خمر کهن

۱۳۸٥/٩/۳٠
گزارش جلسهء بیست‌وهشتم

 

    حاضرین: خانم رضایی، خانم شکوری، آقا معین، علی آقا، آقا سعید، آقا مصطفی، پانویس

 

   چهرهء جدید مدیریت عزیز گروه برایم تازه‌گی داشت! در معیت ایشان بسوی آسمان، طبقهء هفتم عروج کردم تا در جایگاه آفتاب و آفتابیان، سخن رسول آفتاب را شرح کنیم.

 

   پس از گذشت دقایقی، دوستان دیگر نیز آفتابی شدند و بعد از چاق‌سلامتی و حال و احوال و هماهنگی‌های لازم، مثنوی را باز کردیم و از بیت 668 دفتر اول، داستان پادشاه جهود را به بیت 738 رسانده واین داستان بالاخره - البته نه به خیر و خوشی، بلکه با کشت و کشتار مسیحیان و توفیق وزیر مکار – پایان یافت. ابیات پایانی دربارهء وحدت نایب و منوب، یگانگی و اتحاد، وحدت وجود، و پرهیز مولانا از آشکار کردن تمامی سخن و شمشیر در غلاف کردن بود. از کنگره صحبت شد و منجنیق. گفتیم موشک کروز و شهاب امروزی همان منجنیق پیشرفته هستند! کاش قدرت درونی بشر هم به اندازهء تکنولوژی تخریب وی آنقدر پیشرفت داشت که منجنیق عشق او، امروزه به اندازهء موشک کروز قدرت داشت تا کنگرهء "من" را نابود کند. افسوس که انسان بجای تخریب دشمن اصلی خود، کمر همت به پیشبرد تکنولوژی برای کشتار همنوع خود بسته است.

 

    پس از مثنوی‌خوانی و زنگ تفریح و خوش‌وبش با چای و میوه، علی آقا بحث گفتگوی آزاد را مطرح کرد. نویسندهء این سطور به آخر این بحث رسید و شاهد جمع‌بندی بحث "باشخصیت و بی‌شخصیت کیست؟" بود.

 

    گویا هر بار قرار است توفیق اجباری پیاده‌روی کوتاهی بعد از نشست دست دهد! حال یا به بهانهء باک خالی از بنزین مدیریت محترم، یا کارت شناسایی علی آقا نزد حراست دانشگاه درب رشت!

 

   تا خمری دیگر!

 

   پانویس.

 


۱۳۸٥/٩/۳٠
برنامه جلسه بيست‌و هشتم گروه خمر كهن

 

با سلام  

چهارشنبه اين هفته، 29 آذر ماه ، ساعت 16:30، بيست و هشتمين جلسه گروه در دانشگاه اميركبير برگزار خواهد شد.

   موضوعات اين جلسه عبارتند از:

 

مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 668  تا 738) / پانويس!

 

بحث آزاد با موضوع: «شخصيت؛ متشخص و بي شخصيت کيست؟»

 

دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، تلفني تماس بگيرند تا هماهنگي لازم به عمل آيد.

 

زمان جلسه: چهارشنبه، 29 آذر ماه، از ساعت 16:30 الي 18:30

مكان جلسه: دانشگاه اميركبير، دانشكده معدن و متالورژي – دفتر نشريه آفتاب

 

 به اميد ديدار دوستان اهل دل در جمع كوچك و صميمي رندان بلاكش(خمر کهن)

 

 


۱۳۸٥/٩/٢٤
شرح و تفسير ابيات مثنوی- جلسه ۲۷ ام

در جلسه بيست و هفتم گروه، ابيات 631 الي 668 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده ، همراه با توضيحات آورده شده است.

لازم به توضيح است كه در تفسير و توضيح ابيات از «شرح مثنوي شريف» استاد بديع الزمان فروزانفر و «تفسير و نقد و تحليل مثنوي معنوي» استاد محمدتقي جعفري استفاده شده كه از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» - برداشت شده است. همچنین در مواردی، از شرح جامع مثنوی، اثر استاد کریم زمانی نیز بهره گرفته شده است.

اگر دوستان احياناً نظري در مورد ابيات ذيل داشتند، خوشحال مي شويم اگر بيان نمايند تا توضيحات ارائه شده، تكميل گردد.

