خمر کهن

۱۳٩٠/٧/٢٤
آخرین روز سفر خمر کهن
گزارش روز پنجم
 
 
 
گروه با توجه به اینکه تا ۴ صبح جلسه داشت، قدری دیرتر از معمول و ساعت ٩:٣٠ برای صرف صبحانه به رستوران هتل رفتند.
برنامه روزانه از مسجد جامع نائین آغاز شد. 
 
مسجدی با تک مناره و از لحاظ قدمت بعد از مساجد دامغان میباشد و از خصوصیات ان ، شبستانی بودن ان است
گروه به شبستانی که بعدها به عمارت الحاق شده  بود رفته و تحت تاثیر آن دقایقی را به بحث و گفتگو راجع به دین و معماری و ارتباط ان پرداختند
 
 
ساعت ١٢ به موزه مردم شناسی که خانه شخصی بنام پیرنیا که ظاهرا والی شهر بوده رفتیم 
حوالی ساعت ١ به سمت نارین قلعه رفته و سپس به هتل برگشته ، ناهار صرف شد. دو سه تا از دوستان از گروه جدا شده و به سمت یزد رفتند.
 ساعت ٣ به سمت تهران حرکت کرده، در طول مسیر نظر سنجی درباره سفر بعمل امد که نتیجه حاصل از ان رضایت  تمامی همسفران بود
ساعت ١٠:٣٠ به میدان آرژانتین رسیدیم و سفر به پایان رسید
 
 
معرفی اعضای گروه
قبل از معرفی باید اعتراف کنم که گزارش 5 روزه ارائه شده صرفا یک نوع وقایع نگاری بود که به کلیات اشاره داشت ولی این سفر کلی خاطرات و وقایع شیرین داشت که در گزارش نیامده مانند:
- گپ وگفتگوی چند نفره اعضا در طول سفر 
- شیرینی های همسفران خردسال منظورم یاس وآنیسای عزیز که همدیگر را دوست من خطاب میکردند
- از سماع و آوازی که در ماشین براه افتاد و آقا مصطفی و هم رحم نکرد و برای کشتن نفس درون وزیر پا گذاشتن آن همه را وسط کشید
- از مشغول بودن نوجوانان گروه منظورم سروش وعرشیا با دستگاه ای فون وبازیهایی که رد وبدل میکردند وکاملیا و آزالیا که تماشاچی بازی آنها
بودند
- از شب بیداریهای بعضی از افراد وگپ وگفتگویی که تا صبح داشتند
- از قدم زدن های شبانه بعضی ها در تراس هتل و نگرانی آقا مصطفی که نکنه خوابنما شده ومبادا خطر سقوط از تراس او را تهدید کنه 
- از شکست پرسپولیس وغم واندوه آقا محسن وسیل پیامک هایی که به ایشان میرسید وخلاصه شرمنده میشد
- از گویش فارسی شیرین ودلچسب میهمانان خارجی منظورم امین و جمیله
- از گم شدن دوربین عکاسی من ونحوه پیدا شدن معجزه آسای آن
- از دف زدن آقا نبیل دوست آقای پانویس وچهره آقا مصطفی که معلوم نبود داره کیف میکنه یا از مسئولین هتل بابت سر وصدایی که را افتاده شرمنده شده 
 و خلاصه خیلی چیزهای دیگه براتون نگفتم اما چیزی را که باید میگفتم و تا حالا نگفتم دیدار با دوستان خمر کهنی مقیم اصفهان و مسافر اصفهان خانم ها قطره - سوگند - خانم ش.الهی و خواهرشان   و همچنین آقا مرتضی بود که بسیار هم به گروه لطف کرده وچند روزی که ما در اصفهان بودیم مسئولیت راهنمایی ما را داشته وخلاصه از دیدار دوستان مجازی کلی شاد شدیم
 
