خمر کهن

۱۳۸٦/٧/٢٥
سريالي از داستان‌ها مولانا ساخته مي‌شود

به مناسبت سال مولانا كه از سوي يونسكو اعلام شده مجموعه‌اي 26 قسمتي با مضمون‌هايي از قصه‌هاي مولوي توسط شبكه‌ يك سيما دراستوديو گلستان (سيما فيلم) در حال توليد است.

به گزارش ايسنا، حسن احمدي با اعلام اين مطلب گفت: تهيه كنندگي اين برنامه‌ را خودم برعهده دارم و علي مختارزاده كارگردان اين مجموعه خواهد بود.

اين داستان نويس افزود: قصه‌ها به شكل نمايشي توليد مي‌شود. فخرالدين صديق شريف هم راوي است و هم بازيگر. يعني راوي بازيگري است كه خودش در قصه‌ها حضور دارد. علاوه بر اين‌ها ژاله علو از هنرمنداني خواهد بود كه دراين مجموعه با ما همكاري مي‌كند. به فرض ما شعري از مولوي انتخاب كرديم و در آن جا كه لازم است ايشان آن را مي‌خوانند كه البته خانم ژاله‌علو خودشان هم بازيگر مجموعه‌اند.

احمدي ادامه داد: فضايي حدود هزار متر را دكور قرار داديم و به شكل قابل ملاحظه‌اي طراحي و ساخت دكور را پيش برديم. اين دكور ما شامل 9 حجره و بازارچه وقصر و زندان و خانه‌هاي قديمي مي‌شود و نهايتا براي ساخت دكور اين مجموعه 40 روز زمان صرف شد. ضبط برنامه‌مان هم از هفته گذشته آغاز شده و بايد تا اول دي ماه سال جاري كل 26 قسمت مجموعه به طور كامل پخش بشود.


اين تهيه كننده تلويزيون تصريح كرد: اكنون با سرعت كار را پيش مي‌بريم و تمام تلاش‌مان هم اين است كه برنامه 10 آبان ماه روي آنتن برود.

نويسنده كتاب «يك سفر رويايي» خاطرنشان كرد: ابتداي امر بنا داشتيم كار خود را به صورت روايي توليد شود.دلمان نيامد و فكر كرديم حالا كه در سال مولانا، قرار است كاري براي يكي از بزرگ ترين شاعران كلاسيكمان انجام بدهيم، برنامه را سرسري نگيريم. باور كنيد هزينه دكورما چيزي قريب به دو و نيم برابر بيشتر از بودجه‌اي شد كه سازمان برايمان در نظر گرفته بود.


لازم به ذكر است كه در اين مجموعه تلويزيوني بهزاد علي‌آباديان تصويربردار و يارندپور صدابردار است و ديگر بازيگران هم باقر صحرارودي، مينا نوروزي، زهرا سعيدي و ... هستند.

انتظار مي‌رود كه رضا بابك، حبيب دهقان نسبف پرويز پورحسيني، عنايت شفيعي و منوچهر آذري نيز در اين مجموعه 26 قسمتي ايفاي نقش كنند.


۱۳۸٦/٧/۱۸
جستجوی مولانا در حافظ

 

نشست "جستجوی مولانا در حافظ" عصر دیروز با حضور سعید حمیدیان، علی محمد حق شناس و بهاءالدین خرمشاهی در شهرکتاب برگزار شد.

 

به گزارش خبرنگار مهر، در ابتدای این نشست سعید حمیدیان با اشاره به اینکه مولانا از هر جهت شاعری است که کسی به پای او نمی رسد، گفت: اغلب شاعران معاصر چون نادر نادرپور یا حتی سهراب سپهری از اشعار مولانا الهام گرفته اند؛ به طوری که ردپای شعری این شاعر را در آثار این افراد می توان مشاهده کرد.

مولانا جز رجال دینی به ستایش درباریان وقت نپرداخت

وی افزود: مولانا به معنای واقعی شاعری است که حتی واژگانش در غزل دامنه گسترده ای دارد و گاه حتی فراتر از گونه های فارسی پیش می رود؛ تا جایی که واژگانی از هرات، خراسان و... در اشعار او قابل مشاهده است. اساسا ابیات وی خوش آهنگ و ترکیباتی که به کار می برد از ویژگی امتزاج برخوردار است. بنابراین نمی توان شاعری را یافت که به اندازه او در بکارگیری این ترکیبات شهامت داشته باشد. مولانا در قرن هفتم تا جایی که زبان فارسی پتانسیل دارد به ساخت ترکیبات می پردازد.

