گزارش سفرتابستان 91 - روز سوم/ قسمت دوم - خمر کهن

۱۳٩۱/٦/٢٠
گزارش سفرتابستان 91 - روز سوم/ قسمت دوم

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

 

 روز سوم، روایت سوم؛ خانم شکیبا:

صبح روز سوم باز قرارمان ساعت 9بود. بعد صبحانه وقدم زدن حرکت کردیم ،به قصد زیارت روستای زیارت . آقای غلامی همسفرمان که اهل گرگان بود برایمان از گرگان می گفت و بناهای تاریخی اش و ساختمانها و گذشته اش و دخترش یاس هم اگر گاهی حواسمان نبود ،به انواع شیوه ها حواسمان را جمع میکرد.

مسیر روستای زیارت سر بالایی بود و لختی از مسیر را با اتوبوس رفتیم و باقی را با پای پیاده . از مسیری که از بین درختان و سنگها و رودخانه ای پر شور میگذشت و عاقبت رسیدن بود به آبشار بلند و زیبای روستای زیارت که خنکایش را از دور هم می شد چشید .خانمهای گروه نشستند به تماشای مسیر و آقایان به آب زدند و به نوبت تن سپردند به شلاق شادمانه آبشار. مسیر برگشت هم عده ای از مسیر کنار رود آمدند و عده ای به آب زدند و خمر کهنی های جسورتر از پلی رد شدند سخت هولناک و عده ای هم در تنگنا ماندند...

بعد حرکت کردیم به سمت رستوران و دیدار اکبر جوجه ای که می گفتدند شناسنامه اصیلی دارد و الحق هم داشت. بعد از نهار مسیرمان در محاصره درختان و آبی آسمان و خلسه نیمروزی بود و خواب ...

حوالی بعدازظهر رسیدیم به  گُنبَدِ کاووس (یا گنبد قابوس) که یکی از بلندترین برج‌های آجری دنیا ست ،ارتفاع آن به ۶۰ متر می‌رسد و در قرن یازدهم میلادی بنا شده‌است. این برج آجری  احتمالاً مدفن سلطان آل زیاری، قابوس بن وشمگیر است که ارتفاع آن به ۶۰ متر می‌رسد.

خمر کهنی ها در فضای نیمه تاریک گنبد دور تادور نشستند و بعضی دوستان به میان گود آمده و هنرنمایی کردند .و آقای چیت ساز برایمان از سعدی گفتند و عکاسان تا توانستند عکس گرفتند و بعد در فضای بیرون همسفران با کاشی بزرگی مواجه شدند که پژواک صدا داشت و سخت متعجبمان کرد .

مسیر باز گشت باز راه طولانی در انتظار همسفران بود که با موسیقی آرام و تماشای درختان و آفتابگردانها و البته آب میوه های خنکی که آقای علیزاده به جمع می رساند آسانتر گذشت .

نماز را در امامزاده ساکت و دنجی خواندیم که نگارنده از ورودی اش اسفند و عاطل وباطل خرید. بنایی پر  از آینه کاری وسقفهای مدور. مسیر بازگشت به پیشنهاد گروه خمر کهن بازی برگزار شد بنام مسابقه خنده .که هر کدام از اعضای گروه مقاومتشان را در مقابل شیطنتهای جمع امتحان می کردند و رکورد نخندیدن می زدند . برندگان آقای علیزاده بودند و ارشیا و پانویس و نیلوفر یوسفی عضو شاعر گروه. اگر تازه واردید و تابحال سفر با خمر کهنی ها را تجربه نکرده اید هیچ کدام از بازیهای این گروه را از دست ندهید که پشت هرکدام فکری هست و درسی. بازی شاد «خنده» هم مسیر را کوتاه کرد و هم یادمان داد که چهره های دوست داشتنی همسفران چقدر بدون لبخند سنگی می شود و غیر قابل تحمل .

شب رسیدیم به روستای نهار خوران وشامی که به همت آقای علیزاده ودوستان  روی تختهای حیاط وفضای سنتی سرو شد .هندوانه وخربزه ونان لواش وپنیر سنتی زیارت به اضافه میرزا قاسمی خوش عطرِهمنشین با زیتون .که خاطره ماندگاری شد .

بعد از شام به رسم معهود، نشست خمرکهن بود و مثنوی و همنشینی مهربان جمع و نیز قوری های بزرگ چای و کاسه های کوچک گل سرخی .روایت شنیدنی دکترمروتی از مثنوی و بعد شعر خوانی آقای علیزاده و صحبت گرم خانم امیر اعلایی و بعد معرفی کوتاه تازه واردهای خمر کهن.خانم مقدم مهربان که از زنجان آمده بود وآقای تبکم عزیز با همسر آرامش که از کرج آمده بودندوخودمان با حضور انورمان وپایان آخرین شب نشینی با خمر کهنیهای قدیمی :

