« بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار» - خمر کهن

۱۳۸٦/۳/۱٩
« بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار»

مروری کوتاه بر نمادها و مفاهیم فیلم « بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار»

                      

در سی‌وششمین جلسه گروه خمر کهن، به بررسی نمادها در فیلم «بهار،تابستان،پاييز،زمستان و ... باز بهار» به کارگردانی «كيم كي دوك»، محصول سال 2003 پرداختیم. در این نوشتار، تلاش شده تا برخی نمادهای به کار رفته در این فیلم را به اختصار بازگو کرده و نظر نگارنده این سطور  در مورد معانی این سمبل‌ها بیان گردد. همچنین در مواردی به گفته‌ها و نظرات دیگران نیز اشاره شده است.

یکی از نکات بسیار جالب که طی مطالعه بر روی نمادها، به آن برخورد کردم، تطبیق فرهنگ نمادهای فیلم ( که بر اساس عرفان شرقی- بودیسم است) با فرهنگ نمادهای مولانا است که این تطابق در برخی موارد مورد اشاره قرار خواهد گرفت.

فیلم از 5 اپیزود تشکیل شده که هر یک، فصلی از فصول سال می باشد. بهار-تابستان-پاییز-زمستان-بهار- که البته این 5 فصل متوالی نیستند و هر فصل در مرحله ای از عمر راهب (کودکی-نوجوانی-جوانی-میانسالی-پیری) اتفاق می‌افتد. داستان فیلم در معبدی کوچک، شناور در دریاچه ای محصور در بین کوههای بلند و سرسبز در نقطه ای از کشور کره اتفاق می افتد.

آغاز هر اپیزود، با باز شدن «در»ی دو لنگه همراه است که فضای بیرونی دریاچه را از دریاچه و معبد شناور در آن جدا می کند؛ روی طرف بیرونی درها، تصویر دو موجود خشن و شبیه هیولا نقاشی شده است و در طرف داخلی در، که رو به معبد دارد، تصویر دو فرشته زیباروی دیده می‌شود.

«در»، نماد گذرگاهی میان دو مرحله یا دو عالم شناخته-ناشناخته است. در  به جانب راز باز می شود... در را می توان معبر میان مکانی پلشت به محلی قدسی دانست. «در»ِ معابد اغلب دربانی وحشی دارد(حیوانات و موجودات افسانه ای). وجود این دربانان به معنای جلوگیری از ورود شروران به محوطه‌ی قدسی است. و از اینرو «در» برای کسانی که خارج معبد هستند ظاهری ترسناک و برحذر دارنده دارد و برای کسانی که داخل معبدند و به پاکی و شفافیت رسیده اند، تصویری بهشتی و زیبا عرضه می دارد.

همچنین در برخی اپیزودها، به طور معناداری از حیوان خانگی ویژه ای استفاده شده است که هر یک می تواند سمبلِ مفهومی باشد.

اپیزود اول: بهار

شخصیت ها: راهب میانسال - پسربچه 6-7 ساله که در معبد زندگی می کنند

در این اپیزود محور داستان، شیطنت کودک در سنگ بستن به بدن سه حیوان( قورباغه، مار و ماهی) است. راهب که در همه جا ناظر بر اعمال شاگرد خردسالش است،برای آگاه کردن پسربچه از زشتی عملش، سنگی بزرگ به کمر او می بندد و از وی می‌خواهد تا با همین حال به دنبال آن سه حیوان آزار دیده برود و نجاتشان دهد. و می گوید: «اگر حتی یکی از این حیوانات مرده باشند، تا پایان عمرت، سنگی در قلبت ماوا میکند. »کودک پس از جستجو درمی یابد که شیطنتش منجر به مرگ مار و ماهی شده است و به شدت متاثر می شود و اپیزود با گریه غم انگیز کودک پایان می یابد.

حیوان خانگی این فصل: سگ

شاید سگ در این اپیزود نمادی از تمایلات فروخفته انسان، یا به عبارتی میل نفس انسانی به خطاکردن، داشته باشد. چرا که تمایلات بالقوه کودک(که پاک و دور از گناه است) در جهت گناه و خطا را نشان می دهد. در مثنوی نیز، مولانا گاه نفس اماره و تمایلات پست و خاموش انسانی را به سگ تشبیه می کند:

میل ها همچون سگان خفته اند / اندریشان خیر و شر بنهفته اند

 اپیزود دوم: تابستان

شخصیت ها: راهب پا به‌سن گذاشته و پسر نوجوان(17-18 ساله) دختر نوجوان و مادرش

مادری دختر نوجوانش را که از بیماری روحی رنج می برد به معبد می آورد تا شفا یابد و خود معبد را ترک می کند. در طی روزهای اقامت دختر در معبد، شهوت پسر جوان برانگیخته می شود و با دختر روابط عاطفی و جنسی را آغاز می کند. پس از بهبودی دختر، و خارج شدن از معبد، پسرک جوان که به او دل بسته، در پی او از معبد فرار می کند.