حمیدیان تصریح کرد: یکی از ویژگی های شعری مولانا تنوعی است که در غزل به کار می گیرد. اساسا تنوع به دو گونه بیرونی و درونی تقسیم می شود اما هرچه در شعر مولانا جلوتر می رویم درمی یابیم که او به هر دو گونه دست یافته است. طیف مضامین غزل های مولانا نیز به واسطه همین تنوع، مبسوط است به طوری که در شعر مولانا شاهد انواع غزل ها چون غزل هایی در ارتباط با گوشه های مختلف موسیقی، غزل مرثیه، غزل عیدانه، غزل جشن نامه، بهاریه و مدح هستیم. البته مولانا هرگز جز رجال دینی به ستایش درباریان وقت نپرداخت.

این محقق ادبی با بیان اینکه مخاطب در اشعار مولانا همواره درحال تغییر است ادامه داد: روی سخن مولانا در شعر گاه به سمت مخاطب خاص و گاه مخاطب عام حرکت می کند. این نیز می تواند شاخصه ای برای وی تلقی شود که در زمان او کمتر شاعری به این امر مبادرت ورزیده است.

می توان از حافظ و مولانا به عنوان هنرمندانی سورئالیست یاد کرد

سپس بهاءالدین خرمشاهی درباره ویژگی های غزل های حافظ در قیاس با اشعار مولانا خاطرنشان کرد: ما با نوعی تنوع معنایی در غزل حافظ روبرو هستیم که آن را می توان جزء خصیصه شعری او محسوب کرد. به طور کلی می توان از حافظ و مولانا به عنوان هنرمندانی سورئالیست یاد کرد زیرا تکثر و تنوعی معنایی در شعر این دو موج می زند و هردوی اینها با تکیه بر ناخودآگاه خود به سرایش شعر می پردازند.

این حافظ پژوه تصریح کرد: از اینها گذشته تاثیر و الهام این دو از قرآن کریم را نمی توان نادیده گرفت. من معتقدم مولانا در شعر گوهر می پاشد و حافظ گوهر می تراشد اما اینکه چطور می توان ثابت کرد که حافظ، اشعار مولانا را می خوانده، چندان کار ساده ای نیست

وی اضافه کرد: مثنوی یکی از بزرگترین عرفان نامه های جهان به شمار می رود و من تصورم بر این است که حافظ حتما با این اشعار آشنایی داشته است. ما در شعر مولانا نوعی آرایه پردازی و در شعر حافظ انضباط فکری مشاهده می کنیم.

در ادامه مراسم بهاء الدین خرمشاهی با قرائت اشعار حافظ و مولانا به تبیین خصوصیات مختلف زبانی و کلامی این دو شاعر پرداخت.

حافظ فقط از شعر مولانا تاثیر نگرفته است

سپس دکتر علی محمد حق شناس درباره تاثیر حافظ از مولانا گفت: من علیرغم اینکه معتقدم صورت و محتوا در شعر از یکدیگر منفک نیستند اما به نظرم می بایست محتوا و صورت شعری این دو را بررسی کرد. برخی مبانی نظری حکایت از این دارد که حافظ در شعر خود واقعا از مولانا تاثیر گرفته است. حتی ما در بطن شعر حافظ می توانیم ردپایی از شعر مولانا را مشاهده کنیم. اما اگر در محتوا و در چارچوب نظریه بینامتنیت دقیق شویم، می بینیم که از بسیاری جهات نمی توان مچ حافظ را گرفت و او را متاثر از اشعار مولانا دانست.

حق شناس اضافه کرد: بینامتنیت رابطه ای است که بین یک متن و کلیه متون پیش از آن مطرح می شود. شعر حافظ باید در بطن متون قرار گیرد تا شناخته شود. به هر حال نمی توان به طور قاطع بیان کرد که حافظ از مولانا در چارچوب محتوا کمک و تاثیر گرفته است چون هر دو اینها در یک فضای فرهنگی و عرفانی به سر می بردند. درواقع هرچه از این فضا در اختیار مولانا بوده، حافظ نیز داشته است.

