خمر کهن

۱۳٩٠/٢/۳٠
یاداشتهایی از سفر به قونیه-٣

 روایت های سه گانه از بازدید از مقبره مولانا جلال الدین محمد

 روایت سوم: قونیه، آرامگاه مولانا

مصطفی علیزاده


همسفران در خوابند که خانم امیرعلایی می گوید در آستانه شهر قونیه هستیم و ما بیدارباش می دهیم. قونیه بافت سنتی دارد. در همان نگاه اول، شهری ساده به نظر می رسد سادگی اش به دل می نشیند. از خیابانهای آن می گذریم و به مقبره می رسیم. بلیط تهیه می کنیم و وارد حیاط می شویم. به سه گروه تقسیم می شویم. از حیاط که می گذریم توضیحاتی به همراهان می دهم. به آستانه بارگاه می رسیم. بر بالای ورودی حرم مولانا به خط نستعلیق نوشته اند: 
 

«یا حضرت مولانا»

از دور که به این تابلو می نگریم و عکس می اندازیم، از هر زاویه ای که باشد، درخشش و برقی در این نوشته می بینم.نمی دانم و نپرسیدم؛ اما شاید خط را با آب طلا نوشته باشند. دفعه بعد خواهم پرسید(چه اهمیتی دارد حالا!!؟)!
 

بر سر در  ورودی مقبره نوشته اند: 
 

کعبه العشاق باشد این مقام

هرکه ناقص آمد اینجا، شد تمام

کیسه ای که به شکل جوراب است روی کفشمان می پوشیم تا دیگر نیازی به در آوردن کفشها و کفشداری نباشد.تعداد زیادی توریست اروپایی همزمان با ما وارد می شوند. قدم به درون خانه می گذاریم؛ چیزی در دلم فرو می ریزد.تمام شوق تمام ناشدنی ام در این سفر، برای رسیدن به این لحظه بوده است.

 قبل از مزار مولانا جلال الدین، سنگ قبرهای خاندان چلبی ها است و از همه مهمتر، حسام الدین چلبی؛ یار و مرید و مراد مولانا که سرایش و جمع آوری مثنوی –این قرآن پارسی –را مدیون همت اوییم.روی سنگ قبرها، نمادی به چشم می خورد که از نمادهای فرقه مولویه است: دستاری که دور کلاهی پیچیده شده است.

 به مقبره مولانا می رسیم. سنگ قبر بزرگی است که روی آن را با پارچه ای پوشانده اند. کلاهی که روی سنگ قبر اوست از همه کلاهها بلندتر است. اساساً طول کلاه های روی هر قبر متناسب با جایگاه آن فرد در این سلسله است. کلاه مولانا بلندترین و کلاه های سلطان ولد و حسام الدین و ... هم بعد از او و به همین ترتیب.

 

 

 برایش می خواهم فاتحه ای بخوانم، اما نمی توانم. نوای سوزناک نی که بی وقفه نواخته می شود، روح انگیزست. در دلم شوری موج می زند و بر زبانم مسلط نیستم؛ نمی دانم چرا! یادم نیست که در تلاش دوم یا سومی که داشتم فاتحه را تا پایان خواندم یا نه.

مقبره فرزند ارشد و خلف مولانا، سلطان ولد، و پدرش، سلطان العلما، در مجاورت قبر اوست. و پس از آن، سنگ قبر صلاح الدین زرکوب قونوی است. به اخلاصش و شیدایی اش فکر می کنم و داستان بازار زرکوبان را برای همراهانم تعریف می کنم.

در سرتاسر مقبره و موزه مجاورش، از سقف شمعدان های بلورین آویزان کرده اند که شمعی در آنها نیست اما گفته می شود که در مراسم ها و مناسبتها با روشن کردن شمعهایی درون آنها، فضای درون مقبره را رنگ و حال دیگر می دهند.

در موزه مجاور مقبره، مثنوی خطی گذاشته اند. خرقه ای و ظروف قدیمی و  سازهای موسیقی و گلیم هایی را نیز به نمایش گذاشته اند. در سالن بعدی هم، چند نسخه خطی از قرآن، دیوان کبیر  و خمسه نظامی و ... گذاشته اند. جالب است.

کمی زودتر از سایرین به همراه خانم امیرعلایی می رویم برای هماهنگ کردن رستوران. پس فرصت نمی کنم از آشپزخانه و موزه مجاور بازدید کنم. خانم امیرعلایی رستورانی مشرف به مقبره را که قبلاً تجربه کرده، پیشنهاد می دهد. جای بسیار خوبی است. پس ناهار را در رستورانی مشرف به آرامگاه و گنبدالخضرا می خوریم.

