خمر کهن

۱۳۸٥/٧/٢٩
گزارش جلسهء بيست‌وچهارم

 

    در جلسه بیست و چهارم گروه ، بدلیل کمبود وقت (زود شروع شدن اذان و افطار)، بیت های 540 تا 548 از دفتر اول مثنوی خوانده و تفسیر شد. ذيلاً ابيات خوانده شده ، همراه با توضيحات آورده شده است.

    لازم به توضيح است كه در تفسير و توضيح ابيات از «شرح مثنوي شريف» استاد بديع الزمان فروزانفر استفاده شده است. كه از CD مثنوي معنوي - محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» - برداشت شده است.

    اگر دوستان احياناً نظري در مورد ابيات ذيل داشتند، خوشحال مي شويم اگر بيان نمايند تا توضيحات ارائه شده، تكميل گردد.

 

( 540) اسب همت سوى اختر تاختى             آدم مسجود را نشناختى‏

 

آدم مسجود: حقيقت انسانيت است كه جامع و مظهر ذات و جميع اسما و صفات الهى است كه عالم خلق و آفرينش ظهور آنها محسوب مى‏شود و باين اعتبار آينه‏ى حق و خلق است و چون غرض از ايجاد، معرفت حق بود و هيچ يك از مراتب وجود، استعداد آن ندارند كه حق را بنحو كمال و تمام بشناسند مگر انسان، بدين دليل حقيقت انسانى غايت ايجاد نيز هست و آفرينش محفوظ ببقا و دوام اوست و هر گاه كه اين نوع از ميان بر خيزد دوره‏ى عالم نيز بسر مى‏رسد و دور آخرت آغاز مى‏شود كه رجوع آفرينش است باسم اول كه مصدر وجود است و سر آن كه آدم يعنى حقيقت انسانيت، مسجود ملايك واقع شد همين جامعيت بود. زيرا فرشتگان در عالم خود محدوداند و از مرتبه‏ى خود عبور نتوانند كرد و از نعمت عشق كه محرك اصلى آفرينش است ذاتا نصيبى ندارند و بسبب همين محدوديت و بى‏نصيبى آدم را نشناختند و زبان اعتراض بر خلقت وى گشودند تا آن گاه كه بجامعيت او پى بردند.

    اين بيت انتقاد منجمان است كه عمر عزيز در شناخت سعد و نحس ستارگان صرف مى‏كنند و آنها را در جزئيات زندگانى انسان و اجزاء آفرينش موثر مى‏پندارند و نيز حكما كه كواكب را مدبر عالم مى‏پندارند و معتقداند كه هفت ستاره‏ى رونده كه آنها را ((آباء سبعه)) مى‏گويند در ماده‏ى قابله‏ى چهار عنصر كه آنها را ((امهات اربعه)) مى‏نامند تاثير مى‏كنند و مواليد سه‏گانه از امتزاج و آسيب آن قوه‏ى فاعل در نيروى منفعل كه عناصر است پديد مى‏آيد.

 

( 543) گر جهان پر برف گردد سر به سر             تاب خور بگدازدش با يك نظر

 

نظير آن:

          گر ز تو پر گشت جهان همچو برف             نيست شوى چون تف خور در گرفت‏

 

 ( 544) وزر او و صد وزير و صد هزار             نيست گرداند خدا از يك شرار

 ( 545) عين آن تخييل را حكمت كند             عين آن زهر آب را شربت كند

 

 وزر: بار و سنگينى، گناه.

 تخييل: بخيال انداختن، خيال.

 حكمت: حق و صواب، سخن راست و درست، مصلحت.

 

     قدرت خداى تعالى بى‏نهايت است و نسبت به اضداد متساوى است و خواص و آثارى كه از اشيا بظهور مى‏رسد به آفرينش اوست و او مى‏تواند كه آن آثار را از هر كدام كه خواهد باز ستاند و در ضد وى قرار دهد زيرا قدرت او بر اعطا و موهبت بهمان اندازه است كه بر منع و باز گرفتن و چون همه‏ى آفرينش از جهت ذات و صفت و تاثير و تاثر مغلوب قدرت و زير فرمان اوست پس مى‏تواند كه آن چه را موجب خيال و شك است سبب يقين و عين حكمت كند و هر چه را كه مورث هلاك است علت حيات و بقا سازد و با چنين نيرو و قدرت كه بر تبديل اشيا دارد، مكر آن وزير چگونه برابرى مى‏كرد و پهلو مى‏زد و سرانجام ديده شد كه آن حيله‏ها بر باد رفت و دين عيسى گسترش يافت و پايدار ماند.

 

( 547) پرورد در آتش ابراهيم را             ايمنى روح سازد بيم را

 

اشاره است بقصه‏ى ابراهيم كه نمرود وى را در آتش افكند و آن آتش را خداى تعالى بر وى برد و سلام و گلستان كرد.

 

( 548) از سبب سوزيش من سودايى‏ام             در خيالاتش چو سوفسطايى‏ام‏

 

سودايى: مبتلا بمرض خيال، ماليخوليايى، ديوانه. منسوب به ((سوداء)) يكى از اخلاط چهارگانه (سودا، صفرا، خون، بلغم) كه بعقيده‏ى اطباى پيشين غلبه‏ى آن خلط، مورث امراض عصبى است.

