گزارش سفرتابستان 91 - روز سوم/ قسمت اول - خمر کهن

۱۳٩۱/٦/۱٧
گزارش سفرتابستان 91 - روز سوم/ قسمت اول

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

 روز سوم، روایت اول؛ آقای تبکم:

بعد از صرف صبحانه، به طرف روستای زیارت حرکت کردیم؛ روستایی در انتهای مسیر جنگل ناهارخوران. بعد از طی مسیری باید به تنگه‌ای وارد می‌شدیم. پاچه‌ی شلوارها را بالا زده و کفش‌ها را به دست گرفتیم که خیس نشوند و وارد بستر پر از سنگ رودخانه شدیم و البته خانم‌ها هم ناچارا با کفش به آب زدند. بعد از مدتی آب‌پیمایی، به پای آبشار اصلی رسیدیم.

همه چیز در پای آبشار خوب و آرام پیش می‌رفت و دوستان مشغول تماشای طبیعت و عکس‌برداری بودند تا آقا شاهین ابتکاری زد و با لباس، به زیر جریان شدید و کوبنده‌ی‌ آبشار بزرگ رفت. و غریو شادی و تشویق همراهان خمرکهنی به هوا برخاست. جذابیت این عمل و هیجان ناشی از تشویق دیگران، آقای محسن غلامی و آقا رضا و حتی ارشیا را هم به سمت خود کشید و مسابقه‌ی استقامت و پایداری در زیر فشار آب سرد، بالا گرفت و چنان جانانه و هل من مبارز طلب بود که جوانان محلی آنجا هم برای عرض اندام وارد صحنه شدند و برای قدرت‌نمائی با ظاهری عادی و خونسرد، به مدت زیاد زیر فشار آب آبشار که از ارتفاع  حدود 15 متری به پایین می‌ریخت مقاومت می‌کردند و همشهریان‌شان برایشان هورا می‌کشیدند.

برای ناهار روز سوم، به رستوران اکبرجوجه گرگان مراجعه کردیم و جای دوستان خالی، همگی ناهار خوشمزه‌ای خوردیم و البته با تفاوت دمای وسط شهر گرگان و دامنه‌ی جنگل ناهارخوران هم آشنا شدیم که شاید به 8 درجه هم می‌رسید. (در آن روزها دمای هوا در شهر گرگان به 37 درجه می ‌رسید). بعد از صرف غذا به شهر گنبد، که اتفاقا زادگاه آقای محسن غلامی هم هست، رفتیم، برای دیدن برج یا میل قابوس وشمگیر. به گفته‌ی آقای غلامی، شهر گنبد معروف به شهر چهارراه‌هاست و خیابان‌بندی این شهر از نقشه شهر برلین در آلمان الگوبرداری شده است. به این ترتیب که وقتی بر سر یک چهارراه می‌ایستادی، بدون هیچ خمیدگی و پیچشی در مسیر، تا سر چهارراه‌های بعدی را می‌توانی مستقیم ببینی!

برج، ارتفاعی در حدود شصت یا هفتاد متر داشت و توضیح آقای حافظی بر این مبنا بود که از این گونه برجها یا میل‌ها در ایران برای دیده‌بانی استفاده می‌شده. اما به نظر من ضمن درنظرگرفتن این کارکرد، شاید یک جور نمایش قدرت از جانب حاکمان وقت هم باعث و بانی احداث این چنین ساختمانهای مرتفعی می‌شده است. شاید بیشتر برای ابراز توانمندی و قدرت و البته تبلیغات سیاسی. مثل مسابقه‌ی ساختن بناهای مرتفعی که در طول تاریخ و بخصوص در یکی دو قرن اخیر  برپاست....اشاره آقای حافظی هم قابل توجه بود که گفتند ارتفاع این بنا به نسبت و مقایسه، در زمان خودش با الان، چیزی در مقیاس برج خلیفه در دوبی بوده است.

اجرای آواز جذاب و شنیدنی توسط خانم م.محمدی، بر مبنای شعری از هوشنگ ابتهاج، توجه همه را به انعکاس زیبا و ملایم و طبیعی صدا در فضای داخلی برج جلب کرد.  همه دورتادور در فضای نیمه تاریک داخل برج بر تاقچه‌ای که گرداگرد قسمت داخلی ایجاد شده بود  نشستیم و در سکوت گوش می‌دادیم:

 درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند / به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند 
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند / کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

بعد از آن آقای چیت ساز قسمتی از دیباچه گلستان سعدی را قرائت کردند.