حیوان خانگی: خروس

خروس در اغلب فرهنگ ها نماد شهوت است (و گاهی نماد غرور). در این اپیزود هم ، به روشنی بیانگر میل شهوت است. که شهوت آغازگر سقوط می تواند باشد. همچنان که پسرک جوان در اثر غلبه‌ی شهوت بر او به تدریج نسبت به اصول اعتقادی خود بی توجه می شود ؛ به عنوان مثال، در دو صحنه از فیلم نشان داده می شود که او تقدس «در» را زیر پا می گذارد و به جای عبور از «در»های موجود در معبد، برای رسیدن به مقاصد شهوانی خود، از کنار آنها عبور می کند! و...

مولانا نیز در داستان سر بریدن مرغان به دست حضرت ابراهیم، خروس را نماد شهوت دانسته:

بط، حرص است و خروس آن شهوت است /  جاه چون طاووس و زاغ امنیّت است

 اپیزود سوم: پاییز

شخصیت ها: راهب سالخورده و پسر جوان(حدوداً 27-28 ساله) و دو افسر پلیس

پسر جوان که سالها پیش در پی رسیدن به عشق آلوده زمینی اش، معبد را ترک کرده بود، پس از قتل همسر خود (که ظاهراً به وی خیانت کرده) فرار کرده و به معبد پناه می آورد. در دیالوگی کوتاه که بین او و استادش رد و بدل می شود، پسر به استاد می گوید:«مرا ترک کرد و رفت پی یه مرد دیگه... گفته بود فقط منو دوست داره... نتونستم بیش از این تحمل کنم و...» و استاد به او می گوید:« مگه دنیای آدما رو نمی شناختی؟ گاهی مجبوری که دلبستگی هاتو رها کنی... چیزی رو که تو دوست داری شاید دیگری هم دوست داشته باشد»

دو افسر پلیس برای دستگیری او به معبد می آیند اما استاد از آنها می خواهد تا اجازه دهند، پسر جوان سرودی را که استاد بر روی کف معبد نوشته با همان چاقوی آلت قتل، کنده‌کاری کند تا خشم و قساوت قلبش را به این ترتیب از خود بیرون کند. و پس از پایان این کار، مامورین پسر جوان را که حالا به آرامش رسیده از معبد می برند.

استاد نیز که ظاهرا به مرحله ای از کمال رسیده و دارای قدرتهای ماورایی شده، در پایان اپیزود، خود را می سوزاند و پس از مرگ ققنوس‌وارش،«مار»ی از خاکستر او به معبد بازگردد.( که به وضوح بیانگر عقیده‌ی تناسخ در ادیان شرقی)

در عرفان، پاییز را مظهری از قهر و خشم الهی می دانند(بر خلاف بهار)

مولانا نیز با چنین عقیده ای همسو است:

آن بهاران، لطف شحنه‌ی کبریاست / وآن خزان، تخویف و تهدید خداست

حیوان خانگی: گربه( حقیقتاً نمی دانم که گربه در این اپیزود نماد چیست!)

 اپیزود چهارم: زمستان

جوان سالهای دور، پس از گذراندن سالهای دراز زندان، در حالیکه حالا مسن شده است(حدودا 40ساله) به معبد باز می گردد در حالیکه در رفتار و چهره اش نشان آرامش و پختگی دیده می شود. و بازسازی معبد متروک شده و نیز به انجام حرکات یوگا می پردازد و با تحمل ریاضت ها و سختی هایی، ظاهراً قصد دارد تا به نوعی مرگ اختیاری برسد.

همچنان که در مثنوی نیز زمستان نماد فنا و مرگ اختیاری است.

«در منطق مولانا، بهار از درون زمستان و روز از درون شب بیرون می آید»

در این اپیزود، زنی مرموز با چهره پوشانده شده به معبد می آید و کودک 1-2 ساله خود را در معبد می گذارد و پس از مناجات فراوان، در حالیکه قصد دارد تا شبانه معبد را ترک کند، بر اثر فرو رفتن در حفره ای که داخل یخ روی دریاچه ایجاد شده، می میرد.

 اپیزود پنجم: بهار

شخصیت ها: راهب پیر و پسربچه 6-7 ساله

راهب حالا به پیری رسیده و کاملاً‌جایگزین استاد خود شده است و آن کودک خردسال اپیزود قبلی نیز دوباره شیطنت هایی مشابه آنچه در اپیزود اول از پسربچه دیدم، از خود نشان می دهد. که در واقع به نوعی بیانگر آغازی بر چرخه ای نو، اما تکراری، است.

در سراسر فیلم «نيلوفر آبي» بارها دیده می شود و همانطور که می دانیم نیلوفر آبی یا لوتوس از نمادهای مشهور و فراگیر در عرفان است. و یکی از نکات بسیار حائز اهمیت در فیلم آنست که هیچ یک از شخصیتهای فیلم، «اسم» ندارند! 

آنچه گفته شد، چکیده ای بود از برخی از نکاتی که از این فیلم و سمبلهایش دریافته بودم و البته همه ی نمادها و مفاهیم ارائه شده در فیلم را شامل نمی شود. امیدوارم که با نظرات دوستان، نقایص و کاستی های این نوشتار برطرف شود.

در بررسی نمادها از دو کتاب «فرهنگ نمادها و نشانه ها در اندیشه مولانا-انتشارات سروش» و «فرهنگ نمادها-نوشته ژان شوالیه-نشر جیحون» بهره گرفته شده است.

مصطفی علیزاده


[ پست الكترونيك ]