نظرات و گفته هاي دوستان در باب "عشق- عشق زمينی" - خمر کهن

۱۳۸٥/٦/٤
نظرات و گفته هاي دوستان در باب "عشق- عشق زمينی"

دومين موضوعي كه در گروه به بحث  گذاشته شد، موضوع "عشق- عشق زمينی" بود كه توسط آقا سامان پيشنهاد و بحث توسط خود وي آغاز شد. مجموع نظرات دوستاني كه در اين مورد ارسال نمودند، را ذيلاً از نظر مي گذرانيد. نظرات به ترتيب زمان ارسال به گروه منظم شده است:

 

 

 سامان قدياني: (اعلام شروع بحث)

 

در بين اشعار مولانا، ابيات زير - از نظر من- بيشترين ارتباط و نزديکی رو با اين مسئله(عشق زمينی) دارند:

 

عشق او پيدا و معشوقش نهان                          يار بيرون فتنه‏ى او در جهان‏

اين رها كن عشقهاى صورتى                           نيست بر صورت نه بر روى ستى‏

آن چه معشوق است صورت نيست آن               خواه عشق اين جهان خواه آن جهان‏

آن چه بر صورت تو عاشق گشته‏اى                  چون برون شد جان چرايش هشته‏اى‏

صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست              عاشقا واجو كه معشوق تو كيست‏

آن چه محسوس است اگر معشوقه است             عاشق استى هر كه او را حس هست‏

چون وفا آن عشق افزون مى‏كند                        كى وفا صورت دگرگون مى‏كند

پرتو خورشيد بر ديوار تافت                            تابش عاريتى ديوار يافت‏

بر كلوخى دل چه بندى اى سليم                       واطلب اصلى كه تابد او مقيم‏

اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش                  خويش بر صورت پرستان ديده بيش‏

پرتو عقل است آن بر حس تو                          عاريت ميدان ذهب بر مس تو

چون زر اندود است خوبى در بشر                     ور نه چون شد شاهد تو پير خر

چون فرشته بود همچون ديو شد                       كان ملاحت اندر او عاريه بد

اندك اندك مى‏ستانند آن جمال                         اندك اندك خشك مى‏گردد نهال‏

رو نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ بخوان                                  دل طلب كن دل منه بر استخوان‏

كان جمال دل جمال باقى است                        دولتش از آب حيوان ساقى است‏

خود هم او آب است و هم ساقى و مست        هر سه يك شد چون طلسم تو شكست‏

آن يكى را تو ندانى از قياس                           بندگى كن ژاژ كم خا ناشناس‏

معنى تو صورت است و عاريت                       بر مناسب شادى و بر قافيت‏

معنى آن باشد كه بستاند ترا                            بى‏نياز از نقش گرداند ترا

معنى آن نبود كه كور و كر كند                        مرد را بر نقش عاشق‏تر كند‏

(مثنوى‏معنوى، دفتر دوم، صفحه‏ى 210)

نظرات دوستان می تواند شامل وجود يا عدم وجود و کيفيت عشق به اصطلاح زمينی – در صورت وجود- يا هر موضوع مرتبط ديگر باشد...

 

 

مصطفي عليزاده:

 

در فرهنگ لغات، براي بسياري كلمات، 2 يا چند معني مختلف ذكر شده است ؛ تصور مي كنم كه براي «عشق» نيز بايد چنين نمود و در لغتنامه ها حداقل 2 معني براي آن آورد:

«عشق زميني» يك چيز است و «عشق آسماني» چيزي ديگر!

عشق آسماني(حقيقي)، ذوب شدن  است، باختن و دربند شدن است و تسليم محض. در عشق حقيقي، «دويي» معنا ندارد و همه چيز معشوقست و از آنِ او. حتما داستان مجنون و ليلي را شنيديد كه تا وقتي مجنون، «مجنون» بود، «در» بر او بسته بود و آنگاه كه «من»ي باقي نماند و همه «تو» شد، در بر او باز شد. مولانا نيز مشابه اين داستان را در دفتر اول مثنوي آورده است:

 