 

تا ناهار برسد سر میزها، دکتر بنانی با یوگای خنده اش سالن را تسخیر می کند.

 با حسین، بیرون از سالن رستوران و در فضای بازش نشسته ایم؛ ظرفیت سالن پر شده است. گنبد الخضرا دست راست من است؛ مرا به سوی خود می خواند. بعد از ناهار که گروه برای خرید می روند، فرصتی دست خواهد داد تا دوباره به مقبره بروم. و می روم.

پس از ناهار نوبت خرید و گشتی کوتاه در خیابانهای حوالی مقبره است. مجسمه های سماع خریده می شود. و سپس عکسهای دسته جمعی انداخته می شود. و سرانجام اتوبوس می آید تا سوار شویم و قونیه را ترک کنیم.قونیه را ترک می کنیم؛ سرشار از انرژی و شادمانی.


۱۳٩٠/٢/٢٧
برنامه جلسه 101

یکصد و یکمین جلسه مثنوی خوانی گروه «خمرکهن»  پنجشنبه این هفته برگزار خواهد شد. برنامه این جلسه به شرح زیر است:

مثنوی خوانی - دفتر دوم. ادامه داستان تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر( حدود 35 دقیقه) حسین صابری

برچسب های هویتی- دکتر بنانی* (حدود 30 دقیقه)

حکایتی از گلستان آقای چیت ساز (حدود 5 دقیقه)

بحث درباره کتاب در تکاپوی معنا(قسمت چهارم)- آقای قاسمی(20 تا 30 دقیقه)

 

    برای هماهنگی جهت شرکت در جلسه و آگاهی از محل دقیق جلسه و نحوه دسترسی به آن  با شماره 09358065683 تماس بگیرید

مکان : پارک قیطریه ( دسترسی از طریق مترو ایستگاه قیطریه به آسانی میسر خواهد بود:در مجاورت ایستگاه مترو قیطریه، "ون"هایی به مقصد چیذر هستند که از مقابل پارک می گذرند)

زمان: پنجشنبه 29  اردیبهشت  ساعت 14:30 تا 17

 ( بر آنیم تا در صورت امکان فردا برنامه جمع و جوری با حضور داوطلبان و علاقمندان، برای گذراندن شب در کنار دریاچه اوان قزوین داشته باشیم.  ٢-٣ ساعت بعد از جلسه احتمالا  راه می افتیم. شب را انجا می گذرانیم و جمعه بعدازظهر برمیگردیم. شاید هم بازدیدی از قلعه الموت داشته باشیم. البته هنوز قطعی نیست)


۱۳٩٠/٢/٢۳
یاداشتهایی از سفر به قونیه-2

روایت های سه گانه از بازدید از مقبره مولانا جلال الدین محمد

 

روایت دوم: سفرنامه بهاریه قونیه

یادداشتی از محسن غلامی

شاید مهمترین شهر ترکیه که برای ما اهمیت دارد، قونیه باشد که چند سده مرکز استقرار سلجوقیان روم و گسترش زبان فارسی در آناتولی بود. مزار مولانا بجای خود. مگر می شد ترکیه رفت و قونیه نرفت. تمامی رنج سفر زمینی  برای رسیدن به  قونیه است و بس و قونیه هم در مسیر استاندارد مسافرت های هوایی نیست . با اتوبوس قرمز رنگی که از چند روز قبل هماهنگ شده بود  و را ننده ای فقط را ننده  داشت  بدون شاگرد و خدم و حشم  فقط به عشق دیدن  مزار  محبوب مولانا و شهر زیبای قونیه  در ساعات اولیه صبح  هفتمین روز بهار  1390  راهی  شهر  قونیه شدیم . در ابتدای راه جناب دکتر حافظی همه همسفران را با پرتقال معروف آنتالیا پذیرایی کردند تا از یگانه سمبل شهر آبشار دودن و  بهار پرتقال بی بهره خداحافظی نکرده باشیم .

