خمر کهن

۱۳۸٦/۱٠/٢٧
ابياتی از مثنوی در مورد روز عاشورا

دفتر ششم مثنوی معنوي، بيت ۷۷۷

 

رسيدن شاعر به حلب روز عاشورا و حال معلوم نمودن و نكته گفتن و بيان حال كردن

 

               روز عاشورا همه اهل حلب                      باب انطاكيه اندر تا به شب‏

               گرد آيد مرد و زن جمعى عظيم                 ماتم آن خاندان دارد مقيم‏

               ناله و نوحه كند اندر بكا                           شيعه عاشورا براى كربلا

               بشمرند آن ظلمها و امتحان                     كز يزيد و شمر ديد آن خاندان‏

               نعره‏هاشان مى‏رود در ويل و وشت            پر همى‏گردد همه صحرا و دشت‏

               يك غريبى شاعرى از ره رسيد                 روز عاشورا و آن افغان شنيد

               شهر را بگذاشت و آن سو راى كرد            قصد جستجوى آن هيهاى كرد

               پرس پرسان مى‏شد اندر اِفتقاد                چيست اين غم بر كه اين ماتم فتاد

               اين رئيس زفت باشد كه بمرد                   اين چنين مجمع نباشد كار خرد

               نام او و القاب او شرحم دهيد                   كه غريبم من شما اهل دهيد

               چيست نام و پيشه و اوصاف او                 تا بگويم مرثيه ز الطاف او

               مرثيه سازم كه مرد شاعرم                     تا از اينجا برگ و لالنگى برم‏

               آن يكى گفتش كه هى ديوانه‏اى               تو نه‏اى شيعه، عدوى خانه‏اى‏

               روز عاشورا نمى‏دانى كه هست               ماتم جانى كه از قرنى به است‏

               پيش مومن كى بود اين غصه خوار            قدر عشق گوش عشق گوشوار

               پيش مومن ماتم آن پاك روح                    شهره‏تر باشد ز صد طوفان نوح‏

 

نكته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه‏ى حلب‏

 

               گفت آرى ليك كو دور يزيد                        كى بده‏ست اين غم چه دير اينجا رسيد

               چشم كوران آن خسارت را بديد                گوش كران آن حكايت را شنيد

               خفته بوده‏ستيد تا اكنون شما                  كه كنون جامه دريديت از عزا

               پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان               زانكه بد مرگى است اين خواب گران‏

               روح سلطانى ز زندانى بجست                 جامه چه دْرانيم و چون خاييم دست‏

               چون كه ايشان خسرو دين بوده‏اند            وقت شادى شد چو بشكستند بند

               سوى شادُروان دولت تاختند                    كنده و زنجير را انداختند

               روز ملك است و گش و شاهنشهى          گر تو يك ذره از ايشان آگهى‏

               ور نه‏اى آگه برو بر خود گرى                      ز انكه در انكار نقل و محشرى‏

               بر دل و دين خرابت نوحه كن                    كه نمى‏بيند جز اين خاك كهن‏

               ور همى‏بيند چرا نبود دليل                      پشت دار و جان سپار و چشم سير

               در رخت كو از مى دين فرخى                   گر بديدى بحر كو كف سخى‏

               آن كه جو ديد آب را نكند دريغ                   خاصه آن كاو ديد آن دريا و ميغ‏

 

برای شنيدن شرح اين حکايت از مثنوی معنوی مولانا، دو فايل صوتی زير را می‌توانيد دانلود نماييد:

 

.: فايل اول :.            .: فايل دوم :.

 

توجه نماييد که ابتدا بايد روی هر لينک فوق کليک کنيد.

وقتی صفحه باز شد، در وسط صفحه بروی Download file کليک کنيد.

 


۱۳۸٦/۱٠/٢٠
درسی از مثنوی

حق تعالى گرم و سرد و رنج و درد              بر تن ما مى‏نهد اى شيرمرد

خوف و جوع و نقص اموال و بدن                 جمله بهرِ نقدِ جان ظاهر شدن

(2/ 2963)

 

حوادث و پیشامدهایی که در زندگی رخ می دهد و سختی ها و دردها، آزمایش های «هستی» هستند که سبب می شود تا گوهر وجود انسان صیقل خورده و درخشان، پدیدار گردد.

