خمر کهن

۱۳۸۸/٥/۱٩
... هین که نگار می​رسد!

 آن  "سفر کرده"، می رسد...

--------------------------------------------- 

آب زنید راه را هین که نگار می​رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می​رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می​رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می​دمد سنجق یار می​رسد

رونق باغ می​رسد چشم و چراغ می​رسد

غم به کناره می​رود مه به کنار می​رسد

تیر روانه می​رود سوی نشانه می​رود

ما چه نشسته​ایم پس شه ز شکار می​رسد

باغ سلام می​کند سرو قیام می​کند

سبزه پیاده می​رود غنچه سوار می​رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می​خورند

روح خراب و مست شد عقل خمار می​رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می​رسد


۱۳۸۸/٥/۱۱
پژوهشی پیرامون «زلف» در غزلیات حافظ

مقاله ای از: فرزان  شهیدی

منبع: سایت باشگاه اندیشه

غزلسرایان بزرگی چون حافظ را رسم بر آن است که در توصیف معشوق و بیان مظاهر جمال او از الفاظ و تعابیر مجازی مدد می‌جویند و این امر سوء‌ظن کوته‌نظران را به ساحت بزرگان عرفان و ادب برانگیخته است. اما کسی که با زبان عرفان در قالب تغزل آشنا باشد، می‌داند که مقصود از می، دختر انگور نیست و سکر عارفان نه به مستی باده‌نوشان کوچه و بازار ماننده است؛ همچنان که سخن از رخ و زلف و چشم و ابرو و قامت سرو، دال بر پری‌چهره‌ای از جنس بشر نیست.

البته غزلسرایانی هستند که از مایه‌های عرفانی تهی بوده و اشعارشان حمل به ظاهر می‌شود؛ همانند شعرای جاهلی عرب و یا خمریات ابونواس در پهنة ادب تازی که آثار او با خمریه ابن‌فارض مصری که اهل عرفان و سیر و سلوک بوده قابل قیاس نیست. طبعاً محقق در این وادی باید شخصیت شاعر و نیز آثار او را به دیده امعان بنگرد.

حافظ از جمله غزلسرایانی است که هر چند زندگانی او را هاله‌ای از ابهام فرا گرفته است، اما تاریخ صحنه‌هایی از اباحی‌گری و باده‌نوشی و تغزل مبتذل از سیره او به دست نمی‌دهد؛ بلکه برجستگی حافظ به علم و ادب و درس سحری و محفل انس با قرآن است و به حافظ کلام الله با چهارده روایت مشهور است.

از سوی دیگر غزلیات او از عمق عرفانی و گستره معنوی برخوردار است و دقایق و ظرایف عرفانی را آن چنان به تصویر کشیده که با نگرش تیزبین، شبهه تغزل مادی از آن برنمی‌خیزد و به تعبیر خود او:

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بـر نفس دلکش و لطـف سخنش

 

یکی از تعابیری که در غزلیات خواجه شیراز بسیار آمده «زلف» است که در این نوشتار با تمسک به ابیاتی از لسان الغیب به واکاوی این واژه می‌پردازیم.

زلف و یا تعابیر مشابه مانند گیسو، طره و مو در بیان عرفا، حاکی از مظهر تکثرات حق تعالی یعنی اسماء و صفات ذات اقدس حق است که در قالب تعینات متجلی شده است. حافظ ویژگی‌هایی برای زلف برمی‌شمرد که عبارت است از:

1. زیبایی: زلف ماهیتاً زیبا و جذاب است و دل می‌رباید. اسماء و صفات حق تعالی نیز در اوج حسن و جمال است: «وله الاسماء الحسنی«

حافظ در مقام تشبیه و تمثیل زلف یار را چون پر طاوس در باغ بهشت می‌خواند:

زلف مشگین تو در گلشن فردوس عذار

چیست طاوس که به باغ نعیم افتاده است

 

و سزاوار است که این جمال در حلقه شبانه عشاق مدح و ستایش شود:

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

و هر چه در وصف جمال بی‌انتهای آن گویند کم گفته‌اند:

این شرح بی‌نهایت کز زلف یـار گفتند

حرفی است از هزاران کاندر عبارت‌ آمد

 

و این تفسیر این آیت قرآنی است: قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی

در جایی حافظ از زلف دلبر دنیا سخن می‌گوید، اما این زلف علیرغم زیبایی ظاهر جز فریب و دام چیزی نیست:

طره شاهد دنیا همه بند است و فریب

عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع

 

