خمر کهن

۱۳۸۸/٦/٢۳
گزارش جلسه 67 ام خمر کهن

به لطف خدا جلسه 67 ام گروه خمر کهن با حضور تعداد زیادی از دوستان در پارک طالقانی برگزار گردید. حضور پانویس پس از 6-7 ماه غیبت باعث شد که برخی از دوستان برای اولین بار در جلسه شرکت کنند و این فرصت را از دست ندهند.

جای همه آنهایی که نیامدند خالی- به ویژه علی آقا و حنانه خانم.

آقای پانویس، آقا محسن غلامی، رضا میرکریمی و همکارشان، علی مظفری و برادرش ، خانم ایمان و دوستشان، خانم سوگند، آقای امید اصغری و همسرش، حسین اقا، همسر و خواهر بنده و البته خود این حقیر حاضرین این جلسه بودند.

در ابتدا آقای پانویس 2داستان از مثنوی را شرح نمودند؛ (تهدید کردن نوح علیه السلام مر قوم را که با من مپیچید که من رو پوشم در میان پس به حقیقت با خدای می پیچید ای مخذولان /آمدن مهمان پیش یوسف علیه السلام و تقاضا کردن یوسف از او تحفه و ارمغان ) و درباره مفهوم «آیینه» در عرفان صحبت کردند. و سپس غزلی از حافظ توسط نگارنده شرح و به طور مفصل درباره شخصیت های"رند" و "صوفی" در دیوان حافظ صحبت شد.

پس از پایان بررسی غزل، برای تنوع و رفع خستگی قرار شد دوستان هریک به طور مختصر از خود بگویند و چنین گردید.

سپس آقا محسن مطالبی را که در مورد "جبر و اختیار در مثنوی" آماده کرده بودند به صورت خلاصه و فهرست وار مطرح کردند تا در جلسه بعدی به طور مفصل درباره آن صحبت نمایند.

 

زمان افطار نزدیک بود و از دقایقی قبل علی و رضا کمی دورتر،مشغول تدارک افطاری بودند و با پایان صحبت محسن خان، من هم به قصد کمک، به  ایشان ملحق شدم و برخی دوستان دیگر نیز سفره(!) عجیب و غریب افطاری را آماده کردند تا در کنار یکدیگر و در یک محیط بسیار صمیمی و هوایی عالی افطار کنیم.

چای و نان و پنیر و خیار و گوجه و سبزی و خرما و زولبیا و بامیه و حلواارده و حلوا و گوش فیل خانگی و ...

یک عصر و افطاری به یاد ماندنی و خاطره انگیز گذشت و در کنار هم لحظات بسیار شیرینی را سپری کردیم.

انشاله باز هم این لحظات تکرار شود.

به امید دیدار

 

فایل صوتی گزارش


۱۳۸۸/٦/۱٦
برنامه جلسه 67 ام گروه

جلسه ای دیگر از سری نشست های گروه خمر کهن، پنجشنبه این هفته با حضور آقای پانویس برگزار می گردد. برنامه این نشست به صورت زیر می باشد:

شرح مثنوی-دفتر اول // آقای پانویس
تهدید کردن نوح علیه السلام مر قوم را که با من مپیچید که من رو پوشم در میان پس به حقیقت با خدای می پیچید ای مخذولان /
آمدن مهمان پیش یوسف علیه السلام و تقاضا کردن یوسف از او تحفه و ارمغان

 

شرح غزل حافظ و مبحثی درباره رندی حافظ // مصطفی علیزاده

 

جلسه ساعت  17در محل پارک طالقانی تهران (بزرگراه حقانی- جنب ایستگاه مترو) برگزار می گردد. لازم به ذکر است که جلسه تا افطار ادامه خواهد یافت.
برای هماهنگی حضور در جلسه حتماً تا عصر چهارشنبه با شماره های زیر تماس برقرار نمایید:
09121506143
09124109042

به امید دیدار


۱۳۸۸/٦/۱٥
گزارش جلسه 66 ام

جای دوستان خالی! پنج شنبه عصر به دعوت علی آقا و حنانه خانم  در منزل ایشان جلسه ای دیگر از جلسات خمر کهن را با حضور آقای پانویس برگزار کردیم. دلمان شدیدا برای صحبتهای پانویس تنگ شده بود.

افطاری مبسوط و مفصلی هم که شرح جزئیات آن در فایل صوتی گزارش آمده صرف شد.دست حنانه خانم و علی آقا درد مکناد!(و همپنین خواهر علی آقا)
فایل گزارش را با صدای آقای پانویس و شیرین کاری علی بشنوید که زحمت آماده سازی این فایل را رضا میرکریمی  کشیده است

 

*** فایل گزارش جلسه ***


۱۳۸۸/٦/۱٠
آشنایی با بایزید بسطامی

مقبره بایزید بسطامی

 

ابویزید طیقور بن عیسی البسطامی معروف به بایزید بسطامی از بزرگ‌ترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که در سال های 161 تا234 می زیسته و بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همهٔ مردان راه حق تأثیر کرده‌است، به این جهت داستان‌ها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده‌است و مخصوصا در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه‌گر است.

 

 

 

 می گویند جد این بینشور بزرگ ایرانی، سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده است. چنین میماند که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هیچیک از مشایخ تصوف نپوشیده است. گروهی او را امی دانسته و نقل کرده اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می شد و خود نمیدانست؛ گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است.

