آشنایی با بایزید بسطامی - خمر کهن

۱۳۸۸/٦/۱٠
آشنایی با بایزید بسطامی

مقبره بایزید بسطامی

 

ابویزید طیقور بن عیسی البسطامی معروف به بایزید بسطامی از بزرگ‌ترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که در سال های 161 تا234 می زیسته و بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همهٔ مردان راه حق تأثیر کرده‌است، به این جهت داستان‌ها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده‌است و مخصوصا در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه‌گر است.

 

 

 

 می گویند جد این بینشور بزرگ ایرانی، سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده است. چنین میماند که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هیچیک از مشایخ تصوف نپوشیده است. گروهی او را امی دانسته و نقل کرده اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می شد و خود نمیدانست؛ گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است.

 

قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هزگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیره زنی.

 

بهر حال جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه یافته است و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است، ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم میشود که وی مردی بزرگ بوده.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرةالاولیاء مینویسد: « نقلست که گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا میروی. گفتم به حج. گفت: چه داری؛ گفتم دویست درم، گفت بیا بمن ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اینست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»

مولانا در مثنوی، داستان فوق را به شیوه ای زیبا با زبان نظم به تصویر کشیده است:

 

بـایـزیـد انـدر سـفـر جـسـتـی بـسـی                   تـا بـیـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـی

دیـد پـیـری بـا قـدی هـمـچـون هـلال                     بـود در وی فـر و گـفـتـار رجـــال

بـایـزیـد او را چـو از اقـطـاب یـافــت                       مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پـیـش او بنشست می پرسید حـال                     یافتش درویش و هم صاحب عـیال

گفت: عزم تو کجـا؟ ای بــایــزیــــد!                       رخت غربت را کجا خـواهـی کـشید

گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه                         گـفـت: هین با خود چه داری زادره

گفت: دارم از درم نــقــره دویست                       نک ببسته سست برگوشه ردی است

گفت: طوفی کن بگردم هـفت بار                        ویــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار

وآن درمها پیش من نــه ای جـواد                        دان کـه کـردی و شـد حـاصـل مـراد

عمـر کردی، عـمر بـاقـی یـافـتـی                        صـاف گـشـتـی بـر صـفـا بـشـتـافـتـی

حق آن حقی که جانت دیده است                       که مرا بر بیت خود بـــگــزیــده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست                        خلقت من نـیـز خــانــه سـر اوسـت

تـا بـکـرد آن خانه را در وی نــرفـت                         ونـدریـن خـانـه بـجـز آن حــی نــرفـت

چـون مـرا دیـدی خــدا را دیده ای                          گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـردیـده ای

خدمت من طاعت و حمد خداست                       تـا نپنداری که حق از من جـداســت

چـشـم نـیـکـو بـاز کـن در من نگر                        تـا بـبـیـنی نور حق اندر بــــشــــر

کعبه را یک بار "بیتی" گفت یــــار                        گـفـت: (یا عبدی) مرا هفتاد بـــار

بـایـزیـدا کـعـبـه را دریـــــافـــتــی                          صـــد بها و عــز و صـــد فـر یافـتـی

بایزید آن نکتـه ها را گوش داشت                       هـمچـو زرین حلقه ای در گوش داشت

 

منابع:

سایتهای فرهنگسرا و ویکی پدیا


[ پست الكترونيك ]