خمر کهن

۱۳۸٥/٧/۱
گزارش جلسه بيست و دوم گروه

 

بعد از ظهر روز پنج شنبه و خنكاي آخر شهريور؛ جمع رندان بلاكش براي بيست و دومين بار شكل مي گيرد و البته براي اولين بار، خانم طبرسي زودتر از بقيه در محل جلسه حاضر مي شود!- ممنون غزل خانم. اين را به فال نيك مي گيريم!

بچه ها، يكي-يكي از راه مي رسند و كم كم آماده مي شويم تا جلسه اي ديگر را آغاز كنيم. علي آقا- دوست جديد ما و عضو تازه گروه- كه قرار بود با حضور ايشان به شرح و تحليل داستان شيخ صنعان بپردازيم، نيامد و نيز حميدآقا، كه غيبتش ديگه اتفاق عجيبي نيست!

 

آقا سامان مثنوي را باز نموده و از بيت 500 دفتر اول شروع به خواندن و توضيح و تفسير مي كند و البته جناب پانويس هم، جا به جا، «كامنت»هايي شنيدني و سودمند عرضه مي كند و ما را مستفيض مي نمايد.

...همچنان مشغول شرح و تفسير ابيات مثنوي بوديم كه دو مامور انتظامي همراه با دختر و پسري- كمي تا قسمتي جوان - كه رنگ به صورت نداشتند، از جلويمان رد مي شوند؛ با خود مي گوييم: «طفلكي ها؛ خدا بهشون رحم كناد!»

 

پس از اتمام مثنوي خواني و صرف يه عصرونه مختصر، تحليل و رمزگشايي داستان شيخ صنعان(كه بر عهده بنده بود)، آغاز مي شود؛ از بازگويي نماد هاي ساده مي گذريم و درباره سرانجام شيخ و دختر بحث مي كنيم و اينكه هدف عطار از بيان اين قصه چه بوده و يا چه برداشتهايي مي توانيم داشته باشيم. حالات و احتمالات ممكن درباره شخصيت هاي داستان و ماهيتشان و نيز مقصود عطار را بررسي كرديم و به نتايج خوبي رسيديم؛  از جمله اينكه: قصه مزبور، اساساً داستان منسجمي نبوده و ساختار منطقي ندارد! «خدا رحمتت كند شيخ عطار! كه همه ما را سر گذاشتي!» بنده هم براي اينكه ثابت كنم آدم باسواد و صاحب نظري هستم! نظريه «حلقه گمشده»! را ارائه كردم (ربطي به داروين ندارد!) كه برخي كمابيش پذيرفتند و برخي ابداً نه! انشالله اگر فرصتي شد، در قالب مقاله اي برداشتهاي خود را ارائه خواهم كرد.

 آقا سامان هم اين احتمال را كه «هم اينك شيخ عطار از فراز آسمانها، به ريشمان مي خندد»، قابل تامل دانستند!!

خلاصه اينكه، جلسه پربار و مفيد پنج شنبه، كه ساعتهاي بسيار صرف مطالعه بر موضوعاتش شده بود، حوالي ساعت 5:45 به پايان رسيد؛ برنامه جلسه بعدي را ريختيم و بساطمون رو جمع كرديم و يا علي!

جمعه-31 شهريور

مصطفي عليزاده

 

 


۱۳۸٥/٦/٢٢
نی‌نامه

 

     هیجده بیت آغازین مثنوی معنوی مولانا را نی‌نامه نامیده‌اند. آنطور که در تذکره‌ها آورده‌اند روزی یکی از مریدان مولانا بنام حسام‌الدین چلبی از او درخواست می‌کند به سبک الهی‌نامهء سنایی و یا منطق‌الطیر عطار، کتابی بنویسد تا مریدانش و بلکه دیگران از تعلیمات وی بهره‌مند شوند.

 

     نوشته‌اند هنگامیکه حسام‌الدین این پیشنهاد را به مولانا می‌دهد، مولانا در جواب میگوید که قبلاً خودش به این موضوع فکر کرده است و از دستار خود کاغذی را بیرون می‌آورد که همان هیجده بیت آغازین مثنوی معنوی اوست، که بعد‌ها "نی‌نامه" نامیده شد. برخی شارحین مثنوی بر این باورند که "نی‌نامه حاوی تمام معانی و مقاصد مندرج در شش دفتر است. به عبارتی همهء شش دفتر مثنوی، شرحی است بر این هیجده بیت."

