![]() |
|
۱۳۸٥/٧/٢٩
گزارش جلسهء بيستوچهارم
در جلسه بیست و چهارم گروه ، بدلیل کمبود وقت (زود شروع شدن اذان و افطار)، بیت های 540 تا 548 از دفتر اول مثنوی خوانده و تفسیر شد. ذيلاً ابيات خوانده شده ، همراه با توضيحات آورده شده است. لازم به توضيح است كه در تفسير و توضيح ابيات از «شرح مثنوي شريف» استاد بديع الزمان فروزانفر استفاده شده است. كه از CD مثنوي معنوي - محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» - برداشت شده است. اگر دوستان احياناً نظري در مورد ابيات ذيل داشتند، خوشحال مي شويم اگر بيان نمايند تا توضيحات ارائه شده، تكميل گردد. ( 540) اسب همت سوى اختر تاختى آدم مسجود را نشناختى آدم مسجود: حقيقت انسانيت است كه جامع و مظهر ذات و جميع اسما و صفات الهى است كه عالم خلق و آفرينش ظهور آنها محسوب مىشود و باين اعتبار آينهى حق و خلق است و چون غرض از ايجاد، معرفت حق بود و هيچ يك از مراتب وجود، استعداد آن ندارند كه حق را بنحو كمال و تمام بشناسند مگر انسان، بدين دليل حقيقت انسانى غايت ايجاد نيز هست و آفرينش محفوظ ببقا و دوام اوست و هر گاه كه اين نوع از ميان بر خيزد دورهى عالم نيز بسر مىرسد و دور آخرت آغاز مىشود كه رجوع آفرينش است باسم اول كه مصدر وجود است و سر آن كه آدم يعنى حقيقت انسانيت، مسجود ملايك واقع شد همين جامعيت بود. زيرا فرشتگان در عالم خود محدوداند و از مرتبهى خود عبور نتوانند كرد و از نعمت عشق كه محرك اصلى آفرينش است ذاتا نصيبى ندارند و بسبب همين محدوديت و بىنصيبى آدم را نشناختند و زبان اعتراض بر خلقت وى گشودند تا آن گاه كه بجامعيت او پى بردند. اين بيت انتقاد منجمان است كه عمر عزيز در شناخت سعد و نحس ستارگان صرف مىكنند و آنها را در جزئيات زندگانى انسان و اجزاء آفرينش موثر مىپندارند و نيز حكما كه كواكب را مدبر عالم مىپندارند و معتقداند كه هفت ستارهى رونده كه آنها را ((آباء سبعه)) مىگويند در مادهى قابلهى چهار عنصر كه آنها را ((امهات اربعه)) مىنامند تاثير مىكنند و مواليد سهگانه از امتزاج و آسيب آن قوهى فاعل در نيروى منفعل كه عناصر است پديد مىآيد. ( 543) گر جهان پر برف گردد سر به سر تاب خور بگدازدش با يك نظر نظير آن: گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نيست شوى چون تف خور در گرفت ( 544) وزر او و صد وزير و صد هزار نيست گرداند خدا از يك شرار ( 545) عين آن تخييل را حكمت كند عين آن زهر آب را شربت كند وزر: بار و سنگينى، گناه. تخييل: بخيال انداختن، خيال. حكمت: حق و صواب، سخن راست و درست، مصلحت. قدرت خداى تعالى بىنهايت است و نسبت به اضداد متساوى است و خواص و آثارى كه از اشيا بظهور مىرسد به آفرينش اوست و او مىتواند كه آن آثار را از هر كدام كه خواهد باز ستاند و در ضد وى قرار دهد زيرا قدرت او بر اعطا و موهبت بهمان اندازه است كه بر منع و باز گرفتن و چون همهى آفرينش از جهت ذات و صفت و تاثير و تاثر مغلوب قدرت و زير فرمان اوست پس مىتواند كه آن چه را موجب خيال و شك است سبب يقين و عين حكمت كند و هر چه را كه مورث هلاك است علت حيات و بقا سازد و با چنين نيرو و قدرت كه بر تبديل اشيا دارد، مكر آن وزير چگونه برابرى مىكرد و پهلو مىزد و سرانجام ديده شد كه آن حيلهها بر باد رفت و دين عيسى گسترش يافت و پايدار ماند. ( 547) پرورد در آتش ابراهيم را ايمنى روح سازد بيم را اشاره است بقصهى ابراهيم كه نمرود وى را در آتش افكند و آن آتش را خداى تعالى بر وى برد و سلام و گلستان كرد. ( 548) از سبب سوزيش من سودايىام در خيالاتش چو سوفسطايىام سودايى: مبتلا بمرض