گزارش جلسه صد و ششم - خمر کهن

۱۳٩٠/٥/۱٩
گزارش جلسه صد و ششم

  در اندرون من خسته دل ندانم کیست

 که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

در سیزدهمین روز از مرداد ماه سال 1390 مصادف با چهارم رمضان سال 1432 برای صد و ششمین بار خمر کهنی ها دور هم جمع شدند تا باری دگر گفتنی هایی را بگویند و بشنوند با گوش  جان.

در شروع جلسه خانم امیر اعلایی ،مثنوی خوان گروه، جهت استفاده از تواناییهای سایرین و متمرکز نشدن فعالیتها در دست عده مخصوصی از همگی دعوت به همکاری نمود.سپس به سراغ ادامه حکایت "امتحان پادشاه به آن دو غلام که نو خریده بود " رفت و چه خوش رفت.

در این میان آقای صابری که خوشبختانه سر حال تر از همیشه بودند،به کمک یک تخته وایت برد که در بالای سالن خودنمایی می کرد به بیان مطالبی پرداخت که به گفته آقای علیزاده علامت سوالهایی را که در گذر از مثنوی برای افراد پیش میاید، خنثی ساخت.

اینکه ستایش خداوند توسط عابد ،به ذات خداوند برنمیگردد.چرا که ذات پاک او دست نیافتنی است.ستایش به اسماء و صفات او بر میگردد.از حقیقت محمدیه گفت که همان الله است،عالمی که همه مادیات و معنویات در آن ریشه دارد.تجلی این حقیقت تنها در حضرت محمد است و بس.و بهترین راه برای نزدیک شدن به این حقیقت عمل به سفارشات دینی حضرت محمد است.

در میان فرمایشات آقای صابری در باب فنا،آقای دکتر گودرزی (مهمان ویژه و عزیز خمر کهن)وارد بحث شدند.در ادامه به همراه فایلی از نوع پاور پوینت به خلقت انسان،به تمامیت پتانسیل وجودی در اولین سلول،و به زمانی که هیچ چیز قابل ذکری وجود نداشت(اشاره به اولین آیه سوره انسان )پرداختند.

نگرش ایشان بسیار عمیق و تاثیر گذار بود.خصوصا زمانی که همه می دیدیم که از بدو وجود هیچ مالکیتی بر جسم نداشته ایم ونداریم که هیچ ،روحمان هم که دمیده شده از روح خداوند است،پس به چه می نازیم؟زمانی که تنها جرثومه این هویت فاسد می ماند! لحظه ای بود که به لطف روبرو شدن با حقیقت نفسها در سینه حبس شده بود.

"یکی از منشا های رنج اینه که وقتی فشارت به سمت صفر میل میکنه به منشا رنجت فکر میکنی".این جمله ای بود که حسین صابری مبحث منشا رنج را با آن شروع کرد و از مراتب ادراک که حس و خیال و عقل است گفت و گفت و گفت.

زمان جلسه رو به پایان میرفت و دغدغه مدیر جلسه ضایع نشدن زمان بود.

در ساعت 17:25 آقای قاسمی با آخرین فصل از کتاب در تکاپوی معنا حاضر شد.وی اشاره به این داشت که چرا پروانه(زردی)و کرم(راه راه) زبان مشترکی برای گفتگو نداشتند .شاید این بی زبانی بهتر بود.شاید که نه،قطعا.چرا که آن دو با نگاه،با مشاهده،حرفهایی را می زدند که با صد زبان گویا قابل گفت و شنود نبود.ترس راه راه از تاریکی و تنهایی مسیر آقای قاسمی را به یاد این بیت از غزل از حافظ می انداخت :

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

                                         کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

دیگر عزیزان حاضر در جلسه: آقایان چیت ساز، موسوی زادگان،غلامی،میرکریمی و فیاضی (بعد از چند جلسه غیبت)، بنانی، کبودوندی، فرید زاده، قاسمی، حافظی، متقی و تربتی و... و بانوان ش محمدی،م محمدی و دخترشان،جاوید پور،کرمی، فزونی، یوسفی، غلامی، فیاضی، ابراهیمی و ... بودند.

و باتشکر ویژه از خانم صادقی که یک ساعت قبل از شروع جلسه  در دفتر انجمن حضور یافته و محیطی مطبوع را برای دوستان آماده کرده اند.

ح . احسانیان

 

 


[ پست الكترونيك ]