خمر کهن

۱۳٩۱/٧/۱
برنامه جلسه 130 ام خمر کهن...

جلسه 130 ام خمرکهن یکشنبه نهم مهر  از ساعت 17 الی 19:30 با حضور آقای پانویس برگزار خواهد شد.

برنامه جلسه:

     -مثنوی خوانی- پانویس
     -شرح غزلی از حافظ - مصطفی علیزاده
     -ادامه گفتگو درباره کتاب نیروی حال - جاویدپور، قاسمی

 ظرفیت محدود است.


۱۳٩۱/٦/٢٧
گزارش منظوم سفر

و پس از خواندن گزارش منثور سفر به روایت چهار راوی، اینک روایت پنجم و آخر را که نیلوفر یوسفی به نظم در آورده است می خوانیم و لذت می بریم:

به نام خدای طبیعت نگار                            همه رنگ در خلقتش برده کار
ز خمرکهن آمدست این خبر                         که یاران ببندید زاد سفر
چو سی مرغ اندر پی قاف کوه                      همه جمع  گشتیم،سی تن گروه
روانه همه سوی گرگان زمین                       یکی جای نیکو در ایران زمین
رسیدیم در جنگلی پر چنار                          هتل بودش اندر خورنده نهار
چو فردا که صبحش دمیدن گرفت                   به بسطام رفتیم،بُد بس شگفت
یکی جامعی بود مسجد در آن                        به محراب آن بود طرحی گران
همه گچ بری بود و نقش و نگار                    فریبنده و دلربا، خوش عیار
سزد تا ببوسم دست هنر                              که مهد هنر بود این خاک زر
از آن پس همه روی در خرقان                     به ترسا و مومن ، جودش عیان
دو شیر و یکی مار بُد رام او                         ولیکن زنی داشت بس زشت خو
ز صبری که از همسرش شد زیاد                  قدم در مقاماتِ والا نهاد
در این بحث ها بود که ناگهان                       پراکنده شد جمع ما ، ای فغان
از آن حرف های بسی آبکی                         تجمع که ممنوع حتی یکی
از این جمع بودن شدیم بی خیال                    و چایی بنوشیم ما با ذغال
به صبح زیارت همه انجمن                         روانه شده سوی دشت و دمن
چو کوهی گذر کرد پس ِکوهسار                    بدیدیم ما ناگهان آبشار
که آبش گوارا و خوش می نمود                     خدا را ز بهرچنین صنع باید ستود
چو سر را بر آری ز بالا به زیر                   یکی چند بودی جوانانْ دلیر
برفتند بر زیر آن بی هراس                         به تشویق ِ مردم همه عام و خاص
سواره به ماشین شدیم بعد از آن                     برای نهار، اکبری مرغکان
رسیدیم بر شهر قابوس کِی                           بنای عظیمی که بُد بهر وی
بسی مرتفع آن بلند جایگاه                           که گر بنگری از سر افتد کلاه
در آن دم بر آمد ز خمرکهن                          نوای خوش آوازی مرد و زن
صدایی دل انگیز،نوایی نکو                         فضا هم ببخشید بر آن اکو
گمانم که قابوس ما را شناخت                       و گنبد برای همین بربساخت
چو فردا رسد دل به دریا زدیم                       نه با دل که با قایقی ره زدیم
فرود آمدیم ، بندر ترکمان                            و گویند رومی بگذشت از آن
هوایش ز گرمی بُوَد همچو نار                      تو گویی که خورشید بُد در کنار
روانه سوی رستوران، خوش خرام                 همانا که ماهی بُدش خوش طعام
پس از آن شدیم رویْ بر شهرمان                   و از این سفر انجمن شادمان
به ره چونکه گردد زمان ناپدید                       به هر لحظه بودش game  جدید
یکی بود نشان دادن ِ بی صدا                        مکنده نبی ، هود را با عصا
دگر بود به خنداندن ِ نفری                           به هر شیوه حتی قاسم و سحری
دگر بود هب و دگر سی سوال                       بسی حظ ببردیم از این قیل و قال
ز راننده ی مهربان یاد باد                            ز هر غم خداوند حفظش کناد
سپاس از همه جمع زحمت کشان                    که زحمت فراوان کشیدند در این میان
ولیکن تا پایان این هست و نیست                    کسی هم نفهمید که برنامه چیست؟
بسی عذر خواهم ز سردردتان                       که نیلو بسی حرف زد بی امان
به ایزد که ماند سلامت و شاد                        تن و جانتان از گزند دور باد

 نیلوفر یوسفی


۱۳٩۱/٦/٢٤
آخرین برگ گزارش سفرتابستانی خمرکهن

روایت یکی مانده به آخر؛ خانم ف.شکیبا:

پایان سفر آغاز شده و ساعت تحویل اتاق 10:30 بود. خانمهای گروه قبل از ساعت 9 صبحانه خوردند و به فضای سرسبز اطراف رفتند و از فضای جنگل و صدای آرام خانم محمدی بهره بردند و برگشتند و خانم سان شان مهربان هر نیم ساعت یکبار مراحل کار را گزارش می کرد. اما نگارنده راس 10:30 اتاق را ترک کرد. کلید اتاق را تحویل دادن و ساکها را تا دم اتوبوس کشیدن و به صدای خشک چرخهایش گوش کردن حس خوشایندی نبود اما دوستان خبردادند که شگفتانه ای در راه است و ما باز سر ذوق آمدیم. در این مرحله از سفر، ته-اتوبوسی ها تصمیم به انجام بیزینس گرفتند[البته منظورشان یکی از ته اتوبوسی ها است! که نمی دانم چرا جمع بسته اند] و قصد کردیم برویم در کار تجارت. در نتیجه شروع کردیم به تبلیغ روسری های ایرانی-اسلامی با طرحها و رنگهای مختلف و برای این منظور از شادی عزیز همیشه خندان و مهربان کمک گرفتیم که اولین دیالوگش با ما[حالا معلوم شد که راوی، از «ما» به جای من استفاده کرده؛ پس بیزینس گر هم معلوم شد که کیست!] این بود"روسریتو از کجا گرفتی؟".ما با همکاری آقای علیزاده [بیچاره آقای علیزاده که سرش بی کلاه مانده و ذکرش اینجا رفته است!]و عکاسی و تصویربرداری ایشان، و همراهی دوستان تا وسطهای اتوبوس تبلیغ روسری را رفتیم و بعد به خودمان گفتیم"این بود آرمانهای ما؟"پس برگشتیم و سر جایمان نشستیم.

بعد از طی شدن مسیری طولانی و گوش سپردن به موسیقی و شیطنتهای جمع، رسیدیم به بندر ترکمن. بعد رفتیم کنار اسکله و سوار قایق آبی کهنسالی شدیم و به آبی بیکرانه دریا زدیم. و در مسیر دل سپردیم به صدای آب و شادمانی همسفران و عکسهای خاطره انگیز. و بعد از قایق درامده و پیاده راه افتادیم. مسیری بشدت گرم با بادی پریشان که کم بود،مارا با خود ببرد. در گرمای مسیر در حاشیه راه زیر سایبانی ایستادیم و آقای علیزاده برایمان روایتی خواندند از سفر شمس ومولانا به این بندر و مراتب سفرمعنوی ایشان در این بندر که در آن زمان پری دریایی خیز هم بوده است ظاهرا. عرق ریزان به سخنان دوستان گوش دادیم و در پایان آقای دکتر مروتی منابع کار را پرسیدند و بعد با انفجار خنده دوستان متوجه شدیم که سر کار بوده ایم.

 بعد وارد رستورانی شدیم که با زحمات و هماهنگیهای اقای غلامی مهمان نواز فراهم شده بود و خاطره گرگان برایمان با این گرگانی خوش خلق ماندگار شده است. در رستوران به شدت گرم بندر ترکمن نشستیم و دوغ و زیتون پرورده و سیر ترشی و ماهی ازون برون و ماهی سفید سفارش دادیم. وبعد از نهار خانمهای ترکمن امدند و نشستند کنارمیز های ما و مرجان عزیز برای ما جماعت مشتاق،قیمت روسریهای ترکمن بلند و خوش طرحشان را پرسید که همه مشتاق خریدنش بودیم والبته بعد از شنیدن قیمت همه با لبخند انصراف دادیم.

مسیر برگشت هم با قایق بود و همنوایی باد با آبی دریا. حرکات شادمانه دوستان و بعد در گرمای وحشتناک مسیر برگشتن به اتوبوس وبی توقف بازگشت به سمت تهران وعبور بیقرار از مزرعه کوچک آفتابگردانها ودرختان وجنگل وکوه وهوای زلال وموسیقی شادمانه راه. .. اتوبوس تا شب بی توقف آمد ودوستان بازی دیگری را پیشنهاد کردند که ما قبلا به آن میگفتیم هپ هپ ولی منبعد می گوییم کواک کواک! بازی فوق العاده ای با همراهی مهربانانه بزرگترهای جمع خصوصا خانم محمدی، آقای تبکم و دکتر مروتی و خانمشان طعم دیگری یافت و بعد باز هم باخت های متعدد بعضی دوستان که برحسب تصادف بیشترشان از همان ردیف اولیهای مذکور بودند که ذکرش در گزارش قبل رفته بود. آقا شاهین مهربان البته خودش با هر باختی والبته قبل از باخت هم به وسط اتوبوس میامد وانجام وظیفه میکرد.بازی تمام شد وهمسفران برای اخرین بار پیاده شدیم وکلوچه خریدیم ولواشک خوردیم وسفر مارابرد به سمت جاده شب وآسمانی که ستاره های درشتش پنجره های اتوبوس راچراغان کرده بودند وخواب ونوای آرام موسیقی.

