نظرات و گفته هاي دوستان در باب حكايت (استاد و شاگرد احول) - خمر کهن

۱۳۸٥/٥/٥
نظرات و گفته هاي دوستان در باب حكايت (استاد و شاگرد احول)

دو هفته از زماني كه برنامه جديد گروه مبني بر بيان نظرات و برداشت هاي اعضا در خصوص ابيات و حكايات و غزليات منتخب از مثنوي، ديوان شمس، ديوان حافظ و...، گذشته است. اولين حكايتي رو كه براي اين منظور انتخاب كرده بوديم، حكايت «استاد و شاگرد احول» از دفتر اول مثنوي بود كه 7-6نفر از دوستان نظرات خود را بيان نمودند. البته انتظار داريم، ان شاالله در موارد بعدي، ساير دوستان نيز در اين برنامه شركت نمايند و نظرات خود را اظهار نمايند.

به هرحال، مجموع نظرات و گفته هاي ارسالي دوستان را جمع آوري كرده و در وبلاگ و كلوب قرار داده ايم.

 به زودي موضوع بعدي اعلام خواهد شد.(آقاي قدياني موضوعي را پيشنهاد داده اند كه خود ايشان آن را اعلام خواهند كرد)

حكايت «استاد و شاگرد احول» از دفتر اول مثنوي

 

گفت استاد احولى را كاندر آ                      رو برون آر از وثاق آن شيشه را

گفت احول: زان دو شيشه من كدام             پيش تو آرم، بكن شرحِ تمام‏

گفت استاد: آن دو شيشه نيست، رو           احولى بگذار و افزون بين مشو

گفت: اى استا، مرا طعنه مزن                    گفت استا: زان دو، يك را در شكن‏

شيشه يك بود و به چشمش دو نمود            چون شكست او شيشه را ديگر نبود

چون يكى بشكست، هر دو شد ز چشم        مرد، احول گردد از مَيلان و خشم

 

نظرات و گفته ها:

پانويس:

    ماجرا از اين قرار است که يک اوستا به شاگرد احولش (احول يعني شخصي که چيزها را دو تا مي‌بيند، لوچ، دوبين) مي‌گويد که برو توي پستوي مغازه يک بطري هست، بيارش. شاگرد مي‌ره و يک بطري رو دو تا مي‌بينه. بر مي‌گرده به اوستا ميگه که دو تا بطري اونجاس. کدوم رو بيارم؟ اوستا ميگه دو تا نيس، يکيه! شاگرد ميگه نه، دو تاست. اوستا ميگه خوب يکي از اونها رو بشکن و اون يکي رو وردار بيار. شاگرد ميره شيشه رو مي‌شکونه و با کمال تعجب مي‌بينه ديگه بطري‌ئي در کار نيست!

     قبل از اينکه نظرم رو بگم درباره اين قصهء کوتاه، يک جوکي يادم اومد، بد نيست بگيم. (مصطفي تو شنيدي اينو، نخون اينجا رو!) ميگن يه روز دو نفر مي‌رن اتوبوس سوار بشن ولي يک بليط داشتن، يکي شون ميگه "من اين راننده اتوبوسه رو مي شناسم، چشماش چپه و همه چي رو دو تا مي‌بينه، بريم همين يک بليط رو بديم، دو تا مي بينه و ميذاره هردومون سوار شيم!" وقتي بليط رو به راننده ميدن، راننده يک نگاهي ميکنه به اونها و ميگه :"شماها که چهار نفرين، چرا دو تا بليط ميدين؟!"

    مولانا اين داستان رو در دفتر اول آورده، ضمن داستان پادشاه جحود و وزيرش(که در جلسه پانزدهم گروه، آن را خوانديم ). مي‌دانيم اصلي‌ترين مانع و حجاب انسان و حقيقت چيزي است که در عرفان با اسم "نفس" از آن نام برده شده و عرفا، از جمله مولانا، بارها تاکيد مي‌کنند که اين "نفس" مانند يک حجاب، پرده ، مانع، ابر تيره و زنگار بر روي آيينه دل است و اجازه نمي دهد انسان در کيفيت عشق و روشنايي روحي رواني زندگي کند. حال، از محوري‌ترين و اصلي‌ترين خصوصيت اين "نفس"، همين دوبيني است.

