خمر کهن

۱۳۸٧/۱/٢٧
برنامه چهل و ششم گروه خمر کهن

 

 

چهل و ششمین جلسه گروه خمر کهن روز پنجشنبه 29 فروردین برگزار خواهد شد:

 

برنامه جلسه:

 

۱- مثنوی‌خوانی: از بیت 1339 دفتر اول به بعد، توسط پانویس

2- شرح غزل 276 دیوان حافظ به مطلع "باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ..."، توسط مصطفی علیزاده

3- "سوناتا یا پیکان؟!" بحث آزاد با موضوع قناعت، توسط علی پاداش

 

زمان: پنجشنبه 29 فروردین، ساعت 15 تا 17

مکان: تهران، پارک طالقانی

 

شرکت برای عموم علاقمندان آزاد است.

جهت هماهنگی تماس بگیرید: مصطفی علیزاده   6143- 150- 0912

 

برای آشنایی با گروه خمر کهن، اینجـــا کلیک کنید.

 


۱۳۸٧/۱/٢٧
هدهد و همسفرانش


هدهد و همسفرانش


نویسنده:اسماعیل رمضانی

تندیس عطار

 

شما بودید چه کار می‌کردید؟ سال‌ها فسفر می‌سوزانید، اثری خلق می‌کنید و آن وقت، اسمی برایش می‌گذارید، اما ملت آن را به نام دیگری می‌خوانند.
 مثل این است که فک و فامیل، بچه شما را به نام دیگری صدا کنند. شما بودید، آمپر نمی‌چسباندید؟ فیوز نمی‌پراندید؟ حالا بیچاره جناب عطار نیشابوری. آمده بعد عمری کتابی نوشته و اسمش را گذاشته «مقامات طیور».
از قضا کلی هم «مقبول طبع مردم صاحب هنر» قرار گرفته و گرد و خاکی به پا کرده که نگو و نپرس. اما حالا همه به آن کتاب می‌گویند: «منطق‌الطیر». البته جناب عطار خودش هم به قول امروزی‌ها گزک دست ملت داده.
آنجا که در اواخر دفترش می‌فرماید: «ختم شد بر تو چو بر خورشید نور / منطق‌الطیر و مقامات طیور / این مقامات ره حیرانی است / یا مگر  دیوان سرگردانی است». حالا ما هم یکی مثل همه، ضمن پوزش از جناب عطار، منطق‌الطیرش را با هم مرور می‌کنیم.
با ششصد و هفدهمین بیت کتاب، تازه داستان منطق‌الطیر آغاز می‌شود؛ آن هم با وصف و مدح اصلی‌ترین بازیگران داستان. اولین‌اش هم که معلوم است چه مرغی است؛ هدهد: «مرحبا ای هدهد هادی شده / در حقیقت پیک هر وادی شده».
اما همه این‌ها هم تیتراژی است برای شروع اصلی ماجرا و رسیدن به آن تک مصراع معروف: «مجمعی کردند مرغان جهان». داستان از این قرار است که مجمع سراسری مرغان جهان تصمیم می‌گیرند که برای خود پادشاهی بیابند و از این سردرگمی نجات پیدا کنند. اینچنین می‌شود که همه، سر به سر جویای شاهی می‌شوند. در این میان، پیشنهاد هدهد از همه معقول‌تر و مطلوب‌تر است.
به هر حال، او روزگاری با سلیمان در سفرها بوده و عرصه عالم بسی پیموده بود. به همین خاطر هم پیشنهاد او به مذاق دیگر مرغان، بیشتر خوش می‌آید: «هست ما را پادشاهی بی‌خلاف / در پس کوهی که هست آن کوه قاف / نام او سیمرغ، سلطان طیور / او به ما نزدیک و ما زو دور دور».تا این‌جای ماجرا را داشته باشید، عنقریب بر می‌گردیم به ادامه داستان.
در پرانتز: یکی دو تا نکته کنکوری
برای آن‌که کلیتی از منطق‌الطیر دستتان بیاید، ‌باید اینجا به یکی‌‌دوتا نکته ظریف کنکوری اشارتی کنیم. منطق‌الطیر عطار،‌ سرآغاز جریان جدیدی در سنت شعر عرفانی است که با هفتاد من شعری که حضرت مولانا سرود، ‌به نقطه اوج و کمال خود می‌رسد.
