خمر کهن

۱۳۸۸/٢/٢٦
گزارش جلسه 64 ام

شصت و چهارمین جلسه گروه خمر کهن در غیاب آن عزیز سفرکرده ی غایب از نظر، و زوج متاهل در شرف ازدواج ، و دوست زائر به ماموریت رفته، در پارک طالقانی تهران برگزار گردید.

با اعتذار به سبب تاخیر در ارائه گزارش نشست، فایل صوتی گزارش را با صدای آقا رضا میرکریمی می شنویم:

فایل صوتی

 

کبودى زدن قزوینى بر شانه‌گاه، صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن


این حکایت بشنو از صاحب‌بیان                در طریق و عادت قزوینیان‏
بر تن و دست و کتف‌ها بی‌گزند               از سر سوزن کبودی‌ها زنند

سوى دلاکى بشد قزوینى‌یی                 که کبودم زن، بکن شیرینى‏یی
گفت چه صورت زنم اى پهلوان؟               گفت برزن صورت شیر ژیان‏

طالعم شیر است، نقش شیر زن            جهد کن رنگ کبودى سیر زن‏
گفت بر چه موضعت صورت زنم؟              گفت بر شانه‏گهم زن آن رقم‏
چون که او سوزن فرو بردن گرفت            درد آن در شانگه مسکن گرفت‏
پهلوان در ناله آمد کاى سنى                 مر مرا کشتى، چه صورت مى‏زنى؟‏
گفت آخر شیر فرمودى مرا                     گفت از چه عضو کردى ابتدا؟
گفت از دُمگاه آغازیده‏ام                         گفت دم بگذار اى دو دیده‏ام‏
از دُم و دُمگاه شیرم دَم گرفت                دُمگه او دَمگهم محکم گرفت‏
شیر بى‏دم باش گو اى شیر ساز            که دلم سستى گرفت از زخم گاز
جانب دیگر گرفت آن شخص زخم            بى‏محابا، بى‏مواسائی و رحم‏
بانگ زد او کاین چه اندام است از او؟       گفت او گوش است این ای نیکخو
گفت تا گوشش نباشد اى حکیم            گوش را بگذار و کوته کن گلیم
جانب دیگر خلش آغاز کرد                     باز قزوینى فغان را ساز کرد
کاین سوم جانب چه اندام است نیز؟       گفت این است اشکم شیر اى عزیز
گفت گو اشکم نباشد شیر را                خود چه اشکم باید این ادبیر را؟
خیره شد دلاک و بس حیران بماند           تا به دیر انگشت در دندان بماند
بر زمین زد سوزن آن دم اوستاد              گفت در عالم کسى را این فتاد؟
شیر بی دُم و سر و اشکم که دید؟         اینچنین شیرى خدا خود نآفرید
چون نداری طاقت سوزن زدن                 از چنین شیر ژیان رو دم مزن
اى برادر صبر کن بر درد نیش                 تا رهى از نیش نفس شوم خویش‏
کان گروهى که رهیدند از وجود              چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر که مُرد اندر تن او نفس گبر               مر ورا فرمان برد خورشید و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن            آفتاب او را نیارد سوختن‏
خار جمله لطف چون گل مى‏شود            پیش جزوى کو بر کل میشود
گر همى‏خواهى که بفروزى چو روز          هستى همچون شب خود را بسوز
هستیت در هستِ آن هستى نواز          همچو مس در کیمیا اندر گداز
در من و ما سخت کرده‌ستى تو دست     هست این جملهء خرابى از "دو" هست


۱۳۸۸/٢/۱٤
برنامه شصت و چهارم گروه خمر کهن

شصت و چهارمین نشست گروه خمر کهن پس از حدود دوماه، پنج شنبه این هفته برگزار خواهد شد و دوستان همراه و همدل گروه گرد هم جمع می شوند تا در مصاحبت یکدیگر، قطره ای از دریای معرفت را درک و دریافت نمایند.