         آن يكى آمد در يارى بزد                                گفت يارش كيستى اى معتمد

         گفت: من، گفتش: برو هنگام نيست               بر چنين خوانى مقام خام نيست‏

         خام را جز آتش هجر و فراق                           كى پزد كى وا رهاند از نفاق‏

         رفت آن مسكين و سالى در سفر                   در فراق دوست سوزيد از شرر

         پخته گشت آن سوخته پس باز گشت             باز گرد خانه‏ى همباز گشت‏

         حلقه زد بر در به صد ترس و ادب                     تا بنجهد بى‏ادب لفظى ز لب‏

         بانگ زد يارش كه بر در كيست آن                   گفت بر درهم تويى اى دلستان‏

         گفت: اكنون چون منى اى من در آ                  نيست گنجايى دو من را در سرا

 

باري، جمع ِ  اختيار  با عشق حقيقي در يك جا ممكن نيست؛ عاشق، اختيارش را و اراده اش را و «خود»ش را دربند «دوست» كرده و محو او مي شود.

آيا عشق هاي زميني نيز چنين است!؟

 دو نفر كه عاشق هم مي شوند، تا كجا و تا چه حد، خود را در اختيار معشوق قرار مي دهند؟ آيا عاشق، تسليم محض معشوق است؟ آيا  محو او مي شود؟  شايد فرد عاشق(البته با معني شماره 2 آن! در لغتنامه اي كه ذكر آن در ابتداي سخن رفت!)  از خواسته هايش در برابر معشوق چشم پوشي كند و حتي گاه اعتقاداتش را هم به پاي معشوق قرباني كند، اما آيا تمام «وجود» و شخصيت و «من»ِ خود را فداي معشوق مي كند!؟ بعيد مي دانم كه جز در اساطير، چنين باشد.

البته منظورم اين نيست كه عشق زميني، مذموم است. بلكه اساساً معتقدم كه تفاوت معنايي آن با عشق حقيقي آنچنان زياد است كه مي بايست برايش، «تعريف»ي ديگر آورد.

نمي دانم (و تجربه نكرده ام!!)، ولي شايد عشق هاي پاك و راستين زميني، بتواند مقدمه اي بر عشق حقيقي و فرا زميني باشد. در بيتي از دفتر اول مثنوي ، مولانا عشق مجازي را نيز ارجمند مي شمارد و بيان مي دارد كه چه عشق حقيقي و چه عشق مجازي نهايتاً ما را به سوي «او» هدايت مي كند:

عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است                عاقبت ما را بدان سر رهبر است

 

 

حميد ياسي پور:

 

در ابتدا اينو عرض کنم که عشق واژه مقدسيه و در مورد هر رابطه ايي صدق نمي کنه طوري که در جامعه امروز طرح و استفاده از این لغت مي شود واقعا تاسف آوره

چرا راحت تر بیان نکنيم عشق آسماني به کسیه که منبع و منشا تمام هستي از اوست يعني حضرت باريتعالي و عشق زميني به يک انسان ديگر هست حالا چه زن و چه مرد.

که توي اذهان عمومي بيشتر عشق به زن مطرح هست در صورتي که ما دوستان در جلسات خودمون عشق مرد به مرد ديگر رو درک کرديم (عشق مولانا به شمس )

من ميخوام بحث ريشه ای تری رو باز کنم و از کمک ديگر دوستان هم استفاده کنم

اصلا عشق چطور بوجود مي آيد ؟

قطعا عاشق يک حسني (hosn)در معشوق مي بينه که قبلا نديده که با ديدنش مجذوب می شه البته بعضی مسائل براي عاشق رقم خورده اصلا همينکه اين حسن رو ببينه و عاشق بشه جاي بحث داره که فکر مي کنم تا حدي در بحث هاي جبر و اختيار بهش اشاره شده است چون ممکنه ديگری اين عشق بسراغش نياد

هم به دريچه نگاه  بر مي گرده و هم به ذات!!!

فکر مي کنين اينا مي تونه اکتسابي باشه؟( جاي بحث داره شايد در بحث بعدي)

حرف از حسن(hosn) شد و بخاطر اينکه انسان ميل به زيبايي دوستي داره به سوي زيبايي هم حرکت مي کنه حالا اين زيبايي رو مي شه در خيلي چيزا ديد . در يک گل ، در يک فضاي زيبا که براحتي عاشقش مي شيم و حاضريم هر چي داريم بديم و اين فضا رو مال خود کنيم .

عشق به يک دختر زيبا  يا مرد زيبا  !!!

