آغاز سال نو در حافظیه - خمر کهن

۱۳۸٧/۱/٧
آغاز سال نو در حافظیه


 


دوستان گرامی سلام سال نو مبارک
جای همه شما خالی من (عکاس باشی) و دوستان (رضا میر کریمی علی مظفری مجتبی قادری) در سفری ایران گردی به اصفهان و شیراز و بوشهر سفر کردیم.
 لحظه تحویل سال در شیراز و بر مزار حافظ شیرازی بودیم.
القصه علی خان مظفری بجای دیوان حافظ دیوان غزلیات مولانا را به همراه آورده بودند

با خود اندیشیدیم این خیل مشتاق که پیش حافظ آمده بودند به احتمال قوی و به یقین سر حافظ شلوغ بود و چه بسا فال ها  هم قاطی از آب در بیاد ما که در سال نو آوری و شکوفایی بودیم با غزلیات مولانا فال گرفتیم!


گفتم مولانا بگو ببینم الان در چه روزی هستیم و اصلا میشه با غزلیات تو فال گرفت که غزل زیر آمد:
 
امروز روز شادی و امسال سال گل 
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل 
 
گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست 
تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل 
 
مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ 
از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل 
 
سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو 
اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل 
 
جامه دران رسید گل از بهر داد ما 
زان می‌دریم جامه به بوی وصال گل 
 
گل آن جهانیست نگنجد در این جهان 
در عالم خیال چه گنجد خیال گل 
 
گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان 
گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل 
 
گیریم دامن گل و همراه گل شویم 
رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل 
 
اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست 
زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل 
 
زنده کنند و باز پر و بال نو دهند 
هر چند برکنید شما پر و بال گل 
 
مانند چار مرغ خلیل از پی فنا 
در دعوت بهار ببین امتثال گل 
 
خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار 
می‌خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

فهمیدیم که مولانا هم کرامات لسان الغیب رو داره ...
دوستم گفت از مولانا بپرس این جمعیت زیاد که به مزار حافظ امدند برای چی آمدند که جناب مولانا آنچنان جوابی دادند که ما تا چند دقیقه بعد از تحویل سال شوکه بودیم

هر کجا بوی خدا می‌آید

خلق بین بی‌سر و پا می‌آید

زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی

تشنه را بانگ سقا می‌آید

شیرخوار کرمند و نگران

تا که مادر ز کجا می‌آید

در فراقند و همه منتظرند

کز کجا وصل و لقا می‌آید

از مسلمان و جهود و ترسا 

هر سحر بانگ دعا می‌آید

خنک آن هوش که در گوش دلش 

از آسمان بانگ صلا می‌آید

گوش خود را ز جفا پاک کنید 

زانک بانگی ز سما می‌آید

گوش آلوده ننوشد آن بانگ 

هر سزایی به سزا می‌آید

چشم آلوده مکن از خد و خال 

کان شهنشاه بقا می‌آید

ور شد آلوده به اشکش می‌شوی

زانک از آن اشک دوا می‌آید

کاروان شکر از مصر رسید

شرفه گام و درا می‌آید

هین خمش کز پی باقی غزل

شاه گوینده ما می‌آید 

خلاصه آخر کار مولانا کار را به حافظ سپرد

نویسنده و عکاس: علی پاداش

   

   

 

 


[ پست الكترونيك ]