 

(631)بسته در زنجير چون شادى كند            كى اسير حبس آزادى[1] كند

ور تو مى‏بينى كه پايت بسته‏اند                    بر تو سرهنگانشه بنشسته‏اند

پس تو سرهنگى[2] مكن با عاجزان               ز آن كه نبود طبع و خوى عاجز آن‏[3]

چون تو جبر او نمى‏بينى مگو                       ور همى‏بينى نشان ديد كو

(635)در هر آن كارى كه ميل استت بدان        قدرت خود را همى‏بينى عيان‏

و اندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست       خويش را جبرى كنى كاين از خداست‏[4]

انبيا در كار دنيا جبرى‏اند[5]                          كافران در كار عقبى جبرى‏اند

انبيا را كار عقبى اختيار                              جاهلان را كار دنيا اختيار

ز آن كه هر مرغى به سوى جنس خويش       مى‏پرد او در پس و جان پيش پيش‏

(640)كافران چون جنس سجين آمدند            سجن دنيا[6] را خوش آيين آمدند

انبيا چون جنس عليين[7] بدند                     سوى عليين جان و دل شدند[8]

اين سخن پايان ندارد ليك ما                        باز گوييم آن تمامى قصه را

نوميد كردن وزير مريدان را از رفض خلوت[9]

(643)آن وزير از اندرون آواز داد                     كاى مريدان از من اين معلوم باد

كه مرا عيسى چنين پيغام كرد                     كز همه ياران و خويشان باش فرد

روى در ديوار كن تنها نشين                         وز وجود خويش هم خلوت گزين‏

بعد از اين دستورى گفتار نيست                   بعد از اين با گفت و گويم كار نيست‏

الوداع اى دوستان من مرده‏ام                      رخت بر چارم فلك بر برده‏ام‏

(648)تا به زير چرخ نارى چون حطب              من نسوزم در عنا و در عطب‏[10]

پهلوى عيسى نشينم بعد از اين                   بر فراز آسمان چارمين‏[11]

 

ولى عهد ساختن وزير هر يك امير را جدا جدا

(650)و آن گهانى آن اميران را بخواند             يك به يك تنها به هر يك حرف راند[12]

گفت هر يك را به دين عيسوى                     نايب حق و خليفه‏ى من توى‏

و آن اميران دگر اتباع تو                              كرد عيسى جمله را اشياع تو[13]

هر اميرى كو كشيد گردن بگير                      يا بكش يا خود همى‏دارش اسير

ليك تا من زنده‏ام اين وامگو                         تا نميرم اين رياست را مجو

(655)تا نميرم من تو اين پيدا مكن                دعوى شاهى و استيلا مكن‏

اينك اين طومار و احكام مسيح                     يك به يك بر خوان تو بر امت فصيح‏

هر اميرى را چنين گفت او جدا                     نيست نايب جز تو در دين خدا

هر يكى را كرد او يك يك عزيز                       هر چه آن را گفت اين را گفت نيز

هر يكى را او يكى طومار داد                       هر يكى ضد دگر بود المراد

(660)جملگى طومارها بد مختلف                 چون حروف آن جمله از يا تا الف‏

حكم اين طومار ضد حكم آن                        پيش از اين كرديم اين ضد را بيان[14]

كشتن وزير خويشتن را در خلوت‏

(662)بعد از آن چل روز ديگر در ببست            خويش كشت و از وجود خود برست‏

چون كه خلق از مرگ او آگاه شد                  بر سر گورش قيامت‏گاه شد

خلق چندان جمع شد بر گور او                     موكنان جامه دران در شور او

(665)كان عدد را هم خدا داند شمرد             از عرب وز ترك و از رومى و كرد

خاك او كردند بر سرهاى خويش                    درد او ديدند درمان جاى خويش‏

آن خلايق بر سر گورش مهى                      كرده خون را از دو چشم خود رهى‏[15]

 

 

 


[1] - آزادى كردن: كارهاى مناسب مردم آزاد و غير بندى كردن، شكر و سپاس گفتن.