سوفسطايى: گروهى كه جست و جو و كشف حقيقت را ضرور ندانسته بلكه آموزگارى فنون را بر عهده گرفته و شاگردان خويش را در فن مناظره ماهر مى‏ساختند، كسى كه براى غلبه‏ى بر خصم بهر وسيله‏اى اعم از قياس صحيح يا غلط متشبث گردد. سوفسطاييان را علماء اسلام بدين گونه تعريف كرده‏اند: گروهى از حكما كه منكر حسيات و بديهيات بوده‏اند، اينان سه فرقه بوده‏اند: لا ادريه كه در وجود و دانستن اشيا متوقف بوده و هيچ چيز را بطور جازم نمى‏پذيرفته‏اند، عناديه كه مى‏گفته‏اند ما بطور قطع مى‏دانيم كه هيچ چيز موجود نيست و ثبوت حقائق را منكر بوده‏اند، عنديه كه حقايق اشيا را تابع اعتقاد مى‏دانسته و منكر ثبوت و تميز آنها در نفس الامر بوده‏اند. علماء اسلام عقايد سوفسطاييان و شكاكين را بهم آميخته‏اند.

 

گزارش فوق توسط خانم غزاله کاظمی‌نژاد تهیه شده است.

 


۱۳۸٥/٧/٢٥
برنامه جلسه بيست‌و چهارم

برنامه جلسه بيست‌و چهارم گروه

 

با سلام  و آرزوي قبولي طاعات

چهارشنبه اين هفته، 26 مهر ماه ، ساعت 16:30، بيست و چهارمين جلسه گروه در دانشگاه اميركبير برگزار خواهد شد.

   موضوعات اين جلسه عبارتند از:

 

گفتاري پيرامون «طنز در مثنوي» (بخش اول)  / جناب پانويس

مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 540  تا 565) / مصطفي عليزاده

 

دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، تلفني تماس بگيرند تا هماهنگي لازم به عمل آيد.

 

زمان جلسه: چهارشنبه،26 مهر، از ساعت 16:30 الي 18:45

مكان جلسه: دانشگاه اميركبير، دانشكده معدن و متالورژي

 

 به اميد ديدار دوستان


۱۳۸٥/٧/۱۸
ابيات خوانده شده در جلسه بيست و سوم

در جلسه بيست و سوم گروه، ابيات 521 الي 540 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده ، همراه با توضيحات آورده شده است.

لازم به توضيح است كه در تفسير و توضيح ابيات از «شرح مثنوي شريف» استاد بديع الزمان فروزانفر و «تفسير و نقد و تحليل مثنوي معنوي» استاد محمدتقي جعفري استفاده شده است. كه از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» - برداشت شده است.

اگر دوستان احياناً نظري در مورد ابيات ذيل داشتند، خوشحال مي شويم اگر بيان نمايند تا توضيحات ارائه شده، تكميل گردد.

 

 

 

بيان خسارت وزير در اين مكر

 

 

(521) همچو شه نادان و غافل بد وزير                          پنجه مى‏زد با قديم ناگزير[i]

با چنان قادر خدايى كز عدم                                صد چو عالم هست گرداند به دم‏[ii]

صد چو عالم در نظر پيدا كند                                چون كه چشمت را به خود بينا كند[iii]

گر جهان پيشت بزرگ و بى‏بنى است                   پيش قدرت ذره اى مى‏دان كه نيست‏[iv]

اين جهان خود حبس جانهاى شماست                 هين رويد آن سو كه صحراى شماست‏

اين جهان محدود و آن خود بى‏حد است                 نقش و صورت پيش آن معنى سد است‏[v]

صد هزاران نيزه‏ى فرعون را                                  در شكست از موسيى با يك عصا

صد هزاران طب جالينوس بود                              پيش عيسى و دمش افسوس بود

صد هزاران دفتر اشعار بود                                   پيش حرف اميى آن عار بود[vi]

با چنين غالب خداوندى كسى                             چون نميرد گر نباشد او خسى‏

بس دل چون كوه را انگيخت او                             مرغ زيرك با دو پا آويخت او[vii]

فهم و خاطر تيز كردن نيست راه                           جز شكسته مى‏نگيرد فضل شاه‏[viii]

اى بسا گنج آگنان كنج كاو                                  كان خيال انديش را شد ريش گاو[ix]

گاو كه بود تا تو ريش او شوى                              خاك چه بود تا حشيش او شوى‏

چون زنى از كار بد شد روى زرد                           مسخ كرد او را خدا و زهره كرد[x]

عورتى را زهره كردن مسخ بود                            خاك و گل گشتن نه مسخ است اى عنود[xi]

روح مى‏بردت سوى چرخ برين                              سوى آب و گل شدى در اسفلين‏

خويشتن را مسخ كردى زين سفول                      ز آن وجودى كه بد آن رشك عقول‏[xii]

پس ببين كين مسخ كردن چون بود                      پيش آن مسخ اين به غايت دون بود[xiii]



[i] - پنجه زدن: در افتادن با كسى // قديم: موجودى غير مسبوق بعلت، خداى تعالى، پيش تر بحسب زمان. // ناگزير: آن چه مورد حاجت است و از آن بى‏نياز نتوان بود، ضرورى ‏.

 

[ii] - وزير غافل با خدايي درافتاده بود كه صدها جهان را در يك دم مى‏تواند بيافريند.