چه بسیار انسانهایی که از این آزمایش سرافکنده و شکست خورده بیرون می آیند و هیچ گاه به حقیقت ابدی و لذت حقیقی نمی رسند.

خوشا به سعادت کسانی که سربلند از آزمون دشوار هستی، بیرون آمده و گوهر درخشان وجودشان به ظهور می رسد.

نظر خود را در مورد اين ۲ بيت بنويسيد


۱۳۸٦/۱٠/۱٦
چهل و چهارمین نشست گروه خمر کهن

به علت تعطيل شدن دانشگاه  جلسه امروز برگزار نمی گردد وبه هفته بعد مو کول می شود

 

۴4مين جلسه گروه خمر کهن روز چهارشنبه اين هفته ساعت ۱۷ در دانشگاه اميرکبير برگزار خواهد شد.

    برنامه جلسه 44 ام گروه به شرح زير است:

 ۱- مثنوی‌خوانی: ادامهء حکایت نخچيران و شير، دفتر اول بیت ۱۲63به بعد / مصطفی علیزاده

2-  بررسی رمزها و نمادهای «حج» / علی پاداش

 زمان: چهارشنبه، 19 دی، از ساعت ۱۷الي ۱۹

مكان: تهران، دانشگاه صنعتی اميرکبير - دانشکده معدن

  دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، تلفني تماس بگيرند.

 


۱۳۸٦/۱٠/۱۱
بازتاب تفكر عارفانه حج معنوی حلاج در شعر فارسی
بازتاب تفكر عارفانة حج معنوی
حلاج در شعر فارسی

نگارنده: پرستو یمینی

منبع : مجله شعر

مقدمه
عرفا و متصوفه در طول تاریخ ادبیات این مرز و بوم در تحكیم مبانی ادب پارسی نقشی به‌سزا داشتند. تا پیش از ورود عرفان به دنیای شعر و ادب، شعر فارسی از حیث معانی بلند بی‌بهره بود و اغلب به محافل درباری و مدح امرا و وزرا و شاهان صاحب زور تعلق داشت.
اما با ورود افكار عاشقانه ـ زاهدانة عرفای بزرگ، شعر و ادب فارسی وسیله‌ای برای بیان مقاصد والای عرفانی و اخلاقی قرار گرفت. در این میان «حسین بن‌منصور حلاج بیضاوی» به‌عنوان عارف اهل سكر و شوریده‌ای از دیار عاشقان، سبب دگرگونی بسیاری در افكار و اقوال شعرای اهل ذوق گردید؛ به گونه‌ای كه كمتر شاعری است (به‌ویژه شعرای قرن پنجم به بعد) كه دیوانش از دم حیات بخش انفاس‌ِ وی بی‌تأثیر مانده است. در این مقاله نگارنده به بررسی نظریة «حج معنوی» منصور حلاج و تأثیر آن در آثار برخی از شعرا در جهت اثبات چگونگی تأثیرپذیری شعرا از معتقدات حلاج می‌پردازد.
و از آنجایی كه اغلب باورهای افراد بشر ریشه در وقایع و احوال زندگی آنان دارد. لذا از این منظر به شرحی هرچند مختصر از سرگذشت این شوریدة عاشق (منصور حلاج) می‌پردازیم:

شرح احوال و افكار حلاج:
«ابوعبدالله الحسین بن منصور حلاج» ـ بزرگ‌مردی كه روزگار خویش در شوریدگی حق گذراند و آن هنگام كه شعله‌های آتش‌ِ عشق به لیلی ازلی (خداوند عالم) سراپای درخت وجود مجنونی او را در میان انبوه زبانه‌های خود سوزاند، از زبان حق فریاد اناالحق برآورد، ـ در قرن سوم هجری قمری در دهكدة «ثور» واقع در شمال شرقی شهر بیضاء در نزدیكی استخر فارس تولد یافت.1
وی در سنین كودكی به همراه پدر بیضاء را ترك گفت و در شهر «واسط» اقامت گزید و در دارالحفاظ شهر «واسط» به فراگیری علوم مقدماتی پرداخت و تا سن دوازده سالگی قرآن را از بر كرد. سپس در پی فهم كلام خدا، خانواده و دودمان را ترك گفت. چندی نیز مرید «سهل تستری» شد و سپس عازم بغداد شده و به بصره رفت و با «عمرو بن عثمان مكی» ملاقات كرد و هجده ماه در مصاحبت وی به سر برد.
پس از ازدواج حلاج با «ام‌الحسین» دختر «ابویعقوب اقطع بصری»، «عمرو بن عثمان مكی» با حلاج مخالفت كرد و به دلایلی چند از وی برنجید.2
چندی بعد «حلاج» به همراهی گروهی چند از صوفیه نزد جنید بغدادی رفت و از وی مسئله پرسید و جنید (از بزرگان تصوف زاهدانه) در پاسخ به وی گفت:
«زود باشد كه سر چوب پاره سرخ كنی!»3
حلاج در سال 270 ه‍ . ق در سن 26 سالگی عزم كعبه مكر‌ّمه كرد و در راه سخنان وجدآمیز گفت.
چندی نیز به خراسان، اهواز، هند، فارس، تركستان و كشمیر و... سفر كرد و افكار زاهدانه و صوفیانة خویش را در آنجا پراكنده ساخت.4
و سرانجام پس از اقداماتی چند كه بر او وارد شد، پس از سه سال متواری بودن در اهواز، به دستور «المقتدر»، خلیفة عباسی، او را یافته و به بغداد آوردند و در سال 301 ه‍ . ق وی را محبوس كردند و در روز سه‌شنبه، 24 ذی‌القعده سال 309 ه‍ . ق وی را به وحشیانه‌ترین حالتی تازیانه زده و سنگسار كردند، سپس سرش را بریدند و جسدش را سوزاندند و... خاكسترش را به دجله ریختند.
نقل است كه درویشی از وی پرسید: «عشق چیست؟» گفت: «امروز بینی و فردا بینی و سپس فردا» كه این شیوة مردن، همان تعریف منصور حلاج از عشق بود.