و اما معرفی گروه به ترتیب شماره های درج شده روی عکس
1- دکتر حافظی
2- خانم امیر اعلایی
3- مریم محمدی
4-5  همراهان خانم قطره
6- خانم غلامی
7- خانم قطره
8- خانم سوگند
9- خانم محمدی
10- حسین صابری
11- خانم شادی
12- خانم الهی
13- خانم رستمی
14- خانم الهی
15-مرتضی
16- سروش
17- محسن
18- شاهین
19- آقا مصطفی
20 - پانویس
21- امین نظر
22 - امیر
23 - عرشیا
24 - محسن غلامی
25 - رضا میر کریمی
26 - کاملیا تهرانی
27 - آزالیا غلامی
28- خانم موسوی زادگان
29 - جمیله خانم
30 -یاس عزیز
بنده حقیر ودکتر تهرانی در کادر نیستیم و در حال مستند سازی هستیم
 
در پایان از زحمات بی دریغ آقا مصطفی که باعث گردیدند سفر بکام همه شیرین شود تشکر میکنم واز همراهی وکمک خانم دکتر امیر اعلایی - حسین صابری و رضا میرکریمی که لحظه به لحظه به کمک آقا مصطفی میآمدند نیز باید یاد وتشکر کنم
 
بهزاد موسوی زادگان

۱۳٩٠/٧/۱٩
گزارش روز چهارم -سفر تابستانی خمر کهن
عکس از بهزاد موسوی زادگان
 
امروز آخرین روز اقامت ما در اصفهان خواهد بود . طبق معمول بعد از صرف صبحانه برنامه باید شروع شود اما قدری دیرتر از هر روز . حوالی ساعت ١٠:١۵ صبح گروه با تعدادی غایب ، که بعضی ها بدلیل استراحت و بعضی دیگر برای انجام کارهای خاص با گروه همراه نبودند ، ساعت ١١ به کاخ چهلستون رسیدیم .
 دکتر حافظی که از اطلاعات تاریخی خوبی برخوردار بود از آخرین شاه صفوی که همان شاه سلطان حسین بود حکایتی تعریف کرد . درون کاخ را نقاشی های دیواری زیبایی پوشانده بود که هرکدام مربوط به وقایعی از تاریخ بود مانند جنگ چالدران بین شاه اسماعیل و عثمانی ها که بدلیل عدم مجوز استفاده از صلاح گرم توسط شاه اسماعیل منجر به شکست ایرانی ها شده بود . تابلوهای دیگر مربوط به حمله نادر شاه به هند و جنگ او با شاه گورگانی بود . به همین قدر اشاره از کاخ بسنده میکنم .
ساعت ١٢:٣٠ شده بود و گروه چندان تمایلی به صرف ناهار نداشت به همین دلیل برای تحویل اتاقها به هتل برگشته و پس از جمع کردن چمدانها و تحویل اتاقها ساعت ١:٣٠ به سمت میدان نقش جهان رفتیم . ناهار را در یک رستوران سنتی واقع در بازار سرپوشیده میدان نقش جهان  خوردیم و ساعت ٣ بعد از ظهر به سوی مسجد امام رفتیم
بازار سرپوشیده را دیدیم و بعضی دوستان خرید کردند
به عالی قاپو رفتیم ، کاخ شاه اسماعیل صفوی ، انجائیکه سلطان از بالا بازی چوگان را نظاره میکرد. به طبقه ششم کاخ رفتیم که اتاق موسیقی بود و برای اینکه صدا به طبقات پائین منتقل نشود به زیباىى ، گچبریهایی انجام داده بودند تا کار اکوستیک وجذب صدا را انجام دهد .
 
پانویس عزیز به یاد مولانا ما را به بازار مسگرها برد
از میدان نقش جهان بسمت هتل عباسی رفتیم . چای و قهوه و نوشیدنی و ان محیط به غایت دلپذیر ، قدری از ان انرژی جسمانی مستهلک شده را به انها باز گرداند 
ماشین گروه بدلیل محدودیت های ورود به مرکز شهر در فاصله ای از هتل عباسی بود و گروه در دسته های ۴ و ۵ نفره و با تاکسی به محل منتقل شدند و تنها کسی که مجبور شد این مسیر را پیاده طی کند کسی نبود جز آقا مصطفی که الحق و الانصاف بسیار زحمت میکشیدند
ساعت ٩ اصفهان را به مقصد نائین ترک کردیم و ساعت ١١:٣٠ دقیقه به میهمانسرای سنتی و زیبای نائین رسیدیم و بلافاصله به برای صرف شام به رستوران رفتیم 
 
