گزارش سفرتابستان 91 - روز دوم/ قسمت اول - خمر کهن

۱۳٩۱/٦/۱۱
گزارش سفرتابستان 91 - روز دوم/ قسمت اول

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

روز دوم؛ قسمت اول؛ روایت های آقای تبکم و خانم ش.محمدی

روایت اول؛ آقای تبکم:

صبح روز دوم، به موقع حرکت کردیم و با عبور از جاده‌ای کوهستانی، قبل از ظهر به بسطام رسیدیم، (بسطام در شش کیلومتری شاهرود قرار دارد) و به دیدار مقبره بایزید بسطامی،ملقب به سلطان العارفین‌ بزرگترین عارف قرن سوم هجری، مشرف شدیم. اما با مقبره‌ای کوچک و معمولی که حتی سنگی که روی قبرش‌ گذاشته‌اند نه متعلق به خودش بلکه سنگ قبری مربوط به " قاضی ملک"، حاکم قومس‌ بوده است. به نظر من به لحاظ ساده زیستی ایشان، این شکل و ظاهر مقبره ممکن است بر طبق وصیت‌نامه‌ای از ایشان باشد که دیگران را از برپا کردن بنای مجلل و چشمگیر بر گور خود، اکیدا منع کرده‌ است.

"این قصه را الم باید  که از قلم هیچ نیا‌ید"  بایزید بسطامی

در جوار آرامگاه بایزید، حرم امام‌زاده محمد،قراردارد و هم این بنا و بقعه و هم گنبد و برج مسجد جامع مربوط به دوران ایلخانیان‌ در ایران می‌باشد و قابل توجه اینکه در اغلب آنها از یک سبک معماری استفاده گردیده. به نظر من برج مسجد جامع بسطام هم بیشتر الهام گرفته از برج قابوس‌ وشمگیر‌ در گنبد کابوس می‌باشد. در هنگام بازدید از مقبره و نیز مسجد جامع، آقای دکتر حافظی‌ توضیحات مفیدی را در مورد تاریخچه‌ی معماری بنا و گچبری‌های مخصوص و سوابق تاریخی آنها ارائه می‌نمودند.

برای ناهار به رستوران مجتمع جهانگردی بسطام رفتیم و بعد از صرف غذا و گرفتن عکسهای دسته جمعی در باغ هتل، سوار بر وسیله‌ی نقلیه شدیم و به ده خرقان که واقع در نزدیکی بسطام می‌باشد رفتیم. به دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی.

" هر کس با این خلق کودک بینی، با خداوند مرد است و هر که با این خلق مرد بینی با خداوند مُرده‌ است‌"(شیخ حسن خرقانی)‌

 همگی تازه ناهار خورده بودند و البته میل و طلب چای به شدت ‌خودنمائی می‌کرد. و این انگیزه‌ای شد که آقای محسن غلامی اینگونه بفرماید : "هر که در این سرا درآید چایش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به چای ارزد !!"

بعد از بازدیدی‌ ‌مختصر و فاتحه‌ای بر گور شیخ حسن، همه در مسجد مجاور مقبره دوره  نشستیم تا خانم امیر‌علائی توضیحاتی در مورد شیخ حسن ‌خرقانی بود بیان کنند.  جالب توجه اینکه کسانی از افراد محلی که در آنجا حضور داشتند بخصوص خانم‌ها و دختر خانم‌ها با علاقه به صحبتهای خانم امیرعلایی جذب می‌شدند و البته این موضوع از نظر نگهبانان آن مکان که دو سرباز جوان بودند پوشیده نبود، آنها در ابتدا سردرگم بودند اما احتمالا با کسب دستور و سفارشی خاص، به میان جمع آمدند و مانع از ادامه برنامه شدند.  همگی مثل لشکر شکست خورده به پارکی در بیرون از محوطه مسجد و مقبره سرازیر شدیم تا حال که "نان شیخ‌ حسن‌" را از ما دریغ کردند  به چای آتیشی‌ که به زحمت دوستان، آقا شاهین و چند نفری دیگر تهیه می‌شد، دل بسپاریم. تا آماده شدن چای، بحث تهیه پیتزا و استیک و انواع آن که از جانب شاهین مطرح شده بود با استقبال چشمگیر خانمها روبرو شد تا جایی که آقای پانویس آقای علیزاده را صدا زد تا شاهد پیشرفت معنوی گروه عرفانی خمرکهن و برنامه‌های جنبی مفید آن باشد!

 بعد از صرف شام در هتل، برای دور هم جمع شدن و برگزاری جلسه مثنوی‌خوانی، به جلوخوان‌ تریای‌ هتل که البته متروک بود، مراجعه کردیم و آقای موسوی زادگان داستان را آغاز کرد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که از جانب مسئول کافه مورد بازخواست قرار گرفتیم که چرا در اینجا اجتماع کرده‌اید! با پادرمیانی‌ و صحبت آقای پانویس توافق شد بر روی یکی از تخت‌ها در محوطه‌ی چایخانه‌ دور هم جمع شویم و در فضائی نیمه تاریک به گفتگو و شنیدن مباحث بپردازیم. بله، باید گفت سال به سال دریغ از پارسال. البته بنده که در سفر پارسال نبوده‌ام فقط ذکر خیر آنرا شنیده‌ام.