وی در ادامه خاطرنشان کرد: می توان این طور نتیجه گرفت که مولوی و حافظ هر دو از یک آبشخور فرهنگی نشات گرفته بودند. پس در چنین وضعی با همان تشابهی که میان محتوای شعر حافظ و مولانا وجود دارد، نمی توان گفت حافظ منحصرا از متون مولانا کمک گرفته است بلکه تاثیرپذیری حافظ از متون متعدد پیشین خود بوده و او فقط از اشعار مولانا استفاده نکرده است

منبع: خبرگزاری مهر


۱۳۸٦/٧/۱٢
...از دهان غیر بر خوان، كای اله!

حکمت «التماس دعا» گفتن ها!

 

حضرت علی می فرماید: «المعصيه تمنع الاجابه»(  گناه از اجابت دعا جلوگيرى مى‏كند)

 

اجابت دعا وقتي صورت مي گيرد که دعا از زباني بيان شود که آلوده به گناه نباشد. روشن است که انسان، خطاکار و گناهکار است. اما اگر براي «من» ِ گناهکار از زبان «تو» دعا شود، چون « تو» در گناه من مسئوليتي نداشته اي، لذا اين از اين دعا بيشتر احتمال اجابت مي رود. مولانا در دفتر سوم مثنوی مي فرماید:

 

امر حق به موسی علیه السلام كه مرا به دهانی خوان كه بدان دهان گناه نكرده باشی

 

بهر این فرمود با موسی خدا              وقت حاجت خواستن اندر دعا

کای کلیم الله ز من میجو پناه              با دهانی كه نكردی تو گناه

گفت موسی، من ندارم آن دهان         گفت ما را از دهان غیر خوان

از دهان غیر كی كردی گناه ؟      از دهان غیر بر خوان، كای اله

آنچنان كن كه دهانها مر تو را              در شب و در روزها آرد دعا

آن دهانی كه نكردستی گناه              آن دهان غیر باشد، عذر خواه

یا دهان خویشتن را پاك كن                روح خود را چابك و چالاك كن

ذكر حق پاك است، چون پاكی رسید    رخت بر بندد، برون آید پلید

می گریزد ضدها از ضدها                  شب گریزد، چون بر افروزد ضیا

چون برآمد نام پاك اندر دهان              نی پلیدی ماند و، نی آن دهان

 م.عليزاده


۱۳۸٦/٧/٥
گزيده ابيات مثنوی-اين دهان بستي، دهانی باز شد
اين دهان بستي، دهانی باز شد
گزيده ابياتی از مثنوی معنوی مولانا

 

 
 
  این دهان بستی دهانی باز شد

تا خورندهء لقمه‌های راز شد

 

    هنگامیکه این دهانت را ببندی، دهان دیگری باز می‌کنی که لقمه‌هایش لقمه‌های راز است.

 

    عرفا روزه‌داری را به چند دسته تقسیم می‌کنند. یکی روزهء عوام است که با خودداری از مبطلات فقهی تحقق می یابد. دوم روزهء خواص است که علاوه بر خودداری از مبطلات فقهی خودداری اعضاء بدن از گناه را در بر دارد. و سوم روزهء خواص خواص است که با خودداری‌های انواع قبل بعلاوهء پرهیز از اموری که انسان را از حقیقت درونی‌اش(خداوند) دور می‌کند، متحقق می شود.

 

    نیز تقسیم‌بندی‌ئی از نیت روزه‌داران ارائه داده‌اند:

    1. به نیت رضایت غیر خدا. مثلاً برای ترس از اطرافیان یا برای رسیدن به نفعی یا فقط برای اینکه عادت جامعه‌ است که روزه بگیرند.

    2. نیتی که در آن موارد فوق است بعلاوهء کمی ترس از مجازات خدا و امید به پاداش.

    3. نیتی که صرفاً بخاطر ترس از مجازات یا رسیدن به پاداش روزه است.

    4. نیتی که بخاطر رهایی از مجازات و رسیدن به پاداش است بعلاوهء قصد نزدیکی و رضایت الهی.

    5. نیت برای صرفاً رضایت، نزدیکی و وصل به حق.