خيال، ماليخوليايى، ديوانه. منسوب به ((سوداء)) يكى از اخلاط چهارگانه (سودا، صفرا، خون، بلغم) كه بعقيدهى اطباى پيشين غلبهى آن خلط، مورث امراض عصبى است. سوفسطايى: گروهى كه جست و جو و كشف حقيقت را ضرور ندانسته بلكه آموزگارى فنون را بر عهده گرفته و شاگردان خويش را در فن مناظره ماهر مىساختند، كسى كه براى غلبهى بر خصم بهر وسيلهاى اعم از قياس صحيح يا غلط متشبث گردد. سوفسطاييان را علماء اسلام بدين گونه تعريف كردهاند: گروهى از حكما كه منكر حسيات و بديهيات بودهاند، اينان سه فرقه بودهاند: لا ادريه كه در وجود و دانستن اشيا متوقف بوده و هيچ چيز را بطور جازم نمىپذيرفتهاند، عناديه كه مىگفتهاند ما بطور قطع مىدانيم كه هيچ چيز موجود نيست و ثبوت حقائق را منكر بودهاند، عنديه كه حقايق اشيا را تابع اعتقاد مىدانسته و منكر ثبوت و تميز آنها در نفس الامر بودهاند. علماء اسلام عقايد سوفسطاييان و شكاكين را بهم آميختهاند. گزارش فوق توسط خانم غزاله کاظمینژاد تهیه شده است.
۱۳۸٥/٧/٢٥
برنامه جلسه بيستو چهارم
برنامه جلسه بيستو چهارم گروه با سلام و آرزوي قبولي طاعات چهارشنبه اين هفته، 26 مهر ماه ، ساعت 16:30، بيست و چهارمين جلسه گروه در دانشگاه اميركبير برگزار خواهد شد. موضوعات اين جلسه عبارتند از: گفتاري پيرامون «طنز در مثنوي» (بخش اول) / جناب پانويس مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 540 تا 565) / مصطفي عليزاده دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، تلفني تماس بگيرند تا هماهنگي لازم به عمل آيد. زمان جلسه: چهارشنبه،26 مهر، از ساعت 16:30 الي 18:45 مكان جلسه: دانشگاه اميركبير، دانشكده معدن و متالورژي به اميد ديدار دوستان ۱۳۸٥/٧/۱۸
ابيات خوانده شده در جلسه بيست و سوم
در جلسه بيست و سوم گروه، ابيات 521 الي 540 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده ، همراه با توضيحات آورده شده است. لازم به توضيح است كه در تفسير و توضيح ابيات از «شرح مثنوي شريف» استاد بديع الزمان فروزانفر و «تفسير و نقد و تحليل مثنوي معنوي» استاد محمدتقي جعفري استفاده شده است. كه از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» - برداشت شده است. اگر دوستان احياناً نظري در مورد ابيات ذيل داشتند، خوشحال مي شويم اگر بيان نمايند تا توضيحات ارائه شده، تكميل گردد. بيان خسارت وزير در اين مكر (521) همچو شه نادان و غافل بد وزير پنجه مىزد با قديم ناگزير[i] با چنان قادر خدايى كز عدم صد چو عالم هست گرداند به دم[ii] صد چو عالم در نظر پيدا كند چون كه چشمت را به خود بينا كند[iii] گر جهان پيشت بزرگ و بىبنى است پيش قدرت ذره اى مىدان كه نيست[iv] اين جهان خود حبس جانهاى شماست هين رويد آن سو كه صحراى شماست اين جهان محدود و آن خود بىحد است نقش و صورت پيش آن معنى سد است[v] صد هزاران نيزهى فرعون را در شكست از موسيى با يك عصا صد هزاران طب جالينوس بود پيش عيسى و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود پيش حرف اميى آن عار بود[vi] با چنين غالب خداوندى كسى چون نميرد گر نباشد او خسى بس دل چون كوه را انگيخت او مرغ زيرك با دو پا آويخت او[vii] فهم و خاطر تيز كردن نيست راه جز شكسته مىنگيرد فضل شاه[viii] اى بسا گنج آگنان كنج كاو كان خيال انديش را شد ريش گاو[ix] گاو كه بود تا تو ريش او شوى خاك چه بود تا حشيش او شوى چون زنى از كار بد شد روى زرد مسخ كرد او را خدا و زهره كرد[x] عورتى را زهره كردن مسخ بود خاك و گل گشتن نه مسخ است اى عنود[xi] روح مىبردت سوى چرخ برين سوى آب و گل شدى در اسفلين خويشتن را مسخ كردى