خمر کهن

۱۳۸٥/٤/۳۱
گزارش جلسه هفدهم

17-امين جلسه گروه با حضور سه نفر از اعضای تقريبا ثابت جلسات! مصطفی عليزاده، داود پيرمراديان، و خودم! و يکی از اعضای فديمی گروه، آقای عليرضا معتمدی که تاکنون در جلسات شرکت نکرده بودند و بدون حضور نماينده ای از گروه نسوان محترم برگزار شد، اما اين بار در پارک جنگلی طالقانی.

در ابتدا آقای معتمدی يکی از غزليات حافظ با مطلع " خوش است خلوت اگر یار یار من باشد " را قرائت نمود و بحث مختصری در مورد نگاه سياسی و اجتماعی حافظ و ابيات مرتبط با اين مقوله ها در غزليات حافظ انجام شد. اما قسمت عمده جلسه به ادامه داستان پادشاه يهود... از دفتر اول مثنوی- توسط آقا داود- اختصاص يافت که بحثهای بسيار جالب و قابل توجهی در ضمن تفسير ابيات مرتبط با موضوع "خواب" در گرفت. از جمله انواع و اقسام خواب، ماهيت عالم خواب، تفاوت خواب عرفا با سايرين، چگونگی رهايی از هر تعلق و چند و چون در خواب و... .

همچون چند جلسه گذشته که در فضای طبيعت برگزار شدند اين جلسه هم خالی از حواشی تلخ و شيرين نبود! گويی مناظر طبيعت و آب و هوای خوش، آن هم در يک عصر تعطيل تابستانی هر زن و مردی را به سر ذوق می آورد!!! به هر حال مطابق رسم ديرين بساط چای و کيک و ... هم براه بود، منتهی فرق اساسی اين جلسه وجود يک عدد دوربين فيلمبرداری و يک فيلمبردار خوش ذوق(آقا داود) بود که به طور همزمان نقش کارگردان، صدابردار و تدوينگر را هم ايفا نمود و البته با لحظه هايی که شکار کردند، خدا به خير کند!

جای همه دوستانمان به ويژه حميد خان ياسی پور و خانم حاجيان – که قرار بود در اين جلسه موضوع سماع را ادامه دهند- خالی بود. توصيه می کنم ادامه مثنوی خوانی- داستان زيبای ليلی و مجنون از همان داستان پادشاه يهود...- و يک بحث آزاد جذاب در جلسه بعد را از دست ندهيد.

به هر حال از حضور در جمع دوستانه مان بسيار لذت بردم...

                                                                                                             به اميد ديدار مجدد

         س. قديانی


۱۳۸٥/٤/٢٧
برنامه جلسه اين هفته گروه

 جمعه اين هفته(30 تير) ساعت 16:30 بعد از ظهر، دوباره دور هم جمع مي شويم و  17 امين جلسه گروه را برگزار مي نماييم.

 موضوعات اين جلسه به شرح زير است:

 مثنوي خواني و شرح آن- ادامه داستان پادشاه جهود از دفتر اول  و بررسي مساله «خواب»/ آقا داود پيرمراديان

 ارائه مقاله اي در باب انديشه و تاريخچه 2 مكتب كلامي اسلامي: متعزله و اشعري توسط سامان قدياني

  قرار بود در اين جلسه خانم حاجيان، موضوع مورد تحقيق خود را در مورد سماع مولانا، ادامه دهند كه به دليل اينكه ايشان در سفر خواهند بود، موكول به جلسه آينده شده و لذا در اين جلسه به بحث و گفتگوي آزاد خواهيم پرداخت(در خصوص «خواب» يا «جبر و اختيار» يا هر موضوع ديگري كه مورد نظر جمع باشد.)

همچنين به دليل آنكه عصر جمعه، حوالي جمشيديه بسيار شلوغ و پر ترافيك است، تصميم گرفتيم كه نشست اين هفته را در پارك -جنگلي طالقاني ( بزرگراه حقاني-بعد از چهار راه جهان كودك) برگزار كنيم تا هنگام بازگشت از جلسه وقت كمتري را در ترافيك تلف نماييم!

 دوستاني كه مايل به حضور در جلسه هستند، جهت هماهنگي بيشتر ، با بنده تماس بگيرند.

 

همچنین جلسه اينترنتی شرح داستانهای مثنوی (توسط جناب پانويس) پنج شنبه اين هفته نيز ساعت ۱ بامداد در سرويس پالتاک و INSPEAK برگزار می شود.

 

موضوع:  شرح و بررسی   قصه آنکس کی در یاری بکوفت  از درون گفت کیست آن گفت منم  گفت  چون تو تویی در نمی گشایم...


۱۳۸٥/٤/٢۳
استاد و شاگرد احول!