 

پس "روزه" یک تعریف واحد ندارد و بسته به نیت و منظور فرد روزه‌‌گیرنده معنی پیدا می‌کند. مردم در تداول عامه لفظ "روزه" را بکار می برند اما چه بسا منظورهایشان از این کلمه بسیار متفاوت از هم باشد.

     امام علی (ع) نیز می‌فرمایند: "بسا روزه‌داری که بهره‌ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه‌داری خود ندارد، و بسا شب‌زنده‌داری که از شب‌زنده‌داری چیزی جز رنج و بی‌خوابی به دست نیاورد! خوشا خواب زیرکان، و افطارشان!"

 

و این کلام بسیار بسیار عمیقی‌ست.

 

    برگردیم سراغ اولین بیت مولانا که در ابتدای این یادداشت آورده شده است.

 ------------------------------

     با توضیحی که داده شد نیز می‌توان فهمید که این ابیات مولانا جلال‌الدین نیز می‌تواند نزد روزه‌داران معناهای متفاوتی شود. برای هر روزه‌دار معنای خودش را داشته باشد(چون روزه معناهای گوناگون دارد، و هم روزه‌داری.). لذا این ابیات نیز در چند سطح می‌توانند معنی شوند.

 

    یک چنین خصوصیتی از متون را خود مولانا نیز اشاره کرده است. سخنی از پیامبر خردمند اسلام (ص) نقل می‌کند و آن را توضیح می‌دهد:

 

تفسير اين خبر مصطفي عليه السلام كي للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الي سبعة ابطن

 

حرف قرآن را بدان كه ظاهريست 

 زير ظاهر، باطني بس قاهريست 

 

زير آن باطن يكي بطن سوم 

كه در او گردد خردها جمله گم 

 

بطن چارم از نبي خود كس نديد 

جز خداي بي‌نظير بي‌نديد 

 

تو ز قرآن اي پسر ظاهر مبين 

ديو آدم را نبيند جز كه طين 

 

ظاهر قرآن چو شخص آدميست 

كه نقوشش ظاهر و جانش خفيست 

 

مرد را صد سال عم و خال او 

يك سر مويي نبيند حال او

 

                                                                                                     (دفتر سوم، بیت 4245)

 

    خلاصهء کلام اینکه هر سخن معنوی دارای لایه‌ها و سطوحی است که انسان‌ها بسته به کیفیت عقلی و یا روحی خود بهره‌ای از آن می‌برند.

 

    حال در مورد این ابیات نیز ما دو نوع معنا را در اینجا سعی می‌کنم بدست دهیم. معنای اول در سطح روزه‌داری بمعنای عام آن است: خودداری از خوردن غذا و خوراک شکم. و معنای دوم کمی باطنی‌تر و آن پرهیز از غذای نامتناسب روان و روح آدمی.

     اما بیت اول:

              

                   این دهان بستی دهانی باز شد                تا خورندهء لقمه‌های راز شد

 

هنگامیکه این دهانت را ببندی، دهان دیگری باز می‌کنی که لقمه‌هایش لقمه‌های راز است.          

 

    سطح اول: با خودداری از خوردن خوراک شکم و تحمل گرسنگی،  راه جوشش چشمه‌ء معنوی درونت را باز می‌کنی. بطوریکه روح و روانت رفته‌رفته می‌تواند از غذای معنوی(لقمه‌های راز) تناول کند.

 

    "اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی". همچنین بسیار اشاره شده است به سخن پیامبر (ص) که وجود انسان همچون نی‌ئی است که اگر درونش تهی شود، آنگاه صدایش در می‌آید. بطورکلی توصیه به خالی نگه داشتن شکم برای تزکیهء روان توصیه‌ای مفید است و انسانی که دائماً معده‌اش مملو از غذاست، کمتر لطافت روحی را حس می‌کند.

 

    اما منظور از "لقمه‌های راز" چیست؟ غذای معنوی‌ئی که با پرهیز از خوردن غذای ظاهری می‌توان از آن بهره‌مند بود، چیست؟

  ---------------------------

 لقمهء راز چیست؟

 

   این چه نوع غذایی‌ست که با پرهیز از خوراک خوردن و نیز پرهیز از خوراک فکر (و تحقق سکوت)، نصیب انسان می‌شود؟

    مولانا در بسیاری ابیات در مثنوی و غزلیات شمس، اشاره می کند که انسان تنها این جسم نیست و اصالت انسان روان اوست. روان انسان، همچون جسم، نیاز به غذا دارد. اگر از این غذا تناول نکند، رنجور و بیمار می‌شود. قوت و غذای اصلی انسان نور است!