اما در این میان، تفاوت مهمی هست مابین منطق‌الطیر و سایر کتاب‌هایی که به پیروی از آن نگاشته شده‌اند؛ آن هم این‌که منطق‌الطیر برخلاف بسیاری از آن کتاب‌ها پیرنگ و ساختار پیچیده و شگرفی دارد. منطق‌الطیر، درست به مانند شعر حافظ است؛ هر جزء آن را که دنبال کنید، آن را در آثار متفکران و شاعران و نویسندگان قبل از عطار می‌توانید پیدا کنید.
اما این ساختار هنری و این چشم‌انداز فراگیر و گسترده و این نتیجه‌گیری شگفت‌آور، چیزی است که ابداع اوست؛ مثل تمام شاهکارهای بزرگ ادبیات جهان. مهم‌ترین نکته‌ای که ساختار داستانی منطق‌الطیر را از دیگر آثار مشابه متمایز می‌کند، شیوه روایتگری آن است.
شما در مثنوی معنوی اگر حکایت‌ها را جا به جا یا گاهی حذف کنید، اتفاق خاصی نمی‌افتد. اما در منطق‌الطیر چنین نیست؛ هر حکایتی در خدمت بخشی از ماجرای داستان اصلی (سفر مرغان به سوی سیمرغ) است.
عطار در این‌جا نقش معلمی را دارد که برای فهم بیشتر مخاطبانش از اندیشه و درسی که می‌دهد، مثال‌هایی از جنس حکایت و داستان تعریف می‌کند.
 این حکایت‌های کوچک، آنچنان مرتبط به هم و در خدمت فهم بیشتر داستان اصلی هستند که گویی سراینده‌اش در قرن ما می‌زیسته و از روایت‌های پیچیده داستان‌نویسی در دنیای مدرن خبر داشته است. نکته کنکوری دیگر این‌که اغلب این حکایت‌های کوچک و مکمل در زیر سایه داستان اصلی مانده‌اند و چندان معروف نشده‌اند.
اما یکی از این حکایت‌ها از این قاعده مستثناست؛ آن هم حکایت شیخ صنعان. عطار از زبان هدهد وقتی می‌خواهد مرغان را قانع کند که «عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد» این داستان را بازگو می‌کند.
حکایت هم راجع به شیخ زاهدی است که بعد از پنجاه سال عبادت و ریاضت، به دام عشق دختر ترسازاده‌ای در اقصای روم می‌افتد و عنان اختیار از دست می‌دهد. کلیاتش را احتمالا اغلب شنیده‌اید. اما برای شنیدن جزئیات هیجان‌انگیز این ماجرا بهتر است خودتان به دنیای منطق‌الطیر قدم رنجه برمایید.
مرغانی از قوم بنی‌اسرائیل
برگردیم به داستان. یک وقت خیال نکنید قوم بنی‌اسرائیل فقط در میان ما موجودات دو پا پیدا می‌شوند. نه، ‌موجودات دو پای دیگر هم قوم بنی‌اسرائیل دارند. با این‌که توصیفات هدهد از سیمرغ به قول عطار هر مرغی را عاشق او و دشمن خویش کرد، ‌اما دوری راه و سختی کار باعث شد تا هر یک عذر و  بهانه‌ای بیاورند. عذر و بهانه‌های آن‌ها هم دست کمی از ایرادات قوم بنی‌اسرائیل ندارد. مثلا حرف بلبل این بود که: «طاقت سیمرغ نارد بلبلی/ بلبلی را بس بود عشق گلی». طوطی هم که خودش را همنشین خضر می‌داند، می‌گوید: «من نیارم در بر سیمرغ تاب/ بس بود از چشمه خضرم یک آب».
بهانه بط هم زندگی او در آب و دوری از خاک است: «آن که باشد قله‌ای آبش تمام/ کی تواند یافت از سیمرغ کام؟» همای هم چون پادشاهان را سایه پرور خودش می‌داند بهانه می‌آورد که «کی شود سیمرغ سرکش یار من/ بس بود خسرو نشانی کار من».