زين سفول ز آن وجودى كه بد آن رشك عقول[xii] پس ببين كين مسخ كردن چون بود پيش آن مسخ اين به غايت دون بود[xiii] [i] - پنجه زدن: در افتادن با كسى // قديم: موجودى غير مسبوق بعلت، خداى تعالى، پيش تر بحسب زمان. // ناگزير: آن چه مورد حاجت است و از آن بىنياز نتوان بود، ضرورى . [ii] - وزير غافل با خدايي درافتاده بود كه صدها جهان را در يك دم مىتواند بيافريند. [iii] - كه چون خود را بوسيلهى حق بشناسى آن گاه در درون خويش، جانها و عوالم بسيار (فراتر از علم محسوسات) مي توان ديد [iv] - بىبن: بىنهايت، غير متناهى [v] - اين جهان محدود است و جايگاه صورتها است و هر گاه جان به نقش و صورت متوجه شود از عالم خود مهجور مىماند. از اينرو اين جهان محدود، سد راه آن جهان است. محدوديت را به حبس و عدم محدوديت را به صحرا كه در و ديوار ندارد تشبيه نموده است [vi] - در سه بيت اخير، قدرت مادى و ظاهرى را با قدرت روحانى و معنوى مقايسه مىكند بدين گونه كه فرعون و جالينوس و شعراى عرب، نمونهى قدرت مادى هستند و موسى كه عصا را اژدها و سحر ساحران فرعون و حشمت وى را در هم شكست و عيسى كه بدعاى خود بيماريهاى دشوار و علاج ناپذير را درمان كرد و حضرت رسول اكرم (ص) كه درس نخوانده بود و معجزهاى چون قرآن آورد و دفتر فصاحت و بلاغت شعرا و خطبا را در هم نوشت، نمودار قدرت معنوى هستند. [vii] - بعضى گفتهاند كه منظور از مرغ زيرك، طوطى است كه او را بدين گونه مىگيرند كه نى را در رشته كرده هر دو جانب آن به دو درخت مىبندند چون طوطى بر آن نى مىنشيند آن نى بر مىگردد و آن طوطى از خوف افتادن، آن نى را با دو پا محكم گرفته آويزان مىشود و هرگز آن را رها نمي كند. پس صياد آمده او را مىگيرد. مولانا در اين بيت مىخواهد كه تصرف خدا را در جان و دل بيان كند. بدين گونه كه دلهاى قوى و گران سنگ را بر اثر غلبهى غضب و شهوت از جا بر مىانگيزد و چون پر كاهى در مسير باد سر گردان مىكند و آدمى را با همه عقل و زيركى در دام هوى و هوس و يا فكرهاى باطل مىافكند و اسير تلقينات بىاساس و نادرست مىكند پس تصرف او محدود بامور مادى نيست تا بدان جا كه دل و خرد ما نيز در تصرف اوست [viii] - صوفيان زيركى و زرنگى را در امور دنيا نمىپسندند زيرا كياست و زيركى نزد آنان كوشش در كار آخرت و تهذيب باطن است. از نظر آنان، راه وصول، جهاد با نفس و تهذيب باطن است و شكسته دلى و تضرع كه زادهى ناديدن خود است بر بحث و نظر كه حاصل آن غرور و اعجاب نفس است ترجيح دارد. [ix] - ريش گاو: بكنايت، احمق و ابله // [x] - روى زرد: مجازا، شرمسار و خجل// مسخ: مبدل شدن صورت بصورتى زشت، انتقال نفس انسان از بدن وى ببدن حيوانى كه در اوصاف مشابه او باشد. // افسانه اي است به صورت كه «هاروت و ماروت كه مغرور زهد و پرهيز خود شدند و از آسمان بزمين آمدند و فريفتهى زنى بنام زهره شدند و باده نوشيدند و خون ريختند و زنا كردند، زهره، اسم اعظم از ايشان بياموخت و به آسمان رفت و خدا او را بصورت زهره ستارهى آسمانى در آورد» ولي مولانا به اين افسانه اعتقادي ندارد و مسخ را بمعنى عام استعمال كرده است. [xi] - عورت: هر چه از آن شرم كنند، هر چيز كه نهان داشتنش به باشد، مجازا، جنس زن. [xii] - سفول: پستى، مجازا، فرومايگى و دنائت طبع [xiii] - در ابيات اخير اشاره شده است به اين معنا كه: نزد صوفيان باطن و قلب و روحانيت انسان و ملكوت او نيز ممكن است مسخ گردد و تبديل يابد؛ بدين گونه كه صفات ملكوتى او به صفات پست و ناسوتى مبدل شود و آن را «مسخ باطن» و «مسخ قلوب» نام نهادهاند. زيرا انسان بتدريج صورت مطلوب خود مىگيرد و بشكل آن در مىآيد..
