خلاصه داستان معاویه و ابلیس - خمر کهن

۱۳٩۳/۳/۱٦
خلاصه داستان معاویه و ابلیس

گزیده ابیات داستان معاویه و ابلیس از دفتر دوم مثنوی

بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست

 

در خبر آمد که خال مؤمنان/خفته بد در قصر بر بستر ستان

قصر را از اندرون در بسته بود/کز زیارتهای مردم خسته بود

ناگهان مردی ورا بیدار کرد/چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد

گفت هی تو کیستی نام تو چیست/گفت نامم فاش ابلیس شقیست

گفت بیدارم چرا کردی بجد/راست گو با من مگو بر عکس و ضد

گفت هنگام نماز آخر رسید/سوی مسجد زود می‌باید دوید

گفت نی نی این غرض نبود ترا/که بخیری ره‌نما باشی مرا

دزد آید از نهان در مسکنم/گویدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را/دزد کی داند ثواب و مزد را

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم/راه طاعت را بجان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بدیم/ساکنان عرش را همدم بدیم

پیشهٔ اول کجا از دل رود/مهر اول کی ز دل بیرون شود

ترک سجده از حسد گیرم که بود/آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین/که شود با دوست غیری همنشین

هست شرط دوستی غیرت‌پزی/همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

گفت امیر او را که اینها راستست/لیک بخش تو ازینها کاستست

صد هزاران را چو من تو ره زدی/حفره کردی در خزینه آمدی

بحر مکری تو خلایق قطره‌ای/تو چو کوهی وین سلیمان ذره‌ای

کی رهد از مکر تو ای مختصم/غرق طوفانیم الا من عصم

گفت ابلیسش گشای این عقده‌ها/من محکم قلب را و نقد را

امتحان شیر و کلبم کرد حق/امتحان نقد و قلبم کرد حق

گفت امیر ای راه‌زن حجت مگو/مر ترا ره نیست در من ره مجو

ره‌زنی و من غریب و تاجرم/هر لباساتی که آری کی خرم

گرد رخت من مگرد از کافری/تو نه‌ای رخت کسی را مشتری

این حدیثش همچو دودست ای اله/دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه

من به حجت بر نیایم با بلیس/کوست فتنهٔ هر شریف و هر خسیس

ای بلیس خلق‌سوز فتنه‌جو/بر چیم بیدار کردی راست گو

گفت هر مردی که باشد بد گمان/نشنود او راست را با صد نشان

هر درونی که خیال‌اندیش شد/چون دلیل آری خیالش بیش شد

تو ز من با حق چه نالی ای سلیم/تو بنال از شر آن نفس لئیم

تو خوری حلوا ترا دنبل شود/تب بگیرد طبع تو مختل شود

بی گنه لعنت کنی ابلیس را/چون نبینی از خود آن تلبیس را

نیست از ابلیس از تست ای غوی/که چو روبه سوی دنبه می‌روی

چونک در سبزه ببینی دنبه‌ها/دام باشد این ندانی تو چرا

زان ندانی کت ز دانش دور کرد/میل دنبه چشم و عقلت کور کرد

حبک الاشیاء یعمیک یصم/نفسک السودا جنت لا تختصم

تو گنه بر من منه کژ کژ مبین/من ز بد بیزارم و از حرص و کین

گفت غیر راستی نرهاندت/داد سوی راستی می‌خواندت

راست گو تا وا رهی از چنگ من/مکر ننشاند غبار جنگ من

تو چرا بیدار کردی مر مرا/دشمن بیداریی تو ای دغا

گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر/میر ازو نشنید کرد استیز و صبر

از بن دندان بگفتش بهر آن/کردمت بیدار می‌دان ای فلان

تا رسی اندر جماعت در نماز/از پی پیغامبر دولت‌فراز

گر نماز از وقت رفتی مر ترا/این جهان تاریک گشتی بی ضیا

از غبین و درد رفتی اشکها/از دو چشم تو مثال مشکها

ذوق دارد هر کسی در طاعتی/لاجرم نشکیبد از وی ساعتی

آن غبین و درد بودی صد نماز/کو نماز و کو فروغ آن نیاز

گر نمازت فوت می‌شد آن زمان/می‌زدی از درد دل آه و فغان

 آن تاسف و آن فغان و آن نیاز/درگذشتی از دو صد ذکر و نماز

من ترا بیدار کردم از نهیب/تا نسوزاند چنان آهی حجاب

تا چنان آهی نباشد مر ترا/تا بدان راهی نباشد مر ترا

 

لینکها:

متن کامل ابیات از سایت گنجور

یادداشت : رابطه ی ابلیس و معاویه در داستانی از مثنوی مولوی (راسخون)

 شرح صوتی داستان. جلسات آنلاین مثنوی خوانی (پانویس)

یادداشت : اسطوره ابلیس و فرافکنی (بی رنگی) 


[ پست الكترونيك ]