ساعت ١ صبح گروه در اتاقهای خود مستقر شده و همگی به حیاط امده برای برگزاری جلسه بحث و گفتگو فضا را اماده کردند. واقعا بنظر نمیامد که خسته شده باشند و با میل و اشتیاق و بدون هر گونه اجباری ، خواهان برگزاری جلسه بودند. چراغهای خاموش حیاط روشن شدند و تخت هایی در کنار هم قرار گرفتند و زیراندازهایی بر روی آنها پهن شد . خانم دکتر امیر اعلایی خربزه ایی را قاچ کرده و پذیرایی کرده ، ناگفته نماند که زحمت وهماهنگی تعیین مکان استقرار گروه بر عهده ایشان بود و چه هنرمندانه اینکار صورت گرفته بود
جلسه با غزلی از حافظ و صدای گرم خانم محمدی آغاز شد
سپس دو غزلی زیبا از سعدی توسط خانم امیر اعلایی خوانده شد و با این مقدمه سازی های شیرین به سفارش پانویس عزیز شعر عقاب دکتر پرویز ناتل خانلری خوانده شد 
داستان عقابی که زمان مرگش فرا رسیده ، و هم صحبت زاغی میگردد میپرسد که علت طول عمر تو چیست؟
زاغ میگوید من مثل تو زیاد بالا پرواز نمیکنم و غذای من هم مثل تو تازه و گرم نیست ، من مردار میخورم و عقاب را دعوت به سفره خود کرد. عقاب پس از اینکه دید قبلا چه جایگاهی داشته و غذایش چه بوده و حالا برای رسیدن به عمر دراز چه جایگاهی اختیار کرده ، ترک ان سفره کرد و به زاغ گفت : 
گفت : کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این میهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد
 
جناب پانویس بعد از داستان از حضار نظرشان را راجع به پدیده مرگ پرسید
و سپس به درس هایی که در داستان بود اشاره کرد : 
پدیده مرگ
پرواز به اوج و نگاه از بالا
مردار خواری در مقابل تازه خواری
و در پایان این بیت از مثنوی را خواند تا راجع به ان بیشتر فکر شود:
این دراز و کوتهی مر جسم راست      چه دراز و کوته انجا که خداست
 
 
بهزاد موسوی زادگان
 
 

۱۳٩٠/٧/۱٤
اصفهان: به سوی جامع جمیع مجامع؛ «مسجد جمعه»

محراب اولجایتو

 

به سوی جامع جمیع مجامع،"مسجد جمعه"

   در منتها الیه شمال شرقی میدان نقش جهان، خیابان "حافظ". از همین ابتدا معلوم است که سدهای زمان شکسته خواهد شد و مستور ازلی رخساره عیان خواهد نمود. مگر نه این است که حافظ شاعر رخدادهای ازلی است، وقایعی که در گستره رازوار "دوش" اتفاق افتاده است.

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده        خرقه تر دامن و سجاده شـراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش        گفت بیدار شو ای رهـرو خواب آلوده

  رهروان جمعند، سوار بر مرکبهای تیزرو، رهسپار وادی ایمن. به چهار راه "نشاط" می رسیم و به خاطر می آوریم که دوش وقت سحر از غصه نجاتمان داده اند. سپس وارد خیابان "هاتف" می شویم و چه شگفت انگیز که دوش از جناب آصف، پیک بشارت، مژده آمدن بهار و دمیدن سبزه را آورده بود؛ در آستانه "سبزه میدان". از اینجا گنبد مسجد کاملا بدید است. شاید پیش از این چند ده بار در میدان ایستاده ام و گنبد و مناره ها را تماشا کرده ام اما این اولین بار است که عزم دیدار دارم.