و برای فرار از دام شاهد دنیا باید به زلف دلبر حقیقی پناه جست:

چنین که از همه سو دام راه می‌بینم

به از حمایت زلف توام پناهی نیست

 

هر چند چنان که اشاره خواهد شد، این زلف نیز دام و کمند بلاست، اما دامگهی که آکنده از لطف است، چون آتش عشق در مجمر قلب عارفان از آن فروزان است:

در نهان خانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعـل در آتش دارم

 

و عاشق، خاکدان تیره دنیا را به شوق آن طره برمی‌تابد:

اگر دلـم نشـدی پای‌بنـد طره او

کی‌ام قرار در این تیره خاکدان بودی

 

و سعادت از آن کسی است که شب و روز با زلف او بسر می‌کند:

ای که با زلف و رخ یـار گـذاری داری

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

 

2. سیاهی: سیاهی زلف کنایه از تکثرات بی‌شمار آن است در مقابل رخ که نشانه وحدت و روشنی و سپیدی است. اما از آنجا که ذات حق را جز با اسما و صفات نتوان شناخت، ماه رخسار را نیز جز در شام زلف سیاه نمی‌توان مشاهده کرد:

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیـدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

 

چون هیچ کس تاب دیدار این روشنایی را ندارد، مگر در میان ظلمت گیسو و از این حقیقت در قرآن به مفاهیمی چون حبل الله و عروه الوثقی و وسیله تعبیر شده است. فی الواقع هر تار مو وسیله‌ای است برای وصول به ذات حق تعالی و عرفا گفته‌اند: الطرق الی الله بعدد انفس الخلائق.

حافظ زلف سیاه را به مشیت الهی در قرار دادن ظلمات عالم تعبیر کرده،‌ همان‌گونه که ماه روی یار برافروزنده کائنات است:

سواد زلف تـو جاعل الظلمات

بیاض روی ماه تو فالق الاصباح

 

و حافظ شیرین سخن از این آیت قرآنی اقتباس نموده است: الحمد لله الذی خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور و نیز این آیه نورانی: فالق الاصباح و جعل اللیل ساکنا

مفهوم دیگری که از سیاهی مستفاد می‌شود گمراهی و سرگشتگی است، چون تکثرات در وهله اول آدمی را دچار ضلالت و تحیر می‌کند:

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هـم اوت رهبر آیـد

 

اما مشعل روی محبوب در این ظلمات هدایت بخش عشاق است و آنان را از کثرت به وحدت سوق می‌دهد:

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در رهش مشعلی از چهـره برافروخته بود

 

پس آن سیاهی و ظلمتی که از پی‌اش روشنی و هدایت است نیک‌سوادی است:

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وزان غـریب بـلاکش خبـر نمی‌آیـد

 

3. خوش‌بویی: خوش‌بویی زلف کنایه از عنایات و تجلیات اسما و صفات است که در سراسر عالم پراکنده شده است:

کار زلف توست مشک افشانی عالم ولی

مصلحت را تهمتی بر نافه چین بسته‌اند

 

و آن جا که نسیمی از زلف یار وزد مجال برای عرض اندام نافه چین و تاتار نیست:

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافـه‌هایی تاتـار است

 

و بازار عطر گل و سنبل با نکهت عنبرین زلف او از رونق می‌افتد:

چو عطر سای شود زلف سنبل از دم باد

تو قیمتش به سـر زلف عنبـری بشکن

 

و در حقیقت همه بوهای خوش عالم جلوه‌ای از آن زلف مشکین و عنبری است:

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را

که باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبر بوست

 

و عاشقان هم از همین بوی مست شده‌اند:

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

 

و پیوسته در یاد آن و در پی آنند:

عمری است تا ز زلف تو بویی شنیده‌ایم

زان بوی در مشـام دل من هنوز بوست

 

چون این نکهت دمی مسیحایی است و احیاگر اموات:

چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش

به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

 

و تربت اموات از آن لاله خیز می‌گردد:

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

ز خاک کالبـدش صـد هـزار لاله برآید

 

و جا دارد که در طلب آن دل‌ها غرقه در خون و دیده‌ها در اشک غوطه‌ور باشد:

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

و عاشقان به بوی نسیمش جان دهند:

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نـافه‌ای و در آرزو ببسـت

 

و گاه حافظ چنین نوای نومیدی سر می‌دهد:

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

ای دل خام طمع این سخـن از یاد ببـر

 

زیرا هر خامی را لیاقت پختن آن در سر نیست، مگر آن که در کوره عشق و عیاری پخته گردد:

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی است

که زیر سلسله رفتـن طریق عیـاری است

 

و عاشق شوریده برای نیل به آن دست به دامان باد صبا می‌یازد:

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت ایـن دولتـش صبا بکنـد

 

چون باد صبا سفیر اوست و شاهد بر حلقه زلف او:

حلقـه زلفـش تماشـاخانه بـاد صبـاست

جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین

 

و با چابکی و سبکی می‌تواند بویی از زلف مشکین او برای عشاق به ارمغان آورد:

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جـانی به من آر

 

و دل‌های سوخته و سودازده را از غصه دو نیم کند:

تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است

دل سودازده از غصه دو نیم افتاده است

 

لذا حافظ راز خود با او می گوید و سخن زلف یار با او در میان می‌نهد:

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

 

و این بوی زلف است که رهنمای عاشق غریب است:

گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

 

4. دام بلا: زلف یار دام بلای عشاق است، چون جذاب است و رباینده و هیچ مرغ دلی از این کمند رهایی نیابد:

از دام زلف و دانه خال تو در جهـان

یک مرغ دل نمانده نگشته شکار حسن

 

و همگان در این زلف تو تا گرفتارند:

کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست

در رهگذری نیست که دامی ز بـلا نیست

 

گویند مقصود از زلف دو تا انقسام صفات حق تعالی به ثبوتیه و سلبیه یا جمالیه و جلالیه است و این جمال و جلال است که راه را بر عاقلان می‌بندد:

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چـار سو ببست

 

و آن که از این عشق دیوانه می‌گردد، زنجیری جز زلف معشوق به کارش نیاید:

دل دیوانه به زنجیر نمی‌آید باز

حلقه‌ای از خم آن طره طرار بیار

 

لذا زلف دراز او دیوانه نواز است و مجانین از آن استقبال می‌کنند:

ای که با سلسله موی دراز آمده‌ای

فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای

 

و گاه حافظ با باد صبا از فراق این زلف چنین سخن می‌گوید:

عقل دیوانه شـد آن سلسله مشکین کـو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

 

و البته گاه خود را نصیحت می‌کند که پای در دام ننهد:

زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست

یاد آر ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

 

و پیش از در افتادن در این دام از اهل سلامت بوده است:

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بـود

 

و این دامگهی است که سر عشاق را بر باد می‌دهد:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی‌جـرم و بی‌جنایـت

 

هرچند بویی خوش و جمالی دلکش دارد، اما از خوش‌خویی به دور است:

آن طره که هر جعدش صد نافه چین دارد

خوش بود اگر بودی بوییش ز خوش‌خویی

 

و جز آوارگی و سرگردانی عشاق چیزی در پی ندارد:

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

 

و لسان الغیب چنین شکوه سر می‌دهد:

دارم از زلف سیاهش گله چنـدان که مپرس

که چنان زو شده‌ام بی‌سر و سامان که مپرس

 

و چون معشوق زلف پیراید، فریاد عاشق در دل شب به در آورد:

از بهر خـدا زلف مپیـرای که مـا را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

 

و چون زلف بر باد دهد جان شیدایان بر باد دهد:

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

نـاز بنیاد مکن تا نکنی بنیـادم

 

جالب آن که همان که زلف را رسم تطاول آموزد، داد تطاول شدگان هم بستاند:

و آن که کیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم توانـد کـرمش داد من غمگیـن داد

 

این است که ستم آن قابل تحمل می‌گردد:

زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینـم ستـم

از بند زنجیرش چه غم هر کس که عیاری می کند

 

و حافظ گرفتاران سودای زلف را به سوز و ساز سفارش می‌کند:

آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

چون عـود گو بـر آتش سودا بسـاز

 

و از شکوه و پریشانی بر حذرشان می‌دارد:

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منـال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

و بالاتر از آن این دامگه را لذتی الیم و المی لذیذ می‌شمرد که همه باید بسته آن باشند:

کسی کـو بستـه زلفت نباشـد

چو زلفت در هم و زیر و زبر باد

 

چون پیوند جان آدمی در شمیم آن است:

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم زلف تـو پیونـد جان آگه ماسـت

 

و روشنی‌بخش چشم عاشقان از آن است:

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

 

و عاشق با خشنودی سر در راه او نثار می‌کند:

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

که گر سرم برود بر ندارم از قدمت

 

و جای دگر گفته است:

گر دست رسد بر سـر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان بازم

 

و دعایش آن است که دست طلب از این سلسله‌اش کوته نگردد:

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهـم

 