 در محوطه روبروی برج در فضای بیرون و رو به درب ورودی و در محوطه‌ای پایین‌تر از قاعده‌ی بنا، دایره‌ای آجر فرش‌شده قرار داشت که یک سنگ گرد در مرکز آن به چشم می‌خورد. وقتی درست روبروی برج و در مرکز سنگ قرار می‌گرفتی و با صدائی کمی بلند‌تر از حد معمول حرف میزدی، نه انعکاس و پژواک بلکه شکلی تقویت شده‌ای از لحن و گفتار خود را می‌شنیدی که وضوح و قدرت بیشتری یافته بود و با کوچکترین انحراف زاویه از روبروی برج این خاصیت مختل می‌شد. خانم سان‌شان (مقدم) هم که شک داشت  مبادا ماجرا سرکاری باشد؛ امتحان کرد و با تعجب قبول کرد و در ادامه با امتحان‌کردن همسر بنده و خانم شکیبا، گواهی اعتبار آن صادر شد.

نکته جالب برای من در مسیر گنبد به گرگان، دیده شدن تابلوی دو روستا در کنار هم بود به نام‌های دلند و گلند! و من در این خیال افتادم  که احتمالا همه اهالی روستای دلند، اهل دلند و همه مردمان روستای گلند، پای در گلند!

به پیشنهاد دوستان قرار بر این شد که برای شام یک غذای سبک و حاضری تهیه کرده و بخوریم. با همفکری آقا مصطفی و خانم امیرعلائی و آقا محسن و نظر خواهی و رای گیری از دوستان قرار بر این شد که برای شام املت و نان و پنیر و خربزه و هندوانه تهیه شود تا در محوطه چایخانه هتل و بر روی تخت‌ها صرف کنیم. شام خوشمزه و سبکی بود و همه دست اندرکار تهیه‌ی آن شدند. و به این بهانه یادی از همه دوستانی که در این سفر حضور داشتند می‌کنم:

خانم‌ها به ترتیب حروف الفبا : خانم امیرعلائی، خانم چیت ساز،خانم زندیه،خانم شادی، خانم شکیبا، خانم غلامی، خانم ش.محمدی و م.محمدی و همینطور مریم محمدی، به اضافه‌ی خانم موسوی زادگان، خانم مروتی و دو دختر خانم ایشان، خانم نیلوفر (ملکه الشعرا)، و یاس کوچولو که دوست و همراه صبور و با حوصله‌ای برای  همه بود.

آقایان: چیت ساز، پانویس، دکتر مروتی،‌ دکتر حافظی، بهزاد موسوی زادگان، مصطفی علیزاده، محسن غلامی، رضا میرکریمی، شاهین، "آقای راننده، مجتبی"، مجتبی کبودوندی، امیر غلامی، سروش موسوی زادگان، ارشیا حافظی و تبکم.

 بعد از صرف شامی سبک و البته کامل و مکفی، نوبت آقای دکتر مروتی بود که با طرح داستان پیل در تاریکی از کتاب مثنوی معنوی، به شرح تفاوت دیدگاه‌ها و اختلاف نظرگاه مردمان بپردازد؛ در شرایطی که شمع روشنی به کف هر کس نیست تا کل حقیقت را مشاهده کند. و پرسش و توضیح در مورد اینکه حالا آن شمع روشن چیست؟ و چگونه می‌توان آن‌را به دست آورد تا بتوان همه فیل را دید و به کل حقیقت بینا شد.

 در کف هر کس اگر شمعی بُدی /  اختلاف از گفتشان بیرون شدی

 بعد از آن همگی گوش جان سپردیم به شعری که خانم نیلوفر گفته بودند و ابیاتی بود خطاب به مولانا،  در جواب " بشنو از نی چون حکایت می‌کند" که به غایت عمیق و زیبا و دارای مضمونی بکر بود و زحمت ایشان  با تشویق حضار روبرو شد و البته قرار بر این گردید که برای مطالعه‌ی دیگران، متن شعر در صفحه خمر کهن آورده شود.