 

از شهر قونیه نیز بگویم (نقل با اختصار از ویکیپدیا):

شهر قونیه ابتدا تحت سلطه هیتی‌هاگزنفوناسکندر– ۹۸ میلادی) یهودیانقونیه تا سال ۷۰۰ هجری پایتخت سلجوقیان آسیای صغیر بود. از سال ۴۷۰ هجری تا ۷۰۰ هجری شانزده سلطان سلجوقی در قونیه سلطنت کردند. سلسله آنان به دست مغولان و ترکان عثمانی منقرض شد. پس از سلجوقیان، مغولان بر شهر چیره شده بودند. در آغاز قرن ۸ هجری یخشی بیگ از آل قرامان علیه مغولان قیام کرد و قونیه را به تصرف درآورد و سورهای شهر را مرمت کرد. اما به هر حال پایتخت آل قرامان شهر لارنده (قرامان) بود. با این همه قونیه اهمیت فرهنگی خود را حفظ کرده بود.

دوره سلجوقیان در قونیه از نظر معماری ارزش والایی دارد. در میان این آثار بی تردید باید به سور (بارو) های قونیه اشاره کرد که متاسفانه اکنون از آنها نشانی برجای نمانده است. بنای این سورها را ابتدا علاءالدین کیقباد اول آغاز کرد. هزینه بعضی از آنها را خزانه حکومت پرداخت و برخی از آنها را بزرگان با هزینه‌های شخصی بنا کردند. این سورها در سال ۶۱۸ هجری به پایان رسید. روی بدنه سورهای قونیه کتیبه‌های زیادی قرار داشته و در بعضی از قسمت های آن آثار هنری و تزئیناتی از آن عصر نصب شده بوده است. این سورها که بر اثر جنگها و یا مرور زمان آسیب می‌‌دیدند، به وسیله سلجوقیان، قرامانیان و حتی در ابتدای سلسله عثمانیان به وسیله آل عثمان مرمت می‌‌شدند. بقایای این سورها در نیمه دوم قرن سیزدهم کاملا از میان رفته است .

سهل انگاری سلجوقیان درباره مذاهب و فرقه‌های گوناگون، سبب شده بود که در قرن هفتم هجری ، تصوف در آناطولی، به‌ویژه در پایتخت آنان قونیه، پیشرفت وسیعی داشته باشد. قونیه را «دار المعرفه»، «دار الارشاد» و «دار الموحدین» می‌‌خواندند. در زمان سلطنت سلطان علاء الدین کیقباد اول قونیه مطاف عارفان و مجمع اهل معرفت بوده است. در این عهد سلطان‌العلما بهاءالدین، مولانا جلال‌الدین رومی، سید برهان‌الدین محقق ترمذی، اوحدالدین کرمانی، شمس‌الدین تبریزی، شیخ محیی‌الدین ابن عربی، شیخ سعدالدین جندی، شیخ سراج‌الدین قیصری، فخرالدین عراقی، شیخ شهاب‌الدین سهروردی، شیخ سعدالدین حموی، شیخ بغوی، شیخ نجم‌الدین رازی از کسانی بودند که از اطراف و اکناف کشورها و شهرهای اسلامی (برخی از آنان بارها) رنج سفر به قونیه را تحمل کرده بودند.

پس از آنکه قونیه به دست آل عثمان افتاد،  وجه سیاسی خود را از دست داد اما حیات ادبی و عرفانی این شهر هنوز ادامه دارد. (تمام شد نقل از ویکی پدیا)

 

 از خوش حادثه ما مسافران که  عاشقان مولانا  بودیم و همراه مان برخی استادان مولوی پژوه و محقق (دکتر مروتی - دکتر بنانی – جناب علیزاده و سرکار خانم امیر علایی ) حضور  داشتند تا در وقت رسیدن به این شهر و مزار و مرقد مولانا از اطلاعات آنها کمال استفاده را  ببریم .

گمان دارم چهار و نیم تا پنج  ساعت طول کشید تا به قونیه رسیدیم. شهری کاملأ شرقی اما با توریست های غربی، که بیشتر برای دیدن مزار مولانا به آنجا می آمدند. البته فصل خوب توریستی شهر در نیمه سوم آذر ماه است که مراسم رقص سماع در آن برگزار می گردد (اگر بودجه هست از الان رزرو کنید). ولی زمان بازدید ما هم در این بهار زیبا  جالب و خالی از توریست نبود.

همین که رسیدیم از ضلع جنوبی مزار مولانا وارد فضای زیبا و معنوی مولویه شدیم .زمان ایستاده بود و ما عاشقان مولانا با چشمی پر از عطش دیدن اطراف و بنای زیبا و قبه سبز مولویه را که تداعی کننده مسجد النبی (ص) مدینه بود را چندین بار تماشا کردیم . کنار  ورودی جنوبی محوطه مزار مولانا ایستادیم تا همه دوستان جمع شوند و با پیشنهاد جناب علیزاده 3 گروه شدیم و حرکت سیر و سیاحتی موزه  و مزار مولانا شروع شد . گمان دارم تا ساعت  3  این سیاحت و بازدید در صحن مولویه  ادامه داشت و  آنجا بودیم.