[2] -  سرهنگ: پيش رو و مقدم دسته‏اى از لشكر، مأمور اجراى حكم عقوبت، پيش رو عياران. سرهنگى: حالت و عمل سرهنگ، مجازا، زور و عنف و زدن و كشتن.

[3] - نتيجه‏ى اخلاقى شهود جبر، ترك اعتراض و بستن زبان طعن و اعتراض است زيرا كسى كه آفرينش را مقهور قدرت و تصاريف قضاى الهى مى‏بيند بدين نتيجه مى‏رسد كه هيچ كس بدان چه مى‏كند سزاى ملامت و نفرين و طعن و نكوهش نيست )اين مطلب را پيشتر ذكر كرديم( پس ديد جبر با تكفير و لعنت منافات دارد و هر كه خود را اسير بند قضا مى‏يابد حال ديگران را با حال خود قياس مى‏گيرد اما كسى كه تصرف در بد و نيك خلق مى‏كند و داورى در پيش مى‏آورد بى‏گمان از عجز خود و رويت جبارى حق غفلت دارد، اين مطلب را مولانا بصورت مثالى از مجرم گرفتار سياست كه او را براى مجازات و اجراى حد و شلاق زدن بر زمين مى‏انداختند و مأموران اجرا بر روى پا و سر او مى‏نشستند و مجال حركت را از وى مى‏گرفتند، بيان مى‏فرمايد و نتيجه مى‏گيرد كه در آويختن با گرفتاران دام تقدير، مناسب ما كه خود اسيران و زندانيان سر نوشت و تقديريم نتواند بود، درين باره باز هم مولانا سخن گفته است. مثنوى، ج 1 ب 3888 ببعد.

[4] - اعتراض ديگر است بر جبريان كه فعلشان متناقض است براى آن كه هر كارى كه مطابق ميل و شهوت نفسانى باشد دو اسبه بدان مى‏تازند و ده مرده براى حصول آن مى‏كوشند و خويش را داراى قدرت موثر و مختار مطلق مى‏بينند ولى كارى كه خلاف ميلشان باشد بخدا باز مى‏گذارند و پاى قضا و تقدير الهى را بميان مى‏كشند و خود را مجبور و معذور وانمود مى‏كنند

[5] - جبرى: درين بيت بمعنى مصطلح در علم كلام است

[6] - سجين: طبقه‏ى هفتم از زمين كه زندان جانهاى كافران آن جاست و مرز و بوم ابليس است ، چاهى در جهنم، مكتوبى مشتمل بر اعمال بد كاران و تردامنان. سجن دنيا: تعبيريست مقتبس از حديث: الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافر

[7] - عليين: آسمان هفتم، قائمه‏ى سمت راست عرش، بهشت، سدره المنتهى آن جا كه نامه‏ى عمل فرشتگانست، ملكوت اعلى يعنى جهت علوى نفس انسانى كه اعمال نيك در آن مصور مى‏گردد، مطابق تاويل صوفيه

[8] - حكما و صوفيه مى‏گويند جنسيت علت انضمام است و مولانا جذب و كشش را حاصل و نتيجه‏ى هم جنسى مى‏داند و اصل جنسيت و آثار آن را در چهل و دو موضع از مثنوى مطرح ساخته كه بجاى خود درباره‏ى آن سخن خواهيم گفت و بنا بر اين اصل مى‏گويد كه كافران بسوى دوزخ مايل‏اند از آن جهت كه صورت اعمال زشت است و انبيا بسوى عليين مى‏روند زيرا بهشت صورت اعمال نيك است

[9] - وزير از اندرون خانه به آن‏ها مى‏گويد: بايد بدانيد كه عيسى عليه السلام به من دستورى داده است و گفته است: كه بايستى تنها بنشينم، و هيچ كس با من دمساز نباشد حتى خودم. پس از اين دستور ديگر با كسى نمى‏توانم گفتگو نمايم من از اين جهان رخت بر بسته به بارگاهى كه عيسى عليه السلام در آن جا آرميده است، رخت كشيده‏ام، ديگر در اين جهان مادى و آتشين در مشقت و بى‏چارگى و هلاكت گرفتار نخواهم گشت

[10] - چرخ نارى: كره‏ى اثير و عنصر آتش كه بعقيده‏ى قدما بالاى كره‏ى هوا و فرود فلك قمر قرار دارد.