دیگران هم بر همین منوال عذری می‌آورند که به قول عطار: «گر بگویم عذر یک‌یک با تو باز/ دار معذورم که می‌گردد دراز».
با این حال هیچ‌کدام حریف زبان هدهد نمی‌شوند. هدهد هر کدام را پاسخی در خور می‌دهد تا قانع شوند. بعد از آن، بهانه دیگرشان این است که همه می‌خواهند نسبت خود را با سیمرغ بدانند: «گر میان ما و او نسبت بدی/ هر یکی را سوی او رغبت بدی».
پاسخ هدهد خیلی روشن است: «صورت مرغان عالم سر به سر/ سایه اوست این بدان ای بی‌خبر». اما این پایان ماجرا نیست. چون همه مرغان نسبت خود را با سیمرغ فهمیدند عذر و بهانه‌ای دیگر تراشیدند که آن‌ها ضعیف‌تر از آنند که در چنین مقامی عالی پای نهند. اما هدهد این بار هم با این سخن که «آن‌که عاشق شد نه اندیشد زجان» آن‌ها را قانع می‌کند [عطار، قصه شیخ صنعان را در همین‌جا بازگو می‌کند].
وقتی عشق سیمرغ با کلام روحانی هدهد در دل همه مرغان می‌‌افتد همه ترک جان می‌کنند و تصمیم می‌گیرند برای پای گذاشتن در این راه دشوار، برای خود رهبری برگزینند. اما چطوری؟ تصمیم می‌گیرند قرعه بیندازند تا «قرعه بر هرک ‌اوفتد سرور بود/ در میان کهتران مهتر بود» قرعه می‌اندازند و از قضای روزگار بر مرغ لایقی هم می‌افتد: «قرعه افکندند بس لایق فتاد/ قرعه‌شان بر هدهد عاشق فتاد».
 صد هزاران مرغ تاج بر فرق هدهد می‌نهند و در راه می‌آیند. اما چون ابتدای وادی پدید می‌آید، هیبتی عجیب بر جان همه می‌افتد. راهی می‌بینند «خالی‌السّیر» و آرام و خاموش. باز هم دست و دل همه می‌لرزد. دوباره هدهد را بر منبر می‌نشانند تا شبهات آن‌ها را برایشان پاک کند. هدهد هادی شده در این مرحله هم ایرادات و شبهات بنی‌اسرائیلی مرغان را به درستی و ظرافت پاسخ می‌گوید.
چند فرسنگ است این راه؟
گفته‌اند: «هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندرخم یک‌کوچه‌ایم». اما این‌طورها هم که می‌گویند نیست. سیر و سلوک هفت وادی دارد اما «عشق» تنها دومین وادی آن است. آخرین سؤال مرغان از هدهد پیش از گام نهادن در راه این است که: «پرسیاست می‌نماید این طریق/ چند فرسنگ است این راه ای رفیق؟»
این‌جاست که جناب هدهد شروع می‌کند به توصیف هفت شهر سلوک. وادی اول، وادی طلب است: «جد و جهد این‌جات باید سال‌ها/ زان که این‌جا قلب گردد حال‌ها» وادی دوم، عشق است: «زنده دل باید درین ره صد هزار/ تا کند در هر نفس صد جان نثار» وادی بعدی، معرفت نام دارد: «کاملی باید درو جانی شگرف/ تا کند غواصی این بحر ژرف» وادی چهارم، استغناست: «برق استغنا چنان این‌جا فروخت/ کز تف او صد جهان این‌جا بسوخت» وادی دیگر توحید نام دارد: «گر بسی بینی عدد گر اندکی/ آن یکی باشد درین ره در یکی» وادی ششم حیرت است: «مرد حیران چون رسد این جایگاه/ در تحیر ماند و گم کرده راه» و وادی آخر فقر است و فنا: «عین وادی فراموشی بود/ گنگی و کژی و بیهوشی بود»
