درس های بهار قونیه برای عاشقان مولانا - خمر کهن

۱۳٩٠/۱/۱٢
درس های بهار قونیه برای عاشقان مولانا

یادداشتی از همسفر بزرگوارمان، دکتر محمد امین مروتی، برای وبلاگ خمر کهن و خمرکهنی ها

 

 

هر نوروز، می تواند سرآغازی نو باشد. نو شدن کائنات، شوق و شور نو شدن را در صمیم جان انسان ها هم بیدار می کند و انرژی روانی تازه ای در ما می دمد تا تصمیمات خوبی برای ادامة سفری به نام "زندگی" بگیریم. ما آدمیان که از جماد و نبات و حیوان کمتر نیستیم :

 

  

 

بامدادی کـه تفاوت نکند لیل و نــهار       خـوش بود دامن صحرا و تماشای بـهار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق      نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار
خبرت هست که مرغان سحر می‏گویند؛   آخر ای خفته! سر از خواب جهالت بردار

 

آنجا که شتر هم به رقص می آید چرا من نیایم :به قول مولانا: "خونم به جوش آمد؛ کند در جوی تن رقص الجمل" وقتی همة کائنات دارند پوست می اندازند، تو هم می خواهی در این همرنگی و هماهنگی و هارمونی جایی داشته باشی تا ملالت ها و کسالت ها را به گذشته ها بسپاری و زندگی جدیدی آغاز کنی:

هر زمانی نو صورتی و نو جمال                             تا زِ نو دیدن، فرو میرد ملال

مولانا حدیثی را از پیامبر نقل میکند که تن خود را در معرض باد بهار بگذارید تا مثل درختان سبز و تازه شوید:

گفت پیـغامبر ز سرمای بـهار                     تن مـــپوشانید یــاران، زینهار

زآنکه با جانِ شما آن می کند                    کآن بهاران بـا درختان می کند

اما ادامه می دهد این ظاهر حدیث است و احیاگر حقیقیِ جان ها، نفس و دمِ پاکان و بزرگان است که همچون باد بهاری، روح تازه ای در کالبد ما می دمد:

راویــان این را به ظاهر برده اند            هم بر آن صورت قـناعت کرده اند

آن خزان، نزد خدا نفس و هواست             عقل و جان، عین بهار است و بقاست

پس به تاویل، این بوَد کانفاس پاک          چون بهار است و حیات برگ و تاک

 

به دنبال ظاهر و باطن این حدیث بود که بهارمان را با نفس پاک مولانا آغاز کردیم. نوروز سال 90 برای من از جهت دیگری هم امید آفرین و انرژی زا بود و علاوه بر هماهنگی با طبیعت، هماهنگی و همراهی با دوستانی همدل و همرنگ و شروع سال جدید، بر اشتیاق نو شدن می افزود. و در کنار همة این ها سفر به قونیه و مدد گرفتن از انفاس قدسی مولانا جلال الدین محمد، نوروز امسالمان را رنگ و بویی دیگر داده بود که مژده شروعی بهتر و متفاوت تر و انرژیک تر را می داد.

 

 شمّه ای از مستیِ مستور در خمر کهنی به نام مولانا و آثارش و شمه ای از شمیم یکرنگی و یکدلیِ دوستانی به نام "خمر کهن"، مشام جانمان را نوازش می داد و مجال چنین شروع خوبی را فراهم می آوردند. دکتر بنانی با یوگای خنده به ما می آموخت که هر چه شادتر باشیم، آزارمان کمتر می شود و این که به عکس رویه متعارف و معهود، برای غم خوردن و شاد نبودن است که باید به دنبال دلیل بگردیم نه برای خندیدن. آموختیم شادی بی دلیل را و فرحناکی و طربناکی بی سبب را.