 

      در زیر ابیات نی‌نامه را با صدای دکتر عبدالکریم سروش به فارسی می‌توانید بشنوید. سپس موسیقی قسمتی از این ابیات را به انگلیسی، با ترجمهء نیکلسون، و صدای وحید‌الدین می‌توانید بشنوید.

 

 

      

 

Hearken to this Reed forlorn,
Breathing, even since it was torn
From its rushy bed, a strain
Of impassioned love and pain.

The secret of my song, though near,
None can see and none can hear.
Oh, for a friend to know the sign
And mingle all his soul with mine.

'Tis the flame of Love that fired me,
the wine of Love inspired me.
Would you learn how lovers bleed ?
Hearken now to this Reed !

 

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است


۱۳۸٥/٦/۱٤
برنامه جلسه بيست‌ويکم گروه

 سلام و عرض ادب خدمت دوستان اهل دل

 مطابق برنامه معمول گروه، جمعه اين هفته دوباره گرد هم جمع شده و به بحث و گفتگو مي پردازيم.

   موضوعات اين جلسه عبارتند از:

             رمزگشايي و تحليل داستان «شيخ صنعان و دختر پارسا» / مصطفي عليزاده

             مثنوي خواني؛ ادامه داستان پادشاه جهود (دفتر اول:ابيات 500  تا  521 )/ سامان قدياني

             بحث و گفتگوي آزاد  پيرامون «عشق»

 به اميد ديدار دوستان در روز جمعه، ساعت 16:30، پارك طالقاني تهران.

 برای اطلاع از چگونگی شرکت در جلسه، با آقای علیزاده تماس بگیرید.


۱۳۸٥/٦/۱۳
با آفتاب

 

چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گویم

نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم

 

چو رسول آفتابم، به طریق ترجمانی

پنهان از او بپرسم، به شما جواب گویم

 

    من بعد، در این مجال بطور هفتگی گزیده ابیاتی از مثنوی معنوی و یا غزلی از دیوان کبیر را همراه با تصویر و خوانش آن‌ها مطرح خواهیم نمود. در طول هفته دوستان می‌توانند نظر خود در رابطه با ابیات انتخابی و یا غزل مورد نظر را مطرح کنند، و به این ترتیب گفتگویی دربارهء آن ابیات یا غزل داشته باشیم.

    این گزیده‌ها از گروه Sunlight برگرفته شده است. معرفی این گروه قبلاً در بخش لینکستان آمده است. منابع و آدرس دقیق هر قسمت نیز در ذیل و عنوان هر یادداشت خواهد آمد.

    بحث "با آفتاب" در دو کلوب خمـر کهن و مولوی برگزار می‌شود. دوستان علاقمند می‌توانند به این دو کلوب مراجعه کنند و عضو شوند.

    امیدوار است دوستان با شرکت و نظردهی دربارهء اشعار انتخابی، یکدیگر را از نظراتشان آگاه کنند و "بحث" مفیدی بوجود آید.

                                                                                                                         با تشکر،

                                                                                                                          پانویس.

 


۱۳۸٥/٦/۸
حکايت شيخ صنعان و دختر ترسا

در جلسه بيستم گروه خمر كهن(رندان بلاکش)، داستان «شيخ صنعان و دختر ترسا» را بازخواني كرده و كمي پيرامون آن صحبت نموديم. قرار بر اين شد كه در جلسه بعدي گروه،جمعه 17شهريور، سمبل هاي اين داستان رمزي گشوده شده و بيشتر مورد بررسي قرار گيرد. خلاصه اي از داستان و گزيده ابيات اين حكايت را كه در منطق الطير عطار، بيش از 420 بيت است در قسمت مقالات وبلاگ قرار مي دهم تا دوستان مطالعه نمايند و در صورت تمايل، نظرات خود را در مورد داستان و سمبلهايش بيان نمايند.

 

 

 

«شيخ صنعان و دختر ترسا»

 

داستان شيخ صنعان و دختر ترسا، حکايت عاشق شدن پيري زاهد و متشرّع و صوفي مسلك است که در جوار بيت الحرام، صاحب مريدان بسيار بوده و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و صاحب كرامات معنوي بوده است.