جناب عطار برای هر کدام از این هفت وادی، کلی مثال می‌زند و حکایت می‌کند؛ هر یک از دیگری زیباتر و نغزتر. یک مثال کوچکش وقتی است که دارد در وصف وادی آخر سخن می‌راند. او فنا گشتن در معبود را به گم شدن تار مویی در زلف یار تشبیه می‌کند: «چون تو اندر عشق بگدازی تمام/ پس شوی از ضعف چون مویی مدام/ چون شود شخص تو چون مویی نزار/ جایگاهی سازدت در زلف یار» و چنین نتیجه می‌گیرد که: «هر که چون مویی شود در کوی او/ بی‌شک او مویی شود در موی او».
سی‌مرغ و سیمرغ
خلاصه این که بالاخره در بیت چهار هزار و پنجاه و نهمینِ منطق‌الطیر، معلوم می‌شود که مرغان سفر خود را آغاز کرده‌‌اند. بعضی‌ها که در همان منزل اول به خاطر تصوری که از سختی راه دارند، می‌‌میرند، بعضی غرقه دریا می‌‌شوند، بعضی از تف آفتاب پرهایشان می‌سوزد، بعضی در عجایب‌های راه درمی‌مانند و دیوانه می‌شوند، بعضی به تماشای طرب تن فرو می‌دهند و عاقبت «زان همه مرغ اندکی آن‌جا رسید/ از هزاران کس یکی آن‌جا رسید».
آنچنان که عطار بازگو می‌کند، سی‌‌مرغ نیم بسمل، بی‌بال و پر، دل‌شکسته، جان شده و تن نادرست به درگاه سیمرغ می‌رسند و آنچنان در جبروت آن درگاه حیران می‌‌مانند که روزگاری هم به همین شیوه می‌گذرانند. تا این که یکی از نزدیکانِ آن درگاه، نگاهش به این سی‌مرغ فلک زده و حیران می‌‌افتد و نام و نشانی از آن‌ها می‌پرسد.
مرغان تقاضای حضور در محضر سیمرغ می‌کنند اما پاسخ دربان، حسابی نومیدشان می‌کند: «صد هزاران عالمِ پر از سپاه/ هست موری بر در این پادشاه/ از شما آخر چه خیزد جز زحیر/ باز پس گردید ای مشتی حقیر!» مرغان، اول نومید می‌شوند اما بعد چنان اصرار و اظهار نیاز می‌کنند که «حاجب لطف» می‌آید و درمی‌گشاید و جهان بی‌حجابی را بر آن‌ها آشکار می‌سازد. بعد هم آن‌ها را بر مسند قربت می‌نشاند و رقعه‌ای به دستشان می‌‌دهد که در آن «هر چه ایشان کرده بودند آن همه/ بوده کرده نقش تا پایان همه».
حالا هنگام رسیدن به محضر سیمرغ است. آفتاب قربت برمی‌تابد و چهره سیمرغ آشکار می‌شود اما «چون نگه کردند آن سی‌مرغ زود/ بی‌شک این سی‌‌مرغ آن سیمرغ بود». این‌جای داستان چیزی شبیه داستان‌های بورخس و مارکز است. عطار رئالیسم و سوررئالیسم و هر چه که به این نام هست را به هم آمیخته تا این سیمرغ بودنِ این سی‌مرغ را جا بیندازد. اصلی‌ترین دلیلش هم این است که «آینه است این حضرتِ چون آفتاب/ هر که آید خویشتن بیند درو/ جان و تن هم جان و تن بیند درو».
یکبار امتحان کافی نیست!
یک شاعر به قول امروزی‌ها، خوشحال، دو بیت شعر سروده و ادعا کرده این تمام منطق‌الطیر عطار است: «سی‌‌‌مرغ، زشوق، بال و پر بگشودند/ در جستن سیمرغ، هوا پیمودند/ کردند شمار خویش چون آخر کار/ دیدند که سیمرغ هم این‌ها بودند». اما بین این رباعی تا منطق‌الطیر عطار چقدر فاصله است؟ بی‌شک همان‌قدر که میان این مطلب و منطق‌الطیر استاد! هیچ چیز شاهکار عطار نمی‌شود. 4689 بیت بیشتر ندارد؛ امتحان کنید اما بدانید یک بار امتحان هم کافی نیست!