 

[iii]   -  كه چون خود را بوسيله‏ى حق بشناسى آن گاه در درون خويش، جانها و عوالم بسيار (فراتر از علم محسوسات) مي توان ديد

 

[iv]   - بى‏بن: بى‏نهايت، غير متناهى

 

[v]   -  اين جهان محدود است و جايگاه صورت‏ها است و هر گاه جان به نقش و صورت متوجه شود از عالم خود مهجور مى‏ماند. از اينرو اين جهان محدود، سد راه آن جهان است.

محدوديت را به حبس و عدم محدوديت را به صحرا كه در و ديوار ندارد تشبيه نموده است

 

[vi]   - در سه بيت اخير، قدرت مادى و ظاهرى را با قدرت روحانى و معنوى مقايسه مى‏كند بدين گونه كه فرعون و جالينوس و شعراى عرب، نمونه‏ى قدرت مادى هستند و موسى كه عصا را اژدها و سحر ساحران فرعون و حشمت وى را در هم شكست و عيسى كه بدعاى خود بيماريهاى دشوار و علاج ناپذير را درمان كرد و حضرت رسول اكرم (ص) كه درس نخوانده بود و معجزه‏اى چون قرآن آورد و دفتر فصاحت و بلاغت شعرا و خطبا را در هم نوشت، نمودار قدرت معنوى هستند.

 

[vii]   -  بعضى گفته‏اند كه منظور از مرغ زيرك، طوطى است كه او را بدين گونه مى‏گيرند كه نى را در رشته كرده هر دو جانب آن به دو درخت مى‏بندند چون طوطى بر آن نى مى‏نشيند آن نى بر مى‏گردد و آن طوطى از خوف افتادن، آن نى را با دو پا محكم گرفته آويزان مىشود و هرگز آن را رها نمي كند. پس صياد آمده او را مى‏گيرد.

مولانا در اين بيت مى‏خواهد كه تصرف خدا را در جان و دل بيان كند. بدين گونه كه دلهاى قوى و گران سنگ را بر اثر غلبه‏ى غضب و شهوت از جا بر مى‏انگيزد و چون پر كاهى در مسير باد سر گردان مى‏كند و آدمى را با همه عقل و زيركى در دام هوى و هوس و يا فكرهاى باطل مى‏افكند و اسير تلقينات بى‏اساس و نادرست مى‏كند پس تصرف او محدود بامور مادى نيست تا بدان جا كه دل و خرد ما نيز در تصرف اوست

 

[viii] -  صوفيان زيركى و زرنگى را در امور دنيا نمى‏پسندند زيرا كياست و زيركى نزد آنان كوشش در كار آخرت و تهذيب باطن است. از نظر آنان، راه وصول، جهاد با نفس و تهذيب باطن است و شكسته دلى و تضرع كه زاده‏ى ناديدن خود است بر بحث و نظر كه حاصل آن غرور و اعجاب نفس است ترجيح دارد.

 

[ix] -  ريش گاو: بكنايت، احمق و ابله //

[x] -  روى زرد: مجازا، شرمسار و خجل// مسخ: مبدل شدن صورت بصورتى زشت، انتقال نفس انسان از بدن وى ببدن حيوانى كه در اوصاف مشابه او باشد. //  افسانه اي است به صورت كه «هاروت و ماروت كه مغرور زهد و پرهيز خود شدند و از آسمان بزمين آمدند و فريفته‏ى زنى بنام زهره شدند و باده نوشيدند و خون ريختند و زنا كردند، زهره، اسم اعظم از ايشان بياموخت و به آسمان رفت و خدا او را بصورت زهره ستاره‏ى آسمانى در آورد» ولي مولانا به اين افسانه اعتقادي ندارد و مسخ را بمعنى عام استعمال كرده است.

 

[xi] -  عورت: هر چه از آن شرم كنند، هر چيز كه نهان داشتنش به باشد، مجازا، جنس زن.

 

[xii] -  سفول: پستى، مجازا، فرومايگى و دنائت طبع

[xiii] -  در ابيات اخير اشاره شده است به اين معنا كه: نزد صوفيان باطن و قلب و روحانيت انسان و ملكوت او نيز ممكن است مسخ گردد و تبديل يابد؛ بدين گونه كه صفات ملكوتى او به صفات پست و ناسوتى مبدل شود و آن را «مسخ باطن» و «مسخ قلوب» نام نهاده‏اند. زيرا انسان بتدريج صورت مطلوب خود مى‏گيرد و بشكل آن در مى‏آيد..

 

 

 

نوشته شده توسط:مصطفی عليزاده

 

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ  بلامانع است


۱۳۸٥/٧/۱٢
برنامه جلسه ۲۳ ام -ويژه نامه مولانا نشريه هفت سنگ

با سلام و عرض ادب خدمت دوستان اهل دل

طاعات و عباداتتان مقبول حضرت حق، انشاالله

 

جمعه اين هفته – 14 مهر ماه - براي بيست و سومين بار، دور  هم جمع شده و به بحث و گفتگو مي پردازيم و البته افطار هم، در كنار هم خواهيم بود.

   موضوعات اين جلسه عبارتند از:

      گفتاري پيرامون «طنز در مثنوي»  / جناب پانويس

شرح و بررسي غزلي از حافظ با مطلع: «سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت» / خانم طبرسي

مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 521  تا 540) / سامان قدياني

 

دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، با بنده تماس بگيرند.

