گزارش جلسهء بیستم گروه خمر کهن - خمر کهن

۱۳۸٥/٦/٤
گزارش جلسهء بیستم گروه خمر کهن

    ايستگاه متروی ميرداماد پياده می‌شوم. از يک راه نیمه‌مخفی(!) به سرعت به پارک طالقانی می‌‌رسم. ساعت چهار و ربع يک عصر جمعهء تابستانی. هوای روزهای اوايل شهريور کمی به خنکی می‌‌زند. این را نسيم خنکی که از لابلای درخت‌های پارک به صورتم می‌‌خورد، تایید می‌کند. از لابلای درخت‌ها می‌‌گذرم و گوشه و کنار، مردم را می‌‌بينم که به پيک‌نيک آمده‌اند. بساط عصرانه‌شان را به راه کرده‌اند. بچه‌ها و بزرگترها مشغول بازی و گردشند. کم‌کم نزديک نماز‌خانهء پارک می‌‌رسم. جايی که چند هفتهء گذشته جلسات را نزدیک آنجا برگزار کرده‌ایم. از دور حميد و سامان و مصطفی را می‌‌بينم که روی زيرانداز و زير درخت و کنار بوتهء گل رز سفید رنگی نشسته‌اند. نرسيده به دوستان سلامی از چند متری پرتاب می‌کنم و سه برابرش را دریافت می‌کنم!

    احوالپرسی و چاق‌سلامتی و رد و بدل محصولات فرهنگی و صحبتهای متفرقه، تا ديگر دوستان هم برسند. و رسيدند. و باز هم احوالپرسی، اما بعلاوهء آشنايی با دو دوست جديد که از طريق گروه ياهو با جمع و جلسات آشنا شده‌اند. (خوش آمدید!)

    دستور کار جلسه توسط آقا مصطفی اعلام می‌‌شود. مثنوی‌‌خوانی، آشنايی مقدماتی با داستان شيخ صنعان از منطق‌الطير عطار و باز کردن بحث عشق(زمينی).

    آقا حميد مثنوی‌خوانی را آغاز می‌کنند. گويا آقا حميد مکر وزير در تفرقه انداختن میان ترسايان بوسیلهء ايجاد طومارهايی که از نظر محتوايی و احکام با هم در تضاد هستند را بر نمی‌‌تابند و به همين خاطر ابيات مربوط به اين بحث را با سرعت قابل توجهی از 480 به 500 می‌‌رسانند. (حميد جان، خدا قوت. رکورد زديد، قربان!) آقا حمید در تحلیل ابیات از شرح نیکلسون و زمانی بهره گرفته‌اند.

    می‌رویم سراغ شيخ صنعان، پارسايی و زهدش، مريدان بسيارش، مقامات عرفانی‌‌اش، خواب ديدنش که در روم سجده بر بتی می‌کند، روان شدنش به سوی روم به همراه مریدانش، دیدنش دختر ترسا را، عاشق شدنش، منع بی‌فایدهء مریدانش، تقاضاهای دختر از وی، باده‌نوشی و اجابت شیخ، خوک‌بانی کردن شیخ برای دختر نصرانی، نا امیدی مریدان و بازگشتشان به کعبه، متوسل شدن دوست و مریدان شیخ به درگاه الهی، بشارت از طرف پیامبر(ص) به دوست شیخ در خواب که شیخ آزاد گشته، روانه‌شدن مریدان به سوی شیخ، بازگشتن به همراه شیخ، روانه شدن دختر مسیحی برای یافتن شیخ، یافتن یکدیگر در بیابان، ایمان آوردن دختر ترسا، درگذشتن وی در دامان شیخ و وصل دختر ترسا به حقیقت.

    در خلال تعریف داستان توسط آقا مصطفی، دوستان هم اظهار نظر می‌کنند و به حاشیه‌هایی (خوشبختانه مرتبط) می‌رویم و باز به داستان باز می‌گردیم. داستان جذاب و خواندنی‌ست و نیز گفتگوها. بخصوص با پرداخت‌ها و توصیف‌هایی که عطار به زیبایی از عناصر داستان کرده است و آقا مصطفی برایمان توضیح می‌دهد.

    گاهی در مورد داستان برایمان سوالی پیش می‌آید. مطرح می‌کنیم و هر کس چیزی به نظرش می‌رسد، می‌گوید و نهایتاً با هم سعی می‌کنیم پاسخی برای سوال بیابیم.

    آقا مصطفی خلاصهء داستان را تمام می‌کند و وعده می‌دهد پس از این preview از کلیت داستان، در جلسهء بعد داستان را رمزگشایی کند و سمبل‌های آن را برایمان باز کند. ما هم مشتاقانه منتظر می‌مانیم تا جلسهء بعد.

     قسمت سوم و پایانی نشست قرار است بررسی عشق زمینی و طرح سئوال آقا سامان باشد. اما مگر "جبر و اختیار" می‌گذارد؟! نمی‌دانم از کجا وارد بحث "جبر و اختیار" می‌شویم و با دامن زدن خانم مزارعی به این بحث، بکلی یادمان می‌رود برنامه چه بوده (بجز آقا مصطفی، که از نگاه‌های مکررش به ساعت متوجه می‌شوم نگران تمام شدن وقت جلسه و باقی ماندن موضوع برنامه‌ریزی شده است).

    کمی صحبت در باب "سرنوشت"، "قسمت"، "معجزه"، افتادن بطری از روی کتاب و ... نهایتاً بحث عشق زمینی انجام می‌شود. آقا سامان سئوال را مطرح می‌کند و دوستان همگی مشغول اظهار نظر می‌شوند. گاه در بین علماء اختلاف‌نظر پیش می‌آید و گاه اتفاق‌نظر، و نهایتاً غروب نارنجی خورشید خانم، جرس‌وار فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها.

    ما هم محمل‌ها را برمی‌بندیم و با کمی قدم زدن در پارک و تفرج صنع، بسوی درب ورودی (یا خروجی؟!) پارک راهی می‌شویم. و خدانگهدار تا نشست بعدی گروه خمر کهن.

                                                                                                                         شنبه ۴ شهريور

                                                                                                                                    پانويس!

 


[ پست الكترونيك ]