عنا: رنج و مشقت. عطب: هلاك و تباهى.

[11] - گویند که عيسى(ع) را به هنگام عروج در آسمانها، به علت سوزنی که از دنیا همراه داشت در آسمان چهارم متوقف کردند و اجازه رفتن به اسمانهای بالاتر را به او ندادند. و جایگاه عیسی(ع) را در این آسمان می دانند.

[12] - حرف راندن: سخن گفتن

[13] - اتباع: جمع تبع بمعنى پيرو. اشياع: جمع شيعه بمعنى هوا خواه و يارى گر.

[14] - سپس وزير امراى مسيحيت را احضار كرده، به هر يك از آن‏ها مى‏گويد: نايب حق و خليفه عيسى عليه السلام تويى، و همه امرا بايستى تحت فرمان تو باشند، و اگر يكى از آن‏ها مخالفت ورزيد، او را بكش يا اسير كن. اين راز را بايستى تا پس از مرگ من پوشيده بدارى و اين مقام را پس از مرگ من حيات خواهى كرد، سپس يكى از آن طومارها را كه نوشته بود به دست او مى‏سپارد. پس از آن امراى ديگر را يك به يك مى‏خواهد و همين مطلب را با او در ميان مى‏گذارد، و طومار ديگرى هم به او مى‏دهد و چنان كه پيش از اين گفتيم هر يك از اين طومارها با يكديگر مختلف و متضاد بودند.

[15] - وزير جهود پس از سپردن طومارها چهل روز در خانه نشسته، در به روى همگان مى‏بندد و سپس خودكشى نموده از آن «خود» رذل و كثيف رهايى پيدا مى‏كند. هنگامى كه مردمان فريب خورده مسيحيون، آن ساده لوحان كه اكثريت تاريخ را تشكيل داده ميدان براى حيله‏گران را ناخود آگاه باز مى‏كنند، بر سر قبرش اجتماع نموده هنگامى كه به پا كردند.

آنان از شدت درد فراق وزير نابكار، خاك گور او را به سرهاى خود مى‏پاشيدند. يك ماه آن بى‏چارگان خون از ديده‏ها فرو ريختند، كوچك و بزرگ و شاه و گدا در ماتمش نوحه سر دادند.

 

 

مصطفی عليزاده


۱۳۸٥/٩/۱٧
حافظ و مولانا

 

   حافظ و مولانا

 

     در ایام نوجوانی، چنانکه افتد و دانی، سر و سری با حافظ و مولانا و از بر کردن ناخودآگاهانهء ابیات جذاب ایشان باعث شده بود تطابقات زیادی را که چه از نظر لفظی و چه از بعد مفهومی و معنا در سخنان آنها بود دائماً به ذهن متبادر شود. حافظ قرن هشتمی بعنوان یک شاعر مسلماً آثار شعرای پیش از خود را می‌خوانده و از آنها تاثیر پذیرفته است. در نشستی اینترنتی نیز سخن از تاثیرات سعدی بر اشعار حافظ رفت و با بررسی نمونه‌های ارائه‌شده توسط بهاء‌الدین خرمشاهی، به تاثیرپذیری بسیار حافظ از اشعار وی پرداخته شد. سالها قبل روزی در کتاب "قصهء ارباب معرفت" نوشتهء دکتر عبدالکریم سروش این مقایسهء تطبیقی را بشکل منسجمی خواندم. و دو روز پیش در نشست بیست‌وهفتم گروه، با دوستان اهل خمر کهن‌مان درباره این تطابقات به صحبت نشستیم.

 

    چنانکه عرض شد، این تطابقات را می‌توان بطور کلی در دو دستهء لفظی  و معنوی دسته بندی کرد. پاره‌ای ابیات حافظ چنان لفظاً متاثر از ابیاتی از مولانا هستند که احتمال ضعیفی بر توارد را متبادر می‌کند. و دستهء دیگر ابیات صرفاً از لحاظ مفهومی و معنا با ابیات مولانا همخوانی و یا تشابه دارند. مسلماً شمار این ابیات و غزلیات بسیار بیش از این می‌تواند باشد و ما در اینجا مشتی از خروار را جهت نمونه می‌آوریم. ضمناً برای تفصیل بیشتر مقایسهء اشعار حافظ با آن مولانا دوستان را به فصل "حافظ و مولوی" کتاب فوق‌الذکر ارجاع می‌دهیم، نیز به حافظ انجوی.