موسیقی میرفت ومیامد وهی تکرارمیشد وخواب هی سرک می کشید توی چشمخانه ها تا رسیدن به تهران ودیدن میدان آرژانتین.

و خداحافظی با دوستانی که مصداق بارز این شعر بودند:

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست

غیرنطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

 

روایت آخر؛ مصطفی علیزاده:

روز چهارم. صبح، دیرتر از روزهای دیگر بیدار شدیم؛ چون فرصت بیشتری داشتیم. البته به استثنای چند نفر، مثل بهزاد و خانواده اش و برخی خانم ها که سحرخیز بوده اند و به جنگل زده اند. پس از صبحانه، اتاق ها را تحویل دادیم و به سمت بندر ترکمن راه افتادیم. از مزارع آفتابگردان گذشتیم و به گرمای شرجی بندر رسیدیم. قبل از این که قایق برسد تا سوارشویم و به آشوراده برویم، فکری به سرم زد و با داوود و رضا پختیمش و نتیجه اش شد متن کوتاه و بداهه ای که نوشتم در باب اطلاعات تاریخی و روایاتی درباره آشوراده! و اینک پاره هایی از متن معتبر و مستند تاریخی:

«گفته اند که این جزیره از نظر تنوع گونه های پرندگان بی نظیر بوده است و 600 یا به قولی 6000 گونه پرنده در آن وجود داشته اند که به دلایلی نامعلوم و نامکشوف، به ناگهان تمامی این پرندگان ناپدید شده اند. و در حال حاضر  می گویند شبها صداهای غریب و وهم انگیز پرندگانی شنیده می شود که منشا آن معلوم نیست. »

«می گویند، بهاءولد و خانواده که از بلخ به روم مهاجرت می کردند، در میان راه، به آشوراده قدم گذشته اند و مدتی اندک رحل اقامت افکندند. آن زمان، آشوراده نه جزیره، که بندر بوده است.و می گویند، وقتی خاندان بهاءولد پا از آشورا ده بیرون گذاشتند، به تدریج آب بالا آمده و پس از مدتی، بندر آشوراده تبدیل به جزیره شده است. و نیز در روایات آمده که برای اولین بار، شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی جوان و جلال الدین خردسال در این ده یکدیگر را ملاقات کرده اند. و آن دیدارشان در سالیان سال بعد، در بازار قونیه، دیدار نخستشان نبوده است. »

«گفته اند شیخ مصلح الدیم سعدی شیرازی سفری هم به آشوراده داشته است و در این دیار، معشوقی برگزیده و غزل با مطلع «روزگاریست که سودازده روی توام/ خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام» را در این شهر سروده است. و در بیت تخلص این غزل می گوید:
سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید // ترکمن پرده برانداز که هندوی توام»
 که البته در بعضی نسخ که امروزه متداول است
به صورت: ترک من پرده برانداز که هندوی توام  ،  آمده است»

و « در سنگ‌نوشته ای از دوران کهن آمده است که دهم هر ماه (از این رو، قبلا نام این روستا را عاشوراده می گفته اند) موجوداتی با سر انسانی و پایین تنه شبیه ماهی، به نزدیکی ساحل می آمدند و اصوات و نوری غریب از آنها ساطع می شده و هیچ به ساحل پای نمی گذاشته اند. تا اینکه سرانجام یکی‌شان به ساحل نزدیک شده و قدم به شن های ساحلی گذاشته است و آن‌گاه پیامکی آمده برایش که: « آقا به محض اینکه دیدی«برنامه چیه» برگرد به دریا...»

خواندن این روایات را نه داود پذیرفت و نه رضا و به ناچار خود با تپق های بسیار(به دلیل فشار ناشی از خندۀ ضامن دررفته ،اما منفجرنشده) بخشی از آن را خواندم و دوستان با اشتیاق و دقت گوش دادند و آنجا که چشمم به نگاه متعجب و عاقل اندر سفیه دکترمروتی افتاد، آن گاه بود که چاشنی«خنده» عمل کرد و نتوانستم ادامه دهم.

از قایق سواری و چلوماهی تازه و گرما و شرجی و آفتابگردانها و بازی «شخصیت شکن» اصوات جانوران نیز می گذرم که حتما در روایات دیگر راویان بدان اشاره شده است.

و بامداد روز چهارشنبه، ساعت 1، با ورود به میدان آرژانتین و خروج از اتوبوس، سفر کوتاه مان به پایان رسید و از همسفران خداحافظی کردیم و یک دنیا خاطره را در قلب و سر خود، ثبت کردیم. و این سفرها تکرار خواهد شد، اگر خداخواهد... .


۱۳٩۱/٦/٢۳
آخرین روز سفرتابستانی خمرکهن/ قسمت اول

روایت اول؛ آقای تبکم:

به چهارمین و آخرین روز سفر رسیدیم، سه‌شنبه 31 امرداد سال 91. بعد از صرف صبحانه و جمع‌آوری ساک‌ها، سوئیت‌ها را تحویل دادیم و ساعت حدود یازده صبح بود که به سمت بندر ترکمن حرکت کردیم،  به قصد رفتن به جزیره‌ی آشوراده.

 ابتدا به بندر ترکمن رسیدیم، به گفته‌ی آقای غلامی بندر ترکمن به دو قسمت ترکمن نشین که سنی مذهب هستند و فارس نشین که شیعه می‌باشند تقسیم شده،  با سوار شدن به یک قایق یا تقریبا یک لنج کوچک، سفری کوتاه و دریایی را به جزیره‌ی آشوراده آغاز کردیم. آقا محسن می‌گفت در زبان روسی به این وسیله‌ی نقلیه "کاسپا" می‌گویند.

بعد از رسیدن به جزیره‌ی آشوراده و پیاده شدن از قایق، مسافتی را پیاده تا سالن غذاخوری طی کردیم. .هوا به شدت داغ بود بخصوص در زیر آفتاب. جوری که تفاوت دمای بین سایه و آفتاب به وضوح احساس می‌شد و این می‌توانست نشان از پاکی هوا و رسیدن اشعه‌ی کامل خورشید به زمین باشد

قبل از رسیدن به سالن، به درخواست آقا مصطفی، جایی در سایه جمع شدیم تا ایشان متنی که شامل اطلاعاتی در مورد سابقه‌ی تاریخی جزیره آشوراده بود را بخواند. توضیحاتی در مورد اینکه مولانا هنگام مهاجرت به همراه پدرش در سر راه رفتن از بلخ به عثمانی و شهر قونیه از این جا دیدار کرده و البته در آن زمان آشوراده بندر بوده و کم‌کم با بالا آمدن آب تبدیل به جزیره شده. و همچنین وجود 600 نوع پرنده در اینجا که متأسفانه اغلب آنها منقرض شده‌اند!!... تپق زدن‌های آقای مصطفی و تک خنده‌هایی که از گوشه و کنار به گوش می‌رسید کم‌کم جمع را متوجه این موضوع کرد که کل داستان ساختگی و سرکاری است و از همه بیشتر آقای مروتی اعتراض داشت که چنین مواردی از کجا وارد تاریخ و بیوگرافی مولانا شده است و خلاصه با خنده و ابراز‌ نظر‌های جمع در تکمیل این شوخی و طنز، همگی به راه افتادیم تا به سالن غذاخوری برسیم.

ناهار ماهی بود، حالا یا ماهی سفید و یا اوزون‌برون. با توجه به اینکه ماهی در فصل گرم طعم و طراوت ماهی فصل سرد را ندارد اما روی هم رفته غذای خوشمزه‌ای بود.

 نکته‌ی جالب اس‌ام‌اس هایی بود که از خانم قطره به عنوان دوستی که حضور فیزیکی نداشت اما دلش از ابتدای سفر همراه جمع بود، می‌رسید و آقای پانویس و خانم محمدی از طرف ایشان سلام رساندند و سفر خوش و بی‌خطری را برای جمع آرزو نمودند. به امید حضور هرچه زودتر ایشان در جمع دوستان. 

 از همان راهی که رفته بودیم در گرمای بعد از ظهر به اسکله برگشتیم و دوستان با قرار گرفتن در موقعیت مطلوبی در کنار ساحل، شروع به عکس گرفتن نمودند و حقیقتا آن گستره‌ی وسیع و با طراوت آبی و اخضر و چشم انداز بی انتهای دریا، قابل مقایسه با محیط غبارآلود شهر و فضاهای بسته‌ی آن نیست و انسان بنابر طبیعت ذاتی و درونی، نمی‌تواند بی‌تفاوت و گنگ از کنار آن  بگذرد. 

