آخرین روز سفرتابستانی خمرکهن/ قسمت اول - خمر کهن

۱۳٩۱/٦/٢۳
آخرین روز سفرتابستانی خمرکهن/ قسمت اول

روایت اول؛ آقای تبکم:

به چهارمین و آخرین روز سفر رسیدیم، سه‌شنبه 31 امرداد سال 91. بعد از صرف صبحانه و جمع‌آوری ساک‌ها، سوئیت‌ها را تحویل دادیم و ساعت حدود یازده صبح بود که به سمت بندر ترکمن حرکت کردیم،  به قصد رفتن به جزیره‌ی آشوراده.

 ابتدا به بندر ترکمن رسیدیم، به گفته‌ی آقای غلامی بندر ترکمن به دو قسمت ترکمن نشین که سنی مذهب هستند و فارس نشین که شیعه می‌باشند تقسیم شده،  با سوار شدن به یک قایق یا تقریبا یک لنج کوچک، سفری کوتاه و دریایی را به جزیره‌ی آشوراده آغاز کردیم. آقا محسن می‌گفت در زبان روسی به این وسیله‌ی نقلیه "کاسپا" می‌گویند.

بعد از رسیدن به جزیره‌ی آشوراده و پیاده شدن از قایق، مسافتی را پیاده تا سالن غذاخوری طی کردیم. .هوا به شدت داغ بود بخصوص در زیر آفتاب. جوری که تفاوت دمای بین سایه و آفتاب به وضوح احساس می‌شد و این می‌توانست نشان از پاکی هوا و رسیدن اشعه‌ی کامل خورشید به زمین باشد

قبل از رسیدن به سالن، به درخواست آقا مصطفی، جایی در سایه جمع شدیم تا ایشان متنی که شامل اطلاعاتی در مورد سابقه‌ی تاریخی جزیره آشوراده بود را بخواند. توضیحاتی در مورد اینکه مولانا هنگام مهاجرت به همراه پدرش در سر راه رفتن از بلخ به عثمانی و شهر قونیه از این جا دیدار کرده و البته در آن زمان آشوراده بندر بوده و کم‌کم با بالا آمدن آب تبدیل به جزیره شده. و همچنین وجود 600 نوع پرنده در اینجا که متأسفانه اغلب آنها منقرض شده‌اند!!... تپق زدن‌های آقای مصطفی و تک خنده‌هایی که از گوشه و کنار به گوش می‌رسید کم‌کم جمع را متوجه این موضوع کرد که کل داستان ساختگی و سرکاری است و از همه بیشتر آقای مروتی اعتراض داشت که چنین مواردی از کجا وارد تاریخ و بیوگرافی مولانا شده است و خلاصه با خنده و ابراز‌ نظر‌های جمع در تکمیل این شوخی و طنز، همگی به راه افتادیم تا به سالن غذاخوری برسیم.

ناهار ماهی بود، حالا یا ماهی سفید و یا اوزون‌برون. با توجه به اینکه ماهی در فصل گرم طعم و طراوت ماهی فصل سرد را ندارد اما روی هم رفته غذای خوشمزه‌ای بود.

 نکته‌ی جالب اس‌ام‌اس هایی بود که از خانم قطره به عنوان دوستی که حضور فیزیکی نداشت اما دلش از ابتدای سفر همراه جمع بود، می‌رسید و آقای پانویس و خانم محمدی از طرف ایشان سلام رساندند و سفر خوش و بی‌خطری را برای جمع آرزو نمودند. به امید حضور هرچه زودتر ایشان در جمع دوستان. 

 از همان راهی که رفته بودیم در گرمای بعد از ظهر به اسکله برگشتیم و دوستان با قرار گرفتن در موقعیت مطلوبی در کنار ساحل، شروع به عکس گرفتن نمودند و حقیقتا آن گستره‌ی وسیع و با طراوت آبی و اخضر و چشم انداز بی انتهای دریا، قابل مقایسه با محیط غبارآلود شهر و فضاهای بسته‌ی آن نیست و انسان بنابر طبیعت ذاتی و درونی، نمی‌تواند بی‌تفاوت و گنگ از کنار آن  بگذرد. 