 

پانویس!

 

 

1

چشم  تو خواب ميرود يا كه تو ناز مي كنى؟       نى به خدا كه از دغل چشم فراز مي كنى‏

عاشق بيگناه را بهر ثواب مي كشى       بر سر گور كشتگان بانگ نماز مي كنى‏

مولانا‏

آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب       كشتهء غمزهء خود را به نماز آمده ا‏ى

حافظ

 

---------------------

 

 

2

مرا عهديست با شادى كه شادى آن من باشد       مرا قوليست باجانان كه جانان جان من باشد

مولانا‏

مرا عهديست باجانان كه تاجان دربدن دارم       هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم‏

حافظ

 

---------------------

 

3

بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست       بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست

مولانا‏

بنماى رخ كه خلقى واله شده و حيران       بگشاى لب كه فرياد از مرد وزن برآيد

حافظ

 

---------------------

 

4

ديدهء تن، دايماً  تن بين بود       ديدهء جان، جان پر فن بين بود

جان شو و از راه جان، جان را شناس       يار بينش شو، نه فرزند قياس

مولانا‏

ديدن روى ترا ديده جان بين بايد       وين كجا مرتبهء چشم جهان بين من است؟

حافظ

 

---------------------

 

5

تو مگو ما را بدان شه بار نيست       با كريمان كارها دشوار نيست

مولانا‏

سروش عالم غيبم بشارتى خوش داد       ك‏ه بر در كرمش كس دژم نخواهد ماند

حافظ

 

---------------------

 

6

 

ربود عقل و دلم را جمال آن  عربي

درون غمزه‏ء مستش هزار بوالعجبى

 

هزار عقل و ادب داشتم من ، اى خواجه

كنون چو مست و خرابم ، صلا‏ى بى ادبى

 

پرير رفتم سرمست بر سر كويش

به خشم گفت :"چه گم كرده اى ؟ چه مى طلبى ؟

 

شكسته بسته گفتم يكى دو لفظ عرب:

"اتيت اطلب فى حيكم مقام ابى"

 

جواب داد :"كجا خفته اى ؟ چه مى جويى

به پيش عقل محمد پلا‏س بولهبى ؟"

 

زعجز خوردم سوگندها وگرم شدم

به ذات پاك خدا و به جان پاك نبى

 

روان شد اشك زچشم من و گواهى داد

كما يسيل مياه السقا من القرب

 

چه چاره دارم ؟ غماز من هم از خانه ست

رخم چو سكهء زر، آب ديده ام سحبى

 

برادرم ، پدرم ، اصل و فصل من عشق است

كه خويش عشق بماند ، نه خويشي نسبى!

 

خمش! كه مفخر آفاق ، شمس تبريزى

بشست نام و نشان مرا به خوش لقبى

مولانا

 

 

اگر چه عرض هنر پيش يار بى ادبيست

زبان خموش وليكن دهان پر از عربيست

 

پرى نهفته رخ و ديو در كرشمه‏ء حسن

بسوخت ديده زحيرت كه اين چه بوالعجبيست

 

در اين چمن گل بي خار كس نچيد آرى

چراغ مصطفوى با شرار بولهبيست

 

سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد

كه كام بخشى او را بهانه بى سببيست

 

به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط

مرا كه مصطبه ايوان و پاى خم طلبيست

 

جمال دختر رز نور چشم ماست مگر

كه در نقاب زجاجى و پرده‏ء عنبيست

 

هزار عقل وادب داشتم من اى خواجه

كنون كه مست و خرابم صلا‏ح بى ادبيست

 

بيار مى كه چو حافظ هزارم استظهار

بگريه‏ء سحرى و نياز نيم شبيست

 

حافظ

 

---------------------

 

 

7

 

اگر دل از غم دنيا جدا توانى كرد

نشاط و عيش ب‏ باغ بقا توانى كرد

 

اگر به آب رياضت برآورى غسلي

همه كدورت دل را صفا توانى كرد

 