 

نهار با پیشنهاد سرکار خانم امیر علایی که آشنایی قبلی ایشان با قونیه برایمان بسیار مفید بود در رستوران "" مولویه "" در ضاع شمالی مرقد مولانا و در منظره ای زیبا از صحن و سرای مولانا صرف شد  و دوستان برای خرید سوغاتی و هدایا در اطراف حرم مولانا  به گشت و گذار پرداختند .

 عکسهایی از مناظر مختلف مرقد مولانا گرفته ایم که البته بسیار زیباست و در " سفرنامه بهاریه قونیه " در اختیار دوستان قرار گرفته. حالی عجیبی  دارد که جایی  در  خارج ایران باشی و خط و زبان فارسی نوشته ها و کتابها و شعرهای فارسی آن  غروری بی نظیر برایت بوجود بیاورد و در کنار سایر توریست های اروپایی و سایر ملیتها به ایرانی بودن خود افتخار کنی.

نوشته ها و توضیحات موزه و مزار مولانا به زبان ترکی بود که  نارضایتی همه توریست ها مشهود بود . و مانند اصفهان و یزد و کاشان و تبریز ما نبود  که هر جا را ببینی  تابلوهای راهنمای و نوشته هایش مناسب توریستهاست و تنها  فارسی نیست.

مزار مولانا و فرزندان و بزرگان مکتب صوفیه مولویه. موزه ای از اشیای تاریخی و کتب و البسه و ... که پیش تر در صحن آن مراسم سماع برگزار می شد و اکنون که توریست ها هم برای دیدن مراسم می آیند و در آنجا جای کافی برای سماع و تماشای سماع نیست، در استادیوم بسکتبالی که در چند صد متری مزار است  مراسم سماع برگزار می گردد. باید بروید و ببینید. حجاب زنان بومی در ا ین شهر بسیار جالب بود که از دوران  غیر اسلامی قبل هم رعایت می شده و بسیار سنتی است. رعایت حجاب زمانی جالب تر دیده می شد که خانم های توریست غربی می توانستند  با هر پوششی وارد مزار مولانا شوند و آقایان با شلوارک نمی توانستند. در ورودی آرامگاه مولانا کسی ا یستاده بود که دامن های پارچه ای به آقایان توریست شلوارک پوش می داد تا با حجاب وارد شوند (درست مثل امامزاده های خودمان که چادر در اختیار خانم ها می گذارند).

امیدوارم تا در ایام  "" مولویه  ""  سعادت و توفیق حضور در قونیه برای همه دوستان مهیا شده و مجدداً  از لذت حضور در این فضای معنوی و پر ابهت بهرمند شویم ..

به امید آنروز ....

محسن  غلامی – فروردین 90  .... تهران .

 


۱۳٩٠/٢/٢۳
یاداشتهایی از سفر به قونیه-1

روایت های سه گانه از بازدید از مقبره مولانا جلال الدین محمد

روایت اول: قونیه

 

یادداشتی از ن.یوسفی

 

رسیدیم؛ باورم نمی شد، تا زمانیکه خودم گنبد فیروزه ای رو دیدم .

بعد از دریافت کارت های ورودی و گرفتن چند عکس تکی J از محوطه بیرونی، گروه بندی شدیم. در حالیکه آقای علیزاده شرح مختصر و مفیدی از زندگی خداوندگار و دلایل مهاجرت به قونیه را ارائه می دادند به محوطه اصلی نزدیک می شدیم. در وسط حیاط یک حوض زیبا وجود داشت از شیرهای اطراف آن متوجه شدم محل وضو گرفتن صوفیه است. هنوز حواسم نبود که کجا هستم .

 

رسیدیم؛باورم نمی شد.در ورودی . بعد از این که روکش های پلاستیکی آبی رنگ رو به کفشم بستم ، بلند شدم. اولین چیزی که دیدم تابلوی سبز رنگی بود که با زبان فارسی و خط خوش نوشته بود" یا حضرت مولانا"

آنجا بود که به خودم اومدم.آیا من لایق همچین فرصتی هستم (وای بر من!) وارد سرسرای ورودی شدیم روی دیوارها ، تابلوهایی به زبان عربی و فارسی نوشته شده بود اما یک تابلو بیش از همه توجه مرا جلب کرد:

کعبه العشاق باشد این مقام           هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

 

وارد صحن اصلی شدیم . سالن پر بود از جمعیت. قدم به قدم جلو می رفتیم. هر چه به مقبره حضرتش نزدیکتر می شدیم فضا سنگین تر می شد. فشار بغض بر گلو شدیدتر می شد و تپش قلبم تند تر. نوای زیبای نی که در سالن پخش می شد، حکایت از شکایت شیرین نی نامه را در ذهن همگان طنین می انداخت.