نوشته شده توسط:مصطفی عليزاده
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است ۱۳۸٥/٧/۱٢
برنامه جلسه ۲۳ ام -ويژه نامه مولانا نشريه هفت سنگ
با سلام و عرض ادب خدمت دوستان اهل دل طاعات و عباداتتان مقبول حضرت حق، انشاالله جمعه اين هفته – 14 مهر ماه - براي بيست و سومين بار، دور هم جمع شده و به بحث و گفتگو مي پردازيم و البته افطار هم، در كنار هم خواهيم بود. موضوعات اين جلسه عبارتند از: شرح و بررسي غزلي از حافظ با مطلع: «سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت» / خانم طبرسي مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 521 تا 540) / سامان قدياني دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، با بنده تماس بگيرند. به اميد ديدار دوستان در جمع صميمي «رندان بلاكش»؛ روز جمعه، ساعت 16:30 لغايت 18:45، پارك طالقاني تهران ------------------------------------------------------ ويژه نامه نشريه اينترنتی هفت سنگ با موضوع مولانا منتشر شد. در اين مجله، مقالاتی با محوريت انديشه مولانا، بزرگداشت مولانا، كتابشناسی و ... و همچنين مقالات ارائه شده در همايش آموزه های مولانا برای انسان معاصر گردآوری و ارائه شده است. ضمن خسته نباشيد به دوستان فرهيخته مان در نشريه هفت سنگ و آرزوی موفقيت بيش از پيش برای ايشان، انشااله اگه فرصتی شد به زودی درباره ويژه نامه مزبور و محتوا و كيفيت مطالب، مطلبی كوتاه خواهيم نوشت. ويژه نامه مولانا - نشريه هفت سنگ
۱۳۸٥/٧/٩
با آفتاب(۱)- بحث درباره غزل شماره ۴۴۲ از ديوان شمس
غزل شماره 442 از ديوان کبير
بحث دربارهء اين غزل را با ذکر چند نکته آغاز ميکنيم و اميدوارم دوستان نيز مشارکت کنند:
همانطور که همه ميدانيم، در عرفان وصف معشوق بصورت معشوقي زميني (زن) نيز از موضوعات رايج است که البته دليل اين موضوع هم ميتواند مبحث جداگانهاي باشد.
3. بيت سوم از آخر: "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟" صحبت از حضور معشوق ميکند در حاليکه ما از آن بيخبريم. مترادف اين معني را در ديگر جاهاي آثار مولانا ميتوان ديد. نيز در بيت آن شاعر که:
* * *
در مورد موضوع شمارهء 1 ، اينکه چرا مولانا (و بطور کلي اکثر عرفا) محبوبشان را با عنوان "دوست" ياد ميکنند (سواي عناوين ديگر): در قرآن مومنان واقعي با عنوان "وليالله" معرفي شدهاند، يعني "دوست خدا". اين برداشت و نگاه عرفا (از جمله مولانا) که معشوق را دوست خود ميبينند و معشوق معشوق نيز، از طرف قرآن، "دوست" ناميده شده با هم در ارتباط معنايي نزديکي است. از طرفي خداوند در قرآن مومنان را دوست خود مينامد و از طرف ديگر مومنان نيز او را دوست خود.