 به اميد ديدار دوستان در جمع صميمي «رندان بلاكش»؛ روز جمعه، ساعت 16:30 لغايت 18:45، پارك طالقاني تهران

------------------------------------------------------

 

ويژه نامه نشريه اينترنتی هفت سنگ با موضوع مولانا منتشر شد. در اين مجله، مقالاتی با محوريت انديشه مولانا، بزرگداشت مولانا، كتابشناسی و ...  و همچنين مقالات ارائه شده در همايش آموزه های مولانا برای انسان معاصر گردآوری و ارائه شده است.

ضمن خسته نباشيد به دوستان فرهيخته مان در نشريه هفت سنگ و آرزوی موفقيت بيش از پيش برای ايشان، انشااله اگه فرصتی شد به زودی درباره ويژه نامه مزبور و محتوا و كيفيت مطالب، مطلبی كوتاه خواهيم نوشت.

ويژه نامه مولانا - نشريه هفت سنگ

 


۱۳۸٥/٧/٩
با آفتاب(۱)- بحث درباره غزل شماره ۴۴۲ از ديوان شمس

غزل شماره 442 از ديوان کبير

 

 
 
 

بحث دربارهء اين غزل را با ذکر چند نکته آغاز مي‌کنيم و اميدوارم دوستان نيز مشارکت کنند:

     1. در غزل شماره 442 (غزلي که تصوير و قرائت آن را ملاحظه مي‌نماييد)، از محبوب و معشوق با عنوان "دوست" ياد شده است. اين نکته مي‌تواند موضوعي براي بحث باشد که چرا اصولاً مولانا (و بطور کلي اکثر عرفا) محبوبشان را با اين عنوان ياد مي‌کنند(البته سواي عناوين ديگر).

    همانطور که همه مي‌دانيم، در عرفان وصف معشوق بصورت معشوقي زميني (زن) نيز از موضوعات رايج است که البته دليل اين موضوع هم مي‌تواند مبحث جداگانه‌اي باشد.

     2. موضوع ديگر آنکه در مصرع اول بيت دوم يعني "خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه‌ها"، مولانا معشوق را طالب حقيقي معرفي مي‌کند، يعني معشوق را عاشق مي‌داند! اين نيز موضوع خوبي براي تامل مي‌تواند باشد.

    3. بيت سوم از آخر: "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟" صحبت از حضور معشوق مي‌کند در حاليکه ما از آن بي‌خبريم. مترادف اين معني را در ديگر جاهاي آثار مولانا مي‌توان ديد. نيز در بيت آن شاعر که:

 بي‌دلي در همه احوال خدا با او بود              او نمي‌ديدش و از دور "خدايا" مي‌کرد

 اين موضوع هم مي‌تواند قابل بحث باشد.

     4. موضوع ديگر بيت آخر اين غزل است:

 خاموش باش تا صفت خويش خود کند           کو هاي هوي سرد تو، کو هاي هوي دوست

 توصيه به خاموشي و بخصوص از اين جهت که خاموش شدن ما باعث مي‌شود آن "دوست" بگفت آيد("صفت خويش خود کند"). و اينکه اصولاً اين "خاموشي" چه خاموشي‌ئي است، نيز موضوعي جالب توجه است.

     دوستان مي‌توانند موضوعات و نکات بيشتري را در اين غزل بيابند و طرح بحث کنند. يا اينکه در مورد چهار نکتهء فوق نظرشان را مطرح نمايند.

* * *

 

در مورد موضوع شمارهء 1 ، اينکه چرا مولانا (و بطور کلي اکثر عرفا) محبوبشان را با عنوان "دوست" ياد مي‌کنند (سواي عناوين ديگر):

        در قرآن مومنان واقعي با عنوان "ولي‌الله" معرفي شده‌اند، يعني "دوست خدا". اين برداشت و نگاه عرفا (از جمله مولانا) که معشوق را دوست خود مي‌بينند و معشوق معشوق نيز، از طرف قرآن، "دوست" ناميده شده با هم در ارتباط معنايي نزديکي است. از طرفي خداوند در قرآن مومنان را دوست خود مي‌نامد و از طرف ديگر مومنان نيز او را دوست خود.

 چون در اين دل برق دوست جَست                    اندر آن دل دوستي ميدان که هست

     اين موضوع سواي ارتباط دوسويه، متضمن نکتهء باريک ديگري نيز هست.

        دوست انسان کسي است که سنخيت و قدر مشترکي با وي داشته باشد. در ارتباط‌هاي انساني بدون شک اگر دو انسان با هم از حداقل يک وجه مشترک برخوردار نباشند، نمي‌توانند رابطهء دوستي برقرار کنند. شما نمي‌توانيد دو کس را بيابيد که هيچ سنخيتي با هم نداشته باشند و در عين حال با هم دوست باشند. اصل جذب و جاذب بودن، بر هم‌سنخي و هم‌جنسي استوار است: (هم‌جنسي نه بمعناي هم‌سکسي)