    دوبيني يعني پديده‌ها را دو تا ديدن! مي گويي"خوب، معلوم است! ولي ما که پديده‌ها را دو تا نمي‌بينيم."  اما مي‌بينيم. (اگر بيشتر نبينيم!)

    مثلاً، من در خيابان مي‌بينم شخصي راه مي رود. مي‌گويم "چه با متانت راه مي رود" يا "چه بي‌شخصيت راه مي‌رود". يک واقعيت "راه رفتن آن فرد" وجود دارد، و يک تعريف و تعبير ما از آن واقعيت("بامتانت"، "بي‌شخصيت"). اين تعبير و توصيف ما ديگر جز واقعيت آن چيز نيست.

    شايد با يک مثال ديگر بهتر موضوع باز شود. اين مثال را از يکي از کتابهاي محمدجعفر مصفا وام مي‌گيرم.(يادم نيست کدام کتابش است، نزني ها!). مي‌گويد: دو تا بچه در پارک مشغول بازي هستند. يکي از آنها دوچرخه‌اش را به ديگري مي دهد تا بازي کند. در همان زمان مادر و دايي بچهء صاحب دوچرخه از راه مي‌رسند. مادر به بچه مي گويد: "تو چقدر هالويي که به سادگي دوچرخه‌ات را به اون دادي." دايي مي گويد: "تو چقدر سخاوتمندي که اجازه دادي همبازي‌ات با دو چرخه‌ات بازي کند".

    واقعيت آن بوده که کودکي به کودک ديگر چيزي داده، همين. اينکه "تو هالو هستي" يا "تو سخاوتمند هستي" تعبيري است که ديگران از يک واقعيت کرده‌اند. واقعيت به خودي خود داراي هيچ تعبير يا ارزش يا بي ارزشي نيست. نه خوب است نه بد. فقط هست. واقعيت است.

    پس ما به همين روش، که گفته شده، در تمام پديده‌ها و روابط و امور مختلف زندگي دچار دو بيني هستيم. در واقعيت‌ها، تعبير آنها را مي بينيم و به تعبير آنها بجاي واقعيت آنها، توجه مي‌کنيم. ما حتي در نگرش به وجود رواني خودمان نيز شديداً دچار دوبيني هستيم. آيا من خودم را لحظه‌اي بزرگ و لحظه اي ديگر کوچک نمي‌بينم؟ آيا گاهي احساس حقير بودن و گاهي احساس تشخص نمي‌کنم؟ من ابتدا يک "خود" براي خودم، براي روانم، براي وجود رواني‌ام، قائل مي‌شوم و سپس مي‌گويم: "من حقيرم". يک "من" و يک "حقير" براي خودم قائل مي‌شوم. يا اينکه مي‌گويم "من متشخصم". باز، يک "من" و يک "تشخص"براي خودم قائلم. حال آنکه پيام مولوي اينست که اگر تو يکي از اين دو را بشکني، يعني متوجه بشوي که يکي از اين دو وجود واقعي ندارد، متوجه خواهي شد که ديگر هيچکدام وجود واقعي نخواهند داشت. پس از شکستن شيشه، شاگرد متوجه مي شود ديگر هيچکدام از شيشه‌ها وجود نداشته‌اند! و اين يعني درک اينکه نه "من" وجود واقعي دارد (بلکه وجود پنداري و خيالي دارد)، و نه "حقير" يا "متشخص". و وقتي انسان چنين موضوعي را درک کند، تجربه کند و در خودش ببيند (نه اينکه بداند، نه اينکه به آن دانش يا باور داشته باشد)، آنوقت به درك يگانگي مي رسد. وحدت را تجربه مي‌کند.