زاهد پير(شيخ صنعان يا سمعان)، چند شب پياپي در خواب مي بيند که از مکه به روم رفته و بر بتي، مدام سجده مي کند. پس از تكرار اين خواب در شبهاي متوالي، او پي مي برد که مانعي در سر راه سلوكش پيش آمده و زمان سختي و دشواري فرا رسيده است. و لذا تصميم مي گيرد تا به نداي درون گوش داده و به ديار روم سفر كند. جمع کثيري از مريدان وي(به روايت عطار،400 مريد)، نيز همراه وي راهي ديار روم مي شوند.

در آن ديار، شيخ روزها بر گرد شهر مي گشته تا سرانجام روزي نظرش بر دختري ترسا، و بسيار زيبا افتاده و عاشق او مي شود. عشق دختر ترسا، عقل شيخ را مي برد؛ شيخ، ايمان مي دهد و ترسايي مي خرد.

شيخ مقيم كوي يار مي شود و  همنشين سگان ِكوي؛ و پند و نصيحت ياران را نيز به هيچ مي گيرد.

دختر ترسا از عشق شيخ آگاه مي شود و پس از آنكه در مقام معشوق، ناز كرده و شيخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقير مي كند، سرانجام در برابر نياز شيخ، 4 شرط براي وصال قرار مي دهد: سجده بر بت، خمر نوشي، ترك مسلماني و سوزاندن قرآن.

شيخ عاشق، نوشيدن خمر را مي پذيرد و آن سه ديگر را ،نه.  اما پس از نوشيدن خمر و در حال مستي، سه شرط ديگر را نيز اجابت مي كند و زنار مي بندد.

كابين ِدختر گران است و شيخ مفلس از پس آن بر نمي آيد؛ ولي دل دختر به حالش سوخته و به جاي سيم و زر، يك سال خوكباني را بر شيخ وظيفه مي كند و شيخ به مدت يكسال خوكباني دختر را اختيار مي كند.

ياران كه تحمل اين خفت و رسوايي را نداشتند، سرانجام شيخ خود را رها مي كنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي (از ياران خاص شيخ) که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و به همراه ساير مريدان به روم باز مي گردند و معتكف مي شوند و 40 شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاري از خدا طلب نجات شيخ را مي كنند. در شب چهلم، سرانجام  مريد باوفاي شيخ، پيامبر اسلام (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد.

او همراه با مريدان عازم ديدار شيخ مي شوند و شيخ را مي بينند که زنـّار بريده  و از نو مسلمان شده و توبه كرده است. و همراه با شيخ به سوي حجاز باز مي گردند.

 اما دختر ترسا که زماني ايمان شيخ را زائل كرده بود، شب هنگام در خواب مي بيند كه او را به سوي شيخ مي خوانند كه دين او اختيار كند. احوالش دگرگون مي شود و دلداده و سرگشته، ديوانه وار، سر به بيابان، در پي شيخ مي گذارد. و بر شيخ نيز الهام مي شود كه دختر ترسا،

آشنایی یافت با درگاه ما          کارش افتاد این زمان در راه ما

بازگرد و پیش آن بت باز شو          با بت خود همدم و همساز شو

 

شيخ باز مي گردد و دختر را آشفته و مشتاق مي يابد؛ دختر به دست او اسلام مي آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شيخ، جان بر سر ايمان خود مي نهد.

 

مصطفي عليزاده

فايل PDF گزيده ابيات حكايت «شيخ صنعان و دختر ترسا»(از منطق الطير عطار)َ در آرشيو مقالات وبلاگ موجود است.

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است


۱۳۸٥/٦/٤
گزارش جلسهء بیستم گروه خمر کهن

    ايستگاه متروی ميرداماد پياده می‌شوم. از يک راه نیمه‌مخفی(!) به سرعت به پارک طالقانی می‌‌رسم. ساعت چهار و ربع يک عصر جمعهء تابستانی. هوای روزهای اوايل شهريور کمی به خنکی می‌‌زند. این را نسيم خنکی که از لابلای درخت‌های پارک به صورتم می‌‌خورد، تایید می‌کند. از لابلای درخت‌ها می‌‌گذرم و گوشه و کنار، مردم را می‌‌بينم که به پيک‌نيک آمده‌اند. بساط عصرانه‌شان را به راه کرده‌اند. بچه‌ها و بزرگترها مشغول بازی و گردشند. کم‌کم نزديک نماز‌خانهء پارک می‌‌رسم. جايی که چند هفتهء گذشته جلسات را نزدیک آنجا برگزار کرده‌ایم. از دور حميد و سامان و مصطفی را می‌‌بينم که روی زيرانداز و زير درخت و کنار بوتهء گل رز سفید رنگی نشسته‌اند. نرسيده به دوستان سلامی از چند متری پرتاب می‌کنم و سه برابرش را دریافت می‌کنم!