 ذره ذره کاندر اين ارض و سماست             جنس خود را همچو کاه و کهرباست

در جهان هر چيز چيزي جذب کرد               گرم، گرمي را کشيد و سرد، سرد

     اين هم‌جنسي مي‌تواند مصداق‌هاي فراوان داشته باشد. هم‌عقيده‌گي و هم‌فکري، هم‌سني، هم‌خويي، هم‌شاني، هم‌زباني و بسياري ديگر. که البته اصلي‌ترين عامل جذب دو موجود، هم‌بنمايه‌گي و هم‌ذاتي و هم‌دلي آنهاست. ممکن است دو انسان هم‌زبان باشند، اما هم‌دل نباشند:

    هم‌زباني خويشي و پيوندي است               يار با نامحرمان چون بندي است

اي بسا هندو و ترک هم‌زبان                       اي بسا دو ترک چون بيگانگان

     پس زبان محرمي خود ديگر است                هم‌دلي از هم‌زباني خوشتر است

 پس بايد بين دو دوست، جنسيتي باشد تا جذب هم شوند. حال، اين جنسيت مشترک بين معشوق مولانا و مولانا که موجب اين دوستي است، چيست؟ قدر مشترک کجاست؟

 

اما در مورد موضوع شماره 2:

        مصرع اول بيت دوم يعني "خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه‌ها"، مولانا معشوق را طالب حقيقي معرفي مي‌کند، يعني معشوق را عاشق مي‌داند!

    اين موضوع بارها در مثنوي بميان کشيده شده است. اينکه کشش اصلي از طرف معشوق است و اگر عاشق هم طالب وصال است، در حقيقت اين وصال را خود معشوق مي‌خواهد!:

 هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو               که نه معشوقش بود جوياي او

     و آن ميل طلبي هم که عاشق براي وصل به آن معشوق ازلي دارد را خود معشوق ايجاد کرده است:

 اين طلب در ما هم از ايجاد توست                    ور نه در گلخن گلستان از چه رُست؟

     داستان آن شخصي که الله الله مي‌گفت ولي پاسخي برايش نمي‌آمد و شيطان بوي گفت "اين همه الله را لبيک کو؟" در مثنوي داستان بسيار زيباييست. شخص "الله الله" گفتنش را متوقف مي‌کند تا اينکه در خواب هاتفي به وي مي‌گويد:

                 گفت آن الله تو لببيک ماست               آن دعا و آه و سوزت پيک ماست

ترس و عشق تو کمند لطف ماست       زير هر يا رب تو لبيک‌هاست

 

موضوع شماره ۳: 

    "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟" حضور معشوق در بي‌خبري ما از اين حضور.

       اين معني نيز بارها در آثار عرفا تکرار مي‌شود.

 بر لب کوثرم اي دوست ولي تشنه‌لبم                 در کنار مني از هجر تو در تاب و تبم

 يا از خود مولانا:

  تا به زانويي ميان آب جو                    غافل از خود، زاين و آن تو آب‌جو

(عين آن عزمت حجاب آن شده               که به تو پيوسته است و آمده)

      انسان در درون خود گنجي معنوي دارد و همواره قرين اين گنج است، اما از آن بي‌خبر است. و نه تنها از آن بي‌خبر است، بلکه به گدايي معنوي روي آورده است:

 پاره‌دوزي مي‌کني تو بر دکان           زير اين دکان تو مدفون دو کان*

اي ز نسل پادشان کاميار             با خود آ وز پاره‌دوزي ننگ دار

 *(کان = معدن)

      مي‌گويد تو مانند شاهزاده‌اي هستي که ميراث هنگفتي به تو ارث رسيده است اما رفتي و در دکان بي‌مقداري مشغول پاره‌دوزي شده‌اي. بخودت بيا و دست از گدايي معنويت بردار. از امور بيروني سعادت و حس خوشبختي را نطلب. بلکه چشمهء عشق را از درونت جوشان کن. انتظار نداشته باش چيزي بروني به تو رضايت دروني بدهد.

      پس ما در حاليکه با دوست، اين گنج معنوي قرين و همنشين هستيم، در امور بيروني او را جستجو مي‌کنيم، و اين را متوجه نيستيم!

                                  "با دوست ما نشسته که اي دوست، دوست کو؟"

  صبر و خاموشي جذوب رحمت است

 

موضوع آخر (شمارهء چهار)، خاموشي است:

 خاموش باش تا صفت خويش خود کند           کو هاي هوي سرد تو، کو هاي هوي دوست

      مي دانيم در اکثر غزليات کليات شمس (مولانا) بيت آخر غزل يا با کلماتي مانند "خموش"، "خاموش"، "خمش" و مانند آنها تمام شده و يا با مفهومي که اشاره به سکوت و خاموشي دارد. بطوريکه حتي برخي از مولانا شناسان کلمهء "خمش" را تخلص منتخب مولانا انگاشته اند.

      بهرحال، توصيه به خاموشي و سکوت نه تنها در غزليات وي بلکه در مثنوي معنوي هم بشدت موج مي زند. در مثنوي داستان هاي بسياري هست که موضوع سکوت دروني را در بر دارد. از جمله، داستان صوفي که در باغ به مراقبه نشسته بود، نيز داستان مطربي که "مي ندانم مي ندانم" ساز کرد و داستانهاي ديگر.

    بطور کلي سکوت در عرفان يک اصل است. در توصيه هاي رايج اخلاقي سکوت بيروني يعني حرف نزدن و آرام گرفتن زبان در دهان، تشويق شده است و به فرمايش امام علي(ع) ضرر سکوت بسيار کمتر از ضرر گفتن است.