اعتقاد منصور حلاج در مورد حج معنوی:
ـ یكی از مواردی كه سبب اتهام علیه منصور حلاج شد (به جز اعتقاد وی به اناالحق) مسئله اعتقاد وی به حج معنوی بود.
از «منصور حلاج» دست‌نوشته‌ای یافته بودند كه در آن نوشته شده بود:
«انسان وقتی بخواهد به زیارت شرعی حج برود، حق دارد، در طاقی در خانة خود بنشیند و محرابی در آنجا برپا كند و با شرایط و احوالی خاص طهارت كند و احرام بندد و چنین بگوید و چنان كند و نماز و دعا بخواند و فلان مناسك دینی را انجام دهد كه اگر چنین كند، از انجام فریضة سفر به بیت‌الله الحرام معاف باشد و...5»
نیز در این زمینه «میشل فرید غریب» در كتاب خود از قول منصور حلاج (به نقل از پیوست تاریخ طبری) می‌نویسد:
«هرگاه آدمی اراده حج كند و نتواند، شود كه بنایی مربع در گوشه‌ای از خانة خود بنا كند و هنگامی كه روزهای حج فرا می‌رسد، بدان طواف كند و مناسكی را كه در مكه برگزار می‌كنند، برگزار كند و سپس سی یتیم را گرد كرده و تا آنجا كه می‌تواند، بدانها طعام دهد و خود شخصاً خدمتشان كند و در پایان دستهایشان را بشوید و بر تنشان پیراهنی كند و به هركدام سه درهم ببخشد، پس از این مانند آن است كه حج گزارده است.6
از اشعار اوست:
یا لائمی فی ه‍َواه‌ُ، كم تلوم‌ُ! فلو
ع‍َرفت‌َ م‍ِنه‌ُ الذی عنیتُ، لم تلم
تطوف‌ُ بالبیت‌ُ قوم لابجار حه
بالله‌ِ طافوا، فاغناهم‌ْ ع‍َن الحرم‌
للناس حج ولی حج إلی سكنی
یهدی الأضاحی و أهدی مهجتی و دمی7
ترجمه:
«ملامت‌گرا! مرا در عشق دوست تا چند سرزنش همی كنی؟
اگر تو نیز آنچه را كه من می‌دانستم، می‌دانستی. سرزنشم نمی‌كردی.
جمعی با دل خویش ـ نه با جسمشان ـ طواف دوست می‌كنند و طواف دوست ایشان را از طواف خانة وی بی‌نیاز می‌سازد.
مردمان را حجی است و مرا حجی است در قرارگاه خویش. ایشان قربانیان پیشكش می‌كنند و من، جان و دل خویش را. (رگ و خونم را)»8
«منصور» در جلسة محاكمه‌ای كه در دادگاه به جهت این اتهام تشكیل شده بود، در پاسخ به این سؤال كه آیا اقرار می‌كنی كه با دستان خود این مطالب را نوشته‌ای؟ در پاسخ می‌گوید: بلی چون خدای ـ تعالی ـ فرموده است:
«لله علی‌الناس حج‌‌ّ البیت من استطاع الیه سبیلا9
(هركه را بهر خداوند توانایی است، زیارت بیت‌الله تكلیف است)
به باور منصور حلاج این آیه این‌گونه قابل تفسیر و تعبیر است كه هرگاه فرد، ارادة حج كند و نتواند (یعنی در صورت ناتوانی جسمانی و عدم استطاعت مالی)، باید كه به نوعی با دیگر مؤمنان همراه شود.
بر این اساس مراد حلاج از طرح عقیده حج معنوی كه شاید عقیدة نوظهوری در میان عرفا نباشد، از یاد بردن حج ظاهری نیست و اگر كسی دلش را با نماز و دعا تعالی بخشد و به یتیمان و مسكینان صدقه دهد، با روح خود قصد زیارت خانة خدا را كرده است، زیرا كه به اعتقاد «منصور حلاج» خانة خدا در دل مؤمنانی است كه عاشق راستین پروردگارند و اگر آدمیان روح فریضة حج را درنیافته باشند، تفاوتهای نابه‌جایی در میان طبقات مؤمنان فراهم می‌آید «مسلمانان توانگر سختیها و مخارج سفر را تحمل كرده و سرافراز از این سفر باز می‌گردند؛ اما مسكین بی‌چیز خزیده به جانب خانة خدا رفته و در حالی باز می‌گردد كه حتی آخرین ذخیره نیرو و مال خویش را از دست می‌دهد.»10
به باور حلاج «نخستین حرم مقدسی كه برای افراد بشر بنیاد یافته است، حرمی است در مكه و تا زمانی كه بشر به این بیت دلبسته بماند، ازحق جدا می‌ماند. اما آن‌گاه كه به حقیقت دل از آن برگیرد، به كسی كه رب البیت است، خواهد رسید.»11
در این راستا «محمد بن سعد» (كه به مدت بیست سال خادم منصور حلاج بود)، حكایتی بدین قرار از «حلاج» نقل می‌كند:
منصور، «در مقابل كعبه معظمه، نشسته بود كه ناله‌ای می‌شنود (كه از خانة كعبه به گوش وی می‌رسید): ای دیوار! از سر راه كسانی كه من دوست دارم، دور شو! هر كسی تو را به خاطر تو (دیوار) زیارت كند، تو (دیوار) را طواف كرده است و آن‌كس كه مرا به خاطر من، زیارت كند، درون را طواف كرده است.»12
مع‌الوصف با استناد به كسب موثق تاریخی كه در این زمینه نوشته شده است، منصور حلاج در طول عمر بی‌دلانة خویش، سه بار، حج خانة خدا را به جا آورد.
سفر اول وی در سال 270 ه‍ . ق (در سن 26 سالگی) و سفر دوم (به روایت پسر وی، حمد) در سال 291 ه‍ . ق به همراهی 400 مرید و سفر سوم وی در سال 294 ه‍ . ق انجام پذیرفت.13
گویند: در هنگام توقف در عرفات (در حج سوم) كه حاجیان، فریادكنان نام عزیزان خود را می‌بردند تا خداوند عالم آنان را بیامرزد، منصور حلاج در این حج واپسین خود، لبیك برآورده و گفت؛
«خداوندا! مرا بیش از این بینوا ساز! خدایا رسوایم ساز تا لعنتم كنند. خدایا! مردمان را از من بیزار كن تا هر كلمة شكر كه بر لبانم آید، فقط برای تو باشد و از كسی جز تو منت نكشم»14
اینك در این بخش از مقاله به بررسی اشعاری چند از شاعرانی كه تا اواخر قرن هشتم از تفكر «حج معنوی» حلاج بهره‌ها جسته‌اند، می‌پردازیم.
«ملای روم» ـ مولانا جلال‌الدین محمد بلخی ـ به تأثیر از تفكر حج معنوی حلاج، چنین سروده است:
ای قوم به حج رفته، كجایید؟ كجایید؟
معشوق همین‌جاست، بیایید! بیایید!
معشوق تو همسایة دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما بهر چرایید!
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید،
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شمایید!
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یك بار از این خانه برین بام برآیید!
آن خانه لطیفست نشان‍ْهاش بگویید
از خواجة آن خانه نشانی بنمایید!15
به باور «مولانا» معشوق ازلی ـ مطلوب غایی ـ تنها در مسافتهای دور و كعبه معظمه نیست، بلكه همسایة دیوار به دیوار توست «ن‍َحن‌ُ أقرب‌ُ الیه م‍ِن‌ْ حبل‌ِ الورید» لذا تنها در بادیه و صحرای عربستان به جست‌وجوی او نباشید زیرا «فاینما تول‍ّوا، ف‍َث‍َمٍ وجه‌َ الله»16 او در درون شما و در میان دلهای شكستة شما جا17 دارد. به قول «حافظ»:
بیدلی در همة احوال خدا با او بود
او نمی‌دید و از دور خدایا می‌كرد
آری، تنها در كعبة دل، اسرار معشوق ازلی وجود دارد18 زیرا به باور مولانا:
طواف كعبة دل كن اگر دلی داری!
دلست كعبة معنی، تو گ‍ِل! چه پنداری!
طواف كعبة صورت، حقت بدان فرمود،
كه تا به واسطة آن دلی به دست آری!
هزار بار پیاده طواف كعبه كنی،
قبول حق نشود، اگر دلی بیازاری!
كمر به خدمت دلها ببند، چاكروار
كه برگشاید در تو طریق اسراری!19
كه این سخنان یادآور سخنان «منصور» است، آنجا كه گفت: «...و سپس سی یتیم را گرد كرده و بدانها طعام دهد و خود شخصاً خدمتشان كند و... دستهایشان را بشوید و... پس از آن مانند آن است كه حج گزارده است»
نیز مولانا در بخشی از غزلی دیگر فرموده:
ـ در بتكده تا خیال معشوقة ماست،
رفتن به طواف كعبه در عین خطاست
ـ گر كعبه از او بوی ندارد، ك‍ُنش است
با بوی وصال او ك‍ُنش كعبة ماست20
«نزاری قهستانی» شاعر توانمند و اهل دل (تولد: 650 ه‍ . ق وفات: 721ـ720 ه‍ . ق) نیز به تأثیر ازتفكر حج معنوی چنین سروده است.
كعبه جستن به ریا كافری پنهانی است
بت پرستیدن پیدا به صفا اولاتر
عاشقان را كه ز اسلام و صفا آزادند،
روی در قبلة جان، پشت دو تا اولاتر
هر وفایی كه نه با دوست به اخلاص كنی،
جور لایق‌تر از آن است و جفا اولاتر21
بر این اساس بت‌پرستی تنها در پرستش اصنام ظاهری محدود نمی‌شود؛ بلكه حتی طوافی هم كه از روی ریا گرد كعبه معظمه صورت پذیرد، نوعی «بت‌پرستی» و «شرك خفی» تلقی می‌شود.
نیز در بخش دیگری از دیوان وی چنین آمده است:
دوش مرا پیش كرد، قافله سالار عشق
گفت: بیا طوف كن كعبة اسرار عشق!
قافله برداشتم، بادیه بگذاشتم،
قافله بر ذكر حق، بادیه بر خار عشق
تا به در كعبه برد، حاجی نفس مرا
داد به دست دلم، حلقة اسرار عشق
قومی دیدم كنار بر بت اخلاص دوست
جمعی دیدم میان بسته به زنار عشق
گفت: كعبه‌ست این، دیر مغان نیست، گفت:
شرم نداری خموش! چون كنی اقرار عشق
خود چه تعلق به تو كعبه و بت‌خانه را
تولیت و سلطنت نیست مگر كار عشق
كعبه مقصود چیست؟ سینة ناك رجال
روضة فردوس چیست؟ خانة خمارعشق!
«علاءالدوله سمنانی»، شاعر (متولد 695 ه‍ . ق و وفات 695) به تأثیر از عقاید منصور (و شاید به پیروی از وزن و قافیه و... مولوی) چنین گفته است.
ای مردم حج رفته، كجایید؟ كجایید؟
سرگشته در این راه چرایید؟ چرایید؟
در تیه از این بیش ممانید! ممانید!
معشوقه همین‌جاست، بیایید! بیایید!
ما زان شماییم، شما راست بگویید،
بی‌شائبه، كذاب كرایید؟ كرایید؟
گز ز آنكه ز هستی و خودی هیچ ندارید،
در باز گشاده است، درآیید! درآیید!
ور زانكه به خودتان نظری هست، درین كوه
ره نیست شما را كه گدایید! گدایید!
می‌گفت «علاءالدوله»: اگر مرد خدایید،
از خود چو الف راست جدایید! جدایید!
ـ خوش گفت عزیزی كه در این راه سفر كرد
كای مردم حج رفته، كجایید؟ كجایید؟
در بادیه سرگشته چرایید؟ چرایید؟
معشوقه هم اینجاست بیایید! بیایید!22
نیز در بخشی دیگر از «دیوان» وی چنین نقل شده است:
ای كعبه عاشقان بی‌دل، كویت!
وی قبلة صادقان مقبل، رویت
حاجی سوی كعبه رفت و عاشق سوی دوست،
محراب دل اوست خم ابرویت
در كتاب «مجالس العشاق» نیز شاعر به تأثیر از حج معنوی سروده است:
ـ آن یكی پرسید از مجنون مگر
كز كدامین سوی قبله است ای پسر!
گفت گر هستی كلوخ بی‌خبر
این است كعبه، تو در سنگی نگر!
كعبة جان، روی جانان دیدن است
روی او در كعبة جان دیدن است
در حرم گاهی كه قرب جان بود
صد هزاران كعبه سرگردان بود

