شرح غزلي از حافظ؛ درس سحر - خمر کهن

۱۳۸٦/٤/٢۳
شرح غزلي از حافظ؛ درس سحر

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم

محصول دعا در ره جانانه نهاديم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم

در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را

مهر لب او بر در اين خانه نهاديم

در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود

بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم

چون مي‌رود اين کشتي سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم

المنه لله که چو ما بي‌دل و دين بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم

قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ

يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم

 

حال و هواي غزل عارفانه است و مي دانيم که در کلام حافظ معاني عارفانه مکرّر با تعبيرهاي رندانه بيان مي شود و مي و ميخانه هم معناي عارفانه دارد. [1]

 

1-      ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم/محصول دعا در ره جانانه نهاديم

درس سحر: درسي که هنگام سحرگاه خوانده شود./حافظ بارها از درس صبحگاه ياد کرده است:

(مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول/ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد)

گاه هست که درس حافظ مثل ساير درس ها محترمانه و مودبانه نيست؛ بلکه مايه رونق ميکده است. مانند:

(سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود/رونق ميکده از درس و دعاي ما بود) و  نيز همين غزل

ولي گاه نيز از درس خود که درس قرآن است به احترام تمام ياد مي کند

 

دعا: از مفاهيم کليدي شعر حافظ است. دعا، رکن شريعت و طريقت است.

در ره نهادن: در مصراع اول و دوم يعني صرف کردن، خرج کردن، اختصاص دادنفداي چيزي کردن.[2]

 

2-      در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش/ اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

در خرمن آتش زدن: تعبير «خرمن سوختن» ريشه در زندگي روستايي دارد؛ يعني خرمن را که هستي و نيستي و دار و ندار يک کشاورز است، آتش زدن. يا اشاره به زدن صاعقه به محصول و خرمن دارد. اما مجازاً يعني از هستي ساقط کردن، ضربه کاري وارد کردن، به خاک سياه نشاندن و...[2]

معني- مي گويد: دل ما ديوانه بود و به ناچار براي معالجه آن را با آتش عشق داغ کرديم و حرارت اين داغ آنقدر است که مي تواند محصول زهد صد زاهد عاقل را (که بر عقل تکيه دارند و از عشق بيخبرند) يکجا بسوزاند.[2]

اين داغ، داغ دل عاشقان حق است که اگر زاهدان مدعي عقل آن را درک کنند، حاصل يک عمر زهد و پرهيز خود را ناچيز مي بينند[1]

 

3-      سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد/ تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم

سلطان ازل: همان استاد ازل يا خداوند است. که غم عشق او براي عاشقانش گنج است.

تا: از روزي که

معني: از روزي که ما زهد ريايي را رها کرديم و به اين ويرانه-خرابات،ميکده،عالم رندان-روي آورديم، غم اين عشق ما را شاد مي کند؛ مثل اين که گنجي يافته باشيم.[1]

گنج و ويرانه: گنج غم يار در دل ويرانه؛ يادآور حديث قدسي «انا عندالمنکسره قلوبهم من اجلي»( من با دلشکستگان خويش نزديکم) است. رابطه غم با خرابات اين است که در خرابات(ميخانه)، به مدد مي، غم را زائل مي سازند.

رابطه گنج و ويرانه روشن است؛ مي گويند که گنج در خرابه(ويرانه) ها يافت مي شود. [2]

مي گويد از وقتي به جهان آمديم، خداوند غم عشق را در دل ما آفريد. گنج در ويرانه است و جهان ويرانه؛ و گنجي که در ويرانه ي جهان يافت مي شود، غم عشق است که خدا آن را به آدم داد.[3]

 

4-      در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را/ مهر لب او بر در اين خانه نهاديم

بتان: خوبرويان، دلبران زيبارو که مانند بت عزيز و آراسته اند. [2] مهر بتان به طور کلي يعني دلبستگي به لذت هاي اين دنيا[1]

منظور از «خانه» در مصراع دوم، «دل» است که عاشق حق آن را خانه ي خدا مي داند.

لب و دندان محبوب را به مناسبت سرخي و ظرافت به مُهر خاتم(مهري که بر انگشتري عقيق نقش مي کنند) تشبيه کرده است و مي گويد با اين مُهر در خانه دل را مهر و موم کرده ايم و چنين است که ديگر محبتي در آن راه نخواهد يافت. حاصل معني اينکه: از وقتي که از لب معشوق بوسه اي گرفته ام، دلم منحصراً به او توجه دارد و کسي ديگر را در اين خانه راه نيست.