بنا به پيشنهاد آقا سعيد، يكي از اعضاي ارجمند گروه كه در مشهد ساكنند، و با تغييراتي جزئي در طرح ايشان، قرار شد تا از اين به بعد، غزلياتي از ديوان كبير مولانا و ديوان حافظ و يا حكايات و ابياتي از مثنوي برگزيده و به گروه، ميل زده شود تا هر يك از اعضا، برداشت و دريافت خود را از آن، بيان نمايند. و در پايان نيز مجموع نظرات دوستان جمع آوري و منظم شده و در قالب  يك مقاله يا مجموعه آرا، در وبلاگ و نيز كلوب(خمر كهن) ارائه مي گردد.

ذكر يك نكته بسيار مهم ضروريست و آن اينكه، دوستان مي توانند براي شرح و توضيح  ابيات و حكايات و...، صرفاً نظر  و دريافت شخصي خود را، بدون استناد به شروح و تفاسير و گفته هاي ارائه شده از سوي محققين و نويسندگان بزرگ اين عرصه ، بيان نمايند. و يا آنكه از آثار اين بزرگان استفاده نمايند كه در اين صورت ذكر مرجع  مورد استفاده ضروريست.

 براي شروع، حكايت «استاد و شاگرد احول» كه در دفتر اول مثنوي- ضمن داستان پادشاه جهود آمده، را به  بحث مي گذاريم تا هر يك از دوستان برداشت و نظر خود را بيان نمايد:

 گفت استاد احولى را كاندر آ                    رو برون آر از وثاق آن شيشه را

گفت احول: زان دو شيشه من كدام          پيش تو آرم، بكن شرحِ تمام‏

گفت استاد: آن دو شيشه نيست، رو        احولى بگذار و افزون بين مشو

گفت: اى استا، مرا طعنه مزن                  گفت استا: زان دو، يك را در شكن‏

شيشه يك بود و به چشمش دو نمود         چون شكست او شيشه را ديگر نبود

چون يكى بشكست، هر دو شد ز چشم      مرد، احول گردد از مَيلان و خشم‏

#M.A.#


۱۳۸٥/٤/٢۳
 

دوستان عزيز

سلام و عرض ادب

چند روزي يه علت انجام يك سفر كاري ، در تهران نبودم و به اينترنت هم دسترسي نداشتم و بنابراين متاسفانه نتوانستم گزارش جلسه روز جمعه را بنويسم.

بعد از گذشت 4-5 روز، ديگه ارائه گزارش جلسه چندان جالب نيست! اما به اختصار و آيتم وار خدمتتون عرض مي كنم كه:

اولا اينكه خانم حاجيان مقاله خود را با موضوع سماع ارائه نمودند كه به علت طولاني شدن مطلب، قرار شد جلسه آينده اين بحث را ادامه دهند.

 دوما اينكه آقا داوود عزيز هم نتوانستند در جلسه حاضر باشند كه البته چون غيبت ايشان بي سابقه بود، براي ساعاتي (تا اطلاع از وضع و حال ايشان) نگران ايشان بوديم و البته خدا را شكر  مشكل خاص و حادي برايشان پيش نيامده بود.

چون آقا داود تشريف نداشتند، لذا مثنوي خواني هم (كه اين هفته به عهده ايشان بود) نداشتيم و ان شاالله، جلسه بعد.

بنده هم غزلي از جناب حافظ را «مثلاً»! شرح دادم! (مثلاً!!) و البته به زودي، توضيحات ابيات اين غزل را همراه با منابع مورد رجوع در وبلاگ قرار خواهم داد.

همچنين در اين جلسه، يك دوست جديد (سركار خانم فيروز) هم  براي اولين بار در جمع كوچك ما حاضر شدند.

يكي دوتا تصميم هم گرفته شد – از جمله اينكه احتمالا جلسه بعدي را در محل ديگري برگزار خواهيم كرد. كه به زودي در اين باره بيشتر توضيح خواهم داد.

 

با آرزوي سلامتي - مصطفی علیزاده


۱۳۸٥/٤/۱٤
برنامهء جلسهء شانزدهم گروه

 برنامهء اين هفتهء گروه:

 

    جمعهء اين هفته (16 تير) ساعت 16:30 بعدازظهر، در پارك جمشيديه، دور هم جمع مي‌شويم و شانزدهمين جلسه گروه را برگزار مي‌نماييم.

 

    موضوعات اين جلسه به شرح زير است:

 

          -  مثنوي‌خواني و شرح آن: ادامهء داستان پادشاه جهود از دفتر اول و بررسي موضوع «خواب» توسط داود پيرمراديان

 

          - ارائه مقاله‌اي در خصوص سماع مولانا با عنوان: «مولانا و چرخ درويشان» توسط خانم حاجيان

 

          - شرح غزلي از حافظ با مطلع «بارها گفته ام و بار دگر مي گويم» توسط مصطفي عليزاده

  

    به اميد ديدار دوستان اهل دل، در جمع كوچك «رندان بلاكش» (اين اسم «رندان بلاكش» كمي بيش از حد ترسناكه!! والله بلاكشيدني در كار نيست!). روز جمعه، پارك جمشيديه، تهران.

 

ضمنا جلسه اينترنتی شرح داستانهای مثنوی (توسط جناب پانويس) پنج شنبه اين هفته نيز ساعت ۱ بامداد در سرويس پالتاک برگزار می شود.