دوست انسان کسي است که سنخيت و قدر مشترکي با وي داشته باشد. در ارتباطهاي انساني بدون شک اگر دو انسان با هم از حداقل يک وجه مشترک برخوردار نباشند، نميتوانند رابطهء دوستي برقرار کنند. شما نميتوانيد دو کس را بيابيد که هيچ سنخيتي با هم نداشته باشند و در عين حال با هم دوست باشند. اصل جذب و جاذب بودن، بر همسنخي و همجنسي استوار است: (همجنسي نه بمعناي همسکسي)
در جهان هر چيز چيزي جذب کرد گرم، گرمي را کشيد و سرد، سرد
اي بسا هندو و ترک همزبان اي بسا دو ترک چون بيگانگان پس زبان محرمي خود ديگر است همدلي از همزباني خوشتر است
اما در مورد موضوع شماره 2: مصرع اول بيت دوم يعني "خود اوست جمله طالب و ما همچو سايهها"، مولانا معشوق را طالب حقيقي معرفي ميکند، يعني معشوق را عاشق ميداند! اين موضوع بارها در مثنوي بميان کشيده شده است. اينکه کشش اصلي از طرف معشوق است و اگر عاشق هم طالب وصال است، در حقيقت اين وصال را خود معشوق ميخواهد!:
گفت آن الله تو لببيک ماست آن دعا و آه و سوزت پيک ماست ترس و عشق تو کمند لطف ماست زير هر يا رب تو لبيکهاست
موضوع شماره ۳:
"با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟" حضور معشوق در بيخبري ما از اين حضور. اين معني نيز بارها در آثار عرفا تکرار ميشود.
(عين آن عزمت حجاب آن شده که به تو پيوسته است و آمده) انسان در درون خود گنجي معنوي دارد و همواره قرين اين گنج است، اما از آن بيخبر است. و نه تنها از آن بيخبر است، بلکه به گدايي معنوي روي آورده است:
اي ز نسل پادشان کاميار با خود آ وز پارهدوزي ننگ دار
"با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟"
موضوع آخر (شمارهء چهار)، خاموشي است:
بطور کلي سکوت در عرفان يک اصل است. در توصيه هاي رايج اخلاقي سکوت بيروني يعني حرف نزدن و آرام گرفتن زبان در دهان، تشويق شده است و به فرمايش امام علي(ع) ضرر سکوت بسيار کمتر از ضرر گفتن است.
نوشته شده توسط: پانويس!
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ و نویسنده بلامانع است ۱۳۸٥/٧/۸
روايت يك ماجرا، شايد هم ...
مدتي پيش، در گشت و گذار اينترنتي ام، مطابق معمول سري هم به سايت خبري مولانا نيوز زدم. در حال مرور آخرين مطالبي كه در سايت قرار داده بودند، بودم كه ناگهان به جملاتي آشنا برخورد كردم:« افلاطون مي گويد: نغمه و وزن موسيقي تاثير فوق العاده اي در روح انسان دارد و... » ياد مقاله اي كه چند ماه پيش نوشته بودم و در يكي از جلسات گروه، خدمت دوستان ارائه كردم افتادم؛ مقاله من هم دقيقاً با اين نقل قول شروع مي شد...چندان تعجب نكردم؛ چرا كه همانطور كه من اين نقل قول را از منبعي اقتباس كرده بودم، حتماً نويسنده اين مطلب هم چنين كاري كرده است... اما وقتي به خواندن الباقي جملات نوشته مزبور ادامه دادم، كم كم ديدم كه: عجب! اينا كه جملات منه!! و بالاخره دوزاري افتاد كه اين مقاله، «خودِ»مقاله منه! ولي چرا به اسم يه نفر ديگه و با آدرس يه وبلاگ ديگه!!!؟ (اسم و نشاني وبلاگ ايشان بماند محفوظ نزد خودمون! ) ناراحت شدم از اين به اصطلاح «سرقت وبلاگي»! ولي خيلي جدي نگرفتم! با ارسال يك يادداشت براي مسوول سايت «مولانا نيوز» اطلاع دادم كه در لينك دهي اشتباه كرده ايد و منبع مطلب جايي ديگر و و نويسنده آن كسي ديگر است. يك بار ديگر كه از نو مطلب مولانا نيوز را خواندم، متوجه شدم كه سايت مولانا نيوز اين مطلب را به نقل از بخش وبلاگ هاي «ايسنا» زده!! به لينك ايسنا مراجعه كردم و ديدم كه : بله! راستي راستي مقاله بنده حقير رو به نام شخصي ديگه ثبت زدند! شخصي كه وبلاگش تازه چند وقتيست راه افتاده! در حاليكه من اين مقاله را فروردين ماه آماده و ارائه كردم و در همان زمان هم در وبلاگ سابق گروه گذاشتم و سپس با راه اندازي وبلاگ جديد، در خرداد ماه، يك كپي از آن را به وبلاگ جديد انتقال دادم. يه سري هم به وبلاگ اين حضرت آقا زدم تا ببينم قضيه چيه! آيا واقعاً اين مقاله رو بدون ذكر نام وبلاگ منبع، در وبلاگش قرار داده يا اشتباه از ايسنا بوده!؟ ... چه حالي بهتون دست مي ده وقتي ببينين مقالاتي رو كه توسط خود و دوستانتون تهيه شده و براي آماده سازي آن ساعتها وقت صرف شده، يك نفر ديگر در وبلاگ خودش كپي كرده و نه تنها نشاني وبلاگ منبع را نداده بلكه نام نويسندگان مقالات رو هم از پايان آنها حذف كرده و به اسم خود در وبلاگش منتشر كرده!!؟... بخشهاي سه گانه مقاله «مولانا و موسيقي»، مقاله «ملامتي گري حافظ» جناب پانويس، نوشته مربوط به«حكايت شيخ صنعان» و ... با همان فرمت ها و عكس هاي وبلاگ خودمون! تعجب و عصبانيت وقتي بيشتر مي شود كه ببينيد كه اين فرد در قسمت معرفي خود ادعا نموده كه « شيعه اثني عشري هستم و بسيار آزاد انديش هستم و دوستدار دكتر سروش هستم و از تعصب بيجا متنفر هستم.نوازنده تنبور هستم وعاشق مولانا هستم.»!!
به جناب پانويس هم كه همزمان آنلاين بوديم ماجرا را خبر داده بودم و تصميم گرفتيم كه به اين بنده خدا ميل زده و از ايشون توضيح بخواهيم و نيز بخواهيم كه «پست» هاي خود را اصلاح كرده، نام وبلاگ منبع و نويسنده مقالات را ذكر كنند. بعد از اينكه طي چند روز 2-3 بار ميل زده و اين خواسته را تكرار كرديم، بالاخره حضرت آقا افتخار داده و ميل بنده را جواب دادند! و بجاي اينكه نشان دهند كه واقعاً در پي جبران اشتباه هستند، پس از معذرت خواهي اوليه خود، كنايه زدند كه: « از مطالب شما استفاده كرده ام فقط به خاطر اينكه شايد يك بنده خدايي بخواند و از نوشته ها متنبه شود وگرنه من دنبال جايزه گرفتن و به به و چه چه گفتن كسي نيستم كه به خواهم از مطالب شما بدزدم و از جايي مورد تشويق قرار بگيرم . برايم رسانيدن مطالب مهم است و استفاده ديگران.»
پس از خواندن نامه ايشان، كه در آن هيچ اشاره اي به جبران اشتباه و وعده انجام اصلاح، نشده بود، در حاليكه نيش يه كنايه رو هم دريافت كرده بودم،باز هم خودم را كنترل كردم و نامه اي ديگر ارسال كردم و توضيح دادم كه:
«... اين عمل شما بسيار در خور توجه و تقدير و تشكر است. خدا خيرتون بده! ولي چرا نام نويسندگان مطالب را حذف كرده ايد؟! يعني اگر اسم نويسنده مقاله، «مصطفي عليزاده» يا جناب «پانويس» يا «گروه رندان بلاكش» باشد، خواننده مطلب، حظ معنوي نبرده و متنبه نمي شود!!؟» و اينكه «... مي توانيم از مطالب ديگران در وبلاگ و سايت خود استفاده كنيم ولي به شرط اينكه نام منبع مورد استفاده و صا حب اثر را ذكر كنيم.(اخلاقاً، وجداناً، شرعاً، عرفاً) » و نيز اشاره اي كردم به كنايه ايشون كه :« ... ما اگه دنبال جايزه و دستمزد و .. بوديم، مقاله هايي رو كه ساعتهاي بسيار صرف تحقيق بر روي آن كرده ايم را به رايگان در اينترنت پخش نمي كرديم. چرا كه تو اينترنت براي كسي جايزه و تنديس و ... تقديم نمي كنند. ولي «رسانيدن مطالب مهم است و استفاده ديگران» دليل نمي شود كه حقوق صاحب اثر پايمال شود» و ... جناب آقاي وبلاگ نويس هم محبت كرده و در انتهاي پاسخي يك خطي! به نامه اخير بنده، با لحني كمي تا قسمتي ترسناك! آوردند كه: «... گفتم چشم در اولين فرصت اينكار را انجام مي دهم . حالا اگر مي شود شما اينقدر گير ندهيد؟ »!!