نیز «عمادالدین نسیمی» فرموده است:
قبلة جان نبود جز رخ جانان، زان رو
عاشقان، قبلة خود، ابروی دلدار كنند23
كه این ابیات یادآور سخنان «حلاج» است، آنجا كه گفت:
«...ای دیوار! از سر راه كسانی كه من دوست دارم، دور شو! هر كسی تو را به خاطر دیوار زیارت كند، تو (دیوار) را طواف كرده است و آن كس كه مرا به خاطر من، زیارت كند، درون را طواف كرده است.24»
سلمان ساوجی شاعر بنام سدة هشتم (تولد 709 ه‍ . ق وفات 769 ه‍ . ق) نیز در این زمینه فرموده است:
عاشق سرمست را با دین و دنیا كار نیست
كعبة صاحب‌دلان جز خانة خمار نیست
روی زرد عاشقان چون می‌شود گلگون به می
گر خم خمار را رنگی ز لعل یار نیست
شمع ما گر پرده برمی‌دارد از روی یقین
در حق آتش‌پرستان، بعد از این انكار نیست
نیز وی در جایی دیگر فرمود: ...
به گرد كعبه دل گرد و حجی كن همه عمره
چه پیرامون تن گردی كه پایان نیستش پیدا25
«كمال خجندی» شاعر برجسته قرن هشتم (وفات 798 ه‍ . ق) نیز همچون حلاج بر این باور است كه عاشق حق، باید از روی صفا و یك‌رنگی سر بر آستان حق گذارد و تنها در چنین صورتی، آنكه از روی اخلاص به درگاه حق روی آورد از صفا و مروة ظاهری بی‌نیاز می‌شود. هرچند كه اساس چنین حجی (حج معنوی) از خودی خود گذشتن و به قول حلاج «دع نفسك و تعال» می‌باشد:
عرفات عشق‌بازان سر كوی یار باشد
به طواف كعبه زین در نروم كه عار باشد
چو سری بر آستانش ز سر صفا نهادی،
به صفا و مروه ای دل! دگرت چه كار باشد
قدمی ز خود برون نه، به ریاض عشق، كاینجا
نه صداع نفخة گل، نه جفای خار باشد
به معارج «اناالحق» نرسی ز پای منبر
كه سری شناسد این س‍ِر‌ّ، كه سزای «دار» باشد
نكند «كمال» دیگر طلب حضور باطن
كه قرارگاه زلفش، دل بی‌قرار باشد26
و اما «عماد فقیه» از شعرای معروف سدة هشتم در این زمینه فرموده است:
ـ میان كعبه و ما گرچه صد بیابان است
دریچه‌ای ز حرم در سراچة جان است
به جان ملازم آن آستانه باش ای دل!
كه بار تن به در كعبه بردن آسان است
شنیده‌ام كه به حجاج، عاشقی می‌گفت:
كه كعبة من سرگشته كوی جانان است
طواف كعبة دل، گر تو را میسر گشت
«عماد»، حج پذیرفته در جهان آن است!
بر این اساس دل، جام جمی است كه سزاوار طواف حاجیان به گرد اوست.
سرانجام اینكه:
طواف حاجیان، در كعبه باشد
طواف عاشقان، در كوی جانان