   به "بازار کهنه" می رسیم، به سبک بازارهای قدیم و مسقف، هزار شکل و هزار رنگ، تو گویی محشری بر پاست، و برای من همیشه پرسش برانگیز بوده است که چرا بازاریان رخت اقامت در جوار مسجد پهن می کرده اند، به راستی چه نسبتیست بین مسجد و بازار. در گوشه جنوب شرقی مسجد دالانی تعبیه شده است برای ورود، مصطفی علیزاده بلیط می خرد، که جواز ورودمان باشد. اما یک اتفاق ناگهان در میان جمع همهمه می آفریند، دوربین جناب موسوی زادگان در میدان نقش جهان جا مانده است. همان دوربینی را می گویم که تا بدینجا تمام لحظات سفرمان را جاودانه کرده است. در گوش مرتضی می گویم: "عمرا پیدا نشود، رفت که رفت". شکر خدا پیدا می شود. پاک دستان و پاک دلان بسیارند. جالب آنکه دوربین در میدان نقش جهان گم شده است و در خیابان جی یافت می شود.

   از دالان طویل تاریکی می گذریم و ناگاه وارد صحن بزرگ روشنی می شویم. همه خاطرات تابستانهای کودکیم در خانه روستایی پدربزرگ زنده می شود، دالان تاریک و ناگهان حیاطی روشن. تمام معماری مساجد کهن ما نمادین است. در هر گوشه و کنار آن رمزی آسمانی نهفته است، واقعه ای ازلی. منتهای دالان هزار توی طریقت و سلوک، حیاط روشن گشایش؛ "الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور".

دارالشتا

   دکتر حافظی که در طول سفر و به فراخور زمان و مکان، اطلاعات تاریخی و معماری بسیار خوبی درباره ابنیه تاریخی بیان نموده اند، خاطر نشان می کنند که "در روزگاران پیش از اسلام در این مکان آتشکده ای برپا بوده و یافته های باستان شناسی شمال مسجد نیز موید این واقعیت است." آری، تا بوده چنین بوده، مذهب علیه مذهب. "تاریخ مسجد بسیار کهن است، بر می گردد به قرن اول تا سوم هجری که البته در طول قرون - از آل بویه و سلجوقیان گرفته تا دوره صفویه - مرمتهای بسیار شده است"، و آخرین آنها بر می گردد به مرمت پس از بمباران هواپیماهای عراقی در زمان جنگ هشت ساله.

   می بایست ابتدا از آلودگی ها پالوده شوی تا مجال ورود بیابی، حوض حیاط مسجد و وضو. "صفه صاحب" در ضلع جنوبی مسجد، با معرق کاری هایی پر گل و ریحان و زمینه آبی، کنایه از آسمان و همین طور آرامش بهشتی، آن کس که دالان تاریک زندگی را گذرانده است و پای در سرای روشنایی نهاده، چون خود را مطهر سازد درهای آسمان به روی او گشوده می شود. سقف ایوان اما مزین است به مقرنسهایی بسیار پیچیده و زیبا به رنگ زرد، خورشیدی که پهنه آسمان را می شکافد و نور می پراکند: "الله نور السموات و الارض، مثل نوره کمشکاه فیها مصباح، المصباح فی زجاجه، الزجاجه کانها کوکب دری یوقد من شجره مبارکه زیتونه لا شرقیه و لا غربیه، یکاد زیتها یضیء و لو لم تمسسه نار، نور علی نور".

   از آسمان و خورشید که می گذریم وارد صحن مسجد می شویم، با گنبد آجری عریض و بلندی که بر روی چهار ستون بنا شده است. این ورود به مسجد خود کنایه از ورود به ساحت درون است، آنچه که مهم می نماید تاریکی مسجد است که خود نشان از بی کرانی روح آدمی دارد، حیرت! شکل گنبدی هم نشانه آسمان است و هم نشانه کثرت، کثرتی که در نوک گنبد به وحدت می رسد. و این خود بیراه نیست که انسان را عالم صغیر نامیده اند و جهان را انسان کبیر. و البته عرفا بواسطه قریحه ملکوتیشان جهان را انسان صغیر و انسان را جهان کبیر شمرده اند. همه هستی در درون آدمی تعبیه شده است، حتی گنبد آسمان. اینکه گنبد بر چهار ستون بنا شده نیز اتفاقی نیست. چهار ستون کنایه از چهار جهت عالم و همین طور چهار عتصر اصلی است و این نیز گویای وجه نمادین دیگری است در ساختمان مسجد . مسجد در کنار مسجد بودنش، هم گویای ساحت درون آدمی است و هم یکجا کل جهان را در بر دارد.                                     