 در حین گذر از این آبراهه‌ی کوتاه مابین جزیره‌ی آشوراده و بندر ترکمن، جمیع دوستان ترانه‌ی از قبل تمرین شده‌ی "لب کارون" را گروهی خواندند و هیچ در این قید و بند نبودند که لب رود کارون در جنوب ایران کجا و کناره‌ی دریای خزر در شمال کجا!!....که هر جا  دل خوش است آنجا خوش است و اسم و عنوان تنها عرض است.

 حدود سه بعد از ظهر بود که به طرف تهران حرکت کردیم. از اتفاقات جالب در بین راه بازی مخصوصی بود که انجام شد و نفرات به نوبت باید صدای حیوانی را که خود انتخاب کرده بودند را تقلید می‌کردند. خروس و غاز و جوجه و مرغ و اردک و اُسکل و زنبور و مگس و بره و بزغاله و گربه و بوقلمون و فاخته و الاغ....همگی حضور داشتند و در صورت اشتباه کردن جریمه می‌شدی به این ترتیب که با صدای انتخابی خودت باید طول ماشین را رفت و برگشت می‌کردی و می‌خواندی و البته این جریمه دو بار شامل بنده شد یکبار در نقش گربه و یکبار در نقش خروس. و همینطور دوستان دیگر هم مشمول جریمه شدند.

 پیش بینی رسیدن به مقصد در ساعت 11 شب بنا به عللی درست از کار درنیامد و نشان به آن نشان که حدود یک بعد از نیمه شب یا یک بامداد  روز چهارشنبه اول شهریوربه تهران و محلی که از آن حرکت کرده بودیم رسیدیم و به این ترتیب باید ورود به روز پنجم سفر را به دوستان تبریک گفت. مراسم خداحافظی انجام شد و دوستان، صمیمانه با آرزوی دیداری مجدد از هم جدا شدند، خستگی به کسی امان نمی‌داد و الا جا داشت ترانه‌ی "نخود نخود هر که رود  خانه‌ی خود" را همگی  با صدای بلند اجرا می‌کردیم.......البته زمان و مکان اجرا هم مناسب نبود چرا که دوباره به قالب‌های خشک شهرو عادت بازگشته بودیم! باید که اینچنین نباشد...

 

روایت دوم؛ خانم ش. محمدی:

و  روز اخر ساعت ده و نیم کلبه هامان را تخلیه کردیم و راهی بندر ترکمن و آشورا ده شدیم.

 آنجا آقا مصطفی جهت مزاحی  متنی را مبنی بر حضور مولانا در شرکت شیلات را  خواندند و یادمان دادند که به هر نوشته و گفته ای از عقل استفاده کنیم نه با پندارهامان. بعد راهی تهران شدیم در اتوبوس هم به پیشنهاد آقای پانویس بازی هوپ را با صدای حیوانات اجرا کردیم که خیلی خندیدیم نه به بازی که به خویشتن خویش خندیدیم و برای همین خنده ای حقیقی بود که برایم ماندگار شد.

تک مضراب هایی هم داشتیم  مثل کشف خانم یوسفی عزیز که طنزپردازی خوب بودند و مارا از اشعار خوبشان بی نصیب نگردند. و  اقای کبودوندی که مثل همیشه ساکت و آرام بودند  و آنقدر ساکتند که  حتی در عکس هم جا ماندند و اقای میر کریمی که خیلی زحمت کشیدند و تصویر ایشان با این همه دوربین خود تماشایی بود و با چه صبر و حوصله ای کار عکس همه را انجام میدادند ...دست مریزاد

حضور دو مرد کوچک سروش، پسر آقای موسوی زادگان و ارشیا فرزند خانم امیرعلایی و یاسی خوب و نازنین که دوست داشتنی بود و صبور  و مرسی از حضور خانم ها همسر دکتر مروتی و دخترانشان و آقای چیت ساز و همسر گرامی اشان. خانم فائزه شکیبا و شادی خوبم و مریم محمدی عزیز و ... 

 من به سهم خودم از آن همه صداقت و زحمتی که دوستان کشیدند سپاسگزارم


۱۳٩۱/٦/٢٠
گزارش سفرتابستان 91 - روز سوم/ قسمت دوم

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

 

 روز سوم، روایت سوم؛ خانم شکیبا:

صبح روز سوم باز قرارمان ساعت 9بود. بعد صبحانه وقدم زدن حرکت کردیم ،به قصد زیارت روستای زیارت . آقای غلامی همسفرمان که اهل گرگان بود برایمان از گرگان می گفت و بناهای تاریخی اش و ساختمانها و گذشته اش و دخترش یاس هم اگر گاهی حواسمان نبود ،به انواع شیوه ها حواسمان را جمع میکرد.

مسیر روستای زیارت سر بالایی بود و لختی از مسیر را با اتوبوس رفتیم و باقی را با پای پیاده . از مسیری که از بین درختان و سنگها و رودخانه ای پر شور میگذشت و عاقبت رسیدن بود به آبشار بلند و زیبای روستای زیارت که خنکایش را از دور هم می شد چشید .خانمهای گروه نشستند به تماشای مسیر و آقایان به آب زدند و به نوبت تن سپردند به شلاق شادمانه آبشار. مسیر برگشت هم عده ای از مسیر کنار رود آمدند و عده ای به آب زدند و خمر کهنی های جسورتر از پلی رد شدند سخت هولناک و عده ای هم در تنگنا ماندند...

بعد حرکت کردیم به سمت رستوران و دیدار اکبر جوجه ای که می گفتدند شناسنامه اصیلی دارد و الحق هم داشت. بعد از نهار مسیرمان در محاصره درختان و آبی آسمان و خلسه نیمروزی بود و خواب ...

حوالی بعدازظهر رسیدیم به  گُنبَدِ کاووس (یا گنبد قابوس) که یکی از بلندترین برج‌های آجری دنیا ست ،ارتفاع آن به ۶۰ متر می‌رسد و در قرن یازدهم میلادی بنا شده‌است. این برج آجری  احتمالاً مدفن سلطان آل زیاری، قابوس بن وشمگیر است که ارتفاع آن به ۶۰ متر می‌رسد.

خمر کهنی ها در فضای نیمه تاریک گنبد دور تادور نشستند و بعضی دوستان به میان گود آمده و هنرنمایی کردند .و آقای چیت ساز برایمان از سعدی گفتند و عکاسان تا توانستند عکس گرفتند و بعد در فضای بیرون همسفران با کاشی بزرگی مواجه شدند که پژواک صدا داشت و سخت متعجبمان کرد .

مسیر باز گشت باز راه طولانی در انتظار همسفران بود که با موسیقی آرام و تماشای درختان و آفتابگردانها و البته آب میوه های خنکی که آقای علیزاده به جمع می رساند آسانتر گذشت .

نماز را در امامزاده ساکت و دنجی خواندیم که نگارنده از ورودی اش اسفند و عاطل وباطل خرید. بنایی پر  از آینه کاری وسقفهای مدور. مسیر بازگشت به پیشنهاد گروه خمر کهن بازی برگزار شد بنام مسابقه خنده .که هر کدام از اعضای گروه مقاومتشان را در مقابل شیطنتهای جمع امتحان می کردند و رکورد نخندیدن می زدند . برندگان آقای علیزاده بودند و ارشیا و پانویس و نیلوفر یوسفی عضو شاعر گروه. اگر تازه واردید و تابحال سفر با خمر کهنی ها را تجربه نکرده اید هیچ کدام از بازیهای این گروه را از دست ندهید که پشت هرکدام فکری هست و درسی. بازی شاد «خنده» هم مسیر را کوتاه کرد و هم یادمان داد که چهره های دوست داشتنی همسفران چقدر بدون لبخند سنگی می شود و غیر قابل تحمل .

شب رسیدیم به روستای نهار خوران وشامی که به همت آقای علیزاده ودوستان  روی تختهای حیاط وفضای سنتی سرو شد .هندوانه وخربزه ونان لواش وپنیر سنتی زیارت به اضافه میرزا قاسمی خوش عطرِهمنشین با زیتون .که خاطره ماندگاری شد .

بعد از شام به رسم معهود، نشست خمرکهن بود و مثنوی و همنشینی مهربان جمع و نیز قوری های بزرگ چای و کاسه های کوچک گل سرخی .روایت شنیدنی دکترمروتی از مثنوی و بعد شعر خوانی آقای علیزاده و صحبت گرم خانم امیر اعلایی و بعد معرفی کوتاه تازه واردهای خمر کهن.خانم مقدم مهربان که از زنجان آمده بود وآقای تبکم عزیز با همسر آرامش که از کرج آمده بودندوخودمان با حضور انورمان وپایان آخرین شب نشینی با خمر کهنیهای قدیمی :

خانم شهره محمدی با لطف مادرانه و سخاوت کلماتش و خانم امیر اعلایی با دانش بسیارش و آقای دکتر مروتی و همسر خوش خلق و دختران ساکتش و آقای موسوی زادگان و همسرش و پسر تیزهوشش و آقای مجتبی کبودوندی آرام و آقای میرکریمی مسول سمعی بصری گروه و داور وسط مسابقات و مریم محمدی وکیل جوان گروه و آقای علیزاده بزرگوار با تلاش بی دریغش وآب انارهایی که همیشه بطور اتفاقی و گریز ناپذیری فقط به آخر اتوبوس  میرسید و آقا شاهین کربلایی با لب کارون خاطره انگیزش وآقای پانویس کم حرف وگوشی موبایلش وآقای غلامی خوش خلق و بلدراه و مرجان خانم با فال ماستی که قسمت ما نشد.