زمنزل هوسات ار دوگام پيش نهى

نزول در حرم كبريا توانى كرد

 

درون بحر معانى "ال" نه آن گهرى

كه قدر و قيمت خود را بها توانى كرد

 

به همت ارنشوى در مقام خاك مقيم

مقام خويش بر اوج علا توانى كرد

 

اگر به جيب تفكر فرو برى سرخويش

گذشته هاى قضا را ادا توانى كرد

 

وليكن اين صفت رهروان چالا‏ك است

تو نازنين جهانى ، كجا توانى كرد ؟

 

نه دست و پاى اجل را فرو توانى بست

نه رنگ و بوى جهان را رها توانى كرد

 

تو رستم دل و جانى و سرور مردان

اگر به نفس لئيمت غزا توانى كرد!

 

مگر كه درد  غم عشق سرزند درتو

به درد او غم دل را دوا توانى كرد

 

زخار چون و چرا اين زمان چو در گذرى

به باغ جنت وصلش چرا توانى كرد

 

اگر تو جنس همايى وجنس زاغ نئى

زجان تو ميل به سوى هما توانى كرد

 

هماى سايهء دولت چو شمس تبريزيست

نگر كه در دل آن شاه جا توانى كرد

 

مولانا

 

 

به سر جام جم آنگه نظر توانى كرد

كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد

 

مباش بى مى و مطرب كه زير طاق سپهر

بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد

 

گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد

كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد

 

گدائى در ميخانه طرفه اكسيرى است

گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد

 

بعزم مرحله‏ء عشق پيش نه قدمى

كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد

 

تو كز سراى طبيعت نميروى بيرون

كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد

 

جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى

غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد

 

بيا كه چاره‏ء ذوق حضور و نظم امور

بفيض بخشي اهل نظر توانى كرد

 

ولى تو طالب معشوق و جام مي خواهى

طمع مدار كه كار دگر توانى كرد

 

دلا ز نور هدايت گر آگهى يابى

چو شمع خنده زنان ترك سر توانى كرد

 

گر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظ

به شاهراه حقيقت گذر توانى كرد

 

حافظ

 

---------------------

 

8

ز شمع آموزاى خواجه، ميان گريه خنديدن       زچشم آموز اى زيرك، بهنگام سكون رفتن‏

مولانا‏

ميان گريه مي خندم كه چون شمع اندراين مجلس       زبان آتشينم هست، اما در نميگيرد

حافظ

 

---------------------

 

9

شمس تبريز اگر روى بمن بنمايى       من خود اين قالب مردار به هم درشكنم

در ميان من و معشوق همين است حجاب       وقت آنست كه اين پرده به يك سوفكنم

مولانا‏

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست       تو خود حجاب خودى حافظ ازميان برخيز

حافظ

 

---------------------

 

10

انبيا عامى بدندى، گر نه از انعام خاص       بر مس هستى ايشان كيميا ميريختى‏

مولانا‏

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد       دگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد

حافظ

 

---------------------

 

11

آن طرف كه عشق مي افزود درد       بوحنيفه و شافعى درسى نكرد

مولانا

حلا‏ج بر سر دار، اين نكته خوش سرايد       از شافعى مپرسيد امثال اين مسايل

حافظ

 

---------------------

 

 

12

عشقهايى كز پى رنگى بود       عشق نبود، عاقبت ننگى بود

مولانا

صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت       عشقش بروى دل در معني فراز كرد

حافظ

 

---------------------

 

13

لى حبيب حبه يشوى الحشا       لو يشا يمشى على عينى مشى

مولانا‏

بر خاك راه يار نهاديم روى خويش       بر روى ما رواست اگر آشنا رود

حافظ

 

---------------------

 

14

يكدس‏ت جام باده و يكدست جعد يار       رقصى چنين ميانهء ميدانم آرزوست

مولانا‏

رقص بر شعر تر و نالهء نى خوش باشد       خاصه رقصى كه در آن دست نگارى گيرند

حافظ

 

---------------------

 

15

دى لطفها بكرد خيال تو، گفتمش       كاى باوفا و عهد، ز من باوفاترى

مولانا‏

سحر تنهاييم در دست جان بود       خيالش لطفهاى بيكران كرد

حافظ

 