     اما خاموشي و سکوتي که در عرفان بدان پرداخته شده است، سکوت دروني است. نه تنها آرام گرفتن زبان، بلکه آرام گرفتن ذهن. ما اگر خوب به ذهنمان دقت کنيم متوجه مي شويم دائماً با خودمان (دروناً) در حال حرف زدن و نجوا کردنيم. و همين نجواها و افکار هستند که حجاب ميان حس ما و واقعيت مي شوند. نمي گذارند واقعيت را آنچنان که هست ببينيم و درک و حس کنيم.

     حال اگر اين زنبورهاي ذهني، اين افکار نجواگر مخل سکوت بروند، آنچه مي ماند "هيچ" است!، سکوت است، خاموشي است. و در اين خاموشي و عدم است که حقيقت فرصت و مجال تجلي مي يابد. با درک هيچ، مي توان به حقيقت نگاه کرد. "ما هيچ، ما نگاه".

     اگر من اين خاموشي را تجربه کنم، در اين خاموشي، حقيقت خودش را بر من مي نماياند:

 خاموش باش تا صفت خويش خود کند

 و در اين سکوت و آرامش عميق است که "هاي هوي دوست" و "غلغل اجزاي عالم" شنيده مي شود:

 از جمادي عالم جانها رويد           غلغل اجزاي عالم بشنويد

  

نوشته شده توسط: پانويس!

 

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ و نویسنده بلامانع است


۱۳۸٥/٧/۸
روايت يك ماجرا، شايد هم ...

 

 

مدتي پيش، در گشت و گذار اينترنتي ام، مطابق معمول سري هم به سايت خبري مولانا نيوز زدم. در حال مرور آخرين مطالبي كه در سايت قرار داده بودند، بودم كه ناگهان به جملاتي آشنا برخورد كردم:« افلاطون مي گويد: نغمه و وزن موسيقي تاثير فوق العاده اي در روح انسان دارد و... » ياد مقاله اي كه چند ماه پيش نوشته بودم و در يكي از جلسات گروه، خدمت دوستان ارائه كردم افتادم؛ مقاله من هم دقيقاً با اين نقل قول شروع مي شد...چندان تعجب نكردم؛ چرا كه همانطور كه من اين نقل قول را از منبعي اقتباس كرده بودم، حتماً نويسنده اين مطلب هم چنين كاري كرده است... اما وقتي به خواندن الباقي جملات نوشته مزبور ادامه دادم، كم كم ديدم كه: عجب! اينا كه جملات منه!! و بالاخره دوزاري افتاد كه اين مقاله، «خودِ»مقاله منه! ولي چرا به اسم يه نفر ديگه و با آدرس يه وبلاگ ديگه!!!؟ (اسم و نشاني وبلاگ ايشان بماند محفوظ نزد خودمون! )

ناراحت شدم از اين به اصطلاح «سرقت وبلاگي»! ولي خيلي جدي نگرفتم! با ارسال يك يادداشت براي مسوول سايت «مولانا نيوز» اطلاع دادم كه در لينك دهي اشتباه كرده ايد و منبع مطلب جايي ديگر و و نويسنده آن كسي ديگر است.

يك بار ديگر كه از نو مطلب مولانا نيوز را خواندم، متوجه شدم كه سايت مولانا نيوز اين مطلب را به نقل از بخش وبلاگ هاي «ايسنا» زده!! به لينك ايسنا مراجعه كردم و ديدم كه : بله! راستي راستي مقاله بنده حقير رو به نام شخصي ديگه ثبت زدند! شخصي كه وبلاگش تازه چند وقتيست راه افتاده! در حاليكه من اين مقاله را فروردين ماه آماده و ارائه كردم و در همان زمان هم در وبلاگ سابق گروه گذاشتم و سپس با راه اندازي وبلاگ جديد، در خرداد ماه، يك كپي از آن را به وبلاگ جديد انتقال دادم.

يه سري هم به وبلاگ اين حضرت آقا زدم تا ببينم قضيه چيه! آيا واقعاً اين مقاله رو بدون ذكر نام وبلاگ منبع، در وبلاگش قرار داده يا اشتباه از ايسنا بوده!؟ ... چه حالي بهتون دست مي ده وقتي ببينين مقالاتي رو كه توسط خود و دوستانتون تهيه شده و براي آماده سازي آن ساعتها وقت صرف شده، يك نفر ديگر در وبلاگ خودش كپي كرده و نه تنها نشاني وبلاگ منبع را نداده بلكه نام نويسندگان مقالات رو هم از پايان آنها حذف كرده و به اسم خود در وبلاگش منتشر كرده!!؟... بخشهاي سه گانه مقاله «مولانا و موسيقي»، مقاله «ملامتي گري حافظ» جناب پانويس، نوشته مربوط به«حكايت شيخ صنعان» و ... با همان فرمت ها و عكس هاي وبلاگ خودمون!

تعجب و عصبانيت وقتي بيشتر مي شود كه ببينيد كه اين فرد در قسمت معرفي خود ادعا نموده كه « شيعه اثني عشري هستم و بسيار آزاد انديش هستم و دوستدار دكتر سروش هستم و از تعصب بيجا متنفر هستم.نوازنده تنبور هستم وعاشق مولانا هستم.»!!