شب نشینی آخر هم تمام شد و رفتیم برای بستن ساک سفر و فردا ترک گرگان به سمت تهران. رفتیم وشعر آخر خانم امیر اعلایی از سعدی را زمزمه کردیم با خودمان:

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی
وز  هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم

گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم

 تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم

 ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم

 

 روز سوم، روایت چهارم؛ م.علیزاده:

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
«و ان یکاد» بخوانید و در فراز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که «از مصاحب ناجنس احتراز کنید»

روز سوم، برای رسیدن به آبشار روستای زیارت باید از پل و رودخانه هم گذشت و گذشتیم. البته نه همه مان. من و پانویس، پا به آب نزدیم و نرفتیم آبشار و ماندیم زیر سایه درختی بر فراز رودخانه و خلوت کردیم و غزل خواندیم. اما شنیدیم که شاهین و محسن و یکی-دو نفر دیگر، نه «تن» به آب، که «سر» به داده‌اند. شده بودند آب‌کشیده. وقتی بچه ها برگشتند، با همان لباس های خیس آمدند جلوی لنز دوربین ها تا چند عکس یادگاری بیاندازیم.‌ در مسیر برگشت به اتوبوس، چند نفر، احتمالا برای تجربه نوعی هیجان، از پل فلزی نیمه کاره ای فقط اسکلتش ساخته شده، عبور کنند. یکی دو نفری هم در میان راه می مانند. به قول خانم شکیبا: در تنگنا. به هر حال این نیز می گذرد و می گذریم.

ناهار، چلوجوجه های چرب و خوشمزه بازماندگان آقای «اکبرجوجه» یا نه، رستوران اکبر جوجه، چسبید به بدن. و بعد رفتیم سمت گنبد تا در گرمای عجیب گنبد، از میل قابوس بن وشمگیر دیدن کنیم. آواز خانم محمدی و آقای مروتی در فضای پرطنین داخل میل، پیچید و حال‌مان را خوش کرد. و نیز پس از مدتها تکه ای از گلستان را با صدای آقای چیت ساز شنیدیم. برای نماز به امامزاده ای رفتیم که قبرستان شهر هم محسوب می شود. و بعد راه افتادیم سمت گرگان ؛‌با یک پیشنهاد خوب.

برخی دوستان برای شام شب سوم،‌ پیشنهاد بسیار خوبی داشتند. پیشنهادی که از آن نمی شد گذشت و جالب اینکه، به مذاق همه همسفران خوش آمد و همراه شدند: نان و پنیر و هندوانه و خربزه. و با خانم امیرعلایی رفتیم  تا از مسوول چایخانه هتل، که میزبان نشست های شبانه مان بوده، بخواهیم برایمان املت هم درست کنند، اما پیشنهاد بهتری داشتند: میرزاقاسمی. یک میرزاقاسمی بسیار خوشمزه و به یادماندنی.

جلسه شبانه را روی همان تخت شب گذشته اش برگزار کردیم. آقای مروتی مثنوی خواند و شرح کرد و بعد نیلوفر یوسفی ما را به شعرهای زیبایش غافلگیر کرد. و بعد خانم امیرعلایی مختصری از شیخ حسن خرقانی گفت و غزلهایی از سعدی خواند و آخر سر که دیگر وقت جلسه رو به اتمام بود، به جای شرح غزل حافظ، غزلی را خواندم و درمورد یک موضوع، که «جمع دوستان همدل» باشد، کمی حرافی کردم. و بعد از اینکه دوستان تازه وارد کمی از خود گفتند، جلسه تمام شد.

خانواده دکتر حافظی که خروسخوان فردای آن روز، قرار بود از گروه جدا شده و به تهران برگردند، از جمع خداحافظی کردند. دوباره ما چند نفری ماندیم و شعرهای بیشتری از نیلوفر یوسفی شنیدیم و لذت بردیم. داود که خیلی خسته بود، نماند و رفت که استراحت کند. نیمه شب که با رضا، به اتاق برگشتیم. دیدم داوود بیدار مانده، کاملاً بیدار. احتمالا نگران ما بوده است!

این شب بسیار زیبا و خاطره انگیز هم گذشت...

  

ادامه دارد


۱۳٩۱/٦/۱٧
گزارش سفرتابستان 91 - روز سوم/ قسمت اول

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

 روز سوم، روایت اول؛ آقای تبکم:

بعد از صرف صبحانه، به طرف روستای زیارت حرکت کردیم؛ روستایی در انتهای مسیر جنگل ناهارخوران. بعد از طی مسیری باید به تنگه‌ای وارد می‌شدیم. پاچه‌ی شلوارها را بالا زده و کفش‌ها را به دست گرفتیم که خیس نشوند و وارد بستر پر از سنگ رودخانه شدیم و البته خانم‌ها هم ناچارا با کفش به آب زدند. بعد از مدتی آب‌پیمایی، به پای آبشار اصلی رسیدیم.

همه چیز در پای آبشار خوب و آرام پیش می‌رفت و دوستان مشغول تماشای طبیعت و عکس‌برداری بودند تا آقا شاهین ابتکاری زد و با لباس، به زیر جریان شدید و کوبنده‌ی‌ آبشار بزرگ رفت. و غریو شادی و تشویق همراهان خمرکهنی به هوا برخاست. جذابیت این عمل و هیجان ناشی از تشویق دیگران، آقای محسن غلامی و آقا رضا و حتی ارشیا را هم به سمت خود کشید و مسابقه‌ی استقامت و پایداری در زیر فشار آب سرد، بالا گرفت و چنان جانانه و هل من مبارز طلب بود که جوانان محلی آنجا هم برای عرض اندام وارد صحنه شدند و برای قدرت‌نمائی با ظاهری عادی و خونسرد، به مدت زیاد زیر فشار آب آبشار که از ارتفاع  حدود 15 متری به پایین می‌ریخت مقاومت می‌کردند و همشهریان‌شان برایشان هورا می‌کشیدند.

برای ناهار روز سوم، به رستوران اکبرجوجه گرگان مراجعه کردیم و جای دوستان خالی، همگی ناهار خوشمزه‌ای خوردیم و البته با تفاوت دمای وسط شهر گرگان و دامنه‌ی جنگل ناهارخوران هم آشنا شدیم که شاید به 8 درجه هم می‌رسید. (در آن روزها دمای هوا در شهر گرگان به 37 درجه می ‌رسید). بعد از صرف غذا به شهر گنبد، که اتفاقا زادگاه آقای محسن غلامی هم هست، رفتیم، برای دیدن برج یا میل قابوس وشمگیر. به گفته‌ی آقای غلامی، شهر گنبد معروف به شهر چهارراه‌هاست و خیابان‌بندی این شهر از نقشه شهر برلین در آلمان الگوبرداری شده است. به این ترتیب که وقتی بر سر یک چهارراه می‌ایستادی، بدون هیچ خمیدگی و پیچشی در مسیر، تا سر چهارراه‌های بعدی را می‌توانی مستقیم ببینی!

برج، ارتفاعی در حدود شصت یا هفتاد متر داشت و توضیح آقای حافظی بر این مبنا بود که از این گونه برجها یا میل‌ها در ایران برای دیده‌بانی استفاده می‌شده. اما به نظر من ضمن درنظرگرفتن این کارکرد، شاید یک جور نمایش قدرت از جانب حاکمان وقت هم باعث و بانی احداث این چنین ساختمانهای مرتفعی می‌شده است. شاید بیشتر برای ابراز توانمندی و قدرت و البته تبلیغات سیاسی. مثل مسابقه‌ی ساختن بناهای مرتفعی که در طول تاریخ و بخصوص در یکی دو قرن اخیر  برپاست....اشاره آقای حافظی هم قابل توجه بود که گفتند ارتفاع این بنا به نسبت و مقایسه، در زمان خودش با الان، چیزی در مقیاس برج خلیفه در دوبی بوده است.

اجرای آواز جذاب و شنیدنی توسط خانم م.محمدی، بر مبنای شعری از هوشنگ ابتهاج، توجه همه را به انعکاس زیبا و ملایم و طبیعی صدا در فضای داخلی برج جلب کرد.  همه دورتادور در فضای نیمه تاریک داخل برج بر تاقچه‌ای که گرداگرد قسمت داخلی ایجاد شده بود  نشستیم و در سکوت گوش می‌دادیم:

 درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند / به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند 
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند / کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

بعد از آن آقای چیت ساز قسمتی از دیباچه گلستان سعدی را قرائت کردند.

 در محوطه روبروی برج در فضای بیرون و رو به درب ورودی و در محوطه‌ای پایین‌تر از قاعده‌ی بنا، دایره‌ای آجر فرش‌شده قرار داشت که یک سنگ گرد در مرکز آن به چشم می‌خورد. وقتی درست روبروی برج و در مرکز سنگ قرار می‌گرفتی و با صدائی کمی بلند‌تر از حد معمول حرف میزدی، نه انعکاس و پژواک بلکه شکلی تقویت شده‌ای از لحن و گفتار خود را می‌شنیدی که وضوح و قدرت بیشتری یافته بود و با کوچکترین انحراف زاویه از روبروی برج این خاصیت مختل می‌شد. خانم سان‌شان (مقدم) هم که شک داشت  مبادا ماجرا سرکاری باشد؛ امتحان کرد و با تعجب قبول کرد و در ادامه با امتحان‌کردن همسر بنده و خانم شکیبا، گواهی اعتبار آن صادر شد.