  

قوت اصلی بشر نور خداست

قوت حیوانی مر او را ناسزاست

 

لیک از علت در این افتاد دل

کاو خورد او روز و شب از آب و گل

 

قوت اصلی را فرامُش کرده است

روی در قوت مرض آورده است

  

    می‌فرماید انسان متاسفانه غذای اصلی خودش را فراموش کرده و رو به غذایی آورده که شایستهء روانش نیست("ناسزاست"). غذایی که شایستهء روان ما نیست و متاسفانه ما از آن، "روز و شب" تناول می‌کنیم، غذای نفس است. افکار یاوه و بیهوده‌ای است که ما دائماً انرژی‌مان را صرف آنها و برای آنها تلف می‌کنیم. باید از این غذا برید. از این یاوه‌اندیشی‌ها دست کشید:

 

لب فروبند از طعام و از شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

 

    اگر ما لب از این "قوت حیوانی"، از این "طعام و شراب" فرو ببندیم، بر سر سفره و خوان آسمانی که نور بر روی آن چیده‌اند و آمادهء خوردن است خواهیم نشست. خوانی که بر آن نور سرو می‌کنند، غذای آسمانی، غذای اصلی ما انسان‌ها.

 

    خاطرم هست مدتی بنا به کاری، ماه‌ها مجبور بودم دور از تهران و در شهرستانی زندگی کنم. در خلال این اقامت دور از وطن، هر از گاهی به تهران می‌آمدم و بعد از چند روز دوباره به شهرستان برمی‌گشتم. دو سه روزی که تهران بودم، مادرم غذاهایی که دوست داشتم را برایم درست می‌کرد و سعی می‌کرد از لحاظ تغذیه به من برسد.

 

   مادر اصلی و پرورندهء اصلی انسان، غذای اصلی انسان را به او می‌دهد و اینکه نام "ضیافت الله"، "میهمانی خدا" را بر ماه رمضان نهاده‌اند بی‌ارتباط با این موضوع نیست. با تحقق روزه، روان ما انسان‌ها در حقیقت به پیش آن مادر اصلی می‌رود و آن مادر می‌داند چه غذایی برای ما درست کند و بدهد که از لحاظ تغذیه غنی شویم.

 

   نورخواری یکی از اشاره‌های مکرر مولاناست:

 

من سر نخورم که سر گران است

پاچه نخورم که استخوان است

 

بريان نخورم كه هم زيان ا‌ست

من نور خورم که قوت جان است

 ---------------------------------

 " ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم یرزقون"

 

مپنداريد آنانکه در راه خدا کشته شدند مرده‌اند بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزي مي‌خورند

  

آن، غذاي خاصگان دولتست 

                                         خوردن آن بي گلو و آلتست 

 

 در شهيدان يرزقون فرمود حق 

                                         آن غذا را ني دهان بُد، ني طبق

 --------------------------------

 گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

 

 

    آقای کریم زمانی در کتاب شرح جامع مثنوی ذیل این بیت نوشته است:

    

             "اگر تو انبان درونت را از نان و طعام مادی و دنیوی، خالی نگه داری، درونت از گوهرهای گرانقدر معرفت و یقین انباشته گردد."

 

    مرحوم محمدتقی جعفری در کتاب نقد و تحلیل مثنوی اینگونه نوشته است:

                  "]با وجود[ اين غذاهاى حيوانى كه تمام شخصيت تو را به خود خريده است، و خود را از اين مواد حيوان ساز پر كرده‏اى، چگونه مى‏توانى روح خود را از گوهرهاى گرانبها پر كنى؟ جان انسان مادامى كه در مهد طبيعت است، شير ماده طبيعت تاريك را مى‏خورد كه اگر تكاپويى براى تكامل صورت نگيرد، ناچار اين غذا و اين شير، تو را شيطانى و پليد خواهد ساخت.

