خمر کهن

۱۳٩۱/٢/٢۸
خیام، بزرگ است

امروز را - بیست و هشتم اردیبهشت را- روز بزرگداشت خیام نامیده اند. خیام بزرگ است؛ بزرگ است به خاطر جایگاه علمی اش. به خاطر ابداع تقویم جلالی اش، به خاطر تلاش هایی که در پیشرفت ریاضیات داشته و به خاطر اندیشه و تفلسف خاصش و نیز رباعیاتش...

حالا اگر می خواهید خیلی خیلی(!) افتخار کنید به خیام! و بنازید به این که در تاریخ ایران، خیام نامی بوده است با این همه عظمت، لیست زیر را  ببینید (که از ویکی پدیا برداشته شده):

نامگذاری به نام خیام

 
  • یکی از حفره‌های ماه به افتخار خیام «عمر خیام» نامیده شده‌است.
  • سیارکی در سال ۱۹۸۰ به نام وی نامگذاری شد.(سیارک ۳۰۹۵)
  • در تونس هتلی به نام خیام ساخته شده‌است
  • در فرانسه و مصر شراب‌هایی به نام خیام تولید می‌شود
  • نام یکی از ایستگاه‌های قطار که فاجعه قطار نیشابور در آن‌جا رخ داد نامش خیام بود.[
  • خیابان خیام در شهر تهران واقع در منطقه ۱۲ شهرداری تهران به نام عمر خیام نام‌گذاری شده‌است.
  • رستوران خیام واقع دراتیوپی شهر آدیس آبابا. در مرکز کتابخانه دانشگاه اتیوپی روباعیات خیام به زبان امهریک وجود دارد.اطلاعات بیشتر در سفر نامه هوشنگ شمعی آمده است.
  • در سال ۱۸۹۲ م. «انجمن عمر خیام» در لندن توسط گروهی از دانشمندان و ادیبان و روزنامه‌داران بنیانگذاری شد. این انجمن تا سال ۱۸۹۳ م. سه مراسم بزرگداشت برای خیّام برگزار کرد. در این انجمن‌ها اشعار زیادی در مدح خیام خوانده شد که که اعضای انجمن سروده بودند.

 

* * *

و اما آنچه باید از خیام بگیریم :

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت   چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت  

روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

 

ایدل غم این جهان فرسوده مخور   بیهوده نی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید   خوش باش غم بوده و نابوده مخور

۱۳٩۱/٢/۸
چندخطی از جلسه 121 ام

یک بهار دیگر برای خمرکهن آغاز شد؛ هفتمین بهار خمر کهن. خوب یادم است شش سال پیش را؛شش بهار پیش. می رفتیم پارک جمشیدیه. جمعمان کوچک بود. داود بود. سامان هم بود و حمید. و دوسه نفر دیگر. عصرهای پنجشنبه بود گاهی و گاه چهارشنبه که دور هم جمع می شدیم. مثنوی می خواندیم و غزل. و گپ می زدیم. هوای تازه بهار بود و وقت نفس کشیدن برگها. ما کم بودیم. اما انگار یک دنیا بودیم.

 یاد آن روزها، آن اولین بهار، هنوز توی سرمان است. بیرون نمی رود. حالا شده هفت بهار. و صدای داود هنوز توی گوشم است که می خواند:

نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

و ما که باید خوشدل باشیم.

* * *

سی و یکم فروردین ماه، یکصدوبیست و یکمین بار یود که خمرکهنی دور هم جمع می شدند. صدای آواز پرندگان و نسیم دل انگیز بهاری آدم را وسوسه می کرد که هیچ نگوید. بنشیند و فقط گوش کند به صدای طبیعت.

جلسه را مثل همیشه با مثنوی خوانی آغاز کردیم. بهزاد خواند و مثل همیشه دقیق و منظم مواردی را که باید، شرح داد.

بعد غزلی از حافظ خواندم.

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

از عشرت طلبی حافظ گفتم و خوش باشی خیامی.

خانم محمدی مثل همیشه قطعه ای از فیه مافیه برایمان خواند و توضیحاتی داد.

و بعد محمدرضا ، حکایاتی از بوستان خواند و غزلی از دیوان غزلیات سعدی.

جلسه که تمام شد، انگار دوستان میل رفتن نداشتند و دقایقی به گپ و گفت کنار هم ماندیم.

آنها که بودند:

اقایان: بهزاد، محسن، علی پاداش،محمدرضا، حسین، رضا میرکریمی،شهرام. و من.

خانم ها: ش.محمدی، م.محمدی،جاویدپور،یوسفی،فروزبخش،فزونی،کرمی،داودزاده.

 

مصطفی علیزاده


[ پست الكترونيك ]