 

به جناب پانويس هم كه همزمان آنلاين بوديم ماجرا را خبر داده بودم و تصميم گرفتيم كه به اين بنده خدا ميل زده و از ايشون توضيح بخواهيم و نيز بخواهيم كه «پست» هاي خود را اصلاح كرده، نام وبلاگ منبع و نويسنده مقالات را ذكر كنند.

بعد از اينكه طي چند روز 2-3 بار ميل زده و اين خواسته را تكرار كرديم، بالاخره حضرت آقا افتخار داده و ميل بنده را جواب دادند! و بجاي اينكه نشان دهند كه واقعاً در پي جبران اشتباه هستند، پس از معذرت خواهي اوليه خود، كنايه زدند كه: « از مطالب شما استفاده كرده ام فقط به خاطر اينكه شايد يك بنده خدايي بخواند و از نوشته ها متنبه شود وگرنه من دنبال جايزه گرفتن و به به و چه چه گفتن كسي نيستم كه به خواهم از مطالب شما بدزدم و از جايي مورد تشويق قرار بگيرم . برايم رسانيدن مطالب مهم است و استفاده ديگران.»

 

پس از خواندن نامه ايشان، كه در آن هيچ اشاره اي به جبران اشتباه و  وعده انجام اصلاح، نشده بود، در حاليكه نيش يه كنايه رو هم دريافت كرده بودم،باز هم خودم را كنترل كردم  و نامه اي ديگر ارسال كردم و توضيح دادم كه:

 

«... اين عمل شما بسيار در خور توجه و تقدير و تشكر است. خدا خيرتون بده! ولي چرا نام نويسندگان مطالب را حذف كرده ايد؟! يعني اگر اسم نويسنده مقاله، «مصطفي عليزاده»  يا جناب «پانويس» يا «گروه رندان بلاكش» باشد، خواننده مطلب، حظ معنوي نبرده و متنبه نمي شود!!؟»

و اينكه «... مي توانيم از مطالب ديگران در وبلاگ و سايت خود استفاده كنيم ولي به شرط اينكه نام منبع مورد استفاده و صا حب اثر را ذكر كنيم.(اخلاقاً، وجداناً، شرعاً، عرفاً) » و  نيز اشاره اي كردم به كنايه ايشون كه :« ... ما اگه دنبال جايزه و دستمزد و .. بوديم، مقاله هايي رو كه ساعتهاي بسيار صرف تحقيق بر روي آن كرده ايم را به رايگان در اينترنت پخش نمي كرديم. چرا كه تو اينترنت براي كسي جايزه و تنديس و ... تقديم نمي كنند. ولي «رسانيدن مطالب مهم است و استفاده ديگران» دليل نمي شود كه حقوق صاحب اثر پايمال شود» و ...

جناب آقاي وبلاگ نويس هم محبت كرده و در انتهاي پاسخي يك خطي! به نامه اخير بنده، با لحني كمي تا قسمتي ترسناك! آوردند كه: «... گفتم چشم در اولين فرصت اينكار را انجام مي دهم . حالا اگر مي شود شما اينقدر گير ندهيد؟ »!!

 

ما هم خسته از ايشان و رفتارشان، نشستيم منتظر كه به زودي فرصت كنند و مطالب مقتبس از وبلاگ خمر كهن (گروه رندان بلاكش) را اصلاح يا حذف كنند... ولي اين انتظار تقريباً يك هفته طول كشيده و هنوز ايشان فرصت انجام چنين كاري نكرده اند؛ اگرچه در طي همين مدت يك هفته اي فرصت ارسال 10-12 پست به وبلاگشون را داشته اند!!! حالا ما مونديم  و اينكه چه كنيم با ايشون!؟

گرچه اخيراً در گوشه اي از وبلاگ و زير برخي مطالب آن، يادداشتي قرار داديم كه « استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است»، اما مسلم است كه اين تذكر براي امثال اين آقا محلي از اعراب نداره. و تصور مي كنم كه وبلاگ نويسان محترمي كه با قواعد وبلاگ نويسي و روزنامه نگاري(الكترونيك و چاپي، فرقي نمي كنه) آشنايند و به آن احترام مي گذارند، نيز نيازي به اين تذكر ندارند.

بگذريم...حالا كه ما – نويسندگان مطالب وبلاگ خمر كهن - به دنبال «به به، چه چه» و جايزه اي هستيم كه جناب وبلاگ نويس فعال، در پي آن نيست، يكي بياد  و ما را دريابد و آرزوي ديرينه ما را محقق سازد!!

 

 

ارادتمند- مصطفي عليزاده


۱۳۸٥/٧/٢
ابيات خوانده شده در جلسه ۲۲ ام گروه

در جلسه بيست و دوم گروه، ابيات 500 الي 520 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده و يكي - دو مورد از موارد بررسي شده(صرفاً جهت نمونه)، آورده شده است. البته بهتر آن بود كه آقا سامان كه اين ابيات را خوانده و توضيح دادند، خود، تفسير و توضيحات مربوط به اين ابيات را به صورت كامل در وبلاگ ارائه مي نمودند، كه چون ايشان به دليل مشغولياتشان چنين نكردند، بنده چند مورد را جهت نمونه پيوست كرده ام كه از نظر مي گذرانيد.

لازم به توضيح است كه «توضيحات» ارائه شده، كه مقتبس از شرح مثنوي شريف استاد فروزانفر مي باشد، از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» برداشت شده است.

