يه گوشه دنج و يه فلاسك چاي و مثنوي شريف و ... وچند تا آدم اهل دل - خمر کهن

۱۳۸٥/۳/٦
يه گوشه دنج و يه فلاسك چاي و مثنوي شريف و ... وچند تا آدم اهل دل

باز هم دور هم جمع شديم و از مثنوي و درس هايش گفتيم و از مولانا و حافظ و... اما اين بار نه در اتاقِ كوچكِ ديوار سيمانيِ  دانشگاه ، بلكه تو يه محيط قشنگ و روحبخش. جايي كه يه پرنده قشنگ هم بياد بشينه رو شاخه درخت بالا سرت و آواز بخونه.  جاي قشنگي مثل جمشيديه. يه گوشه دنج و يه فلاسك چاي و مثنوي شريف و ديوان حضرت حافظ و ... وچند تا آدم اهل دل!!ا
 
 داستان پادشاه جهود  رو از دفتر اول مثنوي خونديم و درسهايي ازش آموختيم؛ فهميديم كه چه راحت دچار«كژبيني» و از دريافت واقعيت ها دور شده ايم.ا
 
از جبر و اختيار گفتيم و از اينكه چرا «هست» شدن مون متفاوت است: يكي پسر پيغمبر و ولي اله و ديگري... . البته حالا حالا ها باهاش كار داريم؛ پرونده اش مفتوحه! فقط مقدمه اي گفتيم براي جلسات بعد.ا
حضرت مولانا هم گاه از جبر گفته و گاه از اختيار... اما ظاهرا «اختيار»ش چاق و چله تر است!!ا
 
حيف كه فرصت نشد از «ملامتي گري» حافظ بگيم و بشنويم. ايشالله باشه براي جلسه بعد؛ دركه يا جمشيديه، فرقي نمي كنه؛  فقط يه گوشه دنج و يه فلاسك چاي و مثنوي شريف و ديوان حضرت حافظ و ... وچند تا آدم اهل دل!!ا

 

از: مصطفی


[ پست الكترونيك ]