     )) اگر از اين شير خود را كنار بكشى، آن گاه جان تو در غذاهاى روحانى با فرشتگان انباز خواهد گشت. ))"

     و مرحوم فروزانفر در کتاب شرح مثنوی شریف برای این بیت و بیت بعدی‌اش اینطور آورده‌ است:

 

         "( 1639) گر تو اين انبان ز نان خالى كنى           پر ز گوهرهاى اجلالى كنى‏

                  (1640) طفل جان از شير شيطان باز كن           بعد از آنش با ملك انباز كن

 

انبان: كيسه‏ى بزرگى كه زاد سفر و ديگر چيزها در آن ريزند، مجازاً، معده و شكم.

شير شيطان: بكنايت، لذات نفسانى و شهوت خصوصاً، هر چه براى حظ نفس خورند يا پوشند يا كنند.

     گرسنگى و جوع، نزد صوفيان يكى از اركان مجاهده و رياضت است، محمد غزالى احاديث بسيار از گفته‏ى حضرت رسول(ص) و اقوال متعدد از طريق صوفيان نقل كرده است، همچنين ده فايده براى گرسنگى بر شمرده كه اهم آنها سلامت مزاج و آمادگى ذهن براى تفكر است. سهل بن عبد الله تسترى از مشايخ بزرگ صوفيه در اين رياضت، سخت قوى و صبور بوده و آن را پايه‏ى اصلى سلوك شمرده است، مولانا نيز گرسنگى را مى‏ستود و خود گرسنگى مى‏كشيد، افلاكى در چند مورد از اين روش كه مولانا در آن ورزيده بود سخن مى‏گويد. بعقيده‏ى صوفيه سيرى و پرخورى علاوه بر آن كه بر حاجت سالك مى‏افزايد و از فراغتش مى‏كاهد، شهوت جنسى را بر مى‏انگيزد و آن شهوت براى آن كه وسايل در دسترس داشته باشد حب جاه را تحريك مى‏كند و از آن، خودپرستى و دشمنانگى و حقد و حسد و ديگر صفتهاى ناپسند جوشش مى‏گيرد و راه درست آنست كه هم از آغاز سالك سير نخورد و گرسنگى بكشد تا شهوت در وجودش نيرومند نگردد."

 

    چنانکه قبلاً نیز گفته آمد تعبیرهای "انبان"، "نان"، "طعام" و ... در سطوح مختلف قابل بررسی هستند. فعلاً در سطح اول در حال بررسی این ابیات هستیم. پس: اگر شکمت را از غذا و طعام خالی کنی، روح و روانت از گوهرهای اجلالی نور و معرفت پر خواهد شد. با خالی کردن این، آن را پر می‌کنی! سخنی (بگمانم) از پیامبر(ص) نقل شده است به این مضمون که انسان همچون نی است که تا درونش تهی نشود، صدایش در نمی‌آید. (که البته این حدیث نیز قابل تاویل و بررسی در سطحی دیگر نیز هست.)

 

طفل جان از شير شيطان باز كن

بعد از آنش با ملك انباز كن

 

"شیر شیطان" را از شرح مثنوی شریف بقلم مرحوم فروزانفر خواندیم. کمی بیشتر روی آن تامل کنیم.

 ---------------------------------

 طفل جان از شير شيطان باز كن

بعد از آنش با ملك انباز كن

 

    در این بیت، مولانا جان و روان را به طفل تشبیه کرده است. چنین تشبیهی را در دیگر ابیات و تمثیلات مثنوی نیز می‌بینیم. مثلاً داستان کودک حلوافروش یا داستان شخصی که سبیلش را هر روز با دنبه چرب می‌کرد(که داستان بسیار زیباییست).

 

    تشبیه جان و روان انسان به کودک از چند جهت قابل بررسی است. یکی اینکه کودک پاک است. دوم آنکه کودک ساده است، ناقلا و بدجنس نیست، حیله نمی‌کند. سوم آنکه خام است. این وجوه تشابه کودک و جان و روان انسان است. روان انسان نیز در اصالتش پاک است، ساده و بی غل و غش است و نیز ناقلا و بدجنس و حیله‌گر نیست. کودک درون ما انسان‌ها اگر گرفتار آلودگی‌های محیط (از بعد روانی و نیز ذهنی) نشده باشد، اگر دراکولای محیط و جامعهء آلوده خون او را نخورده باشند، اگر روان وی بجای شیر نور از شیر شیطانی نفس تغذیه نکرده باشد، در ذات و اصل خود بسیار زیبا، باشکوه، آرام، عمیق و پاک و ساده است.