رسیدیم، باورم نمی شد، سنگ قبری باشکوه ، کلاهی نمدی ، در اوج سادگی و بی ریایی

خوشا به حال کسانی که اشک اخلاص ، حلقه چشمشان را تر کرد.(وای بر من)

 

در کنار قبر خداوندگار ، قبور دیگر شیوخ نظیر حسام الدین چلپی، صلاح الدین فریدون زرکوب ، ... وجود داشت . بعد از آن وارد سالن دیگر شدیم که موزه مانند بود از البسه و کتب و قرآن های خطی مولانا گرفته تا رباب و نی و بربط . خیلی برایم جالب بود که 7 قرن پیش چنین سازهایی با همین شکل و شمایل امروزی وجود داشت باید از کسانی که از این ابزار تاکنون محافظت کردند تشکر کرد البته بماند که خود من از آن قانون شکن ها بودم که چند عکس پنهانی گرفتم و بعضی ها چپ چپ نگاهم کردند. من پشیمانم و از همین جا از جامعه بشری پوزش می طلبم!

در قفسه های شیشه ای کتب خطی مولانا و شیوخ بعد از وی نگه داری می شد همچنین ظروفی مسی و چندی ابزار تحصیل و تعلم چون کره زمین !!! و ...

رسیدیم، باورم نمی شد، در خروجی ، چه زود؟؟؟ پس از در آوردن کفش های پلاستیکی نگاهی به اطراف  انداختم معماری جالبی داشت شبیه معماری دوره سلجوقیان ، ستون ها ، گنبد ها ، در زیر هر گنبد اتاقکی کوچک که درون آن ها تابلو یا نمادی از سماع مولویه بود و روی دیواری تابلو فرشی عظیم و زیبا که در آن شاگردی بوسه بر دستان شیخ خود میزد و شیخ سر وی را می بوسید.

بیش از معماری ساختمان ، معماری افراد حاضر جلب توجه می کرد از هر جای دنیا، هر قشر ، هر زبان و هر رنگ آنجا پیدا می شد . این به من ثابت کرد که حرف مولانا حرف یک مرد نیست ، حرف مردان و زنان است ، حرف یک ملت نیست ، حرف ملت هاست ، حتی به یک زبان هم نیست او با تمامی زبان ها سخن گفت.

در این افکار بودم که ناگهان

رسیدیم، باورم نمی شد، کجا؟؟؟؟آشپزخانه خانقاه . در داخل آن دیگ ها و ظروف آشپزی قرار داشت و چند مجسمه در اندازه آدمی که چندی در حال سماع بودند و چندی نشسته و گویا گپ و گفتی میانشان رد و بدل می شد و جایگاهی مشخص برای شیخ و یکی دیگر در حال نماز بود . ما نیز چون مجسمگان در حال نظاره بودیم

پس از خروج به اتفاق دوستان در یک رستوران سنتی مراسم ناهار و یوگای خنده را برپا داشتیم و بعد از خریدی جزئی، زمان مقرر برای حرکت به سمت تهران فرا رسید . رسید . رسید . رسیدیم، باورم نمی شد

 

وای بر من که رسیدیم و من هنوز نرسیده بودم و چیزی بر باورم  نیافزودم .

وای بر من که ناقص آمدم و تمام نشدم

وای بر من که چنین لحظات نابی را به این سرعت از دست دادم

 

وحال

رسیدیم

به پایان ولی حکایات و شکایات هم چنان باقی است


۱۳٩٠/٢/۱۸
گزارش یکصدمین جلسه گروه خمر کهن

عدد «صد» که اهمیتی ندارد وقتی می گوییم: «صدمین جلسه گروه خمر کهن را در ششمین سال فعالیتش برگزار کردیم»!

این صد را هر چه محکمتر و درشت تر بگوییم، باز هم اهمیتی ندارد؛ حتی خود لفظ «خمر کهن» هم بی اعتبار است؛ قراردادی است بین من و تو و او! می توانستیم قراری دیگر بگذاریم. این ها کلاً بی اهمیت است. و اما این که «خمر کهن» در یک یا «صد» جلسه، چه تاثیری بر ما و زندگی مان گذاشته بسیار اهمیت دارد.

