چندخطی از جلسه 121 ام - خمر کهن

۱۳٩۱/٢/۸
چندخطی از جلسه 121 ام

یک بهار دیگر برای خمرکهن آغاز شد؛ هفتمین بهار خمر کهن. خوب یادم است شش سال پیش را؛شش بهار پیش. می رفتیم پارک جمشیدیه. جمعمان کوچک بود. داود بود. سامان هم بود و حمید. و دوسه نفر دیگر. عصرهای پنجشنبه بود گاهی و گاه چهارشنبه که دور هم جمع می شدیم. مثنوی می خواندیم و غزل. و گپ می زدیم. هوای تازه بهار بود و وقت نفس کشیدن برگها. ما کم بودیم. اما انگار یک دنیا بودیم.

 یاد آن روزها، آن اولین بهار، هنوز توی سرمان است. بیرون نمی رود. حالا شده هفت بهار. و صدای داود هنوز توی گوشم است که می خواند:

نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

و ما که باید خوشدل باشیم.

* * *

سی و یکم فروردین ماه، یکصدوبیست و یکمین بار یود که خمرکهنی دور هم جمع می شدند. صدای آواز پرندگان و نسیم دل انگیز بهاری آدم را وسوسه می کرد که هیچ نگوید. بنشیند و فقط گوش کند به صدای طبیعت.

جلسه را مثل همیشه با مثنوی خوانی آغاز کردیم. بهزاد خواند و مثل همیشه دقیق و منظم مواردی را که باید، شرح داد.

بعد غزلی از حافظ خواندم.

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

از عشرت طلبی حافظ گفتم و خوش باشی خیامی.

خانم محمدی مثل همیشه قطعه ای از فیه مافیه برایمان خواند و توضیحاتی داد.

و بعد محمدرضا ، حکایاتی از بوستان خواند و غزلی از دیوان غزلیات سعدی.

جلسه که تمام شد، انگار دوستان میل رفتن نداشتند و دقایقی به گپ و گفت کنار هم ماندیم.

آنها که بودند:

اقایان: بهزاد، محسن، علی پاداش،محمدرضا، حسین، رضا میرکریمی،شهرام. و من.

خانم ها: ش.محمدی، م.محمدی،جاویدپور،یوسفی،فروزبخش،فزونی،کرمی،داودزاده.

 

مصطفی علیزاده


[ پست الكترونيك ]