    احوالپرسی و چاق‌سلامتی و رد و بدل محصولات فرهنگی و صحبتهای متفرقه، تا ديگر دوستان هم برسند. و رسيدند. و باز هم احوالپرسی، اما بعلاوهء آشنايی با دو دوست جديد که از طريق گروه ياهو با جمع و جلسات آشنا شده‌اند. (خوش آمدید!)

    دستور کار جلسه توسط آقا مصطفی اعلام می‌‌شود. مثنوی‌‌خوانی، آشنايی مقدماتی با داستان شيخ صنعان از منطق‌الطير عطار و باز کردن بحث عشق(زمينی).

    آقا حميد مثنوی‌خوانی را آغاز می‌کنند. گويا آقا حميد مکر وزير در تفرقه انداختن میان ترسايان بوسیلهء ايجاد طومارهايی که از نظر محتوايی و احکام با هم در تضاد هستند را بر نمی‌‌تابند و به همين خاطر ابيات مربوط به اين بحث را با سرعت قابل توجهی از 480 به 500 می‌‌رسانند. (حميد جان، خدا قوت. رکورد زديد، قربان!) آقا حمید در تحلیل ابیات از شرح نیکلسون و زمانی بهره گرفته‌اند.

    می‌رویم سراغ شيخ صنعان، پارسايی و زهدش، مريدان بسيارش، مقامات عرفانی‌‌اش، خواب ديدنش که در روم سجده بر بتی می‌کند، روان شدنش به سوی روم به همراه مریدانش، دیدنش دختر ترسا را، عاشق شدنش، منع بی‌فایدهء مریدانش، تقاضاهای دختر از وی، باده‌نوشی و اجابت شیخ، خوک‌بانی کردن شیخ برای دختر نصرانی، نا امیدی مریدان و بازگشتشان به کعبه، متوسل شدن دوست و مریدان شیخ به درگاه الهی، بشارت از طرف پیامبر(ص) به دوست شیخ در خواب که شیخ آزاد گشته، روانه‌شدن مریدان به سوی شیخ، بازگشتن به همراه شیخ، روانه شدن دختر مسیحی برای یافتن شیخ، یافتن یکدیگر در بیابان، ایمان آوردن دختر ترسا، درگذشتن وی در دامان شیخ و وصل دختر ترسا به حقیقت.

    در خلال تعریف داستان توسط آقا مصطفی، دوستان هم اظهار نظر می‌کنند و به حاشیه‌هایی (خوشبختانه مرتبط) می‌رویم و باز به داستان باز می‌گردیم. داستان جذاب و خواندنی‌ست و نیز گفتگوها. بخصوص با پرداخت‌ها و توصیف‌هایی که عطار به زیبایی از عناصر داستان کرده است و آقا مصطفی برایمان توضیح می‌دهد.

    گاهی در مورد داستان برایمان سوالی پیش می‌آید. مطرح می‌کنیم و هر کس چیزی به نظرش می‌رسد، می‌گوید و نهایتاً با هم سعی می‌کنیم پاسخی برای سوال بیابیم.

    آقا مصطفی خلاصهء داستان را تمام می‌کند و وعده می‌دهد پس از این preview از کلیت داستان، در جلسهء بعد داستان را رمزگشایی کند و سمبل‌های آن را برایمان باز کند. ما هم مشتاقانه منتظر می‌مانیم تا جلسهء بعد.

     قسمت سوم و پایانی نشست قرار است بررسی عشق زمینی و طرح سئوال آقا سامان باشد. اما مگر "جبر و اختیار" می‌گذارد؟! نمی‌دانم از کجا وارد بحث "جبر و اختیار" می‌شویم و با دامن زدن خانم مزارعی به این بحث، بکلی یادمان می‌رود برنامه چه بوده (بجز آقا مصطفی، که از نگاه‌های مکررش به ساعت متوجه می‌شوم نگران تمام شدن وقت جلسه و باقی ماندن موضوع برنامه‌ریزی شده است).

    کمی صحبت در باب "سرنوشت"، "قسمت"، "معجزه"، افتادن بطری از روی کتاب و ... نهایتاً بحث عشق زمینی انجام می‌شود. آقا سامان سئوال را مطرح می‌کند و دوستان همگی مشغول اظهار نظر می‌شوند. گاه در بین علماء اختلاف‌نظر پیش می‌آید و گاه اتفاق‌نظر، و نهایتاً غروب نارنجی خورشید خانم، جرس‌وار فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها.