خمر کهن، زندگی بعضی از اعضایش را متحول کرده. چشمها را شسته تا جور دیگر ببینیم؛ بی قضاوت و بی غرض. چشمان عده ای را کمی شسته و عده ای را بیشتر. خمر کهن اژدهای نفس ما را زخمی کرده و استقامت و پایداری بسیار زیادی لازم است تا گردن آن اژدها را که حالا زخمی برداشته و کمی ضعیف تر شده، بشکنیم.

دور هم جمع می شویم تا چشمه خمر کهن خشک نشود؛ همچنان بجوشد و ما  نو به نو  روح مان را و چشمهایمان را در آن بشوییم تا غبار بر آن نباشد. تا پرده کبود مقابل چشمانمان کمرنگ و کمرنگ تر شود. تا خمر کهنی باشد تا ما در آن به پشتگرمی یکدیگر، بایستیم و نَفَسی تازه کنیم تا نَفَسِ اژدهای نفْس را بگیریم!

 ***

جلسه صدم با حضور نزدیک سی نفر در پارک طالقانی برگزار شد. فکر می کردیم که محیط پارک همچون سالهای قبل مساعد است، اما نبود. به شوق عطر گلهای بهاری و نغمه پرندگان آمده بودیم اما بوی کود بود و دود کامیونت ها و صدای آزاردهنده ماشینهای سنگین عمرانی. نمی دانستیم که دارند این پارک جنگلی ارام را سیمانیزه تر می کنند! وگرنه نمی آمدیم. به هر حال جلسه صدم، یکی از نامطلوب ترین جلسات ما از لحاظ شرایط محیطی بود.

دور تا دور آلاچیق روی نیمکت نشستیم. با اضافه شدن تعدای دیگر از دوستان، جا کم آوردیم. و چند نفری هم روی زمین نشستند. البته زیرانداز انداخته بودیم.

قبل از انکه مثنوی خوانی را شروع کنیم، دی وی دی فیلمی از سفر، تقدیم حاضرین شد. در واقع به نوعی هدیه صدمین جلسه گروه بود. و همراه آن سی دی فایلهای متنی و صوتی سفر را هم دادیم. و بعد حسین صابری مثنوی خوانی را شروع کرد. البته قرار بود مثنوی بخواند؛ اما آنقدر گفت و گفت و گفت تا ده دقیقه ای به پایان فرصت مثنوی خوانی، نوبت به مثنوی هم  رسید! شیخ حسین ما چنین است؛ وقتی چشمه معرفتش می جوشد، بندی بر آن نیست. می رود.

بعد از مثنوی خوانی، پذیرایی مختصری انجام شد و بعد درباره خمر کهن و ماهیتش و تاثیر آن ر زندگی مان صحبت کردیم.

با شیدن حکایتی از گلستان با صدای آقای چیت ساز، نوبت به بحث درباره کتاب "در تکاپوی معنا" رسید و محمدرضا قاسمی - مثل همیشه، مسلط - درباره این کتاب جالب حرف زد و از کرم راه و راه و کرم زرد گفت؛ گفت ناگفتنی ها را!

یک ربع زودتر از زمانی که پیش تر اعلام کرده بودیم، جلسه را به پایان بردیم و چند نفری هم راهی نمایشگاه کتاب  شدیم.

جلسه یک خلاء بزرگ داشت و آن جای خالی منصور بنانی – با توضیحات و نظرات روشنگرش – و خانم امیرعلایی بود و همچنین خانم یوسفی و علی پاداش( که دیگر داریم به نبودنش عادت می کنیم! از بس که نمی آید!) و آقای موسوی زاده و خانم آقاجانی و ... .

در عوض فرهاد فریدزاده، آمده بود و با آمدنش ما را خوشحال کرد. دیگر همسفرانمان، خانم ها فزونی و کرمی و آقای صیدی، هم آمده بودند. خانم رحیمی هم بود با دوستانشان خانم ها عدیلی(مادر و دختر). خانم رامشک برای اولین بار حضور در جلسه را تجربه می کرد. به این دوستان اضافه کنید یاران همیشگی خمر کهن را: محسن غلامی، حسین صابری، محمدرضا قاسمی، آقای چیت ساز، آقای فیاضی، علی مظفری و خانم جاویدپور. خانم  ها ل.کارگری و حمزه لو و غلامی هم حاضر بودند و آقایان کبوداوندی و خسروی و ... نیز. رضا میرکریمی هم آمد، سری زد و زود رفت!

