آخرین برگ گزارش سفرتابستانی خمرکهن - خمر کهن

۱۳٩۱/٦/٢٤
آخرین برگ گزارش سفرتابستانی خمرکهن

روایت یکی مانده به آخر؛ خانم ف.شکیبا:

پایان سفر آغاز شده و ساعت تحویل اتاق 10:30 بود. خانمهای گروه قبل از ساعت 9 صبحانه خوردند و به فضای سرسبز اطراف رفتند و از فضای جنگل و صدای آرام خانم محمدی بهره بردند و برگشتند و خانم سان شان مهربان هر نیم ساعت یکبار مراحل کار را گزارش می کرد. اما نگارنده راس 10:30 اتاق را ترک کرد. کلید اتاق را تحویل دادن و ساکها را تا دم اتوبوس کشیدن و به صدای خشک چرخهایش گوش کردن حس خوشایندی نبود اما دوستان خبردادند که شگفتانه ای در راه است و ما باز سر ذوق آمدیم. در این مرحله از سفر، ته-اتوبوسی ها تصمیم به انجام بیزینس گرفتند[البته منظورشان یکی از ته اتوبوسی ها است! که نمی دانم چرا جمع بسته اند] و قصد کردیم برویم در کار تجارت. در نتیجه شروع کردیم به تبلیغ روسری های ایرانی-اسلامی با طرحها و رنگهای مختلف و برای این منظور از شادی عزیز همیشه خندان و مهربان کمک گرفتیم که اولین دیالوگش با ما[حالا معلوم شد که راوی، از «ما» به جای من استفاده کرده؛ پس بیزینس گر هم معلوم شد که کیست!] این بود"روسریتو از کجا گرفتی؟".ما با همکاری آقای علیزاده [بیچاره آقای علیزاده که سرش بی کلاه مانده و ذکرش اینجا رفته است!]و عکاسی و تصویربرداری ایشان، و همراهی دوستان تا وسطهای اتوبوس تبلیغ روسری را رفتیم و بعد به خودمان گفتیم"این بود آرمانهای ما؟"پس برگشتیم و سر جایمان نشستیم.

بعد از طی شدن مسیری طولانی و گوش سپردن به موسیقی و شیطنتهای جمع، رسیدیم به بندر ترکمن. بعد رفتیم کنار اسکله و سوار قایق آبی کهنسالی شدیم و به آبی بیکرانه دریا زدیم. و در مسیر دل سپردیم به صدای آب و شادمانی همسفران و عکسهای خاطره انگیز. و بعد از قایق درامده و پیاده راه افتادیم. مسیری بشدت گرم با بادی پریشان که کم بود،مارا با خود ببرد. در گرمای مسیر در حاشیه راه زیر سایبانی ایستادیم و آقای علیزاده برایمان روایتی خواندند از سفر شمس ومولانا به این بندر و مراتب سفرمعنوی ایشان در این بندر که در آن زمان پری دریایی خیز هم بوده است ظاهرا. عرق ریزان به سخنان دوستان گوش دادیم و در پایان آقای دکتر مروتی منابع کار را پرسیدند و بعد با انفجار خنده دوستان متوجه شدیم که سر کار بوده ایم.

 بعد وارد رستورانی شدیم که با زحمات و هماهنگیهای اقای غلامی مهمان نواز فراهم شده بود و خاطره گرگان برایمان با این گرگانی خوش خلق ماندگار شده است. در رستوران به شدت گرم بندر ترکمن نشستیم و دوغ و زیتون پرورده و سیر ترشی و ماهی ازون برون و ماهی سفید سفارش دادیم. وبعد از نهار خانمهای ترکمن امدند و نشستند کنارمیز های ما و مرجان عزیز برای ما جماعت مشتاق،قیمت روسریهای ترکمن بلند و خوش طرحشان را پرسید که همه مشتاق خریدنش بودیم والبته بعد از شنیدن قیمت همه با لبخند انصراف دادیم.

مسیر برگشت هم با قایق بود و همنوایی باد با آبی دریا. حرکات شادمانه دوستان و بعد در گرمای وحشتناک مسیر برگشتن به اتوبوس وبی توقف بازگشت به سمت تهران وعبور بیقرار از مزرعه کوچک آفتابگردانها ودرختان وجنگل وکوه وهوای زلال وموسیقی شادمانه راه. .. اتوبوس تا شب بی توقف آمد ودوستان بازی دیگری را پیشنهاد کردند که ما قبلا به آن میگفتیم هپ هپ ولی منبعد می گوییم کواک کواک! بازی فوق العاده ای با همراهی مهربانانه بزرگترهای جمع خصوصا خانم محمدی، آقای تبکم و دکتر مروتی و خانمشان طعم دیگری یافت و بعد باز هم باخت های متعدد بعضی دوستان که برحسب تصادف بیشترشان از همان ردیف اولیهای مذکور بودند که ذکرش در گزارش قبل رفته بود. آقا شاهین مهربان البته خودش با هر باختی والبته قبل از باخت هم به وسط اتوبوس میامد وانجام وظیفه میکرد.بازی تمام شد وهمسفران برای اخرین بار پیاده شدیم وکلوچه خریدیم ولواشک خوردیم وسفر مارابرد به سمت جاده شب وآسمانی که ستاره های درشتش پنجره های اتوبوس راچراغان کرده بودند وخواب ونوای آرام موسیقی.

