شرح غزلي از حافظ - خمر کهن

۱۳۸٥/٥/٢
شرح غزلي از حافظ

در جلسه شانزدهم گروه (جمعه-16تير)، غزل زير را شرح داده و بررسي نموديم كه البته با تاخير زياد آن را آماده كرده و در بلاگ قرار مي دهم.

شرح غزل با مطلع:

  «بارها گفته ام و بار دگر مي گويم/ كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم»

بيت اول-

 بارها گفته ام و بار دگر مي گويم

كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم

دلشده: دل از كف داده، آنكه دلش رفته و از اختيار او بيرون است.

 به خود: به اختيار خود

 اين بيت و 2 بيت بعدي، انديشه جبرگرايانه حافظ را نشان مي دهد.

حافظ هر آنچه رخ داده و مي دهد و آنچه هست را به روز ازل و آنچه در آنجا مقدر شده است، نسبت مي دهد و بيان مي دارد كه هر چه هستيم، خار يا گل، اين ها را در جاي ديگر تعيين كرده اند و دست من و تو نيست.(رجوع شود به مقاله جبر حافظي)

بيت دوم-

 در پس آينه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گويم

ظاهراً براي آنكه به طوطي سخن گفتن بياموزند، آن را در پيش آينه اي مي ايستانند و تعليم دهنده در پشت آينه، به طوري كه طوطي او را نبيند، حرفهايي به او تلقين مي كند. طوطي كه فقط خود را در آينه مي بيند، تصور مي كند كه اين حرفها را خودش زده است و لذا به وجد مي آيد و شنيده ها را تقليد مي كند.

استاد ازل: خداوند. در جايي ديگر حافظ او را سلطان ازل خوانده است.

 بيت سوم-

 من اگر خارم و گر گل چمن آرايی هست

که از آن دست که او می‌کشدم، می‌رويم

مي كشدم: مي كارد(فعل مضارع از كاشتن)

 چمن آرا:باغبان

خوبي يا بدي ما در دست ما نيست، پروردگاري هست كه ما را پرورش مي دهد؛ از آن گونه كه او ما را مي كارد و پرورش مي دهد ما مي روييم. اين باغبان ماست كه به هر شيوه كه بخواهد، ما را مي آرايد.

بيت چهارم-

 دوستان عيب من بی‌دل حيران مکنيد

گوهری دارم و صاحب نظری می‌جويم

حيران: حيرت زده، كسي كه در تامل و انديشه در نظام عالم و در جستجوي حق و حقيقت است.

 من، گوهر و استعدادي دارم و در جستجوي صاحب نظري مي گردم تا آن را بشناسد و قدر و بها دهد.

باطن انسان گوهري گرانقدر است. اين گوهر بي مانند وقتي به اوج و منزلت واقعي خود دست مي يابد كه در اختيار گوهر شناسي صاحب نظر قرار گيرد. بنابراين سالك بايد در جستجوي اين گوهر شناس، هر چه در توان دارد، بكوشد.

بيت پنجم-

 گر چه با دلق ملمع می گلگون عيب است

مکنم عيب کز او رنگ ريا می‌شويم

دلق: خرقه

دلق ملمّع: جامه وصله وصله صوفيان كه چون از رنگهاي گوناگون وصله يافته، رنگارنگ است. دلق ملمّع، در واقع جامه ريا و تزوير است.

منظور حافظ اينست كه: من شراب مي نوشم تا بدانند غرض من از اين خرقه پوشيدن، تظاهر و رياكاري نيست.

يك دليل آنكه باده خواري و مستي در كنار "ملال از زهد ريايي" مطرح مي شود اينست كه به طنز و تعرّضي لطيف بيان شود كه آلايش و رذالت زهد ريايي به حدّي است كه در مقايسه با آن ، باده خواري نوعي تطهير و شست و شوي به شمار مي رود.

شستن رنگ ريا به آب خرابات يا مي، از تعبيرات شايع حافظ است:

بوي يكرنگي از اين نقش نمي آيد،خيز

دلق آلوده صوفي، به مي ناب بشوي

خداي را به ميم شست و شوي خرقه كنيد

كه من نمي شنوم بوي خير از اين اوضاع

پس معني بيت اينست كه: با آنكه با داشتن خرقه وصله دار (كه ناموس طريقت است)، عيب است كه كسي به باده خوري و نوشيدن مي گلگون بپردازد، اما اعتراض مكن؛ چرا كه رنگ رياي دلق ملمع(يا همان خرقه سالوس) را فقط با باده گلگون مي توان شست و زايل كرد.