تازه ميتونيم زيبايي رو معني کنيم . هم ميتونه ظاهري باشه و هم مي تونه ذات فرد مورد نظر و اونچه که هست مورد توجه قرار گرفته شده باشد.

از نظر بنده عشق حقيقي و واقعي فقط مخصوص خداست و اصلا منطقي و صحيح به نظر نمي رسد که يک انسان که هممون مي دانيم چقدر نقص داره عاشق يک انسان ديگر بشود مگر آنکه حسني در وجود آن انسان باشدکه ما رو به سمت عشق حقيقي (منشا تمام خوبيها و عشق ها ) رهنمون کند.

دوستان ما بعضي وقتا فراموش مي کنيم که از کجا اومديم و به کجا بايد برويم .

در هر صورت فکر ميکنم بهترين عشق هاي زميني که مي تونه ما رو بسوي عشق حقيقي رهنمون کنه عشق به اوليا خداست که در حکم سايه خداوند بروي زمين هستند . البته شناخت و پيدا کردن آنها بسيار مشکله جوري که وقتي مولانا يکيشونو ديد اينطور از خود بيخود شد . خدا مي دونه که ممکنه شمس از کنار من هم رد بشه و حرف هايي رو به من بزنه و من بخاطر بي توجهي و نداشتن دانش و فهم متوجه نشوم و البته اين رو هم بايد در نظر داشت که اين افتخار به هر کسي هم داده نمي شود ، مگر آنکه استانداردهاي لازم را داشته باشند و اينو فراموش نکنيم که خداوند تمام بندگانش رو دوست دارند.

 

 

سيما خانم:


من هم با نظر آقاي عليزاده موافقم، در اين خصوص كه تفاوت زيادي بين تعريف عشق حقيقي و مجازي است و عشق حقيقي بر خلاف عشق مجازي با بي اختياري محض همراه است.
كلاً فكر مي كنم كه مفهوم عشق بسيار پيچيده است و نمي توان تعريف دقيق و مشخصي براي آن نوشت.

شيخ بهايي در تعريف عشق مي گويد: «عشق يك مفهوم مشكّك و داراي وسعت و كليت و عموم و شمول است كه لازمه بيان كليه انواع و اقسام و مراتب آن و تعيين و تبيين و ويژگي هاي هر يك از اينها، اگر از دست كسي برآيد، آن است كه مثنوي هفتاد من شود.»

 

 

غزل طبرسي:

 

عشق پايبند هيچ نباشد

و

چون اصيل و بايسته آيد

خويش را به هديه ارزاني دارد

بي چشم پاسخي...

 

 

سامان قدياني:

 

نظر من در مورد واژه "عشق" کمی متفاوت از نظر آقا مصطفی است. در واقع من برای اين واژه همان معنای اول را قائلم و بس. من هم "عشق" را ذوب شدن، باختن و دربند شدن می دانم و تسليم محض و اصلا به همين خاطر است که عبارتعشق زميني برایم غريب و نا مفهوم است. هدفم بازی با اين واژگان نيست بلکه عقيده ام اينست که دو موجود با سرشت يکسان و ظرفيتهای بالقوه تقريبا برابر اساسا ممکن نيست عاشق یکديگر باشند، یعنی نمی شود مردی عاشق زنی باشد و يا بالعکس زنی معشوقه اش را مردی قرار دهد. در واقع لزوم ايجاد رابطه عاشقانه را دو وجود متفاوت می دانم و گرنه چه حاجت که انسان در وجودی ذوب شود که چيزی بيش از خود او نيست؟!

با اين ديدگاه اين سوال پيش می آيد که احساسات و روابطی که ميان موجودات زمينی برقرار می شود چيست؟ مدتهاست که پاسخ اين سوال فکرم را مشغول کرده، نمی خواهم در مورد برخی روابط بسيار نازلی که امروزه به وفور ديده میشود صحبت کنم که تنها فايده آن ابطال وقت است. اما همه ديده ايم احساساتی را که شايد به پاکی و عظمت آنها رشک ورزيده ايم. عشق مادر به فرزندش و بالعکس، عشق جوانی به پير و مرادش و حتی عشق ميان زوجی که سالها از زندگی مشترک آنها می گذرد و قطعا خالی از اثرات فيزيولوژيکی است که می تواند به اشتباه به عنوان عشق در نظر گرفته شود.