 

    ما همه از دوران کودکی‌مان، دوران نورانی بودن همه چیز، حداقل خاطره‌ای تاریک‌روشن داریم. دنیا زیبا بود و درخشان. "چون چشممان به هر چیز می‌افتاد، آن را همچون شیر تازه می‌نوشیدیم". "یادم آمد یک روز دیرین گردش یک روز شیرین توی جنگلهای گیلان شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک می‌پریدم از لب جو ...." و با دنیا "داستان‌های نهانی و رازهای زندگانی" رد و بدل می‌کردیم. چگونه شده است که روان ما اکنون چنان حالتهایی را از دست داده است؟! آیا دنیای بیرونی ما عوض شده است؟

 --------------------------------

 چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟

امتحان کن چند روزی در صیام

 

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟

یک شبی بیدار شو دولت بگیر

  

   شب‌زنده‌داری نیز یکی از توصیه‌های سلوکی است. هنگام شب به علت دوری از مشغولیت‌هایی که انسان در طول روز روان خود را به آنها گرفتار (و بعضاً تخدیر) کرده است، این فرصت هست که انسان به نقد حال کنونی خود از نزدیک نگاهی بیاندازد و دمی با خودش باشد. بودن با انسان‌های دیگر در طول روز، بعضاً احساس رقابت و جلو زدن و برتری یا خصوصیت‌های دیگر نفس را در انسان زنده می‌کند اما در شب بخاطر دور بودن از چنین محیط‌هایی انسان می‌تواند با درون خود نیز صادقانه روبرو شود و در سکوت، با خودش باشد.

 

    یک شبی بیدار شو "دولت بگیر":

 

    "دولت گرفتن": دولت به معنی دارایی و ثروت است. اما در اینجا بمعنی مجازی(و از نظری حقیقی!) آن بکار رفته. یعنی از دارایی معنوی و روانی برخوردار شدن. "... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم"

      روح انسان در اثر شب‌زنده‌داری و سحرخیزی(سهر) غنا، ثروت و دولت پیدا می‌کند و فرد احساس سبکی و شعف درونی دارد.

 

    هرجا که دری بُوَد به شب دربندند

    الا در دوست را، که شب بگشایند!   

 

                                                                                               پانويس!


۱۳۸٦/٧/۱
عشق در اندیشه مولانا

عشق در اندیشه مولانا

 

عشق جان مرده را می‌جان کند/ جان که فانی بود جاویدان کند

گفته‌اند کل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه کرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ کل مثنوی را خلاصه کنیم و عصاره آن را در جان کلمه بریزیم بی‌شک چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهیم یافت.

 

یکی از زیباترین مأمن‌هایی که عشق یافت، دل مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود. او که تا 38 سالگی خود در جرگه درگیران بحث و مقال بود با جرقه‌ای که با دیدن مردی از سرزمین عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور این شعله، روح بی‌تاب او را تابناک و درخشان کرد و به شاهراهی هدایتش کرد که به حق واصل می‌شد؛ چون نوری که دل او را روشن ساخته بود تمام هستی‌اش را در سیطره محبتی خاص قرار داده بود که بی‌گمان بازگشتی به دنیای کوچک مادی در آن متصور نبود.

 

بنا به عقیده مولوی، ساکنین روی زمین از یک سرزمین واحد آمده‌اند و از راه تعلیمات می‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جدیدی از هماهنگی به عنوان هدف، به یکدیگر وابسته شوند و بدین ترتیب جدایی، چندخدایی، دوگانگی و افتراق از بین می‌رود:

 

منبسط بودیم و یک جوهر همه

بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب

بی‌گره بودیم و صافی همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره

شد عدد چون سایه‌های کنگره

کنگره ویران کنید از منجنیق

تا رود فرق از میان این فریق

 

«مولوی پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد که در زیر شکل و قالب، دریای حقیقت وجود دارد که هر انسان مقدس، جامع و پیامبری آن را کشف کرده است. این دریای حقیقت به‌طور مرموزی سرچشمه رشد و تکامل انسان را در داخل ضمیر ناآگاه پنهان کرده است. مولوی معتقد است که خویشتن واقعی او یعنی آنچه پدرش یا محیط در او پرورش داده است، نیست بلکه آن چیزی است که عالم در او آفریده است.انسان پیوسته درباره دنیای بزرگ و بی‌انتهایی که در قالب تن جا خوش کرده اندیشیده است.