 بيت ششم-

 خنده و گريه عشاق ز جايی دگر است

می‌سرايم به شب و وقت سحر می‌مويم

موييدن: گريه و زاري كردن/ راز و نياز همراه با گريه و ناله

 نبايد غم و شادي عارف را با غم و شادي ديگران مقايسه كرد؛ هرچند در ظاهر شبيهند، ولي در باطن متفاوتند و تفاوت آنها در اينست كه غم و شادي عارف، همچون خنده و گريه مردم عادي وابسته به عوامل خارجي و نفساني نيست بلكه به گفته حافظ از جايي ديگر، يعني از عالم غيب، نشأت مي گيرد.

گريه و خنده عاشق(خود حافظ) از گونه گريه و خنده مردم ديگر نيست؛ اين گريه و خنده نه از امور دنيوي، كه ناشي از قبض و بسط است.

قبض و بسط از حالات اجتناب ناپذير سلوك عاشقان است. اين دو حالت كاملاً با يكديگر در تضادند. عارف در بسط، شادمان، اميدوار، مغرور و سرافراز و نيرومند است. اما در قبض، مايوس و غمگين و بيچاره و ضعيف و ناتوان است.

هيچ عاشقي نيست كه تنها با يكي از اين دو، طرف باشد. اگرچه در برخي از سالكان، ظهور بسط از قبض بيشتر است و در آنان اوصاف و احوال بسط غلبه دارد و ايشان غالباً شادمان و اميدوارند و «خراباتي» ناميده مي شوند.

در گروهي ديگر كه به «مناجاتي» معروفند،قبض غلبه دارد؛ يعني آثار و احوال قبض در آنان بيشتر است. اين گروه غالب اوقاتِ خود را با غم و اندوه و ترس و نگراني سپري مي كنند.

البته سالك متعادل بايد هر دو را با هم داشته باشد. زيرا قبض و بسط و خوف و رجا همانند 2 بال پروازند كه نبايد تنها باشند؛ ظاهراً حافظ از گروه اول بوده است.

ضمناً لازمست يادآوري شود كه مصراع نخست اين بيت كه خنده و گريه عشاق را به جايي ديگر نسبت مي دهد، اشاره دارد به آيه 43 سوره نجم:«و انه هو اضحك و ابكي»(اوست خدايي كه مي خنداند و مي گرياند).

و مصراع دوم به نمونه ها اشاره دارد: عيش و طرب شبانه و گريه و ناله سحرگاه، مثالي براي خنده و گريه ايست كه از اختيار بيرون است و منشا غيبي دارد.

بيت هفتم-

 حافظم گفت که خاک در ميخانه مبوی

گو مکن عيب که من مشک ختن می‌بويم

ميخانه: در شعر حافظ، به كرّات و به تواتر به كار رفته است و نهادي است در برابر خانقاه، صومعه، مدرسه و مسجد. اسامي ديگر آن  ميكده، خمخانه، دير مغان و خرابات است.

 حافظ، نهاد اساطيري ميخانه يا خرابات را در برابر نهادهاي شريعت و طريقت و علم و آموزش رسمي علم كرده است. ابيات زير برخي نمونه هاي اين معناست:

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

 جام می مغانه هم با مغان توان زد

در ميخانه‌ام بگشا که هيچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم

از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

يک چند نيز خدمت معشوق و مِی، کنم

طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم

در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ايم

مشك ختن: در اينجا رمزي است از اميد

در اين بيت، حافظ، خاكِ در ميخانه را ارج مي نهد؛ همچنانكه در جايي ديگر نيز مي گويد:

گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش

خاكروب در ميخانه كنم مژگانم

و بيان مي دارد كه به اميدي (اميد بوي خوش) به خاك بوسي آستان ميكده برآمده است.

مصطفي عليزاده

منابع مورد استفاده:

حافظ نامه،بهالدين خرمشاهي

آب طربناك، دكتر يحيي يثربي

شرح اشارات حافظ، علي اكبر رزّاز

شرح غزليات حافظ، بهروز ثروتيان


[ پست الكترونيك ]