همه مرغان عطار - نمادها

هدهد: با لقب معروف «هادی شده» در منطق‌الطیر مورد خطاب قرار می‌گیرد. در منطق‌الطیر به رابطه ویژه او با سلیمان بسیار اشاره می‌شود؛ این‌که او نامه رسان سلیمان بوده و مورد اعتماد او. نقش هدهد در قرآن  او را از دیگر مرغان برجسته‌تر می‌کند.
موسیجه: پرنده‌ای است کوچک‌تر از کبوتر که در منازل آشیانه می‌سازد و صدایی دارد شبیه عبارت «موسی کوتقی؟» جادوی مجاورت در موسی و موسیجه تداعی‌های زیادی به وجود می‌آورد که در صدر آن‌ها رفتن موسی است به کوه طور.
طوطی: در منطق‌الطیر همنشین خضر است. در واقع سبزی‌پرهای طوطی، او را با خضر مرتبط می‌کند و جست‌وجوی جاودانگی را که صوفی از طریق فناء فی‌الله خواستار آن است، به یاد می‌آورد.
کبک: از آن‌جا که این پرنده غالبا در دامنه کوه‌ها زندگی می‌کند ارتباطی دارد با کوه و کمر و تیغ کوه. از طرف دیگر، دلبستگی این پرنده به خوردن سنگریزه هم معروف است که می‌شود نماد تعلق به دنیا و خاک.
تنگ باز یا تند باز: آنچه عطار از ویژگی‌های او نقل می‌کند این است که به عنوان پیک نامه از او استفاده می‌شده و اگر تصریح عطار را بپذیریم در غارها آشیانه می‌کرده است. جنبه رمزی این پرنده ناظر به کسانی است که می‌خواهند از راه اندیشه، منطق و تأملات خردورزانه به عمق تجربه دینی و عرفانی برسند.
دراج: عطار تنها در مقدمه داستان از او یاد کرده است؛ آن هم به عنوان کسی که به «معراج الست» بر شده و «تاج‌الست» را برفرق «بلی» دیده است که باید داستان را بخوانید تا بفهمید یعنی چه.
بلبل: از میان پرندگان، بلبل مظهر آن دسته از رهروانی  است که حق تعالی را در مظاهر جمالیِ او می‌بینند و اهل هنر و زیبایی‌اند. برای اینان عبور از این مظاهر و رسیدن به ذات حق، امری است ناممکن.
طاووس: در منطق‌الطیر هم به رابطه او با مار و بهشت در افسانه رانده شدن آدم از بهشت اشاره می‌شود. این رابطه یادآور آن دسته از خداپرستان است که بهشت منتهای آرزوی آنان است و عملا هم بهشت حجاب آن‌ها از رؤیت حق تعالی می‌شود.
تذرو: مرغی است بسیار زیبا و رنگین. عطار یک بار به رابطه او با چاه و یک بار هم به رابطه او با سرو اشاره می‌کند اما گویا این روابط فقط به دلیل محدودیت قافیه به وجود آمده است.
قمری: نوعی کبوتر وحشی است با صدایی خوش. قمری در گفت‌وگوی مرغان هرگز ظاهر نمی‌شود و گوشه‌گیر است.
فاخته: پرنده‌ای است که به صدای خوش مشهور است و با مردم کمتر انس می‌گیرد.
باز: ارتباط باز با ساعد سلطان و تعلق او به قلمرو سلطنت، مهم‌ترین ویژگی او در منطق‌الطیر است. آنچه در مورد باز جنبه رمزی می‌تواند داشته باشد، این است که طبیعتی وحشی دارد (رمزی از انسان قبل از ورود به عالم سلوک) اما وقتی او را تربیت کردند، خواست او تبدیل به خواست خداوند و صاحب او می‌شود.