 

5- در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود / بنياد از اين شيوه ي رندانه نهاديم

معناي بيت: حال که نمي خواهم خرقه ريايي را تحمل کنم و به نفاق ادامه دهم، بنياد شيوه ي رندانه را مي گذارم.

مصراع دوم اين معني را مي دهد که: براي بريدن از نفاق و رياکاري، پايۀ کار را بر رندي نهاده ايم. [1]

همين مضمون را در جايي ديگر نيز بيان کرده است:

در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالک / جهدي کن و سرحلقه ي رندان جهان باش

بيشتر از اين نمي توان با حالت تزوير و دورويي در خرقه زهد زندگي کرد، ما اساس زهد را از اين روش رندانه برانداختيم.

6- چون مي رود اين کشتي سرگشته؟ که آخر / جان در سر آن گوهر يکدانه نهاديم

اين کشتي سرگشته، وجود اين عاشق حق است که تجلي حق او را حيران و سرگشته کرده است... گوهر يکدانه در اينجا، پروردگار است. (گوهر يکدانه يعني مرواريدي که در صدف تنها به وجود مي آيد و در جواهرشناسي اين مرواريد بيشتر مي ارزد[1].

معني بيت: معلوم نيست که اين کشتي سرگشته ي طوفان زده بي لنگر چگونه پيش مي رود و چه سير و سرانجامي خواهد داشت. ولي آنچه مسلم است ، در راه آن گوهر يکدانه جان خواهيم باخت. [2]

معلوم نيست که اين کشتي بي هدف چکونه حرکت مي کند که ما براي بدست آوردن آن مرواريد گرانبها، جان خود را از دست داديم[3]

 

7- المنّه لله که چو ما بي دل و دين بود / آن را که لقب غاقل و فرزانه نهاديم

اين بيت بازگشتي به بيت دوم است؛  عاقل و فرزانه همان زاهد عاقل است که حافظ در او عقل و کمالي نيافته و سرانجام او هم دل از کف داده و آن صلاح و زهد رياکارانه را رها کرده است. [1]

شکر خدا که آن کسي را که عاقل و فرزانه لقب داده بئديم، مانند ما دل و دين نداشت( او هم مثل ما پرهيزگار نبود)[3]

 

8- قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ / يا رب چه گدا همّت و بيگانه نهاديم

مخاطب بيت، محبوب ازل و ابد است. ما رندان، مثل حافظ، در آن روزگارِ «ورد نيمشب و درس سحرگاه» مي پنداشتيم که خدا را مي شناسيم و به پندار آن قانع بوديم. خدايا چه دون همت و کوته نظر بوديم. و از آنچه اکنون درمي يابيم چه بيگانه بوديم! (حافظ، رندان و صاحبدلان را بيشتر شناساي حق مي داند) [1]

خَيال: وهم و گمان و صورتي که در خواب يا بيداري به نظر رسد. شبح و پيکري که به وسيله ي صورت چيز ديگري محسوس شود. مانند صورت اشيا در چشم و آينه[شرح مثنوي شريف- فروزانفر]

اين خيال با «خيال» به کسر اول، به معناي مخيله و تخيل فرق مي کند.

در اين بيت «يا رب» براي بيان تعجب و شگفتي به کار رفته است.

همت: در شعر حافظ و در زبان فارسي، دو معني عمده دارد:1-بلند نظري و بلند طبعي و اراده ي بالا

2- به معناي غرفاني- «همّت عبارتست از توجه قلب با تمام قواي روحاني خود به جانب حق، براي حصول کمال در خود يا ديگري»

مشهور است که در يکي از لشکرکشي هاي محمود غزنوي به هند، چند تن از مرتاضان به معبدي نشسته و همّت به ميراندن محمود از راه دور بسته بودند و محمود از اثر آن بيمار شده بود و اطبا از علاج او عاجز مانده بودند. يکي از اهل باطن چاره اي انديشيد، از اين قرار که وانمود کنند که محمود از بيماري مرموزش شفا يافته است. ذا در طبل شادي کوفتند و اين شادي وشايعه را به گوش مرتاضان همتگر رساندند و خلل در اراده و همت آنان افتاد و دنباله کار را رها کردند و محمود جان به در برد.[2]

 

1-      درس حافظ-دكتر محمد استعلامي

2-      حافظ نامه – بهاالدين خرمشاهي

3-      شرح حلفظ- دكتر خليل خطيب رهبر

 

 

مصطفي عليزاده

Mo_Alizade26@yahoo.com

 

WWW.Rendaan.Persianblog.com


[ پست الكترونيك ]