بنابراین تجلیات جمال و جلال یار زیباست، اما سرگردان می‌کند و دام بلا و کمند عشاق است،‌ لیک نفحه‌ای جان‌فزا و روح بخش دارد و عاشق باید در این سلسله گام نهد و با تحمل مصائب به بارگاه دوست بار یابد و این همان سیر و سلوک الی الله است که از عالم تکثرات (زلف) آغاز می‌شود و به نشئه وحدت (رخ) فرجام می‌یابد:

دوش در حلقـه ما قصـه گیسوی تو بود

تا دل شب سخـن از سلسله موی تـو بود

به وفـای تـو که بـر تربت حافظ بگـذر

کز جهان می شد و در آرزوی «روی» تو بود


۱۳۸۸/٥/۳
گزارش جلسه 65 ام

ساعت 14 ظهر روز پنج شنبه است. گرچه هوای شهر بسیار گرم می باشد اما داخل پارک هوا تلطیف شده و نسبتا بهتر است. با چند دقیقه تاخیر بالاخره اولین نفر به من ملحق می شود؛ آقا محسن. با دستی پُر! از روز میهمانی خداحافظی آقای پانویس، آقا محسن را زیارت نکرده بودیم. گرم صحبت می شویم.


زمان تاخیر از مجاز به غیرمجاز وارد می شود و حالا سر و کله علی آقا و همسرشون پیدا می شود. اولین تغییر علی آقای متاهل نسبت به دوران تجرد: کیف سامسونت بجای کوله پشتی!

حالا منتظر هستیم تا علی آقا شیرینی ازدواجشان را که مدتها در انتظارش بوده یم، رو کند! یاللعجب!! دومین تغییر علی رخ می نماید: خسّت!!


باور نمی کنید اگر بگویم که علی به جای شیرینی عروسی، از کیف همسرش یک بسته خرما درآورد و تعارف کرد!! آن هم در حضور همسر محترمش! عجبا! (علی جان اگر زنده هستی و این متن را می خوانی یه خبر به ما بده و جماعتی را از نگرانی در بیار!)

  علی آقای مظفری هم به جمع ملحق می شود(علی جان چقدر لاغر شدی! نکنه شما هم در آستانه تاهلی!؟)
رضا میرکریمی بیش از حد مجاز و غیرمجاز، تاخیر کرده و بنابراین جلسه را شروع می کنیم.
جلسه با شرح غزل حافظ توسط نگارنده آغاز می شود:
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است /  بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

ضمن تفسیر این غزل به مفاهیمی نظیر ناپایداری دنیا و آرزوها و لذایذش اشاره می کنم و نیز از غربت انسان در این دنیا؛
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست

انسان در این محنت آباد دنیا اسیر و غریب است، از آنرو که وطنش جای دیگریست و داستان "پیل و هندوستان" مثنوی را بیان می کنم و یادی می کنیم از پانویس عزیز!(پانویس جان منتظر دیدارتیم! برایت نقشه ها کشیده ایم!)

 از جبر و اختیار از دیدگاه حافظ می گویم و اینکه :
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست

و یادآوری میکنیم که نباید بر این دنیا و زرق و برق و بزکش دل بست که :
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست

شرح غزل را به پایان می برم. زمان زیادی از جلسه صرف شرح این غزل و بحثهای دوستان حاضر ضمن آن شد.
حال نوبت تجدید قواست! خرمای علی آقا را کنار می نهیم. و علی آقای مظفری با دستانی شسته با یک قبضه چاقوی جیبی که طول آن حدوداً دو بند انگشت است(!!) به جان خربزه مشهدی خوش آب و رنگی می افتد که آقا محسن زحمت آن را کشیده اند. و باز یاد پانویس افتادم و بعداز ظهرهای تابستان و پارک طالقانی و هندوانه های شیرین و چاقوی کوچک سفری او  و دقتش(!) در برش و تقسیم هندوانه! کجایی عزیز!؟
موز و خربزه و خرما و آبمیوه ای که آقا رضا زحمت آن را کشیده اند و صحبتهای متفرقه در مورد کوهنوردی و دماوند و کفش کوه و ... باعث شد تا بحث ازاد را به جلسه بعد موکول کنیم.
ساعت 4 و ربع است و حال زمان آن است که جلسه 65ام گروه را به پایان بریم. از دوستان خداحافظی می کنم و رهسپار منزل می شوم.

تا بعد...

م.علیزاده


۱۳۸۸/٥/۳
غزل 37 دیوان حافظ

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست


[ پست الكترونيك ]