گنجینه سفر- یادداشتی از دکتر بنانی - خمر کهن

۱۳٩٠/۱/۱٤
گنجینه سفر- یادداشتی از دکتر بنانی

دکتر بنانی کامنتهایی بس زیبا و دلنشین و تامل برانگیز در پست قبلی(یادداشت آقای مروتی) گذاشتند که بهتر دیدیم در پست جداگانه  و مستقلی منتشر شود.

 

گر هزارانند یک تن بیش نیست
جز خیالات عدد اندیش نیست

چند گوهر گرانبها به درجاتی در کوله بار این سفر با هم حضور داشتند ( که در اصل یک گوهر بیش نبود!) و رنج سفر را به گنجینه ای مبدل نمودند:

اول:  زائر بودن و دل به دریا زدن و بریدن از راحتی خانه و کاشانه برای زیارت یک فضای روحانی. به قول مولانا: من علم اکنون به صحرا می زنم  یا سر اندازی و یا روی صنم  

دوم: فرو ریختن منیت کاذب در جهت مشاهده و ملامسه بی غرض لحظات فانی سفر و سیر بهتر در آفاق و انفس،

سوم: حضور کودکانی چون یاس و پرنیان که با فطرت پاک خود جاذب فرشتگان رحمت الهی و خنده های شکر بودند.

چهارم: در جمع بودن آگاهانه و بی غرضانه برای خدمت به دیگران و شاد نمودن دیگران بدون توقع پاداش که گویند اگر در جهت امری شریف دو نفر خالصانه با هم جمع شوند نفر سوم خدا خواهد بود.

پنجم: احترام و محبت به همه موجودات و حیوانات در مسیر،

ششم: حضور یاران روشن ضمیر، هنرمند، ادیب، ساده و بی آلایش و عاشق و دل شکسته که کودک بازیگوش درون را رها کرده بودند

هفتم: سپاسگزاری و رضایت قلبی از نعمات بیکران الهی با شادی و خنده های از ته دل، که بیش از هر گفتاری سپاس انسان را از خالق منعکس می نماید. این خنده های شکر و ذوق با خنده های ناشی از موفقیت و برتری متفاوت است:

به صدف مانم خندم چو مرا در شکنند                کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

هشتم: اولین تجربه هر چیزی، مانند زائر بودن و در جمع بودن انرژی خاص خودش را دارد.

نهم: حضور عشق و غیبت منطق، جابجایی مهمان و میزبان و انگار خانواده دکتر مروتی عزیز و سایر عزیزانی  که قرار بود مهمان این جمع باشند خود میزبان بودند و ما را به ضیافت شگرف خمر کهن مولانا می بردند و راهنمای سفر آقا مهرداد عزیز که قرار بود میزبان باشد خود به مهمانی مثنوی می آمد و انگار مولوی خود به زیارت ما آمده بود! و... 

و باز (!)نهم: آشکار شدن نیمه تاریک وجودمان و سختی های راه و علیرغم آنها دوست داشتن و بخشیدن خودمان و دیگران و به عبارتی  پذیرش همدیگر با تمامی نقاط قوت و ضعفمان که همگی انسانیم و جایز الخطا و با همه ضعفها گوهری داریم نایاب..

 دهم: دریا: دهمین عشق مرا بردی..!!!!!! ای دریای نیلگون و ای کوه پوشیده از برف و ای خورشید با شکوه و... مرا بخوانید به مهمانی سکوت...

همه اینها از سی یا چهل مرغی که عازم قونیه بودند یک سیمرغی ساخته بود مولوی گونه و انگار فرکانس اموج سماع مولانا به پرهای این سیمرغ می خورد و آنرا به پرواز وا می داشت.
سپاس فراوان ازخانواده های مروتی، حافظی، امیر علایی ، علیزاده، غلامی، میرکریمی، صابری ، چیت ساز، یوسفی، قادری، هراتی، کاوندی، جاوید پور و تک تک آنها که در سفر بودند و آنها که نبودند و نیت بودن در کنار ما را داشتند( مانند قطره و..) که چه بسا از ما نصیب بیشتری برده باشند، زیرا قدرت نیت از هر چیزی در دنیا بالاتر است. مولانا در جایی از  فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت گفته:

  آن یکی گفتا بده آن آه را     وین نماز من ترا بادا عطا  

باشد که همه موجودات و مخلوقات حضرت احدیت آنها که در این سفر بودند و آنها که نبودند شاد و آزاد باشند

 


[ پست الكترونيك ]