---------------------

 

16

مست مى بيدار گردد از دبور       مست حق نايد به خود تا نفخ صور

مولانا

سر ز مستى برنگيرد تا به صبح روز محشر

هركه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست

حافظ

 

---------------------

 

17

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد       اى زردروى عاشق، تو صبر كن، وفا كن

مولانا‏

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز       گفتا ز ماهرويان اين كار كمتر آيد

 

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند       نگاهدار سر رشته، تا نگه دارد

حافظ

 

---------------------

 

18

گر سخن خواهى كه گويى چون شكر       صبر كن از حرص و اين حلوا مخور

صبر باشد مشتهاى زيركان       هست حلوا آرزوى كودكان

مولانا‏

اين همه قند و شكر كز سخنم ميريزد       اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند

حافظ

 

---------------------

 

19

حبذا درياى عمر بى غمى       كه بود زو هفت دريا شبنمى

مولانا

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناى عشق       كاندراين طوفان نمايد هفت دريا شبنمى‏

حافظ

 

---------------------

 

20

هم شب و هم ابر و هم موج عظيم       اين سه تاريكى و از غرقاب بيم

مولانا

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل       كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

حافظ

 

------------------------------------------------------

 

این مقاله در نشست بیست‌ و هفتم گروه خمر کهن ارائه شده است.

http://rendaan.persianblog.ir

 

 

 


۱۳۸٥/٩/۱٧
گزارش جلسه ۲۷ ام به روايت علی پاداش و در غياب دوربينش!

دوستان سلام

 

  جلسه 85-9-15 با حضور آقایان مصطفی علیزاده و پانویس و سامان و معین و خودم   و خانم ها رضایی و یاسمن و دوستش   ساعت 4:45 دقیقه آغاز شد ابیات 631 الی 667 توسط مصطفی خوانده شد  و راجع ابیات آقا مصطفی و پانویس توضیح داده اند که در حاشیه مثنوی خوانی مصطفی راجع 9 آسمان و سپس پانویس به صورت خلاصه راجع مراتب عرفان مطالبی را عنوان نمودند  بعد از مثنوی خوانی و پذیرایی  آقای پانویس راجع مقایسه ابیات حافظ و مولانا مطالبی را عنوان نمودند که بسیار جالب بود جلسه 6:45 تمام شد

 

برنامه جلسه آینده

مثنوی خوانی

تکامل انسان از دید ادیان و علم و مقایسه آنها

 بحث آزاد با موضوع متشخص و بی شخصیت کیست؟

 

بعد از جلسه پانویس که در جلسه سیر نشده بوند اقدام  به خوردن نور نمودند و ماه را در یک حرکت قورت دادند سپس مصطفی که با اصرار می خواست ما را برساند متوجه شد بنزین ندارد سپس برای بنزین زدن عازم پمب بنزین شدیم که یک مسیر کوچک را خلاف می خواستیم برویم که با هشیاری پلیس جلوی این کار زشت گرفته شد... به دلیل اینکه من تحدید شده ام بیشتر از این مسایل فراوانی که بعد از جلسه ایجاد شده را عنوان نمی نمایم و فقط شما را دعوت به دیدن عکسها می نمایم

 

شاد شاد شاد باشید و منتظر دیدار شما دوستان عزیز هستیم

علی پاداش


۱۳۸٥/٩/۱۳
برنامه جلسه 27 ام گروه

برنامه جلسه بيست‌و هفتم گروه رندان بلاكش(خمر كهن)

 

با سلام  

چهارشنبه اين هفته، 15 آذر ماه ، ساعت 16:30، بيست و هفتمين جلسه گروه در دانشگاه اميركبير برگزار خواهد شد.

   موضوعات اين جلسه عبارتند از:

 

مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 631  تا 667) / مصطفی علیزاده

 

بررسی تطبیقی ابیات حافظ و مولانا / اقای پانویس

 

دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، تلفني تماس بگيرند تا هماهنگي لازم به عمل آيد.

