غزلی از مولانا - خمر کهن

۱۳۸٧/٩/٩
غزلی از مولانا

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زآن سوی او چندان وفا ، زین سوی تو چندین جفا
 
زآن سوی او چندان کرم ، زین سو خلاف و بیش و کم
زآن سوی او چندان نعم ، زین سوی تو چندین خطا
 
زین سوی تو چندین حسد ، چندین خیال و ظن بد
زآن سوی اوچندان کشش ، چندان چشش ، چندان عطا
 
چندین چشش از بهر چه ؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه ؟ تا دررسی در اولیاء
 
این سو کشان سوی خوشان وآن سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند ، کشتی در این گردابها
 
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان ، در گوش توآید صدا
 
بانگ شعیب و ناله اش وآن اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحرگاهش ندا :
 
« گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت ، خامش! رها کن این دعا »
 
گفتا:« نه این خواهم نه آن ، دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود ، من درروم بهر لقا »
 
چون هرکسی در خورد خود یاری گزیدازنیک و بد       
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر « لا »
 


[ پست الكترونيك ]