    ما هم محمل‌ها را برمی‌بندیم و با کمی قدم زدن در پارک و تفرج صنع، بسوی درب ورودی (یا خروجی؟!) پارک راهی می‌شویم. و خدانگهدار تا نشست بعدی گروه خمر کهن.

                                                                                                                         شنبه ۴ شهريور

                                                                                                                                    پانويس!

 


۱۳۸٥/٦/٤
نظرات و گفته هاي دوستان در باب "عشق- عشق زمينی"

دومين موضوعي كه در گروه به بحث  گذاشته شد، موضوع "عشق- عشق زمينی" بود كه توسط آقا سامان پيشنهاد و بحث توسط خود وي آغاز شد. مجموع نظرات دوستاني كه در اين مورد ارسال نمودند، را ذيلاً از نظر مي گذرانيد. نظرات به ترتيب زمان ارسال به گروه منظم شده است:

 

 

 سامان قدياني: (اعلام شروع بحث)

 

در بين اشعار مولانا، ابيات زير - از نظر من- بيشترين ارتباط و نزديکی رو با اين مسئله(عشق زمينی) دارند:

 

عشق او پيدا و معشوقش نهان                          يار بيرون فتنه‏ى او در جهان‏

اين رها كن عشقهاى صورتى                           نيست بر صورت نه بر روى ستى‏

آن چه معشوق است صورت نيست آن               خواه عشق اين جهان خواه آن جهان‏

آن چه بر صورت تو عاشق گشته‏اى                  چون برون شد جان چرايش هشته‏اى‏

صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست              عاشقا واجو كه معشوق تو كيست‏

آن چه محسوس است اگر معشوقه است             عاشق استى هر كه او را حس هست‏

چون وفا آن عشق افزون مى‏كند                        كى وفا صورت دگرگون مى‏كند

پرتو خورشيد بر ديوار تافت                            تابش عاريتى ديوار يافت‏

بر كلوخى دل چه بندى اى سليم                       واطلب اصلى كه تابد او مقيم‏

اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش                  خويش بر صورت پرستان ديده بيش‏

پرتو عقل است آن بر حس تو                          عاريت ميدان ذهب بر مس تو

چون زر اندود است خوبى در بشر                     ور نه چون شد شاهد تو پير خر

چون فرشته بود همچون ديو شد                       كان ملاحت اندر او عاريه بد

اندك اندك مى‏ستانند آن جمال                         اندك اندك خشك مى‏گردد نهال‏

رو نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ بخوان                                  دل طلب كن دل منه بر استخوان‏

كان جمال دل جمال باقى است                        دولتش از آب حيوان ساقى است‏

خود هم او آب است و هم ساقى و مست        هر سه يك شد چون طلسم تو شكست‏

آن يكى را تو ندانى از قياس                           بندگى كن ژاژ كم خا ناشناس‏

معنى تو صورت است و عاريت                       بر مناسب شادى و بر قافيت‏

معنى آن باشد كه بستاند ترا                            بى‏نياز از نقش گرداند ترا

معنى آن نبود كه كور و كر كند                        مرد را بر نقش عاشق‏تر كند‏

(مثنوى‏معنوى، دفتر دوم، صفحه‏ى 210)

نظرات دوستان می تواند شامل وجود يا عدم وجود و کيفيت عشق به اصطلاح زمينی – در صورت وجود- يا هر موضوع مرتبط ديگر باشد...

 

 

مصطفي عليزاده:

 

در فرهنگ لغات، براي بسياري كلمات، 2 يا چند معني مختلف ذكر شده است ؛ تصور مي كنم كه براي «عشق» نيز بايد چنين نمود و در لغتنامه ها حداقل 2 معني براي آن آورد:

«عشق زميني» يك چيز است و «عشق آسماني» چيزي ديگر!