 

زمان جلسه: چهارشنبه، 15 آذر ماه، از ساعت 16:30 الي 18:45

مكان جلسه: دانشگاه اميركبير، دانشكده معدن و متالورژي – دفتر نشريه آفتاب

 

 به اميد ديدار دوستان اهل دل در جمع كوچك و صميمي رندان بلاكش


۱۳۸٥/٩/٦
شرح و تفسیر ابیات مثنوی‌خوانی نشست بیست‌وششم

    ابیات خوانده‌شده و مورد بررسی قرار گرفته در جلسهء بیست‌وششم گروه از دفتر اول مثنوی معنوی بیت 578 تا 630 است. ذیلاً می‌توانید شرح و تفسیر این ابیات را از دو تفسیر محمد‌تقی جعفری و فروزانفر مطالعه نمائید. ضمناً در تفسیر مرحوم جعفری بحث مربوط به جبر و اختیار و نیز بحث مربوط به وحدت موجود و وحدت وجود بطور تقریباً مبسوط وجود دارد.

 

برای خواندن این دو تفسیر، اینجا کلیک کنید

 


۱۳۸٥/٩/٤
گزارش جلسه ۲۶ ام گروه

ساعت از 4:30 بعد از ظهر گذشته كه كم كم براي آغاز جلسه آماده مي شويم. آقاي پانويس زودتر از بقيه آمده. ...  امروز يك ميهمان هم داريم كه اتفاقاً معلم است؛ معلم بينش دوره دبيرستان ِ خانم كاظمي نژاد و احتمالاً به حكم معلم بودنش، حرفهاي زيادي براي گفتن دارد- به ويژه در خصوص «جبر واختيار».

...

بيست و ششمين جلسه گروه در حالي آغاز مي شود كه علي آقاي پاداش، عضو فعال هفته هاي اخير گروه، با اطلاع قبلي غايب است و خانم ها ناصري و كاظمي نژاد و آقاي پانويس و سامان و  بنده، حاضر.

مثنوي خواني اين هفته به عهده جناب پانويس است و ايشان با همان لحن گرم و دلنشين خود، استادانه ابيات مثنوي را، يك به يك، مي خوانند و آنجا كه لازم است توضيحي و شرحي به ابيات اضافه مي كنند.

از بيت 578 تا  بيت 630؛  ابيات را ادامه مي دهيم تا برسيم به ابيات مربوط به جبر و اختيار.

 

تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت              گفت ايزد: ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْت‏

گر بپرّانيم تير، آن ني ز ماست              ما كمان و تير اندازش خداست‏

اين نه جبر، اين معنى جبّارى است        ذكر جبّارى براى زارى است‏

 

با رسيدن به ابيات مولانا در خصوص «جبر و اختيار»، حاضرين ، كه تا اين جاي جلسه سراپا ساكت و گوش به صحبتهاي پانويس بودند، نم نم وارد بحث مي شوند و بحث داغ مي گردد؛ به ويژه با توضيحات و صحبتهاي خانم ناصري.

با طرح سوالي از سوي آقا سامان در مورد يك بيت و نظر مولانا در مورد جبر و اختيار و پاسخ خانم ناصري و آقاي پانويس و ...، بحث گرم تر هم مي شود؛ اما نه هنوز به اندازه اي كه بسوزاند! بلكه مقدمه اي مي شود تا دفتر اول مثنوي را ببنديم. و بدين ترتيب با پايان مثنوي خواني، بحث پيرامون جبر و اختيار آزاد مي گردد!! و حرارت بحث، بي وقفه بالا مي رود!

در مقطعي از جلسه نمي دانم چرا خانم ناصري در يك جبهه قرار گرفت و آقا سامان و آقاي پانويس و بنده در جبهه مقابل! و البته خانم كاظمي نژاد هم كه طبق قرار قبلي مي بايست هدايت بحث را در دست بگيرند، در سكوت به سر مي برند!

خلاصه، بحث بالا مي گيرد و «اختيار»ي هاي ديروز، در جبهه «جبر»ي حاضر مي شوند! اي عجب!!

بالاخره حدود ساعت 7:10 بحث را به پايان مي بريم و با مرور برنامه هاي جلسه بعد، محل دفتر نشريه را ترك مي كنيم... تا چهارشنبه اي ديگر و گفت و گويي ديگر!

 

 

مصطفي عليزاده

جمعه 3 آذر85


[ پست الكترونيك ]