فهرست منابع و مأخذ
1ـ الهی، بیژن، اشعار حلاج، تهران، انتشارات انجمن فلسفة ایران، شهریور 1354.
2ـ آرنالدز ـ روژه، مذهب حلاج، ترجمة عبدالحسین میكده، تیرماه 1347.
3ـ خجندی، كمال‌الدین مسعود؛ دیوان، به تصحیح عزیز دولت‌آبادی، انتشارات كتاب‌فروشی تهران، تبریز 1337.
4ـ عبدالصبور، صلاح، سوگنامه حلاج، ترجمة باقر معین، تهران، انتشارات امیركبیر، چاپ اول، 1358.
5ـ عماد كرمانی، خواجه عمادالدین علی فقیه، دیوان قصاید و غزلیات، به تصحیح ركن‌الدین همایون فرخ، تهران، انتشارات ابن‌سینا، چاپ اول، 1348.
6ـ فرید غریب، میشل، وضوی خون، ترجمه بهمن رازانی، مهر 1359.
7ـ قهستانی، حكیم نزاری، تدوین و مقابله و تصحیح و... از دكتر مظاهر مصفا، تهران، انتشارات علمی، چاپ اول، بهار 1371.
8ـ ماسینیون، لوئی، قوس زندگی حلاج، ترجمة دكتر عبدالغفور هادی، انتشارات بنیاد فرهنگ، 1348.
9ـ ماسینیون، لوئی، مصایب حلاج، ترجمة دكتر سیدضیاءالدین دهشیری، ناشر: بنیاد علوم اسلامی، چاپ اول، تابستان 1362.
10ـ مشكور، محمدجواد، تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلام تا قرن چهارم، تهران، انتشارات اشراقی، چاپ پنجم، 1372.
11ـ مولوی، جلال‌الدین محمد، كلیات شمس، تهران، مؤسسة انتشارات امیركبیر، چاپ سیزدهم 1372.
12ـ نسیمی، میرعمادالدین، دیوان (ققنوس در شب خاكستر) به تصحیح و مقدمة سید علی صالحی، انتشارات تهران، چاپ اول، 1368.
13ـ نوربخش، جواد، حلاج، شهید عشق الهی، ناشر: مؤلف، چاپ اول، 1373.