موسیقی میرفت ومیامد وهی تکرارمیشد وخواب هی سرک می کشید توی چشمخانه ها تا رسیدن به تهران ودیدن میدان آرژانتین.

و خداحافظی با دوستانی که مصداق بارز این شعر بودند:

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست

غیرنطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

 

روایت آخر؛ مصطفی علیزاده:

روز چهارم. صبح، دیرتر از روزهای دیگر بیدار شدیم؛ چون فرصت بیشتری داشتیم. البته به استثنای چند نفر، مثل بهزاد و خانواده اش و برخی خانم ها که سحرخیز بوده اند و به جنگل زده اند. پس از صبحانه، اتاق ها را تحویل دادیم و به سمت بندر ترکمن راه افتادیم. از مزارع آفتابگردان گذشتیم و به گرمای شرجی بندر رسیدیم. قبل از این که قایق برسد تا سوارشویم و به آشوراده برویم، فکری به سرم زد و با داوود و رضا پختیمش و نتیجه اش شد متن کوتاه و بداهه ای که نوشتم در باب اطلاعات تاریخی و روایاتی درباره آشوراده! و اینک پاره هایی از متن معتبر و مستند تاریخی:

«گفته اند که این جزیره از نظر تنوع گونه های پرندگان بی نظیر بوده است و 600 یا به قولی 6000 گونه پرنده در آن وجود داشته اند که به دلایلی نامعلوم و نامکشوف، به ناگهان تمامی این پرندگان ناپدید شده اند. و در حال حاضر  می گویند شبها صداهای غریب و وهم انگیز پرندگانی شنیده می شود که منشا آن معلوم نیست. »

«می گویند، بهاءولد و خانواده که از بلخ به روم مهاجرت می کردند، در میان راه، به آشوراده قدم گذشته اند و مدتی اندک رحل اقامت افکندند. آن زمان، آشوراده نه جزیره، که بندر بوده است.و می گویند، وقتی خاندان بهاءولد پا از آشورا ده بیرون گذاشتند، به تدریج آب بالا آمده و پس از مدتی، بندر آشوراده تبدیل به جزیره شده است. و نیز در روایات آمده که برای اولین بار، شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی جوان و جلال الدین خردسال در این ده یکدیگر را ملاقات کرده اند. و آن دیدارشان در سالیان سال بعد، در بازار قونیه، دیدار نخستشان نبوده است. »

«گفته اند شیخ مصلح الدیم سعدی شیرازی سفری هم به آشوراده داشته است و در این دیار، معشوقی برگزیده و غزل با مطلع «روزگاریست که سودازده روی توام/ خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام» را در این شهر سروده است. و در بیت تخلص این غزل می گوید:
سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید // ترکمن پرده برانداز که هندوی توام»
 که البته در بعضی نسخ که امروزه متداول است
به صورت: ترک من پرده برانداز که هندوی توام  ،  آمده است»

و « در سنگ‌نوشته ای از دوران کهن آمده است که دهم هر ماه (از این رو، قبلا نام این روستا را عاشوراده می گفته اند) موجوداتی با سر انسانی و پایین تنه شبیه ماهی، به نزدیکی ساحل می آمدند و اصوات و نوری غریب از آنها ساطع می شده و هیچ به ساحل پای نمی گذاشته اند. تا اینکه سرانجام یکی‌شان به ساحل نزدیک شده و قدم به شن های ساحلی گذاشته است و آن‌گاه پیامکی آمده برایش که: « آقا به محض اینکه دیدی«برنامه چیه» برگرد به دریا...»

خواندن این روایات را نه داود پذیرفت و نه رضا و به ناچار خود با تپق های بسیار(به دلیل فشار ناشی از خندۀ ضامن دررفته ،اما منفجرنشده) بخشی از آن را خواندم و دوستان با اشتیاق و دقت گوش دادند و آنجا که چشمم به نگاه متعجب و عاقل اندر سفیه دکترمروتی افتاد، آن گاه بود که چاشنی«خنده» عمل کرد و نتوانستم ادامه دهم.

از قایق سواری و چلوماهی تازه و گرما و شرجی و آفتابگردانها و بازی «شخصیت شکن» اصوات جانوران نیز می گذرم که حتما در روایات دیگر راویان بدان اشاره شده است.

و بامداد روز چهارشنبه، ساعت 1، با ورود به میدان آرژانتین و خروج از اتوبوس، سفر کوتاه مان به پایان رسید و از همسفران خداحافظی کردیم و یک دنیا خاطره را در قلب و سر خود، ثبت کردیم. و این سفرها تکرار خواهد شد، اگر خداخواهد... .


[ پست الكترونيك ]