 در حین گذر از این آبراهه‌ی کوتاه مابین جزیره‌ی آشوراده و بندر ترکمن، جمیع دوستان ترانه‌ی از قبل تمرین شده‌ی "لب کارون" را گروهی خواندند و هیچ در این قید و بند نبودند که لب رود کارون در جنوب ایران کجا و کناره‌ی دریای خزر در شمال کجا!!....که هر جا  دل خوش است آنجا خوش است و اسم و عنوان تنها عرض است.

 حدود سه بعد از ظهر بود که به طرف تهران حرکت کردیم. از اتفاقات جالب در بین راه بازی مخصوصی بود که انجام شد و نفرات به نوبت باید صدای حیوانی را که خود انتخاب کرده بودند را تقلید می‌کردند. خروس و غاز و جوجه و مرغ و اردک و اُسکل و زنبور و مگس و بره و بزغاله و گربه و بوقلمون و فاخته و الاغ....همگی حضور داشتند و در صورت اشتباه کردن جریمه می‌شدی به این ترتیب که با صدای انتخابی خودت باید طول ماشین را رفت و برگشت می‌کردی و می‌خواندی و البته این جریمه دو بار شامل بنده شد یکبار در نقش گربه و یکبار در نقش خروس. و همینطور دوستان دیگر هم مشمول جریمه شدند.

 پیش بینی رسیدن به مقصد در ساعت 11 شب بنا به عللی درست از کار درنیامد و نشان به آن نشان که حدود یک بعد از نیمه شب یا یک بامداد  روز چهارشنبه اول شهریوربه تهران و محلی که از آن حرکت کرده بودیم رسیدیم و به این ترتیب باید ورود به روز پنجم سفر را به دوستان تبریک گفت. مراسم خداحافظی انجام شد و دوستان، صمیمانه با آرزوی دیداری مجدد از هم جدا شدند، خستگی به کسی امان نمی‌داد و الا جا داشت ترانه‌ی "نخود نخود هر که رود  خانه‌ی خود" را همگی  با صدای بلند اجرا می‌کردیم.......البته زمان و مکان اجرا هم مناسب نبود چرا که دوباره به قالب‌های خشک شهرو عادت بازگشته بودیم! باید که اینچنین نباشد...

 

روایت دوم؛ خانم ش. محمدی:

و  روز اخر ساعت ده و نیم کلبه هامان را تخلیه کردیم و راهی بندر ترکمن و آشورا ده شدیم.

 آنجا آقا مصطفی جهت مزاحی  متنی را مبنی بر حضور مولانا در شرکت شیلات را  خواندند و یادمان دادند که به هر نوشته و گفته ای از عقل استفاده کنیم نه با پندارهامان. بعد راهی تهران شدیم در اتوبوس هم به پیشنهاد آقای پانویس بازی هوپ را با صدای حیوانات اجرا کردیم که خیلی خندیدیم نه به بازی که به خویشتن خویش خندیدیم و برای همین خنده ای حقیقی بود که برایم ماندگار شد.

تک مضراب هایی هم داشتیم  مثل کشف خانم یوسفی عزیز که طنزپردازی خوب بودند و مارا از اشعار خوبشان بی نصیب نگردند. و  اقای کبودوندی که مثل همیشه ساکت و آرام بودند  و آنقدر ساکتند که  حتی در عکس هم جا ماندند و اقای میر کریمی که خیلی زحمت کشیدند و تصویر ایشان با این همه دوربین خود تماشایی بود و با چه صبر و حوصله ای کار عکس همه را انجام میدادند ...دست مریزاد

حضور دو مرد کوچک سروش، پسر آقای موسوی زادگان و ارشیا فرزند خانم امیرعلایی و یاسی خوب و نازنین که دوست داشتنی بود و صبور  و مرسی از حضور خانم ها همسر دکتر مروتی و دخترانشان و آقای چیت ساز و همسر گرامی اشان. خانم فائزه شکیبا و شادی خوبم و مریم محمدی عزیز و ... 

 من به سهم خودم از آن همه صداقت و زحمتی که دوستان کشیدند سپاسگزارم


[ پست الكترونيك ]