 

 

جلسه صدم هم تمام شد و به انتظار جلسه صد و یکم می نشینیم؛ و یادمان نمی رود  که فرقی بین «یک» و «صد و یک» نیست! و این ها هیچ اهمیتی ندارد، الّا سیر صعودی دگرگونی روحی معنوی ما.

مصطفی علیزاده


۱۳٩٠/٢/۱٢
برنامه جلسه 100 ام

 

 یکصدمین جلسه مثنوی خوانی گروه «خمرکهن» را روز پنجشنبه این هفته برگزار خواهیم کرد. برنامه این جلسه به شرح زیر است:

مثنوی خوانی - دفتر دوم. داستان تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر( حدود ۴۵دقیقه) حسین صابری

بحث ویژه- آثار  خمر کهن در زندگی روزانه ما؛ به بهانه یکصدمین جلسه گروه (حدود 30 دقیقه)

حکایتی از گلستان آقای چیت ساز (حدود 5 دقیقه)

بحث درباره کتاب در تکاپوی معنا(قسمت سوم)- آقای قاسمی(٢٠ تا ٣٠ دقیقه)

 

    برای هماهنگی جهت شرکت در جلسه با شماره 09358065683 تماس بگیرید

مکان : بزرگراه حقانی – پارک طالقانی (ایستگاه مترو حقانی)

زمان: پنجشنبه 15  اردیبهشت  ساعت ١۴  تا ١٧

 

با توجه به نزدیک بودن محل جلسه با نمایشگاه کتاب, انشاله بعد از جلسه ، آنها که مایل باشند سری هم به نمایشگاه می زنند


۱۳٩٠/٢/٦
گزارش جلسه 99 خمرکهن

یکم اردیبهشت ، ساعت 14:30 ، دفتر جناب آقای موسوی زاده

 

زمانی که رسیدم همه دوستان تشریف داشتند . بسیار شاد شدیم از دیدار همسفران ترکیه و همچنین دوستانی که تازه در سال نو همدیگر را ملاقات می کردیم

راس ساعت 14:30 مثنوی خوانی را با صدای دلنشین و بیان گیرای خانم دکتر امیرعلایی آغاز کردیم . ادامه داستان "فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع "که در آن مولانا

 به نقد تقلید کورکورانه ، طمع وصوفیان ناخالص که فقط اسمی را یدک می کشند پرداخته است

 

مرمرا تقلیدشان بر باد داد

که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

 

در این میان جناب آقای موسوی زاده در رابطه با " تقلید " در شریعت و طریقت صحبت فرمودند و همچنین تعریف جدید و مثبتی از "طمع" ارائه دادند که در مرحله حقیقت انسان نسبت به کامل شدن طمع می ورزد. از صحبت های ایشان بهره فراوان بردیم. در خلال بحث دکتر بنانی و آقای فیاضی به نکاتی اشاره فرمودند که بسیار آموزنده بود

در ادامه جلسه ، به فال نیک گرفتیم همزمانی اولین جلسه خمرکهن در سال 90 در تهران را با روز بزرگداشت شیخ اجل حضرت سعدی و سری زدیم به گلستان با صدای جناب آقای چیت ساز، از آن پند های سازنده سعدی در باب دوری از تظاهر و ریا  بود

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

 کین ره که تو میروی به ترکستان است

 

 

سپس پذیرایی از دوستان با انواع آبمیوه و شیرینی و چای

ادامه کتاب در تکاپوی معنا را پیش گرفتیم با کمک جناب آقای قاسمی . البته که به پایان نرسید ولی نکات جالبی را از آن استخراج نمودیم . تقریبا تمامی دوستان معترف شدند که انتظار نمیرفت در این کتاب به ظاهر ساده چنین معانی عمیقی نهفته باشد

در خلال ماجرا آقای میرکریمی به جمع ما پیوستند و بحث آزاد جلسه در رابطه با دست آوردهای سفر را آغاز نمودند که پس از دقایقی گفتگو، به نتایج جالب و شیرینی رسیدیم که آقای علیزاده و آقای میرکریمی عنوان نمودند و آن " تجربه چند روز بی نقابی " بود . در آخردی وی دی های تهیه شده از فیلم و عکس سفر که در اختیار دوستان قرار گرفت

 

نکات قابل تامل

اگر گاه به گاه حالت عرفانی به سالک دست دهد باید آن را تقلید بداند ولی اگر این حالات به ثبات برسد به مرتبه تحقیق رسیده ومی تواند بدون واسطه و بی تقلید معنا را درک کند