بعد از آن آقای علیزاده در مورد سلوک و روش عرفان و خودشناسی و فضای مثبتی که دوستان همراه می‌توانند برای هم ایجاد کنند، صحبت کرد و سپس به پیشنهاد آقا محسن غلامی قرار بر این شد که دوستان تازه وارد به جمع، مختصری از شرح حال خودشان را بگویند تا معارفه‌ای باشد و ایجاد زمینه‌ی آشنائی با دیگر دوستان. بنابراین به ترتیب از بنده (تبکم) که کنار دست آقا مصطفی بودم معرفی شروع شد و من هم به توضیح در مورد سابقه‌ی جستجو و کنجکاوی که در زندگی داشته‌ام، پرداختم و این توضیح که بعد از طی مراحلی متفاوت از حدود دو سال قبل  با برنامه  جلسات شرح مثنوی آشنا شدم که منتهی به آشنائی با آقای پانویس و دوستان خمر کهن گردید. البته به درخواست خانم امیرعلائی وجه تسمیه " تبکم " را هم روشن کردم که با تعجب و خنده‌ی دوستان همراه شد و همینطور در مورد همسرم خانم شهزاد زندیه هم شرح مختصری دادم تا او هم بتواند از مسیری که در آن قرار دارد نگاهی به راهی که من در پیش دارم بیاندازد و نگران نباشد.

بعد از من خانم چیت ساز صحبت کردند و بعد از ایشان خانم مقدم (سان شان) و پنجمین تازه وارد گروه هم، دختر خانم جوانی هستند به نام خانم شکیبا که از همدرس‌های آقای علیزاده می‌باشند و با ایشان همکاری ادبی دارند. ایشان هم آشنائی با این جمع همدل را همچون هدیه‌ای گرانبها توصیف کردند که به ایشان داده شده.

یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که دوستان متفرق شدند و هر کس برای خواب به اتاق خود مراجعه نمود. البته آقایانی که مجرد بودند از این مزیت برخوردار بودند که می‌توانستند بعد از پایان جلسات تا هر زمان که بخواهند در محوطه چایخانه هتل گرد هم بمانند و به کسب فیض بپردازند. اما همچون منانی متأهل باید بساط خود را جمع می‌کردیم و همراه همسر به سوئیت مربوطه مراجعه می‌کردیم. حداقل در باب خودم می‌دانم که اینگونه بوده و از حال دیگر دوستان متأهل خبری ندارم.

 

 

روز سوم، روایت دوم؛ خانم ش. محمدی:

 روز سوم، آبشار زیبای روستای زیارت را زیارت کردیم این روستا بالاتر از جاده ناهار خوران واقع بود محله ای که بافت اصیل و حقیقی خود را کاملا از دست داده است و مثل کسی شده که خودش نیست ولی هوای دلچسبی داشت که نشان میداد که زمانی محله ای خوش آب و هوا و بکر بوده است. ... و بعد از دیدن آبشار و صرف ناهار به شهر گنبدکاووس وارد شدیم که به گفته آقای غلامی نقشه اصلی این شهر توسط کارشناسان آلمانی مطابق با اصول شهرسازی طراحی شده و از این رو خیابانهای متقاطعی داشته با الگوی شطرنجی، فاقد معابر تنگ و قدیمی. البته ناگفته نماند که ساعت حول و حوش سه بعداز ظهر بود که رسیدیم و گرما غوغا می‌کرد و میل گنبد چون برج میلاد خودنمایی می‌کرد؛ یکی از بلندترین برج‌های آجری دنیا در قرن یازدهم میلادی، محل دفن احتمالی قابوس بن وشمگیر. طول برج حدود شصت متر می‌باشد که همه در خنکای آن نشستیم و جناب آقای حافظی در باب معماری آن صحبت کوتاهی نمودند

نمی‌دانم صمیمیت جمع چه در جام دل م.محمدی انداخت که در مرکز برج ایستاد و غزل هوشنگ ابتهاج را با مطلع :در این سرای بی کسی کسی به در تمی‌زند، زمزمه کردد. و بعد برای دیدن امامزاده یحیی راهی قسمتی دیگری از شهر شدیم دیدن لباس‌های ترکمنی هم خالی از لطف نبود مخصوصا با توضیحاتی که خانم غلامی می‌دادند کنجکاوی ما را برای دیدن لباس‌ها بیشتر می‌کردند.

و دوباره راهی گرگان شدیم و شامی ساده در جمعی دوستانه خوردیم و به خواندن مثنوی با تفسیر آقای دکتر مروتی گوش خواباندیم و تازه‌واردان خود را معرفی کردند. و آقای علیزاده عزیز غزلی از حافظ خواندند: «معاشران گره از زلف یار باز کنید». و متذکر شدند که قدر این جمع را بدانیم؛ زیرا جمعی که فقط از بودن با یکدیگر لذت می‌برند بدون آنکه بدانند چه پست و مقام و تحصیلاتی و اندیشه ای دارند، به حق دلچسب ترین رابطه دنیاست.

 

ادامه دارد


[ پست الكترونيك ]