عشق آسماني(حقيقي)، ذوب شدن  است، باختن و دربند شدن است و تسليم محض. در عشق حقيقي، «دويي» معنا ندارد و همه چيز معشوقست و از آنِ او. حتما داستان مجنون و ليلي را شنيديد كه تا وقتي مجنون، «مجنون» بود، «در» بر او بسته بود و آنگاه كه «من»ي باقي نماند و همه «تو» شد، در بر او باز شد. مولانا نيز مشابه اين داستان را در دفتر اول مثنوي آورده است:

 

         آن يكى آمد در يارى بزد                                گفت يارش كيستى اى معتمد

         گفت: من، گفتش: برو هنگام نيست               بر چنين خوانى مقام خام نيست‏

         خام را جز آتش هجر و فراق                           كى پزد كى وا رهاند از نفاق‏

         رفت آن مسكين و سالى در سفر                   در فراق دوست سوزيد از شرر

         پخته گشت آن سوخته پس باز گشت             باز گرد خانه‏ى همباز گشت‏

         حلقه زد بر در به صد ترس و ادب                     تا بنجهد بى‏ادب لفظى ز لب‏

         بانگ زد يارش كه بر در كيست آن                   گفت بر درهم تويى اى دلستان‏

         گفت: اكنون چون منى اى من در آ                  نيست گنجايى دو من را در سرا

 

باري، جمع ِ  اختيار  با عشق حقيقي در يك جا ممكن نيست؛ عاشق، اختيارش را و اراده اش را و «خود»ش را دربند «دوست» كرده و محو او مي شود.

آيا عشق هاي زميني نيز چنين است!؟

 دو نفر كه عاشق هم مي شوند، تا كجا و تا چه حد، خود را در اختيار معشوق قرار مي دهند؟ آيا عاشق، تسليم محض معشوق است؟ آيا  محو او مي شود؟  شايد فرد عاشق(البته با معني شماره 2 آن! در لغتنامه اي كه ذكر آن در ابتداي سخن رفت!)  از خواسته هايش در برابر معشوق چشم پوشي كند و حتي گاه اعتقاداتش را هم به پاي معشوق قرباني كند، اما آيا تمام «وجود» و شخصيت و «من»ِ خود را فداي معشوق مي كند!؟ بعيد مي دانم كه جز در اساطير، چنين باشد.

البته منظورم اين نيست كه عشق زميني، مذموم است. بلكه اساساً معتقدم كه تفاوت معنايي آن با عشق حقيقي آنچنان زياد است كه مي بايست برايش، «تعريف»ي ديگر آورد.

نمي دانم (و تجربه نكرده ام!!)، ولي شايد عشق هاي پاك و راستين زميني، بتواند مقدمه اي بر عشق حقيقي و فرا زميني باشد. در بيتي از دفتر اول مثنوي ، مولانا عشق مجازي را نيز ارجمند مي شمارد و بيان مي دارد كه چه عشق حقيقي و چه عشق مجازي نهايتاً ما را به سوي «او» هدايت مي كند:

عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است                عاقبت ما را بدان سر رهبر است

 

 

حميد ياسي پور:

 

در ابتدا اينو عرض کنم که عشق واژه مقدسيه و در مورد هر رابطه ايي صدق نمي کنه طوري که در جامعه امروز طرح و استفاده از این لغت مي شود واقعا تاسف آوره

چرا راحت تر بیان نکنيم عشق آسماني به کسیه که منبع و منشا تمام هستي از اوست يعني حضرت باريتعالي و عشق زميني به يک انسان ديگر هست حالا چه زن و چه مرد.

که توي اذهان عمومي بيشتر عشق به زن مطرح هست در صورتي که ما دوستان در جلسات خودمون عشق مرد به مرد ديگر رو درک کرديم (عشق مولانا به شمس )

من ميخوام بحث ريشه ای تری رو باز کنم و از کمک ديگر دوستان هم استفاده کنم

اصلا عشق چطور بوجود مي آيد ؟

قطعا عاشق يک حسني (hosn)در معشوق مي بينه که قبلا نديده که با ديدنش مجذوب می شه البته بعضی مسائل براي عاشق رقم خورده اصلا همينکه اين حسن رو ببينه و عاشق بشه جاي بحث داره که فکر مي کنم تا حدي در بحث هاي جبر و اختيار بهش اشاره شده است چون ممکنه ديگری اين عشق بسراغش نياد

هم به دريچه نگاه  بر مي گرده و هم به ذات!!!

فکر مي کنين اينا مي تونه اکتسابي باشه؟( جاي بحث داره شايد در بحث بعدي)

حرف از حسن(hosn) شد و بخاطر اينکه انسان ميل به زيبايي دوستي داره به سوي زيبايي هم حرکت مي کنه حالا اين زيبايي رو مي شه در خيلي چيزا ديد . در يک گل ، در يک فضاي زيبا که براحتي عاشقش مي شيم و حاضريم هر چي داريم بديم و اين فضا رو مال خود کنيم .