ما هم خسته از ايشان و رفتارشان، نشستيم منتظر كه به زودي فرصت كنند و مطالب مقتبس از وبلاگ خمر كهن (گروه رندان بلاكش) را اصلاح يا حذف كنند... ولي اين انتظار تقريباً يك هفته طول كشيده و هنوز ايشان فرصت انجام چنين كاري نكرده اند؛ اگرچه در طي همين مدت يك هفته اي فرصت ارسال 10-12 پست به وبلاگشون را داشته اند!!! حالا ما مونديم و اينكه چه كنيم با ايشون!؟ گرچه اخيراً در گوشه اي از وبلاگ و زير برخي مطالب آن، يادداشتي قرار داديم كه « استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است»، اما مسلم است كه اين تذكر براي امثال اين آقا محلي از اعراب نداره. و تصور مي كنم كه وبلاگ نويسان محترمي كه با قواعد وبلاگ نويسي و روزنامه نگاري(الكترونيك و چاپي، فرقي نمي كنه) آشنايند و به آن احترام مي گذارند، نيز نيازي به اين تذكر ندارند. بگذريم...حالا كه ما – نويسندگان مطالب وبلاگ خمر كهن - به دنبال «به به، چه چه» و جايزه اي هستيم كه جناب وبلاگ نويس فعال، در پي آن نيست، يكي بياد و ما را دريابد و آرزوي ديرينه ما را محقق سازد!!
ارادتمند- مصطفي عليزاده ۱۳۸٥/٧/٢
ابيات خوانده شده در جلسه ۲۲ ام گروه
در جلسه بيست و دوم گروه، ابيات 500 الي 520 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده و يكي - دو مورد از موارد بررسي شده(صرفاً جهت نمونه)، آورده شده است. البته بهتر آن بود كه آقا سامان كه اين ابيات را خوانده و توضيح دادند، خود، تفسير و توضيحات مربوط به اين ابيات را به صورت كامل در وبلاگ ارائه مي نمودند، كه چون ايشان به دليل مشغولياتشان چنين نكردند، بنده چند مورد را جهت نمونه پيوست كرده ام كه از نظر مي گذرانيد. لازم به توضيح است كه «توضيحات» ارائه شده، كه مقتبس از شرح مثنوي شريف استاد فروزانفر مي باشد، از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» برداشت شده است. بيان آن كه اين اختلافات در صورت روش است نه در حقيقت راه او ز يك رنگى عيسى بو نداشت وز مزاج خم عيسى خو نداشت جامهى صد رنگ از آن خم صفا ساده و يك رنگ گشتى چون صبا[1] نيست يك رنگى كز او خيزد ملال بل مثال ماهى و آب زلال[2] گر چه در خشكى هزاران رنگهاست ماهيان را با يبوست جنگهاست كيست ماهى چيست دريا در مثل تا بدان ماند ملك عز و جل صد هزاران بحر و ماهى در وجود سجده آرد پيش آن اكرام و جود چند باران عطا باران شده تا بدان آن بحر در افشان شده[3] چند خورشيد كرم افروخته تا كه ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر آب و طين تا شده دانه پذيرندهى زمين خاك امين و هر چه در وى كاشتى بىخيانت جنس آن برداشتى[4] اين امانت ز آن امانت يافته ست كافتاب عدل بر وى تافته ست تا نشان حق نيارد نو بهار خاك سرها را نكرده آشكار آن جوادى كه جمادى را بداد اين خبرها وين امانت وين سداد[5] مر جمادى را كند فضلش خبير عاقلان را كرده قهر او ضرير[6] جان و دل را طاقت آن جوش نيست با كه گويم در جهان يك گوش نيست هر كجا گوشى بد از وى چشم گشت هر كجا سنگى بد از وى يشم گشت كيميا ساز است چه بود كيميا معجزه بخش است چه بود سيميا اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست كين دليل هستى و هستى خطاست پيش هست او ببايد نيست بود چيست هستى پيش او كور و كبود[7] گر نبودى كور از او بگداختى گرمى خورشيد را بشناختى ور نبودى او كبود از تعزيت كى فسردى همچو يخ اين ناحيت[8]
