حكايت - خمر کهن

۱۳۸٥/۳/۳۱
حكايت

نقل است كه ذوالنون گفت: در سفر بودم. به صحرايي پر برف رسيدم. گبري را ديدم كه ارزن مي پاشيد. گفتم:«اي گبر! چه دانه مي پاشي؟». گفت:«مرغان، امروز دانه نيابند.مي پاشم تا برچينند. تا باشد كه خداي -تعالي- بر من رحمت كند.» گفتم:«دانه اي كه بيگانه پاشد، بر ندهد». گفت:«اگر قبول نكند، باري بيند آنچه من مي كنم. مرا اين بس باشد».

من به حج رفتم. آن گبر را ديدم، عاشق وار در طواف. چون مرا ديد گفت:«اي ذوالنون ! ديدي كه قبول كرد و آن تخم بر داد و مرا به خانه خود آورد!»

ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم:«خداوندا! به مشتي ارزن، گبري چهل ساله را ارزان مي فروشي». هاتفي آواز داد كه: «حق-تعالي-هر كه را خواند، نه به علت خواند و چون راند، نه به علت راند. تو اي ذوالنون! فارغ باش، كه كار فعالٌ لما يُريد با قياس عقل تو راست نيايد.»

 

از تذكره الاولياي شيخ عطار نيشابوري – تصحيح دكتر استعلامي

#M.A.#


[ پست الكترونيك ]