا- دوست جديد ما و عضو تازه گروه- كه قرار بود با حضور ايشان به شرح و تحليل داستان شيخ صنعان بپردازيم، نيامد و نيز حميدآقا، كه غيبتش ديگه اتفاق عجيبي نيست!

 

آقا سامان مثنوي را باز نموده و از بيت 500 دفتر اول شروع به خواندن و توضيح و تفسير مي كند و البته جناب پانويس هم، جا به جا، «كامنت»هايي شنيدني و سودمند عرضه مي كند و ما را مستفيض مي نمايد.

...همچنان مشغول شرح و تفسير ابيات مثنوي بوديم كه دو مامور انتظامي همراه با دختر و پسري- كمي تا قسمتي جوان - كه رنگ به صورت نداشتند، از جلويمان رد مي شوند؛ با خود مي گوييم: «طفلكي ها؛ خدا بهشون رحم كناد!»

 

پس از اتمام مثنوي خواني و صرف يه عصرونه مختصر، تحليل و رمزگشايي داستان شيخ صنعان(كه بر عهده بنده بود)، آغاز مي شود؛ از بازگويي نماد هاي ساده مي گذريم و درباره سرانجام شيخ و دختر بحث مي كنيم و اينكه هدف عطار از بيان اين قصه چه بوده و يا چه برداشتهايي مي توانيم داشته باشيم. حالات و احتمالات ممكن درباره شخصيت هاي داستان و ماهيتشان و نيز مقصود عطار را بررسي كرديم و به نتايج خوبي رسيديم؛  از جمله اينكه: قصه مزبور، اساساً داستان منسجمي نبوده و ساختار منطقي ندارد! «خدا رحمتت كند شيخ عطار! كه همه ما را سر گذاشتي!» بنده هم براي اينكه ثابت كنم آدم باسواد و صاحب نظري هستم! نظريه «حلقه گمشده»! را ارائه كردم (ربطي به داروين ندارد!) كه برخي كمابيش پذيرفتند و برخي ابداً نه! انشالله اگر فرصتي شد، در قالب مقاله اي برداشتهاي خود را ارائه خواهم كرد.

 آقا سامان هم اين احتمال را كه «هم اينك شيخ عطار از فراز آسمانها، به ريشمان مي خندد»، قابل تامل دانستند!!

خلاصه اينكه، جلسه پربار و مفيد پنج شنبه، كه ساعتهاي بسيار صرف مطالعه بر موضوعاتش شده بود، حوالي ساعت 5:45 به پايان رسيد؛ برنامه جلسه بعدي را ريختيم و بساطمون رو جمع كرديم و يا علي!

جمعه-31 شهريور

مصطفي عليزاده

 

 


[ پست الكترونيك ]