پی‌نوشت
1ـ سوگنامه حلاج، ص 30.
2ـ مذهب حلاج، اثر روژه آرنالدژ، ص 18.
3ـ تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلام، ص 131.
4ـ مصائب حلاج، ص 283.
5ـ وضوی خون، ص 42.
6ـ دیوان حلاج، ص 45.
7ـ همان مأخذ، ص 46.
8ـ سورة آل‌عمران، آیة 97.
9ـ مصائب حلاج، ص 283.
10ـ همان مأخذ، ص 284.
11ـ همان مأخذ، ص 85 و نیز رجوع شود به كتاب حلاج، شهید عشق الهی، ص؟؟
12ـ قوس زندگی حلاج، از لوئی ماسینیون، ص ؟؟
13ـ حلاج، شهید عشق الهی، ص 44 / و نیز نگاه كنید به جست‌وجو در تصوف ایران، ص 137.
14ـ كلیات شمس، 114.
15ـ وضوی خون، ص 42.
16ـ انا عندالمنكسر القلوب
17ـ ان الله یأمر ان تعدوا الاماناة إلی اهلها
18ـ كلیات شمس، ص 1145.
19ـ كلیات شمس، ص 1338.
20ـ دیوان نزاری قهستانی، ص 1202.
21ـ دیوان علاءالدوله سمنانی، ص 123.
22ـ همان مأخذ، ص 342.
23ـ مجالس العشاق، ص 278 و 279.
24ـ دیوان عمادالدین، نسیمی ص 116.
25ـ مصائب حلاج، ص 85.
26ـ كلیات سلمان ساوجی، ص 11.
27ـ دیوان كمال خجندی، ص؟؟؟
28ـ دیوان عماد فقیه، ص 41.
29ـ همان مأخذ، ص 235.

منبع : مجله شعر


[ پست الكترونيك ]