خانم شهره محمدی با لطف مادرانه و سخاوت کلماتش و خانم امیر اعلایی با دانش بسیارش و آقای دکتر مروتی و همسر خوش خلق و دختران ساکتش و آقای موسوی زادگان و همسرش و پسر تیزهوشش و آقای مجتبی کبودوندی آرام و آقای میرکریمی مسول سمعی بصری گروه و داور وسط مسابقات و مریم محمدی وکیل جوان گروه و آقای علیزاده بزرگوار با تلاش بی دریغش وآب انارهایی که همیشه بطور اتفاقی و گریز ناپذیری فقط به آخر اتوبوس  میرسید و آقا شاهین کربلایی با لب کارون خاطره انگیزش وآقای پانویس کم حرف وگوشی موبایلش وآقای غلامی خوش خلق و بلدراه و مرجان خانم با فال ماستی که قسمت ما نشد.

شب نشینی آخر هم تمام شد و رفتیم برای بستن ساک سفر و فردا ترک گرگان به سمت تهران. رفتیم وشعر آخر خانم امیر اعلایی از سعدی را زمزمه کردیم با خودمان:

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی
وز  هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم

گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم

 تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم

 ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم

 

 روز سوم، روایت چهارم؛ م.علیزاده:

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
«و ان یکاد» بخوانید و در فراز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که «از مصاحب ناجنس احتراز کنید»

روز سوم، برای رسیدن به آبشار روستای زیارت باید از پل و رودخانه هم گذشت و گذشتیم. البته نه همه مان. من و پانویس، پا به آب نزدیم و نرفتیم آبشار و ماندیم زیر سایه درختی بر فراز رودخانه و خلوت کردیم و غزل خواندیم. اما شنیدیم که شاهین و محسن و یکی-دو نفر دیگر، نه «تن» به آب، که «سر» به داده‌اند. شده بودند آب‌کشیده. وقتی بچه ها برگشتند، با همان لباس های خیس آمدند جلوی لنز دوربین ها تا چند عکس یادگاری بیاندازیم.‌ در مسیر برگشت به اتوبوس، چند نفر، احتمالا برای تجربه نوعی هیجان، از پل فلزی نیمه کاره ای فقط اسکلتش ساخته شده، عبور کنند. یکی دو نفری هم در میان راه می مانند. به قول خانم شکیبا: در تنگنا. به هر حال این نیز می گذرد و می گذریم.

ناهار، چلوجوجه های چرب و خوشمزه بازماندگان آقای «اکبرجوجه» یا نه، رستوران اکبر جوجه، چسبید به بدن. و بعد رفتیم سمت گنبد تا در گرمای عجیب گنبد، از میل قابوس بن وشمگیر دیدن کنیم. آواز خانم محمدی و آقای مروتی در فضای پرطنین داخل میل، پیچید و حال‌مان را خوش کرد. و نیز پس از مدتها تکه ای از گلستان را با صدای آقای چیت ساز شنیدیم. برای نماز به امامزاده ای رفتیم که قبرستان شهر هم محسوب می شود. و بعد راه افتادیم سمت گرگان ؛‌با یک پیشنهاد خوب.

برخی دوستان برای شام شب سوم،‌ پیشنهاد بسیار خوبی داشتند. پیشنهادی که از آن نمی شد گذشت و جالب اینکه، به مذاق همه همسفران خوش آمد و همراه شدند: نان و پنیر و هندوانه و خربزه. و با خانم امیرعلایی رفتیم  تا از مسوول چایخانه هتل، که میزبان نشست های شبانه مان بوده، بخواهیم برایمان املت هم درست کنند، اما پیشنهاد بهتری داشتند: میرزاقاسمی. یک میرزاقاسمی بسیار خوشمزه و به یادماندنی.

جلسه شبانه را روی همان تخت شب گذشته اش برگزار کردیم. آقای مروتی مثنوی خواند و شرح کرد و بعد نیلوفر یوسفی ما را به شعرهای زیبایش غافلگیر کرد. و بعد خانم امیرعلایی مختصری از شیخ حسن خرقانی گفت و غزلهایی از سعدی خواند و آخر سر که دیگر وقت جلسه رو به اتمام بود، به جای شرح غزل حافظ، غزلی را خواندم و درمورد یک موضوع، که «جمع دوستان همدل» باشد، کمی حرافی کردم. و بعد از اینکه دوستان تازه وارد کمی از خود گفتند، جلسه تمام شد.

خانواده دکتر حافظی که خروسخوان فردای آن روز، قرار بود از گروه جدا شده و به تهران برگردند، از جمع خداحافظی کردند. دوباره ما چند نفری ماندیم و شعرهای بیشتری از نیلوفر یوسفی شنیدیم و لذت بردیم. داود که خیلی خسته بود، نماند و رفت که استراحت کند. نیمه شب که با رضا، به اتاق برگشتیم. دیدم داوود بیدار مانده، کاملاً بیدار. احتمالا نگران ما بوده است!

این شب بسیار زیبا و خاطره انگیز هم گذشت...

  

ادامه دارد


[ پست الكترونيك ]