نوشته: اسماعیل رمضانی
منبع: همشهری- ۲۵فروردین ۸۷

مرتبط:
دانلود داستان شیخ صنعان(از منطق الطیر)

بررسی داستان شیخ صنعان در جلسات گروه

پرندگان منظومه منطق الطیر عطار


۱۳۸٧/۱/٢٥
به مناسبت بزرگداشت شیخ عطار نیشابوری

فریدالدین ابو حامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار نیشابوری، یکی از شعرا، نویسندگان و عارفان نام آور ایران در اواخر قرن ششم و اویل قرن هفتم هجری قمری است. برخی تاریخ نویسان سال ولادت او را 513 و بعضی دیگر، 537 هجری.ق، می دانند.
 عطار در روستای «کدکن» یا شادیاخ که در آن زمان از توابع شهر نیشابور بوده به دنیا آمد. از دوران کودکی او اطلاعی در دست نیست جز اینکه پدرش در شهر شادیاخ به شغل عطاری(دارو فروشی) مشغول بوده و فریدالدین نیز بعد از وفات پدر، کار او را ادامه می دهد و به شغل عطاری مشغول می شود. عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بوده است. خود می گوید:
به داروخانه پانصد شخص بودند              که در هر روز نبضم می نمودند
 
عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورد. در مورد چگونگی رخ دادن این انقلاب روحی، داستانهای مختلفی بیان شده که معروفترین آن این است که:
 
"روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطار چون این را دید شدیداً منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد."
 
او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت شیخ الشیوخ عارف رکن الدین اکاف رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.
عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در همین سفرها بود که به خدمت مجدالدین بغدادی رسید.
 گفته شده در هنگامی که شیخ به سن پیری رسیده بود بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی با پسر خود به عراق سفر می کرد که در مسیر خود به نیشابور رسید و توانست به زیارت شیخ عطار برود، شیخ نسخه ای از اسرار نامه خود را به جلال الدین که در آن زمان کودکی خردسال بود هدیه داد.
در مورد وفات او نیز روایت های مختلفی وجود دارد و برخی از تاریخ نویسان سال وفات او را 627 هجری .ق، دانسته اند و برخی دیگر،632  یا 616 . اما اکثر محققان سال وفات او را 627 هجری .ق دانسته اند. در مورد چگونگی مرگ او نیز روایت های مختلفی بیان شده از جمله آنکه در حمله مغول به نیشابور، شیخ را لای فرش قرار داده و فرش را لوله کرده اند تا خفه شود. و نیز آنکه در هنگام یورش مغولان به شهر نیشابور توسط یک سرباز مغول به شهادت رسیده که شیخ بهاءالدین در کتاب معروف خود کشکول این واقعه را چنین تعریف می کند که وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی نیشابور را قتل عام کردند و ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است. با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت:
 
در کوی تو رسم سرفرازی این است                         مستان تو را کمینه بازی این است
با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت                              شاید که تو را بنده نوازی این است
 
مقبره شیخ عطار در نزدیکی شهر نیشابور قرار دارد و چون در عهد تیموریان مقبره او خراب شده بود به فرمان امیر علیشیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا مرمت و تعمیر شد.
 
ویژگی آثار
عطار، یکی از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاریخ ادبیات ایران است. سخن او ساده و گیراست. او برای بیان مقاصد عرفانی خود بهترین راه را که همان آوردن کلام ساده و بی پیرایه و خالی از هرگونه آرایش است انتخاب کرده است. همچنین کمک گرفتن او از تمثیلات و بیان داستانها و حکایات مختلف یکی دیگر از جاذبه های آثار او می باشد و او سرمشق عرفای نامی بعد از خود همچون مولوی و جامی قرار گرفته و آن دو نیز به مدح و ثنای این مرشد بزرگ پرداخته اند چنانکه مولوی گفته است:
 
عطار روح بود و سنایی دو چشم او                        ما از پی سنایی و عطار آمدیم
 
