گزارش سفرتابستان 91 - روز دوم/ قسمت دوم - خمر کهن

۱۳٩۱/٦/۱٤
گزارش سفرتابستان 91 - روز دوم/ قسمت دوم

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

روز دوم؛ قسمت دوم؛ روایت های خانم شکیبا و م. علیزاده

 

روایت سوم؛ خانم شکیبا:

زرد زایندۀ شهریوری

 قرارمان 9 صبح بود. بعد صبحانه راه افتادیم به سمت بسطام و به قصد زیارت مزار عارف نامی بایزید بسطامی. همان که عطار در اوصافش گفته است:

"چون کار او بلند شد و سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ پرسید:چرا مرا بیرون می کنید؟ گفتند :از آنکه مردی بدی! گفتا:نیکا شهرا که بدش بایزید باشد".

حوالی مزار بازید، مسجد زیبایی بود که جناب دکتر حافظی کنار بناهای قدیمی اش می ایستاد و برایمان از آبی ایرانی می گفت رنگی که به دست هنرمندان ایرانی ساخته شده است و گچ بری هایی که در گذر سالها از سنگ سخت تر شده بودند ویادگاری بودند از گذشته های دور.

بعد حرکت کردیم به سمت مزار ابوالحسن خرقانی و مقبره آرامش، بین درختان بلند و خانم امیر علایی، با نگاهی به کتاب شفیعی کدکنی برای مان از ابوالحسن گفتند و ملاقاتش با بایزید و سلوکش، که گفته اند:

"امی بوده است؛ یعنی خواندن و نوشتن نمی دانسته است و در ابتدا مردی خربنده بوده است(چهار پا کرایه میداده است)و به قول خودش"از خربندگی به خدا شناسی راه یافته است". خرقانی را جانشین روحانی بایزید می دانند. هرچند که به گواه بعضی تذکره ها فاصله زمانی آن دو بسیار بوده است.

"نقل است باغکی داشت. یکبار بیل فرو برد نقره برآمد،دوم بار برد زر برآمد، سوم بار فرو برد مروارید وجواهر برآمد.ابوالحسن گفت:خداوندا، ابوالحسن بدین فریفته نگردد،من به دنیا از چون تو خداوندی برنگردم "...

بعد از پایان نشست از پله ها پایین آمدیم وآقایان خمر کهن با مجسمه ابوالحسن عکسهای یادگاری بسیاری گرفتند.با مجسمه مردی که اژدها را رام میکرد اما حریف زبان همسرش نبود.

 

بعد از آن به سمت پارک حرکت کردیم وآقا شاهین روی آتش برایمان چای فراوانی دم کردندوتا پایان سفر به لطف دستان مهربانشان چای خمرکهنیها براه بود وتکه کلام جمع اینکه :"هرکه براین درگه آید چایش دهید واز ایمانش نپرسید".

مسیر بازگشت به درازا کشید و برای تلطیف فضا وکوتاه شدن راه، سه گروه به همسرایی و همخوانی پرداختند که با اکثریت آرا گروه وسط اتوبوسی رتبه اول، نوجوانان آخر اتوبوس رتبه دوم وردیف اولیها رتبه آخر را کسب کردند.[البته این روایت در اینجا کمی بودار شده است چرا که بر همگان واضح و مبرهن است که ردیف اولی ها به لطف حضور شاهین و محسن، با اقتدار اول شدند و راوی در وسط-مسط های اتوبوس بوده است! ... کامنت از یکی از ردیف اولی هاست!]

وبعد سکوت بود وبازی آرام سایه ها ودرختان ومسیری که پر بود از آفتابگردانهای بلند با زرد زاینده شهریوریشان.

شب رسیدیم به نهارخوران وبعد از شام خمر کهنی ها پشت ساختمان رستوران سنتی دور هم نشستند وآقای موسی زادگان با لحن آرامشان از مثنوی حکایت  ابوالحسن را خواندند وشرح کردند که به دستور کارکنان محوطه مجبور شدیم جا را عوض کنیم ونشستیم روی آخرین تخت کنار دیوارو گوش کردیم به شرح مثنوی که گاهی موزیک بلند کاروانهای عروسیی که از جاده می گذشتند همراهیش میکرد. بعد از مثنوی خوانی بحث آزادی مطرح شد با موضوع مالکیت!.مالکیت انسان بر همسر بر دوست بر همراه ودرستی وغلطی حس مالکیت در روابط عاطفی. که تا ساعتی جمع را به خود مشغول کرد ودرگیر. بعد از ختم جلسه همسفران از حاشیه پر گل مسیر تا کلبه های کوچکشان بحث داغ مالکیت را ادامه دادند .

روایت دوم؛ م.علیزاده:

آدم های حساس

روز دوم، از جاده جنگلی زیبای توسکستان گذشتیم و به بسطام رسیدیم. برخی دوستان مقبره «بزرگ»ی دیگر  را با مقبره بایزید  اشتباه گرفتند. آخر، آنهایی که ندیده بودند مقبره بایزید را، نمی دانستند که این «اتاقک-صندوق» فلزوشیشه ای با ابعاد یک متر در دو متر مقبره بایزید بسطامی معروف است!!

 دکتر حافظی، مثل سفر سال گذشته، درباره معماری مقبره و مسجد جامع توضیحات مفصل و مفیدی می دهد.

به خرقان هم رفتیم. توی مقبره ابوالحسن خرقانی، خانم امیرعلایی شروع به صحبت درباره ابوالحسن کردند و ردیف ردیف آدم روبرویش نشستند. صحبت‌هایش که تمام شد، دو جوانک سرباز آمدند و  مقتدرانه دستور دادند که متفرق شویم. گفتیم که چه به موقع آمدند تا متفرق مان کنند: که صحبتهای خانم امیرعلایی تمام شده بود.

چای زغالی را که شاهین متولی اش بود نوشیدیم و گپ زدیم و بعد راه افتادیم سمت سمت هتل از جاده ای دیگر. که زیبایی جاده جنگلی توسکستان را نداشت.

 شب دوم، برای اینکه جلسه شبانه مان را برگزار کنیم  وجب به وجب هتل را برای یافتن جایی دنج که «حساس»‌شان نکند گشتیم. آخر، دیشب که نمی گذاشتند کنار یک تخت بنشینیم و گپ بزنیم، می گفتند که :«حساسیت زا است!». بالاخره، فضایی تاریک پشت کافه ای متروکه را پیدا کردیم و اجازه اش را گرفتیم و نشستیم. یعنی دوستان نشستند؛ من که از بس بحث و رایزنی کرده بودم، تمرکز و آرامشم کاملا ًبهم خورده بود و ترجیح دادم دقایقی را خلوت کنم و بعد به دوستان ملحق شوم.

دوباره پیغام آوردند که حساس شده اند. چقدر «حساس»ند این جماعت! دوستان دوباره تغییرمکان می دهند. توی این شهر، انگار دورهم جمع شدن حساسیت زاست. مثل خیلی شهرهای دیگر.

بعد از جلسه که به مثنوی خوانی و بحث آزاد گذشت، دوستان رفتند به اتاق هایشان برای استراحت. و دوباره چند نفری تا دیروقت می مانیم تا گپ بزنیم و غزل بخوانیم. تلخی کلنجار با آدم هایی که می ترسند عده ای شهروند آرام دور هم جمع شوند و چای بنوشند و گپی بزنند، جای خود را به شیرینی مصاحبت و گفتگو با دوستان اهل دل می دهد.

 

ادامه دارد


[ پست الكترونيك ]