نکته جالب برای من در مسیر گنبد به گرگان، دیده شدن تابلوی دو روستا در کنار هم بود به نام‌های دلند و گلند! و من در این خیال افتادم  که احتمالا همه اهالی روستای دلند، اهل دلند و همه مردمان روستای گلند، پای در گلند!

به پیشنهاد دوستان قرار بر این شد که برای شام یک غذای سبک و حاضری تهیه کرده و بخوریم. با همفکری آقا مصطفی و خانم امیرعلائی و آقا محسن و نظر خواهی و رای گیری از دوستان قرار بر این شد که برای شام املت و نان و پنیر و خربزه و هندوانه تهیه شود تا در محوطه چایخانه هتل و بر روی تخت‌ها صرف کنیم. شام خوشمزه و سبکی بود و همه دست اندرکار تهیه‌ی آن شدند. و به این بهانه یادی از همه دوستانی که در این سفر حضور داشتند می‌کنم:

خانم‌ها به ترتیب حروف الفبا : خانم امیرعلائی، خانم چیت ساز،خانم زندیه،خانم شادی، خانم شکیبا، خانم غلامی، خانم ش.محمدی و م.محمدی و همینطور مریم محمدی، به اضافه‌ی خانم موسوی زادگان، خانم مروتی و دو دختر خانم ایشان، خانم نیلوفر (ملکه الشعرا)، و یاس کوچولو که دوست و همراه صبور و با حوصله‌ای برای  همه بود.

آقایان: چیت ساز، پانویس، دکتر مروتی،‌ دکتر حافظی، بهزاد موسوی زادگان، مصطفی علیزاده، محسن غلامی، رضا میرکریمی، شاهین، "آقای راننده، مجتبی"، مجتبی کبودوندی، امیر غلامی، سروش موسوی زادگان، ارشیا حافظی و تبکم.

 بعد از صرف شامی سبک و البته کامل و مکفی، نوبت آقای دکتر مروتی بود که با طرح داستان پیل در تاریکی از کتاب مثنوی معنوی، به شرح تفاوت دیدگاه‌ها و اختلاف نظرگاه مردمان بپردازد؛ در شرایطی که شمع روشنی به کف هر کس نیست تا کل حقیقت را مشاهده کند. و پرسش و توضیح در مورد اینکه حالا آن شمع روشن چیست؟ و چگونه می‌توان آن‌را به دست آورد تا بتوان همه فیل را دید و به کل حقیقت بینا شد.

 در کف هر کس اگر شمعی بُدی /  اختلاف از گفتشان بیرون شدی

 بعد از آن همگی گوش جان سپردیم به شعری که خانم نیلوفر گفته بودند و ابیاتی بود خطاب به مولانا،  در جواب " بشنو از نی چون حکایت می‌کند" که به غایت عمیق و زیبا و دارای مضمونی بکر بود و زحمت ایشان  با تشویق حضار روبرو شد و البته قرار بر این گردید که برای مطالعه‌ی دیگران، متن شعر در صفحه خمر کهن آورده شود.

بعد از آن آقای علیزاده در مورد سلوک و روش عرفان و خودشناسی و فضای مثبتی که دوستان همراه می‌توانند برای هم ایجاد کنند، صحبت کرد و سپس به پیشنهاد آقا محسن غلامی قرار بر این شد که دوستان تازه وارد به جمع، مختصری از شرح حال خودشان را بگویند تا معارفه‌ای باشد و ایجاد زمینه‌ی آشنائی با دیگر دوستان. بنابراین به ترتیب از بنده (تبکم) که کنار دست آقا مصطفی بودم معرفی شروع شد و من هم به توضیح در مورد سابقه‌ی جستجو و کنجکاوی که در زندگی داشته‌ام، پرداختم و این توضیح که بعد از طی مراحلی متفاوت از حدود دو سال قبل  با برنامه  جلسات شرح مثنوی آشنا شدم که منتهی به آشنائی با آقای پانویس و دوستان خمر کهن گردید. البته به درخواست خانم امیرعلائی وجه تسمیه " تبکم " را هم روشن کردم که با تعجب و خنده‌ی دوستان همراه شد و همینطور در مورد همسرم خانم شهزاد زندیه هم شرح مختصری دادم تا او هم بتواند از مسیری که در آن قرار دارد نگاهی به راهی که من در پیش دارم بیاندازد و نگران نباشد.

بعد از من خانم چیت ساز صحبت کردند و بعد از ایشان خانم مقدم (سان شان) و پنجمین تازه وارد گروه هم، دختر خانم جوانی هستند به نام خانم شکیبا که از همدرس‌های آقای علیزاده می‌باشند و با ایشان همکاری ادبی دارند. ایشان هم آشنائی با این جمع همدل را همچون هدیه‌ای گرانبها توصیف کردند که به ایشان داده شده.

یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که دوستان متفرق شدند و هر کس برای خواب به اتاق خود مراجعه نمود. البته آقایانی که مجرد بودند از این مزیت برخوردار بودند که می‌توانستند بعد از پایان جلسات تا هر زمان که بخواهند در محوطه چایخانه هتل گرد هم بمانند و به کسب فیض بپردازند. اما همچون منانی متأهل باید بساط خود را جمع می‌کردیم و همراه همسر به سوئیت مربوطه مراجعه می‌کردیم. حداقل در باب خودم می‌دانم که اینگونه بوده و از حال دیگر دوستان متأهل خبری ندارم.

 

 

روز سوم، روایت دوم؛ خانم ش. محمدی:

 روز سوم، آبشار زیبای روستای زیارت را زیارت کردیم این روستا بالاتر از جاده ناهار خوران واقع بود محله ای که بافت اصیل و حقیقی خود را کاملا از دست داده است و مثل کسی شده که خودش نیست ولی هوای دلچسبی داشت که نشان میداد که زمانی محله ای خوش آب و هوا و بکر بوده است. ... و بعد از دیدن آبشار و صرف ناهار به شهر گنبدکاووس وارد شدیم که به گفته آقای غلامی نقشه اصلی این شهر توسط کارشناسان آلمانی مطابق با اصول شهرسازی طراحی شده و از این رو خیابانهای متقاطعی داشته با الگوی شطرنجی، فاقد معابر تنگ و قدیمی. البته ناگفته نماند که ساعت حول و حوش سه بعداز ظهر بود که رسیدیم و گرما غوغا می‌کرد و میل گنبد چون برج میلاد خودنمایی می‌کرد؛ یکی از بلندترین برج‌های آجری دنیا در قرن یازدهم میلادی، محل دفن احتمالی قابوس بن وشمگیر. طول برج حدود شصت متر می‌باشد که همه در خنکای آن نشستیم و جناب آقای حافظی در باب معماری آن صحبت کوتاهی نمودند

نمی‌دانم صمیمیت جمع چه در جام دل م.محمدی انداخت که در مرکز برج ایستاد و غزل هوشنگ ابتهاج را با مطلع :در این سرای بی کسی کسی به در تمی‌زند، زمزمه کردد. و بعد برای دیدن امامزاده یحیی راهی قسمتی دیگری از شهر شدیم دیدن لباس‌های ترکمنی هم خالی از لطف نبود مخصوصا با توضیحاتی که خانم غلامی می‌دادند کنجکاوی ما را برای دیدن لباس‌ها بیشتر می‌کردند.

و دوباره راهی گرگان شدیم و شامی ساده در جمعی دوستانه خوردیم و به خواندن مثنوی با تفسیر آقای دکتر مروتی گوش خواباندیم و تازه‌واردان خود را معرفی کردند. و آقای علیزاده عزیز غزلی از حافظ خواندند: «معاشران گره از زلف یار باز کنید». و متذکر شدند که قدر این جمع را بدانیم؛ زیرا جمعی که فقط از بودن با یکدیگر لذت می‌برند بدون آنکه بدانند چه پست و مقام و تحصیلاتی و اندیشه ای دارند، به حق دلچسب ترین رابطه دنیاست.

 

ادامه دارد


۱۳٩۱/٦/۱٥
جلسه 129 ام خمر کهن

جلسه 129  ام گروه ادبی خمرکهن پنجشنبه شانزدهم شهریور از ساعت 15 الی 18 با حضور آقای پانویس برگزار خواهد شد.

برنامه جلسه:
-مثنوی خوانی
-سعدی خوانی
-ادامه گفتگو درباره کتاب نیروی حال


۱۳٩۱/٦/۱٤
گزارش سفرتابستان 91 - روز دوم/ قسمت دوم

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

روز دوم؛ قسمت دوم؛ روایت های خانم شکیبا و م. علیزاده

 

روایت سوم؛ خانم شکیبا:

زرد زایندۀ شهریوری

 قرارمان 9 صبح بود. بعد صبحانه راه افتادیم به سمت بسطام و به قصد زیارت مزار عارف نامی بایزید بسطامی. همان که عطار در اوصافش گفته است:

"چون کار او بلند شد و سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ پرسید:چرا مرا بیرون می کنید؟ گفتند :از آنکه مردی بدی! گفتا:نیکا شهرا که بدش بایزید باشد".