عشق به يک دختر زيبا  يا مرد زيبا  !!!

تازه ميتونيم زيبايي رو معني کنيم . هم ميتونه ظاهري باشه و هم مي تونه ذات فرد مورد نظر و اونچه که هست مورد توجه قرار گرفته شده باشد.

از نظر بنده عشق حقيقي و واقعي فقط مخصوص خداست و اصلا منطقي و صحيح به نظر نمي رسد که يک انسان که هممون مي دانيم چقدر نقص داره عاشق يک انسان ديگر بشود مگر آنکه حسني در وجود آن انسان باشدکه ما رو به سمت عشق حقيقي (منشا تمام خوبيها و عشق ها ) رهنمون کند.

دوستان ما بعضي وقتا فراموش مي کنيم که از کجا اومديم و به کجا بايد برويم .

در هر صورت فکر ميکنم بهترين عشق هاي زميني که مي تونه ما رو بسوي عشق حقيقي رهنمون کنه عشق به اوليا خداست که در حکم سايه خداوند بروي زمين هستند . البته شناخت و پيدا کردن آنها بسيار مشکله جوري که وقتي مولانا يکيشونو ديد اينطور از خود بيخود شد . خدا مي دونه که ممکنه شمس از کنار من هم رد بشه و حرف هايي رو به من بزنه و من بخاطر بي توجهي و نداشتن دانش و فهم متوجه نشوم و البته اين رو هم بايد در نظر داشت که اين افتخار به هر کسي هم داده نمي شود ، مگر آنکه استانداردهاي لازم را داشته باشند و اينو فراموش نکنيم که خداوند تمام بندگانش رو دوست دارند.

 

 

سيما خانم:


من هم با نظر آقاي عليزاده موافقم، در اين خصوص كه تفاوت زيادي بين تعريف عشق حقيقي و مجازي است و عشق حقيقي بر خلاف عشق مجازي با بي اختياري محض همراه است.
كلاً فكر مي كنم كه مفهوم عشق بسيار پيچيده است و نمي توان تعريف دقيق و مشخصي براي آن نوشت.

شيخ بهايي در تعريف عشق مي گويد: «عشق يك مفهوم مشكّك و داراي وسعت و كليت و عموم و شمول است كه لازمه بيان كليه انواع و اقسام و مراتب آن و تعيين و تبيين و ويژگي هاي هر يك از اينها، اگر از دست كسي برآيد، آن است كه مثنوي هفتاد من شود.»

 

 

غزل طبرسي:

 

عشق پايبند هيچ نباشد

و

چون اصيل و بايسته آيد

خويش را به هديه ارزاني دارد

بي چشم پاسخي...

 

 

سامان قدياني:

 

نظر من در مورد واژه "عشق" کمی متفاوت از نظر آقا مصطفی است. در واقع من برای اين واژه همان معنای اول را قائلم و بس. من هم "عشق" را ذوب شدن، باختن و دربند شدن می دانم و تسليم محض و اصلا به همين خاطر است که عبارتعشق زميني برایم غريب و نا مفهوم است. هدفم بازی با اين واژگان نيست بلکه عقيده ام اينست که دو موجود با سرشت يکسان و ظرفيتهای بالقوه تقريبا برابر اساسا ممکن نيست عاشق یکديگر باشند، یعنی نمی شود مردی عاشق زنی باشد و يا بالعکس زنی معشوقه اش را مردی قرار دهد. در واقع لزوم ايجاد رابطه عاشقانه را دو وجود متفاوت می دانم و گرنه چه حاجت که انسان در وجودی ذوب شود که چيزی بيش از خود او نيست؟!

با اين ديدگاه اين سوال پيش می آيد که احساسات و روابطی که ميان موجودات زمينی برقرار می شود چيست؟ مدتهاست که پاسخ اين سوال فکرم را مشغول کرده، نمی خواهم در مورد برخی روابط بسيار نازلی که امروزه به وفور ديده میشود صحبت کنم که تنها فايده آن ابطال وقت است. اما همه ديده ايم احساساتی را که شايد به پاکی و عظمت آنها رشک ورزيده ايم. عشق مادر به فرزندش و بالعکس، عشق جوانی به پير و مرادش و حتی عشق ميان زوجی که سالها از زندگی مشترک آنها می گذرد و قطعا خالی از اثرات فيزيولوژيکی است که می تواند به اشتباه به عنوان عشق در نظر گرفته شود.