امید که در سال جدید کلیه اعضای گروه و میهمانان جلسات خمرکهن بیش از پیش در کسب تعالی معنوی کامیاب باشند.

برنامه این جلسه به ترتیب زیر است:

۱- مثنوی‌خوانی: دفتر اول از بیت ٢٩۵٩ به بعد/ مصطفی علیزاده

٢- بحث آزاد با موضوع حسد / رضا میرکریمی

 زمان: پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه ، ساعت  14 الی 16 بعدازظهر

مکان: پارک طالقانی - بزرگراه حقانی

توجه: لطفاً راس ساعت حاضر شوید.

 

+ دوستان جهت هماهنگی، با آقای میرکریمی تماس بگیرند:   ٠٩١٢۴١٠٩٠۴٢

+ برای آشنایی با گروه خمر کهن و چگونگی عضویت، اینجـــا کلیک کنید


۱۳۸۸/٢/۱
تلخِ تلخ!

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر

از فراقِ دوستان پر هنر

 

 

در روزگاری که رفاقت ها به دلیل مشکلات دست و پا گیر زندگی اجتماعی هر روز کمرنگ تر از پیش می شود و حتی دوستی های چندین و چند ساله به محاق فراموشی می روند، برخی دوستی ها، ماندگار می مانند؛ چرا که از جنس دیگریست. فصل اشتراک ها و علایق و آرمانهای مشترک این رفاقت ها به گونه ایست که دوام و استواری درونی داشته و با سخت تر شدن شرایط بیرونی زندگی و فزونی یافتن گرفتاری ها و ... نه تنها محو که حتی کمرنگ نیز نمی شوند.

***

 راه اندازی جمع کوچک «خمر کهن»(در ابتدا با نام رندان بلاکش) برای من اگر هیچ فایده ای نداشت (که بسیار داشت!) لااقل این حسن را داشت که دوستان گرانقدر و عزیزی را بیابم. دوستانی که فصل مشترک اجزای رفاقت شان، مفاهیم و موضوعاتی ارزشمندی مانند خودشناسی، عرفان، عشق، مولانا، مثنوی، حافظ، سهراب و ... می باشد. دوستانی که گرچه از طریق دنیای مجازی نت با یکدیگر آشنا شدند، اما رفاقتشان حقیقی می نماید.

و در این میان با مردی آشنا شدم که به یکی از بهترین دوستانم تبدیل شد. رفیقی که از او بسیار آموختم و از در کنار او بودن بسیار لذت بردم. دوست و همراهی که در علایقمان وجه اشتراک زیادی یافتم؛ نوعی آزادی، سبکباری و راحت گیری در او دیدم که به آن شدیداً نیاز داشتم. انگار گمشده ی خود را یافته بودم. رفیق و همراه هم در کوه، سفر، جلسات، و ... بودیم. خاطرات بسیار خوشی باقی ماند و اما خود او مثل بسیاری از کسانی که در این کشور نمی مانند، رفت.

***

 داود عزیز، هر کجا هستی، امیدوارم که سلامت و سعادتمند باشی و روز به روز تجربه های شیرین و ارزشمندی را کسب کنی و هر لحظه آسایش و آرامشی عمیق تر و شعف انگیزتر از پیش داشته باشی. و این را بدان که اینجا دوستانی هستند که دلشان برایت بسیار تنگ شده و تنگ تر نیز خواهد شد. همان ها که در مهمانی خداحافظی ات، بغض کرده بودند و اشک در گوشه چشمانشان حلقه زده بود. همان ها که برایشان حضور در «جلسه خمر کهن»ی که «تو» در آن حاضر نباشی، سخت و دلگیرکننده خواهد بود.

امیدوارم شرایط به گونه ای باشد که با میل و رغبت به کشورت بازگردی و دوستانت را از دیدار دوباره ات شاد کنی.

دوست و دوستدارت- مصطفی

اردیبهشت 1388


[ پست الكترونيك ]