حوالی مزار بازید، مسجد زیبایی بود که جناب دکتر حافظی کنار بناهای قدیمی اش می ایستاد و برایمان از آبی ایرانی می گفت رنگی که به دست هنرمندان ایرانی ساخته شده است و گچ بری هایی که در گذر سالها از سنگ سخت تر شده بودند ویادگاری بودند از گذشته های دور.

بعد حرکت کردیم به سمت مزار ابوالحسن خرقانی و مقبره آرامش، بین درختان بلند و خانم امیر علایی، با نگاهی به کتاب شفیعی کدکنی برای مان از ابوالحسن گفتند و ملاقاتش با بایزید و سلوکش، که گفته اند:

"امی بوده است؛ یعنی خواندن و نوشتن نمی دانسته است و در ابتدا مردی خربنده بوده است(چهار پا کرایه میداده است)و به قول خودش"از خربندگی به خدا شناسی راه یافته است". خرقانی را جانشین روحانی بایزید می دانند. هرچند که به گواه بعضی تذکره ها فاصله زمانی آن دو بسیار بوده است.

"نقل است باغکی داشت. یکبار بیل فرو برد نقره برآمد،دوم بار برد زر برآمد، سوم بار فرو برد مروارید وجواهر برآمد.ابوالحسن گفت:خداوندا، ابوالحسن بدین فریفته نگردد،من به دنیا از چون تو خداوندی برنگردم "...

بعد از پایان نشست از پله ها پایین آمدیم وآقایان خمر کهن با مجسمه ابوالحسن عکسهای یادگاری بسیاری گرفتند.با مجسمه مردی که اژدها را رام میکرد اما حریف زبان همسرش نبود.

 

بعد از آن به سمت پارک حرکت کردیم وآقا شاهین روی آتش برایمان چای فراوانی دم کردندوتا پایان سفر به لطف دستان مهربانشان چای خمرکهنیها براه بود وتکه کلام جمع اینکه :"هرکه براین درگه آید چایش دهید واز ایمانش نپرسید".

مسیر بازگشت به درازا کشید و برای تلطیف فضا وکوتاه شدن راه، سه گروه به همسرایی و همخوانی پرداختند که با اکثریت آرا گروه وسط اتوبوسی رتبه اول، نوجوانان آخر اتوبوس رتبه دوم وردیف اولیها رتبه آخر را کسب کردند.[البته این روایت در اینجا کمی بودار شده است چرا که بر همگان واضح و مبرهن است که ردیف اولی ها به لطف حضور شاهین و محسن، با اقتدار اول شدند و راوی در وسط-مسط های اتوبوس بوده است! ... کامنت از یکی از ردیف اولی هاست!]

وبعد سکوت بود وبازی آرام سایه ها ودرختان ومسیری که پر بود از آفتابگردانهای بلند با زرد زاینده شهریوریشان.

شب رسیدیم به نهارخوران وبعد از شام خمر کهنی ها پشت ساختمان رستوران سنتی دور هم نشستند وآقای موسی زادگان با لحن آرامشان از مثنوی حکایت  ابوالحسن را خواندند وشرح کردند که به دستور کارکنان محوطه مجبور شدیم جا را عوض کنیم ونشستیم روی آخرین تخت کنار دیوارو گوش کردیم به شرح مثنوی که گاهی موزیک بلند کاروانهای عروسیی که از جاده می گذشتند همراهیش میکرد. بعد از مثنوی خوانی بحث آزادی مطرح شد با موضوع مالکیت!.مالکیت انسان بر همسر بر دوست بر همراه ودرستی وغلطی حس مالکیت در روابط عاطفی. که تا ساعتی جمع را به خود مشغول کرد ودرگیر. بعد از ختم جلسه همسفران از حاشیه پر گل مسیر تا کلبه های کوچکشان بحث داغ مالکیت را ادامه دادند .

روایت دوم؛ م.علیزاده:

آدم های حساس

روز دوم، از جاده جنگلی زیبای توسکستان گذشتیم و به بسطام رسیدیم. برخی دوستان مقبره «بزرگ»ی دیگر  را با مقبره بایزید  اشتباه گرفتند. آخر، آنهایی که ندیده بودند مقبره بایزید را، نمی دانستند که این «اتاقک-صندوق» فلزوشیشه ای با ابعاد یک متر در دو متر مقبره بایزید بسطامی معروف است!!

 دکتر حافظی، مثل سفر سال گذشته، درباره معماری مقبره و مسجد جامع توضیحات مفصل و مفیدی می دهد.

به خرقان هم رفتیم. توی مقبره ابوالحسن خرقانی، خانم امیرعلایی شروع به صحبت درباره ابوالحسن کردند و ردیف ردیف آدم روبرویش نشستند. صحبت‌هایش که تمام شد، دو جوانک سرباز آمدند و  مقتدرانه دستور دادند که متفرق شویم. گفتیم که چه به موقع آمدند تا متفرق مان کنند: که صحبتهای خانم امیرعلایی تمام شده بود.

چای زغالی را که شاهین متولی اش بود نوشیدیم و گپ زدیم و بعد راه افتادیم سمت سمت هتل از جاده ای دیگر. که زیبایی جاده جنگلی توسکستان را نداشت.

 شب دوم، برای اینکه جلسه شبانه مان را برگزار کنیم  وجب به وجب هتل را برای یافتن جایی دنج که «حساس»‌شان نکند گشتیم. آخر، دیشب که نمی گذاشتند کنار یک تخت بنشینیم و گپ بزنیم، می گفتند که :«حساسیت زا است!». بالاخره، فضایی تاریک پشت کافه ای متروکه را پیدا کردیم و اجازه اش را گرفتیم و نشستیم. یعنی دوستان نشستند؛ من که از بس بحث و رایزنی کرده بودم، تمرکز و آرامشم کاملا ًبهم خورده بود و ترجیح دادم دقایقی را خلوت کنم و بعد به دوستان ملحق شوم.

دوباره پیغام آوردند که حساس شده اند. چقدر «حساس»ند این جماعت! دوستان دوباره تغییرمکان می دهند. توی این شهر، انگار دورهم جمع شدن حساسیت زاست. مثل خیلی شهرهای دیگر.

بعد از جلسه که به مثنوی خوانی و بحث آزاد گذشت، دوستان رفتند به اتاق هایشان برای استراحت. و دوباره چند نفری تا دیروقت می مانیم تا گپ بزنیم و غزل بخوانیم. تلخی کلنجار با آدم هایی که می ترسند عده ای شهروند آرام دور هم جمع شوند و چای بنوشند و گپی بزنند، جای خود را به شیرینی مصاحبت و گفتگو با دوستان اهل دل می دهد.

 

ادامه دارد


۱۳٩۱/٦/۱۱
گزارش سفرتابستان 91 - روز دوم/ قسمت اول

یادآوری چند نکته:
اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.
دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.
سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

روز دوم؛ قسمت اول؛ روایت های آقای تبکم و خانم ش.محمدی

روایت اول؛ آقای تبکم:

صبح روز دوم، به موقع حرکت کردیم و با عبور از جاده‌ای کوهستانی، قبل از ظهر به بسطام رسیدیم، (بسطام در شش کیلومتری شاهرود قرار دارد) و به دیدار مقبره بایزید بسطامی،ملقب به سلطان العارفین‌ بزرگترین عارف قرن سوم هجری، مشرف شدیم. اما با مقبره‌ای کوچک و معمولی که حتی سنگی که روی قبرش‌ گذاشته‌اند نه متعلق به خودش بلکه سنگ قبری مربوط به " قاضی ملک"، حاکم قومس‌ بوده است. به نظر من به لحاظ ساده زیستی ایشان، این شکل و ظاهر مقبره ممکن است بر طبق وصیت‌نامه‌ای از ایشان باشد که دیگران را از برپا کردن بنای مجلل و چشمگیر بر گور خود، اکیدا منع کرده‌ است.

"این قصه را الم باید  که از قلم هیچ نیا‌ید"  بایزید بسطامی

در جوار آرامگاه بایزید، حرم امام‌زاده محمد،قراردارد و هم این بنا و بقعه و هم گنبد و برج مسجد جامع مربوط به دوران ایلخانیان‌ در ایران می‌باشد و قابل توجه اینکه در اغلب آنها از یک سبک معماری استفاده گردیده. به نظر من برج مسجد جامع بسطام هم بیشتر الهام گرفته از برج قابوس‌ وشمگیر‌ در گنبد کابوس می‌باشد. در هنگام بازدید از مقبره و نیز مسجد جامع، آقای دکتر حافظی‌ توضیحات مفیدی را در مورد تاریخچه‌ی معماری بنا و گچبری‌های مخصوص و سوابق تاریخی آنها ارائه می‌نمودند.

برای ناهار به رستوران مجتمع جهانگردی بسطام رفتیم و بعد از صرف غذا و گرفتن عکسهای دسته جمعی در باغ هتل، سوار بر وسیله‌ی نقلیه شدیم و به ده خرقان که واقع در نزدیکی بسطام می‌باشد رفتیم. به دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی.