عقيده من اينست که در اين روابط، عشق – با همان معنای يگانه خود- می تواند به وجود آيد با اين توضيح که هر دو طرف را عاشق می دانم و معشوق را همان ذات باريتعالی که – مطابق آموزه های عرفانی- در وجود تمامی انسانها متجلی است و هر چه روح و جان و دل، پاکتر و صافتر باشد انعکاس صفات کامل ذات او بيشتر. پس اگر ما در طی مسير فطری خودمان به سوی کمال مطلق با انسانی مواجه شويم که آيينه ای – البته از نوع زنگار نبسته!- از صفات کامل ذات باريتعالی در برابر ما باشد وجود ناقص ما عاشق می گردد. خواه آن انسان زنی جوان باشد خواه پير ديری يا ...

با اين توصيف، من شمس را معشوق مولانا نمی دانم بلکه آيينه ای بسيار شفاف و پاک می دانم که توانست عظمت و زيبايی آن ذات لا‌یتناهی را برابر چشمان مولانا بگشايد که در غير اينصورت پس از مرگ با هجران شمس مولانا نمی توانست همچنان عاشق بماند که:

آن چه بر صورت تو عاشق گشته‏اى                  چون برون شد جان چرايش هشته‏اى‏

صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست             عاشقا واجو كه معشوق تو كيست‏

پس شمس و مولانا هر دو عاشق بودند و معشوق ديگری و به همين سبب مولانا بعد از شمس نيز تا روز مرگ به دنبال روزن و دريچه ای بود که آن زيبايي محض را به وی نشان دهد و زمانی صلاح الدين و سپس حسام الدين اين نقش را ايفا نمودند. هر چند هر فرد در وجود خود چنين آيينه ای دارد اما  مشکل اينجاست که آيينه هر چه هم پاک مشکل بتواند نظاره گر جمال خود باشد! 

پس اگر در اين زندگی فردی را بيابيم که از طريق او بتوانیم به آن مبدا هستی متصل گرديم می‌توانيم سريعتر لذت عشق و وصال را بچشيم و بچشانيم و اين عشق، عشقی خواهد بود ميان دو انسان به ذاتی والاتر از اتسان...

 

 

جناب پانويس:

 

يادم هست دم درب ورودي پارک طالقاني که جلسات گروه، چند هفته‌اي مي‌شود آنجا برگزار مي‌شود، آقا سامان گفت که دربارهء اين موضوع، عشق و ارتباط بين دو انسان(اصطلاحاً عشق زميني) مد نظرشان است. و نيز گويا قرار است در يک جلسهء گروه اين موضوع را اختصاصاً بررسي کنيم.

    لذا با توجه به اينکه تکليف شده حتماً يک چيزي بنويسيم و در عين حال نمي‌شود يک چيزي نوشت که جامع و مانع باشد، ترجيح مي‌دهم به حکم

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آيد در حديث ديگران،

شما را مهمان قسمتي از کتاب "پيامبر"، نوشتهء جبران خليل جبران کنم و اصل صحبت را بگذاريم براي وقتي در جلسه مطرح شد.

 

و پيامبر گفت:

شما با هم زاده شده‌ايد و بايد که پيوسته با هم باشيد.

با هم باشيد تا آن هنگام که مرگ، بالهاي عمرتان را برکند.

و آري همراه باشيد، حتي در سکوت و صلابت خداوند.

اما در ميانهء اين همراهي اندکي جدايي بايد.

و بگذاريد که باد‌هاي آسمان بين شما در رقص و پايکوبي باشند.

يکدگر را دوست بداريد اما از عشق زنجير مسازيد.

بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل‌هاي جان‌تان در تموج و اهتزاز باشد.

جام‌هاي يکدگر پر کنيد، اما از يک جام منوشيد.

از نان خود به يکديگر هديه دهيد، اما هر دو از يک قرص نان تناول مکنيد.

به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد، اما بگذاريد هر يک براي خود تنها باشد.

همچون تارهاي عود که هريک تنهايند، اما همه با هم به يک آهنگ مترنم‌ند.

دل‌هايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يکدگر ندهيد. زيرا تنها دست زندگي‌ست که مي‌تواند دل‌هاي شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بايستيد، اما نه بسيار نزديک،

که ستون‌هاي معبد، به جدايي استوارند،

و بلوط و سرو در سايه‌ء هم سر به آسمان نکشند.  (از: جبران خليل جبران)


[ پست الكترونيك ]