مسجد = انسان = جهان

   گنبدی با چنان دهانه عریضی به راستی یک شاهکار معماری است. کسانی که مثل من دهانه 90 سانتی بین دو تیرآهن را با گچ و خاک سقف پوشانده اند می فهمند که پوشاندن سقفی با دهانه بیش از 10 متر و بدون پلهای نگه دارنده چه معنایی می دهد، جز معجزه نامی دگرش نتوان داد. شرق و غرب صحن مسجد مملو از ستونهای عریض و طویلی است که عدد آنها به بیش از چهل می رسد و چهل نیز به مانند عدد چهار نماد تمامیت و کمال است. ستونها خود به تنهایی کنایه از راههای آسمان هستند. مرکز سقفهای گنبدی میان ستونها پنجره دارد که برای روشن کردن صحن و سرای مسجد است و به طور سمبلیک نشان از تابش نور الهی بر ضمیر انسان دارد، و همین طور می تواند نشانه مجرای فیض الهی باشد که از آسمان به سوی سرای تاریک عدم صادر می شود و بواسطه این فیض جهان آفرینش شکل و شمایل می گیرد. اما برخی از ستونها زیر بار سنگین سقف در طی چندین قرن قامتشان خم شده بود و برای من تداعی شانه های انسان حیرت زده ای را داشت که متحمل امانت الهی است، بار سنگین هستی.

  صفه استاد در مغرب و شبستانی با ستونهای کوتاه و فضای خیمه مانند که برای برپایی نماز در زمستان ساخته شده است. در هر یک از سقفهای آن حفره هایی تعبیه شده است که فضای مسجد را تا حدودی روشن می کند. متاسفانه ما را فرصت چندانی برای بازدید زوایای شبستان میسر نشد و نگهبان خشمگین فریاد وا اسلاما سر داد و زائران را به بیرون از شبستان هدایت نمود. بر ایوان صفه با خطی زیبا چنین نگاشته شده است:

 چون نامه جـرم ما به هم پیچیدند          بردند و به میزان عمل سنجیدند

 بیش از همه کس گناه ما بود ولی           ما را به محـبت علـی بخشـیدند

  صفه درویش در ضلع شمالی مسجد، که سنگاب بزرگی هم در ایوان آن قرار دارد و بر روی آن بیتی با این مضمون حک شده است :              

  کرد وقف شاه مظلومان حسین بن علی          هر که نوشد آب گوید لعن بر ابن زیاد

   داخل سرای مسجد گنبد خاکی تاج الملک است که قرینه گنبد نظام الملک در ضلع جنوبی می باشد. دهانه این گنبد نیز حدود 10 متر است و صحن مسجد مملو از ستونهای آجری بلند و تا حدودی خوف انگیز است. نکته جالب در این بخش مسجد وجود گوشه و کناره های بسیار دنج بود که برای چله نشینی کاملا مناسب می نمود، کنجی های نسبتا تاریکی که نورهای تابیده از اطراف فضایش را بسیار راز انگیز می کرد و می توانست سالک را از همان ابتدا از زمین بریده و به سوی آسمان هدایت کند.

   ضلع شرقی هم که معروف به صفه شاگرد است و در مقابل صفه استاد قرار دارد، دارای تزئینات مقرنس آجری اصیل سلجوقی و البته فاقد تزئینات کاشیکاری است.