    حتماً در آثار زيادي از عرفا و مخصوصا مولانا چنين موضوعي را ديده‌اي، که وقتي دويي از ميان برخيزد، يگانگي حقيقت، فرصت ظهور پيدا مي‌کند. از جمله داستان آن کسي که آمد درب خانهء معشوق را زد. معشوق گفت کيه، طرف گفت: من. گفت برو... (اين داستان رو ايشاا... اين هفته در جلسه شرح مثنوي خواهيم خواند و بررسي خواهيم کرد). در داستانهاي زيادي و در ابيات بسياري، مولانا موضوع اسارت به دوبيني و نيز لزوم درک يگانگي را بيان مي کند.

    غير از اين موضوع دوبيني، در داستان استاد و شاگرد احول، مولانا دو موضوع مرتبط با همين مسالهء دوبيني را مطرح مي‌کند. يکي خشم و ديگري شهوت. (مولانا شهوت را در يک معناي عام بکار مي‌برد، نه در معناي فقط شهوت جنسي). اين دو موضوع را اگر فرصتي شد بعداً در باره‌اش چيزي خواهم نوشت. خوشحال مي‌شوم نظر دوستان را دربارهء اين داستان و موضوع آن بخوانم.

   

آقا سعید از مشهد:

برای اینکه وارد مغز این شعر بشویم، من ابتدا اقدام به معنی تحت اللفظی آن به ایجاز نموده، سپس به مفهوم آن از دیدگاه شخصی ام میپردازم.

 استادی به شاگرد احول خود (لوچ چشم) دستور داد که به داخل پستو برو و در آنجا شیشه ای هست آنرا بیاور. احول گفت کدامیک از دو شیشه را که در آنجاست بیاورم. استاد گفت کج چشمی را کنار بگذار آنکه دو شیشه نیست بلکه یکی میباشد. احول گفت به من بخاطر چشمم طعنه نزن. استاد بدو گفت حالا که اینگونه است، یکی از آن دو شیشه را بشکن و شیشه باقی مانده را به نزد من بیاور شاگرد هم بنا بدستور استاد یکی از ان دوشیشه ادعائی خود را شکست که دید دیگر شیشه ای باقی نمانده. که احول از این نوع کارش که حاکی از کج بینی وحب و بغض او بوده درخشم شد.

مفهوم (البته به نظرمن این داستان در واقع شرح حال متابعین و پیروان ادیان و فرق میتواند باشد افرادی از جنس خودمان از سوی مهبط وحی برای راهنمائی و هدایت نوع بشر به صلاح ماموریت میابند تا با کلماتی مانوس و بیشتر در قالب محاورات عام این مهم را به انجام برسانند چراکه اکثر جمعیتها را عوام جامعه تشکیل میدهند. درست از ابتدای رسالت و یا امامتشان اغلب افرادی ، نه از سر بدخواهی که از سر دلدادگی و حتی سرسپردگی به دورشان جمع میشوند. البته که اندک افراد فهيم دراین جمعیت را نمی توان نادیده گرفت اما انگشت اشاره ما و بحث مطمع نظرمان پیرامون همان گروه اول است که میتوان آنان را احولان نامید. چه از سر کج فهمیها و کج اندیشیها، هم موجب به فلاح نرسیدن خود و نزدیکانشان هستند و هم چون از زمره سینه هائی هستند که اخبار و سفارشات آن بزرگ را حمل  و به نسل و نسلهای دیگر می سپارند، متاسفانه با کم یا اضافه کردن چیزهائی به این مطالب یا موجب از بین رفتن و محو کل مفهوم مطلب منقول شده اند و یا براثر این افزودنی یا کاستنی ها سبب تشکیک و در نهایت عدم قبول آن خبر مطلب یا سفارش برای شنوندگان و وارثان فراهم میسازند. بخصوص که فرزندان خلف همین احولان همچنان نسل اندر نسل به این کم یا بیش کردن ها مشغول و تا آنجا ادامه می یابد که اگر بخواهیم از این «شوله قلمکار» اصل مطلب را استخراج کنیم، می بینیم که دیگر چیزی نمانده که قابل ارائه باشد و به کل از بین رفته اند. چه اگر از ابتدا برداشتها ونقل قولها براساس ادای امانت و توسط افراد سالم و عقلای قوم به انجام میرسید امروز شاهد از بین رفتن کل و جایگزین شدن اجزای غیرقابل تفکیک نبودیم .نسل امروز که در واقع میتوان به آنها نسل خرد گفت و به یمن وجود اطلاعات و علوم به روز و در دسترس، دیگر بسادگی هر چیزی را قبول نمیکنند که بماند بخواهند از آن اطاعت و پیروی نیز بنمایند وقتی اینها میخواهند از مطالبی که وارث آنند براساس عقل و اندیشه، سره را از ناسره و اصل را از نااصل جداکنند میبینیم چیزی باقی نمانده که مطاع آن نیز باشند .