 
معرفی آثار 
آثار منظوم عطار عبارت است از: 1- دیوان اشعار(شامل غزلیات و قصاید و رباعیات) و مثنوی های 2- الهی نامه، 3-اسرار نامه، 4-مصیبت نامه، 5-وصیت نامه، 6-بلبل نامه، 7-بی سر نامه، 8-منطق الطیر، 9-جواهر الذات، 10-حیدر نامه، 11-مختار نامه، 12-خسرو نامه، 13-اشتر نامه و 14-مظهر العجایب.
منطق الطیر بهترین و شیواترین  مثنوی عطار است در آن با روایت داستان گروهی از مرغان که برای جستن و یافتن سیمرغ – که پادشاه آنهاست- به راهنمایی هدهد به راه می افتند و در راه از هفت مرحله سهمگین می گذرند، به بیان رموز عرفان پرداخته و سالک طریقت را قدم به قدم تا مقصود پیش می برد. این منظومه که حدود 4600 بیت دارد یکی از شاهکارهای زبان فارسی است.
معروفترین اثر منثور عطار، تذکرة الاولیاست که در این کتاب عطار به معرفی 96 تن از اولیا و مشایخ و عرفای صوفیه پرداخته است.
 عطار از معدود شاعرانی است که در طول زندگی خود هرگز زبان به مدح کسی نگشود و هیچ شعری از او که در آن امیر پادشاهی را ستوده باشد یافت نمی شود.


 
نمونه ای از غزلیات
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم     شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم  ز اول بر زمین افتاده خوار         راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر         گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم
نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای    در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی       لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
  چون همه تن می بایست بود و کور گشت     این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی          تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان            من ز تاثیر دل او بیدل و شیدا شدم
 
 
***
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم
 
 منابع: دانشنامه رشد -  سایت irib و دیوان غزلیات

۱۳۸٧/۱/٢٠
حکایت در اثبات اختیار - مثنوی معنوی

حکایت در جواب جبرى و اثبات اختیار و صحت امر و نهى و بیان آن که عذر جبرى در هیچ ملتى و در هیچ دینى مقبول نیست و ...

         آن یکى میرفت بالاى درخت             می فشاند آن میوه را دزدانه سخت‏

         صاحب باغ آمد و گفت اى دنى            از خدا شرمیت کو چه می ‏کنى‏

         گفت از باغ خدا بندهی خدا                گر خورد خرما که حق کردش عطا

         عامیانه چه ملامت می ‏کنى               بخل بر خوان خداوند غنى‏

         گفت اى ایبک بیاور آن رسن                تا بگویم من جواب بو الحسن‏

         پس ببستش سخت آن دم بر درخت    می‏زد او بر پشت و ساقش چوب سخت‏

         گفت آخر از خدا شرمى بدار               می‏کشى این بى‏گنه را زار زار

         گفت از چوب خدا این بنده‏اش             می‏زند بر پشت دیگر بنده‌اش

         چوب حق و پشت و پهلو آن او             من غلام و آلت فرمان او

         گفت توبه کردم از جبر اى عیار             اختیار است اختیار است اختیار

         اختیارات اختیارش هست کرد             اختیارش چون سوارى زیر گرد

         اختیارش اختیار ما کند                      امر شد بر اختیارى مستند

         حاکمى بر صورت بی ‏اختیار                 هست هر مخلوق را در اقتدار

         تا کشد بی ‏اختیارى صید را                 تا برد بگرفته گوش او زید را

         لیک بی ‏هیچ آلتى صنع صمد               اختیارش را کمند او کند

         اختیارش زید را قیدش کند                 بی ‏سگ و بی ‏دام حق صیدش کند

         آن دروگر حاکم چوبى بود                   و آن مصور حاکم خوبى بود

         هست آهنگر بر آهن قیمى                هست بنا هم بر آلت حاکمى‏

         نادر این باشد که چندین اختیار           ساجد اندر اختیارش بنده‏ وار

         قدرت تو بر جمادات از نبرد                  کى جمادى را از آنها نفى کرد

         قدرتش بر اختیارات آن چنان                نفى نکند اختیارى را از آن‏

 دفتر پنجم، بیت 3077

این حکایت در ۷۹ مین جلسه از سلسله جلسات شرح مثنوی توسط آقای پانویس بررسی و شرح شد. برای دریافت فایل صوتی مربوطه به این صفحه مراجعه نمایید.همچنین برای مشاهده و شنیدن نظرات و نیز جلسات دیگر، به صفحه زیر مراجعه نمایید.:

http://www.panevis.com/molana/masnawi79.htm


۱۳۸٧/۱/٧
آغاز سال نو در حافظیه


 


دوستان گرامی سلام سال نو مبارک
جای همه شما خالی من (عکاس باشی) و دوستان (رضا میر کریمی علی مظفری مجتبی قادری) در سفری ایران گردی به اصفهان و شیراز و بوشهر سفر کردیم.
 لحظه تحویل سال در شیراز و بر مزار حافظ شیرازی بودیم.
القصه علی خان مظفری بجای دیوان حافظ دیوان غزلیات مولانا را به همراه آورده بودند

با خود اندیشیدیم این خیل مشتاق که پیش حافظ آمده بودند به احتمال قوی و به یقین سر حافظ شلوغ بود و چه بسا فال ها  هم قاطی از آب در بیاد ما که در سال نو آوری و شکوفایی بودیم با غزلیات مولانا فال گرفتیم!


گفتم مولانا بگو ببینم الان در چه روزی هستیم و اصلا میشه با غزلیات تو فال گرفت که غزل زیر آمد:
 
امروز روز شادی و امسال سال گل 
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل 
 
گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست 
تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل 
 
مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ 
از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل 
 
سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو 
اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل 
 
جامه دران رسید گل از بهر داد ما 
زان می‌دریم جامه به بوی وصال گل 
 
گل آن جهانیست نگنجد در این جهان 
در عالم خیال چه گنجد خیال گل 
 
گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان 
گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل 
 
گیریم دامن گل و همراه گل شویم 
رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل 
 
اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست 
زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل 
 
زنده کنند و باز پر و بال نو دهند 
هر چند برکنید شما پر و بال گل 
 
مانند چار مرغ خلیل از پی فنا 
در دعوت بهار ببین امتثال گل 
 
خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار 
می‌خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

فهمیدیم که مولانا هم کرامات لسان الغیب رو داره ...
دوستم گفت از مولانا بپرس این جمعیت زیاد که به مزار حافظ امدند برای چی آمدند که جناب مولانا آنچنان جوابی دادند که ما تا چند دقیقه بعد از تحویل سال شوکه بودیم

هر کجا بوی خدا می‌آید

خلق بین بی‌سر و پا می‌آید

زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی

تشنه را بانگ سقا می‌آید

شیرخوار کرمند و نگران

تا که مادر ز کجا می‌آید

در فراقند و همه منتظرند

کز کجا وصل و لقا می‌آید

از مسلمان و جهود و ترسا 

هر سحر بانگ دعا می‌آید

خنک آن هوش که در گوش دلش 

از آسمان بانگ صلا می‌آید

گوش خود را ز جفا پاک کنید 

زانک بانگی ز سما می‌آید

گوش آلوده ننوشد آن بانگ 

هر سزایی به سزا می‌آید

چشم آلوده مکن از خد و خال 

کان شهنشاه بقا می‌آید

ور شد آلوده به اشکش می‌شوی

زانک از آن اشک دوا می‌آید

کاروان شکر از مصر رسید

شرفه گام و درا می‌آید

هین خمش کز پی باقی غزل

شاه گوینده ما می‌آید 

خلاصه آخر کار مولانا کار را به حافظ سپرد

نویسنده و عکاس: علی پاداش

   

   

 

 


۱۳۸٧/۱/٢
نوروز و فرارسیدن بهار خجسته باد

همه ساله بخت تو پیروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

 


[ پست الكترونيك ]