[1] - اشاره است بقصهى ذيل: مريم عيسى را با حرفت صباغى داد پيش مهتر صباغان، چون آن حرفت بدانسته بود و دريافته، آن مهتر صباغان جامهاى بسيار بوى داد و بر هر جامه نشان كرد بر آن رنگ كه مىخواست، آن گه بعيسى گفت اين جامها، رنگارنگ مىبايد، هر يكى چنان كه نشان كردهام به رنگ مىكن، اين بگفت و بسفرى بيرون شد و جامها بعيسى سپرد، عيسى رفت و آن جامها همه در يك خنب نهاد بر يك رنگ راست، و گفت ((كونى بإذن اللَّه على ما اريد منك)) پس آن گه مهتر صباغان زود از سفر باز آمد و آن جامها ديد، در يك خنب نهاده و بيك رنگ داده دل تنگ شد، گفت اين جامها تباه كردى، عيسى گفت جامها چون خواهى و بر چه رنگ خواهى تا چنان كه تو خواهى از خنب بيرون آرم، چنان كرد، يكى سبز آمد، يكى زرد، يكى سرخ، چنان كه مراد بود، آن مرد از كار وى عجب در ماند و دانست كه بجز صنع الهى نيست. [2] - تمثيل عشق يا حق تعالى به آب و عاشق و طالب به ماهى در مثنوى مكرر است
[3] - باران: ريزان و بارنده (بمعنى وصفى) و بهمين مناسبت قطرههاى آب را كه از ابر فرو ريزد باران (بمعنى اسمى) مىگويند. اشاره است بعقيدهى قدما كه مرواريد را متولد از قطرهى باران مىپنداشتهاند
اين بيت و ابيات پس از آن، مبتنى است بر اين عقيده كه حق تعالى جامع جميع كمالات است و هر كمالى كه موجودات بدان متصف مىشوند به افاضهى اوست و مستفاد از اوست. [4] - خاك را بدان مناسبت امين مىنامند كه هر تخم كه در وى بكارند جنس آن را باز مىدهد و هرگز بجاى گندم، جو و به عوض جو، گندم از آن نمىرويد.
[5] - سداد: راستى و درستى [6] - ضرير: كور [7] - كور و كبود: ناقص و رسوا، زشت و نادلپذير، مقرون برنج و آفت
[8] - رسم است كه در عزا جامهى كبود و سياه مىپوشند، مردم عزادار غمگين و افسردهاند، افسرده بمعنى سرما زده و يخ بسته نيز استعمال مىشود، جامد را نيز افسرده مىگويند، مولانا كسى را كه ذوق نيستى و فنا را نچشيده باشد عزادار و افسرده مىخواند و تصور مىكند كه بىذوقى او در ديگران نيز موثر افتاده است، اشارتى بعالم مادى نيز تواند داشت بنا بر آن كه ((ناحيت)) را عبارت از عالم مادى فرض كنيم.
#M.A# استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است [ پست الكترونيك ] |
ارتباط با ما
صفحهٔ اصلی وبلاگ معرفی گروه خمر کهن پست های برگزیده وبلاگ آرشيـو: پيونـدها:
.: لوگوي وبلاگ :. ![]() .: محصولات :. ![]() استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است ![]() .: خبرنامهٔ گروه :. .: حلقه «خمر کهن»ی ها :. پانویسمصطفی علیزاده علي پاداش حسين صابري منصور بنانی شهره محمدی محمد فیاضی .: سایر دوستان :. گفتگو با خداويژه نامه مولانا-مجله هفت سنگ آموزش فارسي-ويژه آزمون ارشد اندیشهها و افکار مولانا معرفي سي دي مثنوي قونیه،شهر مولانا محمدامین مروتی .: لوگوهای دوستان :.
|