گزارش نشست پانزدهم - خمر کهن

۱۳۸٥/٤/۳
گزارش نشست پانزدهم

 

عهد ما با لب شيرين‌دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم، خداوندانند

 

    از چمران به مدرس پيچيدم. حدود 3 عصر يک روز جمعهء گرم گرم. "توي اين هواي گرم بعيده پارک شلوغ باشه." ... خيابان شريعتي، ميدان قدس، پارک جمشيديهء شلـــوغ! آقا مگر جا براي پارک کردن پيدا مي‌شد!؟

    هرطور بود جا براي پارک ماشين، و سپس دوستان را پيدا کردم. دوستان با تجهيزات کامل هم آمده بودند. بساط عيش مهيا بود. مثنوي‌معنوي، ديوان حافظ، مقاله و غيره!

    کمي حال و احول و چاق‌سلامتي، ادامهء داستان پادشاه جهود از دفتر اول مثنوي. ابياتي خوب و پرمحتوا، به فرعي زدن و حاشيه‌هاي مفصل، از ساي‌بابا و موضوع "قوت تقليد عام" گرفته تا موش دزد نفس و موضوع حضور و غيبت عارفانه و وصل و تجربهء کيفيت عشق.

    البته "ما در اين گفت‌وگو، که از يک سو..." متوجه شديم که گفتگوي از وصل و حضور هيچگاه به خود تجربهء عشق نمي‌رسد. چه بسا بسياري افراد مشغول به صحبت و تحليل "حضور" و "وصل" و "عشق" باشند، و در همان زمان عده‌اي ديگر در حال تجربت خود عشق!

    جاي شما خالي، در ميان صحبت، هر از گاهي دنداني به کيک و لبي به ليوان چاي مي‌رسانديم. مثنوي‌خواني را تا ابتداي ابياتي که مربوط به بحث "خواب"، بخصوص از ديدگاه روانشناسانه است، ادامه داديم و باقي را به نشست بعد موکول کرديم.

 

   

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي

که بر من و تو در اختيار نگشادست

------

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم

 

دو بيت فوق تنها نمونه هايي از ابيات جبرگرا و اختيار گرا حافظ است.

به نظر شما حافظ جبري بود يا اختيارگرا؟

 

    آقا مصطفي با نمونه ابيات ديگري از حافظ، که دستهء اول نشان‌دهندهء عقيده به اختيار و دستهء دوم بيانگر اعتقاد به جبر است، بحث جبر و اختيار در اشعار حافظ را آغاز کردند.

    سپس موضوع را دسته‌بندي، و در قالب سه ويژگي يا خاستگاه اعتقاد به جبر در شعر حافظ آن را بسط دادند. عقايد اشعري حافظ، استفادهء (ابزاري) حافظ از اين نگرش (جبر) در برابر زاهد‌نمايان و تقوي‌فروشان، و شرايط حاکم بيروني و اجتماعي را با ذکر نمونه ابيات و شاهد‌مثال‌ها از ديوان خواجه، گواه بر اين سخن آوردند و صحبت را باز کردند.

    در خلال صحبت، همراه با آقا سامان، بر سر بيت:

 

مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار

اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

 

و موضوع "کسب" در کلام اشعري و "آيا اشعري بودن تام حافظ"، بحثي درگرفت و نهايتاً به خير و خوشي "به اجماع" حضار، خاتمه يافت.

 

    آقا مصطفي سخن و ارائهء مقاله‌شان را ادامه دادند و بخوبي بحث را جمع کردند و در پايان، موضوعي را براي ادامهء بحث جبر و اختيار پيشنهاد دادند و آن موضوع، جبر عاشقانه از ديدگاه حافظ و يا مولانا است. که اميدوارم بزودي در نشست‌هاي آتي شاهد ارائهء اين بحث توسط ايشان و يا با همکاري ساير دوستان، باشيم.

    راستي جاي آقا حميد خالي بود. کجايي حميد جان؟!

    موضوعات جلسه تمام بود و ايضاً اولين فلاسک چاي! حدود يک ربع بعد، عطر ميوه در بيني و گلو دافع خستگي دوستان بود. هوا تاريک شده بود و خنک. نور بعضي چراغ‌ها از بين درخت‌ها، با تکان خوردن برگ‌ها توسط نسيم، چشمک مي‌زد. پارک خلوت شده بود و صداي پرنده‌ها و گهگاه گربه‌اي در نزديکي ما، آدم را متوجه خودش مي‌کرد.

    تازه صحبت گل انداخت و از داستان‌نويسي و رمان و فيلم حرف زديم. داستان کوتاهي براي دوستان تعريف کردم و داستان کوتاهي هم از آقا مصطفي شنيديم. سکوت ميان درخت‌ها و تاريکي وهم‌انگيز پارک، لذت عميقي پديد آورده بود.

    صداي چند پرنده بدرقه‌کنندهء ما از پارک جمشيديه و نشست پانزدهم گروه رندان بلاکش بود. تا دو هفتهء بعد و جرعه‌اي ديگر از خمر کهن شيرين‌سخنان.

 

داود پيرمراديان

جمعه، دوم تير ماه 85

 

 


[ پست الكترونيك ]