خدمت "بی مزد و منت" را از عزیزانی چون آقا مصطفی و آقا محسن و خانم دکتر امیر اعلایی و آقا صدرا یاد گرفتیم و از برادرش، آقا رضای عزیز که لحظه های شادمان را شکار و در قاب تصویر جاودانه می کرد و  از حسین آقای صابری بگویم که مثنوی را خیلی خوب و بی حاشیه و بی ادعا برایمان شرح می کرد و با سعه ی صدر به نظرات مختلف مجال اظهار می داد و البته این تنها هنر ایشان نبود و روز آخر درس مفرحی از جانور شناسی و سلسلة آکل و ماکول از ایشان فرا گرفتیم. این درس با در آوردن صدایِ حیوانات توسط دکتر بنانی و دکتر حافظی تکمیل شد که بی تناسب با شغل بنده و آقا منصور نبود. اصوات موزونی که مفرّح ذات بود.

 هنرهای آقای فریدزاده هم خیلی دیر سر از روزن برآورد. ایشان هم در سرودن غزل نو  گل کاشت و البته گاهی هم گل به آب می داد و کارش به سه نقطه گویی هم می کشید و تور لیدری به نام آقا مهرداد خدایی که بیشتر از یک لیدر، یک همراه خوش قلب و دلسوز بود و در بودنش، نبودن مسئولین بالاتر خود را جبران می کرد و تعلق خاطرش به اسپانیایی و ایتالیایی هم اسباب انبساط خاطر و گشایش لب بود. در این میان، خاله سوسکه ای به نام "یاس" که با شیرین کاری ها و شیرین زبانی هایش از همه دلبری و دلربایی می کرد و یادم نرود بگویم

همدلی و همزبانی یاران خمر کهن، کدورت ناشی از بدعهدی ها و وظیفه ناشناسی های مسئولین تور را از دل می زدود و بیان محکم و متین  و منطقی خانم دکتر امیرعلایی در برابر این بی مسئولیتی ها، براین همدلی و همزبانی می افزود. نجابت و صداقت و قدرشناسی بزرگوارانی نظیر آقای چیت ساز و آقای هراتی و خانم جاویدپور و همه عزیزانی که با شور وشوق جماعت را همراهی می کردند، هم به گرمای محفل ما می افزود. صفا و مهربانی علیزاده ها و خانواده هایشان هم که دیگر در وصف نمیگنجد و البته فراموش نشود تشکر از سماع گرانی که به شب تولد آقا محمدرضا "جلوه های ویژه" ای بخشیدند و جشن تولد امسال را در خاطر محمدرضا همیشگی کردند. و همه این لحظات برای صافی شدن مان از اوصافمان، کمک مغتنمی بود. درس های بهار قونیه را مرور کنیم تا مبادا در چرخة مدور و مکرر روزمرگی هایمان، گمشان کنیم.

هر آن چیزی که به تو کمک می کند تا به جای به رخ کشیدن اوصاف، از آن ها صافی و تصفیه شوی، ترا یک قدم به ذات خودت و حقیقتِ خدایت، نزدیک تر ساخته است:

خویش را صافی کن از اوصافِ خویش                   تا ببینی ذات پاک و صاف خویش

از بنانی ها، علیزاده ها، میرکریمی ها، حافظی ها، از آقای غلامی و صابری و از یاس عزیز و همه عزیزان دیگر که مجال چنین تصفیه ای را فراهم کردند صمیمانه سپاسگزارم. از پیدا کردن یکبارة این همه دوست خوب در این مدت کوتاه، احساس خوشوقتی و خوشبختی می کنم. و مشتاقانه برای دیدارمجددشان لحظات را شمارش می کنم و امیدوارم سفرهایی چنین کارساز و مفید ادامه یابد تا زمینه های "حول حالنا"یمان فراهم تر گردد. انشاء ا....

  ای خدا این وصل را هــجران مکن                    سر خوشانِ عشق را نــالان مـکن

  نیست در عالم زِ هـجران تــلخ تـر                   هر چه خواهی کن ولیکن، آن مکن

                                                                          محمد امین مروتی 9/1/90


[ پست الكترونيك ]