گزارش روز سوم (بخش اول)- سفر تابستانی خمر کهن - خمر کهن

۱۳٩٠/٧/۱٠
گزارش روز سوم (بخش اول)- سفر تابستانی خمر کهن
 
روز سوم. بخش اول// به روایت بهزاد موسوی زادگان
 
گروه از ساعت ٨:٣٠ الی ٩:٣٠ صبحانه خورده و ساعت ١٠ به سمت منطقه جلفا و کلیسای وانگ حرکت کردیم
 
بعد از کلیسای وانگ به منار جنبان رفتیم ساعت حوالی ١٢:٣٠ بود
صرف ناهار در رستوران محمد ١ صورت  گرفت از ساعت ١ الی ٢:٣٠
بعد از صرف ناهار بسمت چهل ستون  راه افتادیم ساعت ٣:١۵ بود و کاخ تعطیل بود و زمان بازگشایی ۴ بعد از ظهر بود بهمین دلیل بسمت میدان نقش جهان رفتیم اقا مصطفی فالوده و بستنی به گروه داد و سپس نسبت به جابجایی گروه به سبزه میدان با تاکسی اقدام کرد
بازدید از مسجد جامع اصفهان ۴:٣٠ شروع و ۶ باتمام رسید. دکتر حافظی از معماری تاریخی و جزئیات توضیحات مفصلی برای گروه ارائه فرمودند. 
 
ساعت ۶:۴٠ به هتل رسیدیم . گروه خسته به اتاق های خود رفته تا برای شام راس ساعت ٨:٣٠ به رستوران   میهمانسرای جمع شده تا پس از شام برای نشست بحث و گفتگو و آماده شوند. 
 ساعت ١٠:١۵ در انتهای مهمانسرا و در ورودی یکی از سوئیت ها زیر اندازی گسترده و دوستان خمر کهنی دور هم جمع میشوند ، ابتدا اقا مصطفی برای بالا بردن کیفیت و صمیمیت جلسات خمر کهن نظراتی ارائه فرمودند سپس جناب پانویس مثنوی خوانی را آغاز فرمودند
موضوع انتخاب شده داستان  مسجد میهمان کش بود . مسجدی در شهرری ، ابن بابویه که در حال حاضر به مسجد امام هادی معروف است. 
برای ورود به داستان ابتدا داستان صدر جهان و وکیل بخارایی را میگوید : 
کارمندی که از رئیس خودش قهر کرده وجدا شده، وکیل بخارایی همان کارمندی است که از صدرجهان رئیس خود مدتی جدا شده و قصد بازگشت میکند . داستان جدا شدن انسان از اصل ، فطرت ، حقیقت و یا خدای خودش است . قصد بازگشت میکند ولی هزاران  فکر و استدلال پا جلو میگذارند و او را از این کار بر حذر میدارند :
اندر امد در بخارا شادمان               پیش معشوق خود و دارالامان 
هرکه دیدش در بخارا گفت خیز          پیش از پیدا شدن منشین گریز
که تو را می جوید آن شه خشمگین      تا کشد از جان تو ده ساله کین
.
.
گفت من مستسقی ام آبم کشد            گرچه می دانم که هم آبم کشد
هیچ مستسقی بنگریزد ز آب               گر دو صد بارش کند مات و خراب
گر بیاماسد مرا دست و شکم              عشق آب از من نخواهد گشت کم
 
شرط برگشت به اصل ، فنا و نیستی است ، که به نظر خوفناک می آید و همه از بیمناکی و سرانجام نابودی ورود به این ورطه ، صحبت میکنند . این سرآغاز داستان مسجد میهمان کش است ، مسجدی که همه از نابودی میهمانی سخن میگفتند که قصد اقامت و شب ماندن در ان مسجد کند .  
یک حکایت گوش ای نیک پی                 مسجدی بد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم         که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
 
ولی سالک این داستان بیم به دل راه نمیدهد و میگوید چیز خیلی زیادی برای از دست دادن ندارد . میرود و مقیم میشود و شب بجای نابودی و مرگ سکه های طلا از سقف بر سرش فرو میریزد
چون که بشنود آن دهل آن مرد دید        گفت چون ترسد دلم از طبل عید
گفت با خود هین ملرزان دل کز این        مرد جان بد دلان بی یقین
وقت آن آمد که حیدر وار من                ملک گیرم یا بپردازم بدن
برجهید و بانگ بر زد کای کیا               حاضرم اینک اگر مردی بیا
در زمان بشکست ز آواز آن طلسم         زر همی ریزید هر سو قسم قسم
ریخت چندان زر که ترسید آن پسر         تا نگیرد زر ز پری راه در
 
در خلال داستان  پانویس عزیز از منبلی گفت که همان تنبلی است . و سفارش به تنبلی در امورنفس و ذهن

گفت او ای ناصحان من بی ندم         از جهان زندگی سیر آمدم
منبلی ام زخم جو و زخم خواه           عافیت کم جوی از منبل به راه
منبلی نی کاو بود خود برگ جو          منبلی ام لاابالی مرگ جو
 
و در اینجا این مسئله  مطرح شد که ایا این تنبلی به امور بیرونی برمیگرده و اصلا پویایی و مشغولیت های شغلی و حرفه ای ایا بیدار کردن و اوردن مار یخ زده نفس به گرمای عراق نیست ؟ که ایشان فرمودند انقدر باید به امور بیرون پرداخت ، تا قدرت غلبه بر ذهن و درون انسان پیدا نشود . 
  
بهزاد موسوی زادگان

[ پست الكترونيك ]