   در کل خاطره انگیز ترین بخش سفر برای من گردش در زوایای هزارتوی این بنای عظیم تاریخی بود. بنایی که هر گوشه و کنار آن گویای هزاران راز زمینی و آسمانی است. بر معماران هنرمند این مسجد تاریخی درود می فرستم و یک دل نه صد دل مشتاق دیدار دوباره آن هستم. خداوند نصیب کناد.

                                                                                                                     حسین صابری 30/6/1390


۱۳٩٠/٧/۱٠
گزارش روز سوم (بخش اول)- سفر تابستانی خمر کهن
 
روز سوم. بخش اول// به روایت بهزاد موسوی زادگان
 
گروه از ساعت ٨:٣٠ الی ٩:٣٠ صبحانه خورده و ساعت ١٠ به سمت منطقه جلفا و کلیسای وانگ حرکت کردیم
 
بعد از کلیسای وانگ به منار جنبان رفتیم ساعت حوالی ١٢:٣٠ بود
صرف ناهار در رستوران محمد ١ صورت  گرفت از ساعت ١ الی ٢:٣٠
بعد از صرف ناهار بسمت چهل ستون  راه افتادیم ساعت ٣:١۵ بود و کاخ تعطیل بود و زمان بازگشایی ۴ بعد از ظهر بود بهمین دلیل بسمت میدان نقش جهان رفتیم اقا مصطفی فالوده و بستنی به گروه داد و سپس نسبت به جابجایی گروه به سبزه میدان با تاکسی اقدام کرد
بازدید از مسجد جامع اصفهان ۴:٣٠ شروع و ۶ باتمام رسید. دکتر حافظی از معماری تاریخی و جزئیات توضیحات مفصلی برای گروه ارائه فرمودند. 
 
ساعت ۶:۴٠ به هتل رسیدیم . گروه خسته به اتاق های خود رفته تا برای شام راس ساعت ٨:٣٠ به رستوران   میهمانسرای جمع شده تا پس از شام برای نشست بحث و گفتگو و آماده شوند. 
 ساعت ١٠:١۵ در انتهای مهمانسرا و در ورودی یکی از سوئیت ها زیر اندازی گسترده و دوستان خمر کهنی دور هم جمع میشوند ، ابتدا اقا مصطفی برای بالا بردن کیفیت و صمیمیت جلسات خمر کهن نظراتی ارائه فرمودند سپس جناب پانویس مثنوی خوانی را آغاز فرمودند
موضوع انتخاب شده داستان  مسجد میهمان کش بود . مسجدی در شهرری ، ابن بابویه که در حال حاضر به مسجد امام هادی معروف است. 
برای ورود به داستان ابتدا داستان صدر جهان و وکیل بخارایی را میگوید : 
کارمندی که از رئیس خودش قهر کرده وجدا شده، وکیل بخارایی همان کارمندی است که از صدرجهان رئیس خود مدتی جدا شده و قصد بازگشت میکند . داستان جدا شدن انسان از اصل ، فطرت ، حقیقت و یا خدای خودش است . قصد بازگشت میکند ولی هزاران  فکر و استدلال پا جلو میگذارند و او را از این کار بر حذر میدارند :
اندر امد در بخارا شادمان               پیش معشوق خود و دارالامان 
هرکه دیدش در بخارا گفت خیز          پیش از پیدا شدن منشین گریز
که تو را می جوید آن شه خشمگین      تا کشد از جان تو ده ساله کین
.
.
گفت من مستسقی ام آبم کشد            گرچه می دانم که هم آبم کشد
هیچ مستسقی بنگریزد ز آب               گر دو صد بارش کند مات و خراب
گر بیاماسد مرا دست و شکم              عشق آب از من نخواهد گشت کم
 
شرط برگشت به اصل ، فنا و نیستی است ، که به نظر خوفناک می آید و همه از بیمناکی و سرانجام نابودی ورود به این ورطه ، صحبت میکنند . این سرآغاز داستان مسجد میهمان کش است ، مسجدی که همه از نابودی میهمانی سخن میگفتند که قصد اقامت و شب ماندن در ان مسجد کند .  
یک حکایت گوش ای نیک پی                 مسجدی بد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم         که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
 