مسافر این داستان به دلیل فقر درونی ، دچار طمع شد ، طمع به رقص و وجد و سماع . این طمع چشم و گوش و عقل او را بست و بصیرت باطنی او را کور کرد

طمع قضاوت را کدر می کند

صد حکایت بشنود مدهوش حرص

در نیاید نکته ای در گوش حرص

 

در مرتبه حقیقت طمع به معنی "شدن" جنبه مثبتی است

هر که از دیدار برخوردار شد

این جهان در چشم او مردار شد

 

لیست حضور غیاب

حاضرین حاضر: خانم ها: امیرعلایی ،جاویدپور،کارگری،حمزه لو

آقایان : چیت ساز،غلامی،حافظی ،بنانی،فیاضی،قاسمی،موسوی زاده،علیزاده،میرکریمی،صالحی

غایبین حاضر: خانم ها: م.محمدی ، ش.محمدی، آقاجانی

آقایان: صابری ، پاداش ، مظفری ،‌رحیمی، کبودوندی

حاضرین غایب: یوسفی

غایبین غایب:؟؟؟؟؟؟

 

تشکرات

اول سپاس فراوان از آقای موسوی زاده که در گرما ، سرما ،باران ، برف ، سونامی و ... دفتر کارشان را در اختیار گروه قرار می دهند

دوم سپاس فراوان از آقایان علیزاده و میر کریمی که برای تدوین فیلم و عکس سفر زمان و هزینه زیادی صرف کردند

سوم سپاس فراوان از تمامی دوستانی که تشریف آوردند

 

ن.یوسفی


۱۳٩٠/٢/۳
گزارش جلسه 98 ام: 6 فروردین

"حاصل عمر"

گزارش جلسه ٩٨ ام گروه خمر کهن (ترکیه- ۶ فروردین)

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

 

 

   روزها و شبهای سفر، یکی پس از دیگری گذشت و گذشت، تا رسیدیم به آخرین شب اقامتمان در هتل، که نمیدانم چرا آخرین شب، همیشه عجیبترین هم بوده است، که نمیدانم چرا آخرین شب، حال و هوای دیگری هم دارد، نمیدانم چرا. باری دوستان در زمان و مکان مقرر حاضر شدند تا گوش جان بسپارند به کلام دکتر مروتی عزیز، که الحق و الانصاف طنین کلامشان آرام بخش و روح سخنهاشان دلنواز است.

خوشی سفر و همنشینی با همدلان و قریبتر از همه رفتن به "رافتینگ"(قایق سواری در تندآبها)، شادی دل ها را صد چندان کرده تا بدانجا که حتی پرنیان خردسال هم گهگاهی در میان جلسه با صدای بلند از فرط نشاط آواز میخواند.

  جناب مروتی بر آن شدند تا حاصل نیم قرن حیات پر برکتشان، که عمده آن در جستجوی زندگی بهتر گذشته است را برای حضار به اختصار بیان کنند.  ایشان مولفه های اصلی یک زندگی خوب را "عشق" ، "آرامش" و "شادمانگی" دانستند که میبایست راهکارهایی را در پیش بگیریم که این سه مولفه را در زندگی خویش پر رنگ تر سازیم. آری این عشق است که آدمی را از بند "انجماد و افسردگی و بی معنایی و سکوت و سکون و رخوت" رها میکند و شادی را به ارمغان می آورد. راهکارهای تقویت عشق و آرامش و شادمانگی را نیز "همدلی"، "لبخند بی دلیل"، "فروگذاشتن تکبر" و "دوری از شتابزدگی و کمیت زدگی" در زندگی دانستند و جلسه با تشویق حضار به پایان رسید. 

 

حواشی:

1ـ پرنیان کوچولو بواسطه نشاط زائد الوصفی که از خود نشان میدهد، کارت قرمز گرفته و از جلسه اخراج می شود.

2ـ رافتینگ حسابی دوستان را خسته کرده تا بدانجا که برخی اصلا در جلسه حاضر نشدند و برخی نیز در حین سخنرانی پلکهایشان سنگین میشد.

و بالاخره اینکه:

جان شیرین فدای صحبت یار * شرم دارم که نیک مختصرست

اینقدر دون قدر اوست ولیک * حد امکان ما همین قدرست

 

حسین صابری

 

 

فایلهای جلسه:

قسمت اول

قسمت دوم


[ پست الكترونيك ]