 

عشق را «پدیده نخست» می‌توان خواند. همان‌طور که می‌دانیم قدیم در برابر حادث و به معنی آنچه که برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین کرد، گفته می‌شود و حادث تمام پدیده‌های هستی است، که برای پیدایی و زندگی آنان می‌توان آغازی تعیین کرد. عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدودی که همگان از آن فهم می‌کنند بلکه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مایه و پایه استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است و نیرویی است که هستی را به کمال‌جویی و حدوث تازه‌تر و کامل‌تر از ناقص برمی‌انگیزد.

 

«پس عشق نسبت به ذات پروردگار که آن را قدیم اول باید خواند حادث و نسبت به هر پدیده دیگر قدیم است زیرا که عشق مایه به‌وجود آمدن جهان هستی و اجرای اراده قدیم اول و مبدأ کل است.»

 

دیرینگی عشق نسبت به عرفان این نکته را به اثبات می‌رساند که عرفان برآمده از عشق است. گویاترین گواه این معنی را در حکمت فلوطین و تفسیر وی از عشق معنوی و پیوند آن با خیر و نیکویی و جمال می‌توان یافت‌.از دید این فیلسوف عارف آدمی دارای مقام علوی بوده و جای در ملکوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگی به تعلق‌های دنیوی و سر نهادن بر خواهش‌های نفسانی که خاستگاه انواع آ‌لودگی‌ها و زشتی‌ها و پلیدی‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگی از مقام انسانی گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.

 

آنان که از این جدایی سینه‌ای شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدأ کل را در سر می‌پرورانند، ناگزیر از تزکیه و تهذیب نفس و پرهیز از هوسهای نفس هستند تا سبکبال و سبک بار راه وادی دوست را پیش گیرند.

 

مولوی نیز در مثنوی منشأ اصلی روح و هبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می‌کند. به اعتقاد او انسان با ایثار و تواضع امکان دست یافتن به واقعیت خود را می‌یابد و همواره از نیروی درونی انسان و شکوه شگرف آن سخن گفته است.

دفتر اول که با شکایت و حکایت نی‌ آغاز می‌شود، شکایت از دوری است.

 

دوری از معشوقی که جان نی را به فغان واداشته و از حسرت این فراق و سوز و داغ این جدایی چنان می‌نالد که هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه می‌کند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوی باعث نمی‌شود که خواننده صاحب دل پی به این موضوع نبرد که زمینه اصلی تمامی این مباحث عشق است که مانند رشته‌ای آنها را به هم پیوسته است. حرکت به جهت مشخصی که همانا مبدأ هستی و عشق است، در تمام مثنوی مشهود است.

 

مولوی پس از بیان شکایت نی، بلافاصله داستان عشق پادشاه و کنیزک را آورده است. در این حکایت نیز همانند بقیه حکایت‌های مثنوی مسائل با رمز و اشاره بیان شده است و سپس به تفسیر آن پرداخته شده است.

 

در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است که این نوع عشق در کل پدیده‌های هستی مشهود است و همانند کشش و میل دوجانبه‌ای است که خاک و گیاه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوی هم می‌کشاند و عشق را نیروی محرک تمامی کائنات می‌سازد. این عشق که قانون وجود است در همه عالم قاهرست و عشق جسمانی انسان نیز از همین مقوله و در این مرحله از عشق که به قلمرو حیات حیوانی مربوط است با سایر انواع حیوان تفاوت ندارد.

 

« معهذا در انسان عشقی هم هست که ناشی از ماهیت انسانی اوست و نه فقط در قیاس با عالم حیوانی بلکه در قیاس با عالم ملائک هم مایه امتیاز است و ناشی از نوعی دانش و شناخت است که شاید آن را معرفت باید خواند.»

مطلب فوق برگرفته از روزنامه  همشهری و به قلم خانم شهناز اشرفی است.


[ پست الكترونيك ]