 

قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هزگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیره زنی.

 

بهر حال جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه یافته است و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است، ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم میشود که وی مردی بزرگ بوده.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرةالاولیاء مینویسد: « نقلست که گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا میروی. گفتم به حج. گفت: چه داری؛ گفتم دویست درم، گفت بیا بمن ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اینست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»

مولانا در مثنوی، داستان فوق را به شیوه ای زیبا با زبان نظم به تصویر کشیده است:

 

بـایـزیـد انـدر سـفـر جـسـتـی بـسـی                   تـا بـیـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـی

دیـد پـیـری بـا قـدی هـمـچـون هـلال                     بـود در وی فـر و گـفـتـار رجـــال

بـایـزیـد او را چـو از اقـطـاب یـافــت                       مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پـیـش او بنشست می پرسید حـال                     یافتش درویش و هم صاحب عـیال

گفت: عزم تو کجـا؟ ای بــایــزیــــد!                       رخت غربت را کجا خـواهـی کـشید

گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه                         گـفـت: هین با خود چه داری زادره

گفت: دارم از درم نــقــره دویست                       نک ببسته سست برگوشه ردی است

گفت: طوفی کن بگردم هـفت بار                        ویــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار

وآن درمها پیش من نــه ای جـواد                        دان کـه کـردی و شـد حـاصـل مـراد

عمـر کردی، عـمر بـاقـی یـافـتـی                        صـاف گـشـتـی بـر صـفـا بـشـتـافـتـی

حق آن حقی که جانت دیده است                       که مرا بر بیت خود بـــگــزیــده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست                        خلقت من نـیـز خــانــه سـر اوسـت

تـا بـکـرد آن خانه را در وی نــرفـت                         ونـدریـن خـانـه بـجـز آن حــی نــرفـت

چـون مـرا دیـدی خــدا را دیده ای                          گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـردیـده ای

خدمت من طاعت و حمد خداست                       تـا نپنداری که حق از من جـداســت

چـشـم نـیـکـو بـاز کـن در من نگر                        تـا بـبـیـنی نور حق اندر بــــشــــر

کعبه را یک بار "بیتی" گفت یــــار                        گـفـت: (یا عبدی) مرا هفتاد بـــار

بـایـزیـدا کـعـبـه را دریـــــافـــتــی                          صـــد بها و عــز و صـــد فـر یافـتـی

بایزید آن نکتـه ها را گوش داشت                       هـمچـو زرین حلقه ای در گوش داشت

 

منابع:

سایتهای فرهنگسرا و ویکی پدیا


۱۳۸۸/٦/۱
غزلی از مولانا

غزل زیر، غزل شماره 1602 از دیوان غزلیات شمس می باشد که ردیف آن کلمه "صیام" است و به مناسبت ماه مبارک رمضان، تقدیم می گردد. 

 

می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام

گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام

 

گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیات

دانک اسب تازی تو هست در میدان صیام

 

هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را

چونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام

 

چونک هست این صوم نقصان حیات هر ستور

خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام

 

چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود

پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام

 

چیست آن اندر جهان مهلکتر و خون ریزتر

بر دل و جان و جا خون خواره شیطان صیام

 

خدمت خاص نهانی تیزنفع و زودسود

چیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام

 

ماهی بیچاره را آب آن چنان تازه نکرد

آنچ کرد اندر دل و جان‌های مشتاقان صیام

 

در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل

هست بهتر از حیات صد هزاران جان صیام

 

گر چه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن

لیک والله هست از آن‌ها اعظم الارکان صیام

 

لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را

چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام

 

سنگ بی‌قیمت که صد خروار از او کس ننگرد

لعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام

 

شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شوی

چیره گرداند تو را بر بیشه شیران صیام

 

بس شکم خاری کند آن کو شکم خواری کند

نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام

 

خاتم ملک سلیمان است یا تاجی که بخت

می نهد بر تارک سرهای مختاران صیام

 

خنده صایم به است از حال مفطر در سجود

زانک می بنشاندت بر خوان الرحمان صیام

 

در خورش آن بام تون از تو به آلایش بود

همچو حمامت بشوید از همه خرلان صیام

 

شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دل

نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام

 

هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پرنور علم

تن چو حیوان است مگرار از پی حیوان صیام

 

شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکن

تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام

 

قطره‌ای تو سوی بحری کی توانی آمدن

سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام

 

پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم

زانک هست آرامگاه مرد سرگردان صیام

 

خویشتن را بر زمین زن در گه غوغای نفس

دست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام

 

گر چه نفست رستمی باشد مسلط بر دلت

لرز بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام

 

ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می زهد

هست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام

 

گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویش

هست سر نور پاک جمله قرآن صیام

 

بر سر خوان‌های روحانی که پاکان شسته اند

مر تو را همکاسه گرداند بدان پاکان صیام

 

روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روان

روز عید وصل شه را ساخته قربان صیام

 

در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشاد

چون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام

 

زود باشد کز گریبان بقا سر برزند

هر که در سر افکند ماننده دامان صیام


[ پست الكترونيك ]