" هر کس با این خلق کودک بینی، با خداوند مرد است و هر که با این خلق مرد بینی با خداوند مُرده‌ است‌"(شیخ حسن خرقانی)‌

 همگی تازه ناهار خورده بودند و البته میل و طلب چای به شدت ‌خودنمائی می‌کرد. و این انگیزه‌ای شد که آقای محسن غلامی اینگونه بفرماید : "هر که در این سرا درآید چایش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به چای ارزد !!"

بعد از بازدیدی‌ ‌مختصر و فاتحه‌ای بر گور شیخ حسن، همه در مسجد مجاور مقبره دوره  نشستیم تا خانم امیر‌علائی توضیحاتی در مورد شیخ حسن ‌خرقانی بود بیان کنند.  جالب توجه اینکه کسانی از افراد محلی که در آنجا حضور داشتند بخصوص خانم‌ها و دختر خانم‌ها با علاقه به صحبتهای خانم امیرعلایی جذب می‌شدند و البته این موضوع از نظر نگهبانان آن مکان که دو سرباز جوان بودند پوشیده نبود، آنها در ابتدا سردرگم بودند اما احتمالا با کسب دستور و سفارشی خاص، به میان جمع آمدند و مانع از ادامه برنامه شدند.  همگی مثل لشکر شکست خورده به پارکی در بیرون از محوطه مسجد و مقبره سرازیر شدیم تا حال که "نان شیخ‌ حسن‌" را از ما دریغ کردند  به چای آتیشی‌ که به زحمت دوستان، آقا شاهین و چند نفری دیگر تهیه می‌شد، دل بسپاریم. تا آماده شدن چای، بحث تهیه پیتزا و استیک و انواع آن که از جانب شاهین مطرح شده بود با استقبال چشمگیر خانمها روبرو شد تا جایی که آقای پانویس آقای علیزاده را صدا زد تا شاهد پیشرفت معنوی گروه عرفانی خمرکهن و برنامه‌های جنبی مفید آن باشد!

 بعد از صرف شام در هتل، برای دور هم جمع شدن و برگزاری جلسه مثنوی‌خوانی، به جلوخوان‌ تریای‌ هتل که البته متروک بود، مراجعه کردیم و آقای موسوی زادگان داستان را آغاز کرد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که از جانب مسئول کافه مورد بازخواست قرار گرفتیم که چرا در اینجا اجتماع کرده‌اید! با پادرمیانی‌ و صحبت آقای پانویس توافق شد بر روی یکی از تخت‌ها در محوطه‌ی چایخانه‌ دور هم جمع شویم و در فضائی نیمه تاریک به گفتگو و شنیدن مباحث بپردازیم. بله، باید گفت سال به سال دریغ از پارسال. البته بنده که در سفر پارسال نبوده‌ام فقط ذکر خیر آنرا شنیده‌ام.

برنامه بر روی یکی از تخت‌هایی که در محوطه چایخانه‌ هتل قرار داشت  ادامه پیدا کرد و البته مشخص است که با چنین پیش‌درآمد‌هایی که عرض شد، حواس شش دانگ برای کسی باقی نمی‌ماند. .شده بود مثل خواندن نماز در سنگر و در محاصره‌ی دشمن، نمازی که  در هنگام اضطرار، چکمه در پا و زره بر بدن خوانده می‌شود و هر لحظه این هول وجود دارد که تیری بر دل نشیند و یا گرزی‌ بر سر فرود آید.

محور صحبت آقای موسوی زادگان درباره‌ی صبر بود و در ادامه بین دوستان بحثی در مورد معنی صبر در گرفت که البته بیشتر صبر را به مفهوم انتظار کشیدن و بیهودگی انتظار در نظر گرفته بودند و با صحبت‌های آقای مروتی و آقای موسوی تا حدودی به معنی اصلی و مثبت صبر کردن نزدیک شدیم.

در ادامه جلسه و به عنوان بحت آزاد،  آقا رضا میرکریمی سوالی را مطرح کردند در باب عشق و دوست داشتن و حس مالکیت داشتن و به تملک درآوردن آن کسی که برای ما عزیز است. و دوستان در این باره به ابراز نظر و صحبت پرداختند و در کل خانم‌ها و آقایان جبهه‌گیری کردند و با این گونه برخورد و خط کشی موافق نبودند. آقای پانویس هم اشاره‌ای داشت به این مضمون که : نظر دادن در این موارد کار راحتی است و بهتر است دوستان اگر بشود از تجارب واقعی خود مثال بیاورند. و آقای علیزاده هم در دو مرحله وارد بحث شد و به مخاطبین بحث تاخت که چرا سعی می‌کنند دانسته و ندانسته با پنهان شدن پشت الفاظ، دیگران و حتی خودشان را گول بزنند

در پایان، کار به طنز و شوخی کشید و دوستان متأهل، رضا را متهم به این کردند که قصد این را دارد که با این کار و این بحث، میانه‌ی متاهل‌ها را با همسرانشان شکرآب کند، و چون خودش مجرد است غمی از این بابت ندارد.

 

روایت دوم؛ خانم ش. محمدی:

و اولین جایی را که دیدن کردیم: امامزاده محمدبن جعفر از نوادگان امام جعفر صادق بود که در کنارش آرامگاه عارف بزرگ بایزید بسطامی قرار داشت و مسجد جامع شهر را نیز دیدیم با محراب زیبایش که نفهمیدم خطاطی ها گچ بری شده بود یا گچ ها را به صورت خطاطی بریده بودند. خلاصه  دو هنر آنچنان در هم آمیخته شده بود که نمی شد یکی را کم رنگ تراز دیگری دید .با توجه به اینکه وقت نماز بود و تردد خیلی به چشم می خورد سکوتی دلچسب را می شد حس کرد و بعد از صرف  نهار عازم ده خرقان و دیدار عارف بزرگ شیخ حسن خرقانی شدیم تا وارد شدم جمله قشنگش که تابلوی شخصیتی شیخ را نشان می داد  با دلم بازی کرد: 

"هر که در این سرا درآید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"

 همگی در ارامگاه نشستیم و خانم امیر علایی کمی در مورد شیخ حسن توضیحاتی دادند و در مورد همسر بداخلاقش صحبت کردند.  و برایم جالب آمد که شیخ حسن آنقدر سرگرم خدای خویش بود  که همسرش را نمی دید چه برسد که او را به صفت ببیند!!! 

سپس در محوطه آرامگاه چایی که با زحمت شاهین عزیز با هیزم تهیه شده بود صرف شد. و آقای غلامی شعاری ساختند : که چایی اش دهید و از اعتیادش نپرسید ..که خنده امان گرفت و من در دل گفتم اگر شیخ حسن زنده بود حتما ناراحت میشد ...ولی یادم آمده که  او بد اخلاقی همسرش را نمی دید آیا شوخی ما او را می رنجاند!! ؟ ما کی هستیم ؟ و به طرف گرگان حرکت کردیم و بعد از شام نشستی را با مثنوی خوانی آقای موسوی زادگان داشتیم با شعری از دفتر ششم در مضمون صبر(حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره)

و بحث آزادی را جناب آقای میرکریمی مطرح کردند در باب خط قرمز هایی (حس مالکیت ) که برای یکدیگر کشیده ایم و مثل عنکبوتی نادان در آن گیر افتاده ایم و اتفاقا بحثمان هم به دلیل همان گیر افتادن در تار های ذهنی بی نتیجه به پایان رسید و شب بخیر گفتیم ولی از شما چه پنهان هنوز ذهنم را به خود مشغول کرده است.


۱۳٩۱/٦/۸
گزارش سفرتابستان 91 - قسمت اول

از امروز گزارش ها و یادداشتهای چند نفر از خمرکهنی ها، درباره سفر تابستانی خمر کهن به گرگان،گنبد، خرقان، بسطام و بندرترکمن را به تدریج در وبلاگ قرار می دهیم.

چند نکته:

اولا- در برخی موارد، مطالب ارسالی دوستان را کمی تلخیص کرده ایم.

دوما- روشن است که روایت هر فرد، برداشت و دیدگاه شخصی وی از سفر و اتفاقات آن می باشد و ممکن است دربرگیرنده همه اتفاقات و واقعیت های سفر نباشد.

سوما- به دو دلیل فوق، در جاهایی از گزارش ها وارد شده ایم و مداخله کرده و چیزی افزوده ایم(داخل []) تا انسجام مطالب حفظ شود و واقعیتی ناگفته پنهان نماند.

 * * *

گزارش سفرتابستان 91 - روز اول

 

روایت اول؛ آقای تبکم:

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد     /     ابری که در بیابان، بر تشنه‌ای ببارد

سودای عشق پختن، عقلم نمی‌پسندد     /     فرمان عقل بردن، عشقم نمی‌گذارد

بی‌حاصلست یارا، اوقات زندگانی     /     الا دمی که یاری، با همدمی‌ برآرد

ساعت 1:30 ظهر شنبه 28 امرداد سال نودویک از جلوی فروشگاه شهروند واقع در میدان آرژانتین حرکت کردیم و از طریق جاده فیروزکوه ساعت 30/9 شب، به  هتل مجتمع جهانگردی گرگان رسیدیم (ساختمانی در دل جنگل‌های انبوه "ناهارخوران‌" ). قبل از حرکت و تا زمان جمع شدن همه دوستان، برای من که تا به حال این عزیزان را ندیده بودم، اما با بعضی از ایشان مثل آقای پانویس و آقای علیزاده ارتباط اینترنتی داشتم، دیدار حضوری، بسیار جالب و هیجان انگیز بود...  