برنامه بر روی یکی از تخت‌هایی که در محوطه چایخانه‌ هتل قرار داشت  ادامه پیدا کرد و البته مشخص است که با چنین پیش‌درآمد‌هایی که عرض شد، حواس شش دانگ برای کسی باقی نمی‌ماند. .شده بود مثل خواندن نماز در سنگر و در محاصره‌ی دشمن، نمازی که  در هنگام اضطرار، چکمه در پا و زره بر بدن خوانده می‌شود و هر لحظه این هول وجود دارد که تیری بر دل نشیند و یا گرزی‌ بر سر فرود آید.

محور صحبت آقای موسوی زادگان درباره‌ی صبر بود و در ادامه بین دوستان بحثی در مورد معنی صبر در گرفت که البته بیشتر صبر را به مفهوم انتظار کشیدن و بیهودگی انتظار در نظر گرفته بودند و با صحبت‌های آقای مروتی و آقای موسوی تا حدودی به معنی اصلی و مثبت صبر کردن نزدیک شدیم.

در ادامه جلسه و به عنوان بحت آزاد،  آقا رضا میرکریمی سوالی را مطرح کردند در باب عشق و دوست داشتن و حس مالکیت داشتن و به تملک درآوردن آن کسی که برای ما عزیز است. و دوستان در این باره به ابراز نظر و صحبت پرداختند و در کل خانم‌ها و آقایان جبهه‌گیری کردند و با این گونه برخورد و خط کشی موافق نبودند. آقای پانویس هم اشاره‌ای داشت به این مضمون که : نظر دادن در این موارد کار راحتی است و بهتر است دوستان اگر بشود از تجارب واقعی خود مثال بیاورند. و آقای علیزاده هم در دو مرحله وارد بحث شد و به مخاطبین بحث تاخت که چرا سعی می‌کنند دانسته و ندانسته با پنهان شدن پشت الفاظ، دیگران و حتی خودشان را گول بزنند

در پایان، کار به طنز و شوخی کشید و دوستان متأهل، رضا را متهم به این کردند که قصد این را دارد که با این کار و این بحث، میانه‌ی متاهل‌ها را با همسرانشان شکرآب کند، و چون خودش مجرد است غمی از این بابت ندارد.

 

روایت دوم؛ خانم ش. محمدی:

و اولین جایی را که دیدن کردیم: امامزاده محمدبن جعفر از نوادگان امام جعفر صادق بود که در کنارش آرامگاه عارف بزرگ بایزید بسطامی قرار داشت و مسجد جامع شهر را نیز دیدیم با محراب زیبایش که نفهمیدم خطاطی ها گچ بری شده بود یا گچ ها را به صورت خطاطی بریده بودند. خلاصه  دو هنر آنچنان در هم آمیخته شده بود که نمی شد یکی را کم رنگ تراز دیگری دید .با توجه به اینکه وقت نماز بود و تردد خیلی به چشم می خورد سکوتی دلچسب را می شد حس کرد و بعد از صرف  نهار عازم ده خرقان و دیدار عارف بزرگ شیخ حسن خرقانی شدیم تا وارد شدم جمله قشنگش که تابلوی شخصیتی شیخ را نشان می داد  با دلم بازی کرد: 

"هر که در این سرا درآید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"

 همگی در ارامگاه نشستیم و خانم امیر علایی کمی در مورد شیخ حسن توضیحاتی دادند و در مورد همسر بداخلاقش صحبت کردند.  و برایم جالب آمد که شیخ حسن آنقدر سرگرم خدای خویش بود  که همسرش را نمی دید چه برسد که او را به صفت ببیند!!! 

سپس در محوطه آرامگاه چایی که با زحمت شاهین عزیز با هیزم تهیه شده بود صرف شد. و آقای غلامی شعاری ساختند : که چایی اش دهید و از اعتیادش نپرسید ..که خنده امان گرفت و من در دل گفتم اگر شیخ حسن زنده بود حتما ناراحت میشد ...ولی یادم آمده که  او بد اخلاقی همسرش را نمی دید آیا شوخی ما او را می رنجاند!! ؟ ما کی هستیم ؟ و به طرف گرگان حرکت کردیم و بعد از شام نشستی را با مثنوی خوانی آقای موسوی زادگان داشتیم با شعری از دفتر ششم در مضمون صبر(حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره)

و بحث آزادی را جناب آقای میرکریمی مطرح کردند در باب خط قرمز هایی (حس مالکیت ) که برای یکدیگر کشیده ایم و مثل عنکبوتی نادان در آن گیر افتاده ایم و اتفاقا بحثمان هم به دلیل همان گیر افتادن در تار های ذهنی بی نتیجه به پایان رسید و شب بخیر گفتیم ولی از شما چه پنهان هنوز ذهنم را به خود مشغول کرده است.


[ پست الكترونيك ]