ولی سالک این داستان بیم به دل راه نمیدهد و میگوید چیز خیلی زیادی برای از دست دادن ندارد . میرود و مقیم میشود و شب بجای نابودی و مرگ سکه های طلا از سقف بر سرش فرو میریزد
چون که بشنود آن دهل آن مرد دید        گفت چون ترسد دلم از طبل عید
گفت با خود هین ملرزان دل کز این        مرد جان بد دلان بی یقین
وقت آن آمد که حیدر وار من                ملک گیرم یا بپردازم بدن
برجهید و بانگ بر زد کای کیا               حاضرم اینک اگر مردی بیا
در زمان بشکست ز آواز آن طلسم         زر همی ریزید هر سو قسم قسم
ریخت چندان زر که ترسید آن پسر         تا نگیرد زر ز پری راه در
 
در خلال داستان  پانویس عزیز از منبلی گفت که همان تنبلی است . و سفارش به تنبلی در امورنفس و ذهن

گفت او ای ناصحان من بی ندم         از جهان زندگی سیر آمدم
منبلی ام زخم جو و زخم خواه           عافیت کم جوی از منبل به راه
منبلی نی کاو بود خود برگ جو          منبلی ام لاابالی مرگ جو
 
و در اینجا این مسئله  مطرح شد که ایا این تنبلی به امور بیرونی برمیگرده و اصلا پویایی و مشغولیت های شغلی و حرفه ای ایا بیدار کردن و اوردن مار یخ زده نفس به گرمای عراق نیست ؟ که ایشان فرمودند انقدر باید به امور بیرون پرداخت ، تا قدرت غلبه بر ذهن و درون انسان پیدا نشود . 
  
بهزاد موسوی زادگان

۱۳٩٠/٧/۳
گزارش دومین روز سفر تابستانی خمرکهن

گزارش روز دوم

روستای ابیانه- عکس از بهزاد موسوی زادگان

در این خانه تاریخی [احسان]، صبحانه را ساعت ٨ به میهمانان می دهند. ظاهرا من اولین کسی بودم که به حیاط رویایی این خانه زیبا در آن صبح قشنگ پا گذاشتم.  خانمی شروع به آبپاشی صحن و باغچه کرد. بوی نای برخاست و سرمستی مرا بیشتر کرد. صبحانه ایی ساده و دلچسب سرو شد بهمراه موسیقی سنتی.  کم کم سایر همسفر ها بیدار شده و با چشمانی که از مستی این همه زیبایی خمار شده بود ، به صبح سلام میگفتند.

ساعت ١٠ صبح گذشته همه صبحانه خورده و اقا محسن هم حالا به جمع ما اضافه شده. به سفارش اقا مصطفی هندوانه توی حوض را بین همگی تقسیم میکنند. 

ساعت ١١ تعدادی به رهبری دکتر حافظی به بازدید از بازار قدیم کاشان میروند و ساعت ١٢:١۵ به هتل بر میگردند زمان وداع با فضای دلنشین فرا رسیده اگرچه یاد آن همواره با ما خواهد بود.

ساعت ١ بعدازظهر کاشان را به مقصد ابیانه ترک کرده و ساعت ٢:۴۵ به هتل ابیانه رسیدیم. رستوران هتل شلوغ بود و گنجایش ٣٠ نفر تازه وارد را نداشت. قدری در لابی هتل به انتظار نشسته و ساعت ٣ سالن غذا خوری پذیرای گروه شد. غذاها با مدیریت خانم دکتر امیراعلایی بنا به سفارش قبلی توزیع و صرف ناهار تا ساعت ۴ طول کشید و سپس به سوی روستای ابیانه رفتیم. 

بازدید از ابیانه تا ۶:٣٠ زمان برد. گروه به دو قسمت تقسیم شدند. یک عده بسمت امامزاده و تپه های ده رفته و عده ای دیگر به سمت کوچه باغها و چشمه رفتند.