از ابتدای سفر دوست عزیز‌آقای محسن غلامی به لحاظ سابقه‌ی‌ حضور و آشنائی که با منطقه داشته‌اند به عنوان راهنمای سفر، توضیحات مختصر و مفیدی را در زمان‌های مناسب برای گروه ارائه می‌کردند. در حین سفر و در داخل ماشین، دوستانی که سابقه‌ی آشنائی بیشتری با هم داشتند به دو گروه تقسیم شدند و مسابقه‌ی  ‌پانتومیم اجرا کردند که خیلی جالب و فرح‌بخش بود. و از دوستان تازه وارد هم قول گرفتند که از فردا باید فعالانه در بازی‌ها مشارکت کنند. در حین بازی چیزی که از دید خیلی‌ها مخفی ماند برخورد گنجشکی‌ با میدل‌ باس و پرت شدن جسم بی‌جانش به کنار جاده بود... .

اولین شب حضور در گرگان، بعد از تحویل گرفتن کلید سوئیت‌ها و جابجایی بار و بنه و صرف شام در رستوران هتل، به استراحت و صرف چای با شیرینی و گپی صمیمانه بین دوستان، بر روی تخت‌های چایخانه‌ هتل و در فضای باز با وزش‌ نسیمی فرحبخش  گذشت. و این فرصتی مناسب بود تا دوستان تازه وارد به جمع، با دیگر عزیزان و همراهان بیشتر آشنا شوند. حضور آقای پانویس هم در جمع، اتفاق خوشآیندی‌ بود که برای دوستان قدیم و تازه وارد، مایه خوشحالی و مسرت بود.

 خستگی راه و نیاز به استراحت و کسب انرژی به تدریج جمع دوستان را متفر‌ق کرد تا فردا 9 صبح  برای اعلام حضور در پای ‌میدل باس و حرکت به سمت استان سمنان آماده باشند

در ادامه با حضور خانم امیر‌علائی، آقای دکتر حافظی‌، آقای پانویس و آقا مصطفی و آقای موسوی زادگان، در کنار آقای چیت‌ ساز، آقا رضا میر‌کریمی، آقای شاهین، آقای مجتبی کبودوندی‌ و تبکم‌، ساعتی به غزل خوانی از دیوان غزلیات سعدی توسط دوستان و قرائت غزلی از حافظ  توسط آقا مصطفی گذشت :

  دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم/ سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم‌

 * * *

روایت دوم؛ ش. محمدی:

 ساعت یک و نیم  بعد از ظهر اتوبوس راه افتاد. حضور آقای پانویس خیلی خوشحالم کرد. عده ای را می شناختم و عده ای را برای اولین بار می دیدم که بعد معلوم شد که غریبه نیستند و با ID آنها آشنا هستیم: تبکم عزیز و سان شان صبور .

نکته جالب این بود که، «تبکم»، آقا بود و من فکر می کردم خانم است و «سان شان» پسر بچه ی شیطون و ماجرا جو نبود؛ بلکه خانمی آرام و صبور بود و یادم آمد داستان فیه و مافیه که: خیالات ما را به باغ می برد و... .

سفر آغاز شد در نهایت صمیمیت. دوستان بودند و من بودم و موزیک و جاده و... . روزه داری هم سکوت را درونی تر کرده بود. تصمیم گرفته شد برای رفع خسته گی کمی بازی کنیم و پانتومیم آغاز شد. به دو دسته تقسیم شدیم تا گروه بازنده مسولیت پذیرایی چایی شب  را به گردن بگیرد (که البته بهانه بود و ما بازنده ها هیچ کاری نکردیم ).

ناگفته نماند که انتخاب موضوعات پانتومیم "مقامات مسئول در بازی"(اقای میر کریمی –و خانم میر علایی و ...) را به اعتراض وا میداشت و باعث خنده و رفاقت بیشتر میشد. و همین شد که شادی ما بعد مکان را دزدید و اذان داده شد و در ماشین افطار کردیم.

به گرگان که رسیدیم، در جنوب گرگان در منطقه ناهار خوران، کلبه های هتل جهانگردی منتظرمان بودند. گروه گروه در آن اسکان گرفتیم و برای شام گرد هم آمدیم و چون شب خسته بودیم بدون نشست خوابیدیم

[ معلوم است که خانم محمدی جزو آن گروهی بودند که زودتر رفتند خوابیدند وخبر ندارند که بعد از چایی دورهمی و متفرق شدن اکثر دوستانف گروهی کوجک ماندند و ساعتی را به شعرخواندن و گفتگو گذراندند]

 * * *

 روایت سوم؛ مصطفی علیزاده:

روز اول، تشنگی روزه داری کار را بر آنهایی که روزه دار بودند و مسئولیتی هم در سفر داشتند، سخت کرده بود. باید مدام حرف می زدیم و فعالیت می داشتیم. ساعت 5 بود که بازی پانتومیم را راه انداختیم. هم به این منظور که دوستان جدید و قدیم سریعتر با هم جور شوند و هم اینکه این دوسه ساعت باقیمانده تا اذان را به بی خبری بگذرانیم.

از «در ضدسرقت» گرفته تا «مغزی شیرآب آشپزخانه» و «روغن هسته انگور»، همه را اجرا کردیم. راستی چه کسی می داند که «هود» عصا داشته یا نه!؟

شب اول، خسته بودیم و دلمان نمی آمد که بخوابیم. توی کافه روباز هتل روی تختی نشستیم و چون تخت برای 30 نفر جا نداشت، تکه فرشهایی را هم جلوی آن انداختیم و نشستیم دور هم تا گپی بزنیم. گفتند روی زمین نشینید کلاس هتل پایین می آید. بعد گفتند روی زمین دور هم نشینید چون دیگران حساس می شوند. و بعد باز هم براین اینکه دور هم ننشینیم، دلیل آوردند. و مجبور شدیم برای اینکه نیم ساعت دور هم بشینیم و چای بخوریم و گپی بزنیم، نیم ساعتی هم با آبدارچی و کافه چی و پذیرش و مدیریت هتل مذاکره کنیم.

گپی زدیم و چای نوشیدیم و بعد دوستان که خسته بودند، رفتند برای استراحت. و ما چندنفری مانیدم تا بیشتر از هوای خنک شبانه و سکوت آن لذت ببریم. ولی اصلاً سکوت نکردیم! غزل خواندیم  و لذت بردیم.

 

روایت چهارم؛ فائزه شکیبا: (این روایت، تازه به دستمان رسیده است)

اندک اندک جمع مستان می رسند...

حرکتمان ساعت 1 بود. با اتوبوس ولوی زرد رنگی که نبش میدان آرژانتین ایستاده بود و همسفران یکی یکی میامدند. با چهرهایی خندان و ناآشنا.مسافران کم کم مستقر شدند و با استارت سفر، کولر گرمای ظهر رمضان را پس زد. حرکت از جاده فیروزکوه بود و نماز را حوالی عصر در مسجدی خواندیم کنار جاده. مسجدی سبز و ساکت در کنار گورستانی روستایی. تا غروب آفتاب، که خیال آمدن نداشت، عده ای از همسفرها پانتومیم اجرا کردند، عده ای تشویق کردند، موسیقی ماشین برای خودش می خواند و عده ای هم چرت میزدند.

افطارمان را از روی ساعت باز کردیم وغلظت ارغوانی آسمان،چون معلوم نبود رادیو روی کدام موج است و اذان کدام شهر را می شنویم. اتوبوس در دل جاده می رفت و افطاریمان، لیوانهای کاغذی پر از چای آقای علیزاده بود و جعبه های شیرینی دوستان و قبول باشه های مهربان جمع. بعد از ساعتی حرکت عاقبت رسیدیم به شهر نهارخوران گرگان. محل استقرارمان هتل جهانگردی شهر نهارخوران گرگان بود. بعد از پخش کلید و بردن ساکها و خوردن شام، اولین نشست خمر کهنی ها آغاز شد.

نشستیم روی حصیرهایی که کنار هم پهن کرده بودیم و از نزدیک چهره خمرکهنی ها را دیدم. بیشتر جمع از همدرسهای 5 شنبه های خمر کهن بودند یا از دوستان اینترنتی جمع مثل آقای تبکم مهربان و همسرش و خانم سان شاین آرام، یا هیچکدام اینها نبودند و از دوستانِ دوستان بودند مثل من. اما غریبگی در جمع نبود. از اولین نشست و اولین چای ، حس مشترک آدمها و زبان مشترکشان یعنی شعرو مثنوی، جای خودش را باز کرده بود. حتی زودتر از جمع، روی حصیرها نشسته بود و چایش را می نوشید و تماشایمان می کرد.

 

 ادامه دارد


[ پست الكترونيك ]