به این داستان از مناظر متفاوت میشود نگریست. از ویژگی مثنوی مولانا همین است که نکات اخلاقی بسیاری در آنها نهفته است. در نهایت از اطاله کلام معذرت میخواهم.

سامان قدياني:

چند روز پيش وقتي در جواب دوستي كه پرسيده بود "كجا درس مي خوني؟"، گفتم:"شريف"، كلي به تعريف و تمجيد پرداخت كه "آفرين! چه هوشي! چه ذكاوتي!"

بازم چند روز پيش، وقتي در جواب يه دوست ديگه كه پرسيده بود"چي كارا مي كني؟" گفتم"درس مي خونم.فوق هستم" زد تو سرم كه"تو اين دوره  زمونه درس خوندن حماقت محضه!"

باران:

و باران عزيز هم در جواب آقا سامان گفتند:

مي گن زيبايي در چشمان بيننده اش است.

هر كسي بسته به پنجره اي كه از اون دنيا رو مي بينه، مي تونه  دنيا رو حلاجي كنه. اگر كسي درس خوندن رو خوب نمي دونه، مطمئن باشيد پنجره اي كه باهاش اينو مي بينه، درس خوندن رو زيبا نشون نداده.

شايد هم به قول پانويس اين همون دوبيني باشه.

مصطفي عليزاده:

از توضيحات مبسوط و خوب آقاي پانويس بسيار ممنونم و آنچه پانويس عزيز در مورد اين حكايت گفتند را مي پسندم و من نيز تقريبا با ديدگاه ايشان موافقم.

 همچنين معتقدم كه ما موجودات، اشيا و حوادث را آنطور كه مي خواهيم تفسير و دريافت مي كنيم. و لذا با يك واقعيت دوگانه مواجه هستيم و چه بسا اگر زماني دريابيم كه تفسير ما از آنچه وجود دارد، به خطا بوده، حتي خودِ آن حقيقت هم براي ما در معرض سوال قرار مي گيرد و موجوديتش مخدوش مي شود. اين دوبيني ما منجر مي شود تا از توجه به حقيقتِ محض ، محروم بمانيم.

بنابراين تصور مي كنم كه بايد به جايي و به جايگاهي برسيم كه حقيقت يگانه را دريابيم و از توصيف ها و تفسيرهاي خودخواهانه و آلوده به «غرورانساني ناشي از دانستن» پرهيز كنيم

مولانا علت اساسي انحراف از واقعيت ها را ميل و رغبت و خواستن و خشم و شهوت مي داند كه اگر از كنترل انسان و از طريق اعتدال خارج شود، سبب مي شود تا واقعيت ها از ديدمان پوشيده مانده و دچار دوبيني و كژبيني باطني شويم.

 علاقه و حب و نيز بغض و عداوت در نگرش ما تاثير مي گذارد و باعث مي شود تا آنچه را كه هست، نبينيم و چشم بر واقعيت ها بسته بماند. يعني بينش ما دچار افراط و تفريط مي شود.


[ پست الكترونيك ]