بيان آن كه اين اختلافات در صورت روش است نه در حقيقت راه‏

او ز يك رنگى عيسى بو نداشت            وز مزاج خم عيسى خو نداشت‏

جامه‏ى صد رنگ از آن خم صفا              ساده و يك رنگ گشتى چون صبا[1]

نيست يك رنگى كز او خيزد ملال            بل مثال ماهى و آب زلال‏[2]

گر چه در خشكى هزاران رنگهاست            ماهيان را با يبوست جنگهاست‏

كيست ماهى چيست دريا در مثل            تا بدان ماند ملك عز و جل‏

صد هزاران بحر و ماهى در وجود            سجده آرد پيش آن اكرام و جود

چند باران عطا باران شده            تا بدان آن بحر در افشان شده‏[3]

چند خورشيد كرم افروخته            تا كه ابر و بحر جود آموخته‏

پرتو دانش زده بر آب و طين            تا شده دانه پذيرنده‏ى زمين‏

خاك امين و هر چه در وى كاشتى            بى‏خيانت جنس آن برداشتى‏[4]

اين امانت ز آن امانت يافته ست            كافتاب عدل بر وى تافته ست‏

تا نشان حق نيارد نو بهار            خاك سرها را نكرده آشكار

آن جوادى كه جمادى را بداد            اين خبرها وين امانت وين سداد[5]

مر جمادى را كند فضلش خبير            عاقلان را كرده قهر او ضرير[6]

جان و دل را طاقت آن جوش نيست            با كه گويم در جهان يك گوش نيست‏

هر كجا گوشى بد از وى چشم گشت            هر كجا سنگى بد از وى يشم گشت‏

كيميا ساز است چه بود كيميا            معجزه بخش است چه بود سيميا

اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست            كين دليل هستى و هستى خطاست‏

پيش هست او ببايد نيست بود            چيست هستى پيش او كور و كبود[7]

گر نبودى كور از او بگداختى            گرمى خورشيد را بشناختى‏

ور نبودى او كبود از تعزيت            كى فسردى همچو يخ اين ناحيت‏[8]

 


[1] - اشاره است بقصه‏ى ذيل: مريم عيسى را با حرفت صباغى داد پيش مهتر صباغان، چون آن حرفت بدانسته بود و دريافته، آن مهتر صباغان جامهاى بسيار بوى داد و بر هر جامه نشان كرد بر آن رنگ كه مى‏خواست، آن گه بعيسى گفت اين جامها، رنگارنگ مى‏بايد، هر يكى چنان كه نشان كرده‏ام به رنگ مى‏كن، اين بگفت و بسفرى بيرون شد و جامها بعيسى سپرد، عيسى رفت و آن جامها همه در يك خنب نهاد بر يك رنگ راست، و گفت ((كونى بإذن اللَّه على ما اريد منك)) پس آن گه مهتر صباغان زود از سفر باز آمد و آن جامها ديد، در يك خنب نهاده و بيك رنگ داده دل تنگ شد، گفت اين جامها تباه كردى، عيسى گفت جامها چون خواهى و بر چه رنگ خواهى تا چنان كه تو خواهى از خنب بيرون آرم، چنان كرد، يكى سبز آمد، يكى زرد، يكى سرخ، چنان كه مراد بود، آن مرد از كار وى عجب در ماند و دانست كه بجز صنع الهى نيست.

 [2] -  تمثيل عشق يا حق تعالى به آب و عاشق و طالب به ماهى در مثنوى مكرر است‏

 

[3] -  باران: ريزان و بارنده (بمعنى وصفى) و بهمين مناسبت قطره‏هاى آب را كه از ابر فرو ريزد باران (بمعنى اسمى) مى‏گويند. اشاره است بعقيده‏ى قدما كه مرواريد را متولد از قطره‏ى باران مى‏پنداشته‏اند

 

اين بيت و ابيات پس از آن، مبتنى است بر اين عقيده كه حق تعالى جامع جميع كمالات است و هر كمالى كه موجودات بدان متصف مى‏شوند به افاضه‏ى اوست و مستفاد از اوست.

[4] -  خاك را بدان مناسبت امين مى‏نامند كه هر تخم كه در وى بكارند جنس آن را باز مى‏دهد و هرگز بجاى گندم، جو و به عوض جو، گندم از آن نمى‏رويد.

 

[5]  -  سداد: راستى و درستى

[6] -  ضرير: كور

[7]  -  كور و كبود: ناقص و رسوا، زشت و نادلپذير، مقرون برنج و آفت‏

 

[8]  -  رسم است كه در عزا جامه‏ى كبود و سياه مى‏پوشند، مردم عزادار غمگين و افسرده‏اند، افسرده بمعنى سرما زده و يخ بسته نيز استعمال مى‏شود، جامد را نيز افسرده مى‏گويند، مولانا كسى را كه ذوق نيستى و فنا را نچشيده باشد عزادار و افسرده مى‏خواند و تصور مى‏كند كه بى‏ذوقى او در ديگران نيز موثر افتاده است، اشارتى بعالم مادى نيز تواند داشت بنا بر آن كه ((ناحيت)) را عبارت از عالم مادى فرض كنيم.

  

#M.A#

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ  بلامانع است


[ پست الكترونيك ]