ساعت ۶:۴۵ به سمت اصفهان راه افتادیم در مسیر و به هنگامی که میدل باس گازوئیل میزد به مدت ١٠ دقیقه اقا محسن یوگا خنده برگزار کرد و خستگی جمع را تا حدودی بر طرف کرد. ساعت ١٠:٣٠ دقیقه به مهمانسرای جهانگردی، محلی که برای اقامت ٢ شبه در نظر گرفته شد رسیدیم  و از انجائیکه تهیه اتاقها زمان میبرد همگی به رستوران مهمانسرا رفته و تا ساعت ١١:٣٠ که اتاقها آماده تحویل شد، به صرف شام و بحث و گفتگو بین دوستان گذشت.

  جلسه اصلی بحث و گفتگو ساعت ١٢:٣٠ برگزار گردید ( البته من آن موقع به جلسه رسیدم )

بحث اول را از دست دادم

ولی بحث دوم را جناب پانویس با داستان عارفی که سر در جیب مراقبه فرو برده آغاز کرده و معتقد بود که از مهمترین داستانها در خودشناسی میباشد

صوفی ای در باغ از بهر گشاد           صوفیانه روی بر زانو نهاد

پس فرو رفت او به خود اندر نغول        شد ملول از صورت خوابش فضول

که چه خسبی آخر اندر رز نگر            این درختان بین و آثار و خضر

امر حق بشنو که گفته ست انظرو          سوی این آثار رحمت آر رو

گفت آثارش دل است ای بوالهوس         آن برون آثار آثار است و بس

باغها و سبزه ها در عین جان               بر برون عکسش چو در آب روان

آن خیال باغ باشد اندر آب                  که کند از لطف آب آن اضطراب

باغها و میوه ها اندر دل است               عکس لطف آن بر این آب و گل است

گر نبودی عکس آن سرو سرور              پس نخواندی ایزدش دارالغرور

این غرور آن است یعنی این خیال          هست از عکس دل و جان رجال

جمله مغروران بر این عکس آمده            بر گمانی کاین بود جنتکده

 

سپس برای جا افتادن این بحث مثالی از افتادن درختی در جنگلی که هیچکس در انجا حضور نداشته اورده و سئوال کردند ایا اصلا صدایی بوجود امده؟

ونتیجه گرفتند همه انچه اتفاق میافتد وجود ادمی است که به آنها مفهوم میدهد و اگر انسان نباشد، بسیاری از وقایع، محلی برای ظهور پیدا نمیکنند. پس تنها وجود انسانی و انچه در ان اتفاق می افتد حقیقت داره و امور بیرونی بازتاب و انعکاس این وجود است

از حدیث قدسی لولاک لما خلقت افلاک گفت که اگر ای انسان ( محمد بعنوان سمبل انسانیت) تو نبودی ، آسمانها و زمین را نمی آفریدم.

برای روشن شدن موضوع مثالی چنین آوردند : 

فرض کنید یک خانواده روستایی یک گاو سیاه و تعدادی گاو سفید داشته باشند . یک روز گاوهای این خانواده در قسمتی از دشت و مزرعه قرار گرفته که برای پسر قابل رویت نبوده ، در همین هنگام گاوهای همسایه توسط پسر خانواده روستایی که اتفاقا یکی از انها هم سیاه بوده دیده میشود . پس از بازگشت پسر ، مادر از او میپرسد آیا گاو سیاه خودشان را دیده وایا انها در دشت هستند؟ پسر جواب میدهد ، اری

آیا بنظر شما پسر حقیقت را گفته یا خیر؟ پسر واقعا گاو سیاه خودشان را ندیده ولی گاو سیاه انها در دشت بود. 

خانم جمیله میهمانی که از ایتالیا به جمع ما پیوسته بود و خانم دکتر امیر اعلایی از آقای پانویس خواستند که جمع بندی و خلاصه ای از این بحث ها ارائه نمایند که ایشان این ابیات را خواندند :

 ای نسخه نامه الهی که تویی                   وی آینه جمال  شاهی  که  تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست         در خود به طلب هر آنچه خواهی که تویی

بهزاد موسوی زادگان


[ پست الكترونيك ]