عقيده من اينست که در اين روابط، عشق – با همان معنای يگانه خود- می تواند به وجود آيد با اين توضيح که هر دو طرف را عاشق می دانم و معشوق را همان ذات باريتعالی که – مطابق آموزه های عرفانی- در وجود تمامی انسانها متجلی است و هر چه روح و جان و دل، پاکتر و صافتر باشد انعکاس صفات کامل ذات او بيشتر. پس اگر ما در طی مسير فطری خودمان به سوی کمال مطلق با انسانی مواجه شويم که آيينه ای – البته از نوع زنگار نبسته!- از صفات کامل ذات باريتعالی در برابر ما باشد وجود ناقص ما عاشق می گردد. خواه آن انسان زنی جوان باشد خواه پير ديری يا ...

با اين توصيف، من شمس را معشوق مولانا نمی دانم بلکه آيينه ای بسيار شفاف و پاک می دانم که توانست عظمت و زيبايی آن ذات لا‌یتناهی را برابر چشمان مولانا بگشايد که در غير اينصورت پس از مرگ با هجران شمس مولانا نمی توانست همچنان عاشق بماند که:

آن چه بر صورت تو عاشق گشته‏اى                  چون برون شد جان چرايش هشته‏اى‏

صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست             عاشقا واجو كه معشوق تو كيست‏

پس شمس و مولانا هر دو عاشق بودند و معشوق ديگری و به همين سبب مولانا بعد از شمس نيز تا روز مرگ به دنبال روزن و دريچه ای بود که آن زيبايي محض را به وی نشان دهد و زمانی صلاح الدين و سپس حسام الدين اين نقش را ايفا نمودند. هر چند هر فرد در وجود خود چنين آيينه ای دارد اما  مشکل اينجاست که آيينه هر چه هم پاک مشکل بتواند نظاره گر جمال خود باشد! 

پس اگر در اين زندگی فردی را بيابيم که از طريق او بتوانیم به آن مبدا هستی متصل گرديم می‌توانيم سريعتر لذت عشق و وصال را بچشيم و بچشانيم و اين عشق، عشقی خواهد بود ميان دو انسان به ذاتی والاتر از اتسان...

 

 

جناب پانويس:

 

يادم هست دم درب ورودي پارک طالقاني که جلسات گروه، چند هفته‌اي مي‌شود آنجا برگزار مي‌شود، آقا سامان گفت که دربارهء اين موضوع، عشق و ارتباط بين دو انسان(اصطلاحاً عشق زميني) مد نظرشان است. و نيز گويا قرار است در يک جلسهء گروه اين موضوع را اختصاصاً بررسي کنيم.

    لذا با توجه به اينکه تکليف شده حتماً يک چيزي بنويسيم و در عين حال نمي‌شود يک چيزي نوشت که جامع و مانع باشد، ترجيح مي‌دهم به حکم

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آيد در حديث ديگران،

شما را مهمان قسمتي از کتاب "پيامبر"، نوشتهء جبران خليل جبران کنم و اصل صحبت را بگذاريم براي وقتي در جلسه مطرح شد.

 

و پيامبر گفت:

شما با هم زاده شده‌ايد و بايد که پيوسته با هم باشيد.

با هم باشيد تا آن هنگام که مرگ، بالهاي عمرتان را برکند.

و آري همراه باشيد، حتي در سکوت و صلابت خداوند.

اما در ميانهء اين همراهي اندکي جدايي بايد.

و بگذاريد که باد‌هاي آسمان بين شما در رقص و پايکوبي باشند.

يکدگر را دوست بداريد اما از عشق زنجير مسازيد.

بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل‌هاي جان‌تان در تموج و اهتزاز باشد.

جام‌هاي يکدگر پر کنيد، اما از يک جام منوشيد.

از نان خود به يکديگر هديه دهيد، اما هر دو از يک قرص نان تناول مکنيد.

به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد، اما بگذاريد هر يک براي خود تنها باشد.

همچون تارهاي عود که هريک تنهايند، اما همه با هم به يک آهنگ مترنم‌ند.

دل‌هايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يکدگر ندهيد. زيرا تنها دست زندگي‌ست که مي‌تواند دل‌هاي شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بايستيد، اما نه بسيار نزديک،

که ستون‌هاي معبد، به جدايي استوارند،

و بلوط و سرو در سايه‌ء هم سر به آسمان نکشند.  (از: جبران خليل جبران)


[ پست الكترونيك ]