 

موضوع: بخش سوم و پايانی شرح و بررسی  داستان پير چنگی که در عهد عمر از بهر خدا روز بی نوايی چنگ زد ميان گورستان

 



۱۳۸٥/٤/٦
جبر حافظی

جبر حافظي

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي

 

كه بر من و تو در اختيار نگشادست

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

 

فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم

 با بررسي و سير در ديوان غزليات حافظ  كه تنها سند مورد وثوق جهت شناخت انديشه اوست، با ابيات فراواني مواجه مي شويم كه ناظر بر انديشه جبرگرايانه حافظ است و از ديگر سوي، بسياري ابيات ديگر را نيز مشاهده مي كنيم كه نشان از عقايد اختيار انگارانه سراينده آن دارد.

 

گروهي با تمسك به ابيات دسته اول، حافظ را جبري مسلك مي دانند و گروهي نيز با نظر به ابيات گروه دوم، وي را پيرو عقيده اختيار مي شناسند.

اگرچه از نظر تعداد ابيات، اين دو دسته ابيات تقريبا با هم برابري مي كنند، اما كفه ترازو با توجه به مطالبي كه ذيلاً  شرح آن خواهد رفت، به نفع ابيات جبرانگارانه سنگيني مي كند.

دسته اول- ابيات اختيار انگارانه

 

ابتدا به برخي ابيات ديوان حافظ كه به عنوان ابيات دالِ بر پذيرش اختيار است، نگاهي گذرا مي اندازيم:

 

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

 

فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم 

 

اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد

من و ساقی به هم تازيم و بنيادش براندازيم


چرا نه در پی عزم ديار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی يار خود باشم

 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم

من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها

توبه از می وقت گل ديوانه باشم گر کنم

حاشا که من به موسم گل ترک مِی کنم

من لاف عقل می‌زنم، اين کار کی کنم

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم

جرعه جام بر اين تخت روان افشانم

غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشيد رسی چرخ زنان

ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم

جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم

عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم

و ... .

 

مشاهده مي شود كه سراينده اين ابيات از عزم و اراده بر انجام كاري و از افعال سخن مي گويد و گاه از عزم خود در انجامي كاري ستبر خبر مي دهد.

 

دسته دوم- ابيات جبر گرايانه

 

نمونه هايي از ابيات جبري حافظ را نيز از نظر مي گذرانيم:

 

رضا به داده بده وز جبين گره بگشای

 

که بر من و تو در اختيار نگشادست

در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم

کاين چنين رفته‌ست در عهد ازل تقدير ما

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگير

که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگير

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

جام می و خون دل هر يک به کسی دادند

در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی اين بود

کاين شاهد بازاری، وان پرده نشين باشد

آن نيست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد

قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم

که من دلشده اين ره نه به خود می‌پويم

.

در پس آينه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گويم

من اگر خارم و گر گل چمن آرايی هست

که از آن دست که او می‌کشدم می‌رويم

... .

 و

روشنست  كه دراين ابيات و البته بسياري ابيات ديگر كه در اينجا ذكر نشده، حافظ هر آنچه رخ داده و مي دهد را به روز ازل و آنچه در آنجا مقدر شده است، نسبت مي دهد و رندي و خرابات نشيني خود را نه گناه خود، كه تقدير و قسمت ازلي اش مي داند. و تدبير خود را مقهور تقدير الهي مي بيند، كه البته «تغيير قضا نتوان كرد».

 

ضروريست كه پيش از مقايسه اين دو گروه ابيات، به چند نكته توجه شود:

 

حافظ اشعري مشرب

 

اول: آنكه بر خلاف نظر برخي كه حافظ را شيعه دانسته اند، او اهل تسنن و اشعري مسلك بوده است. در بيان دلايل اين مدعا به ذكر 2نكته اكتفا مي شود:

 

1- مطالعات و تحصيلات و اساتيد حافظ(از جمله قاضي عضدالدين ايجي) بيانگر اينست كه وي در مكتب اشعري تحصيل نموده و پرورش يافته است.

2- اشاراتي در برخي ابيات حافظ موجود است كه بيانگر عقايد اشعري وي مي باشد؛ از جمله بيت:

اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست

روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم

كه بنا به نظر استاد خرمشاهي، ناظر به نظريه «رويت الهي» است كه اين عقيده(ديدار خداوند در آخرت) از نظريات اشاعره است و معتزله و شيعيان منكر آنند.

 

همچنين حافظ در بيت :

سبب مپرس كه چرخ از چه رو سفله پرور شد

كه كام بخشي او را بهانه بي سببيست

 به نفي اسباب و عليت مي پردازد كه اين نيز از اهم عقايد اشاعره است.

از ديگر عقايد اشعريان، اعتقاد به توحيد افعالي خداوند است كه در ابياتي نظير بيت زير حافظ به آن اشاره نموده است:

اگر رنج پيش آيد وگر راحت اي حكيم

نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند 

و نيز در بيت:

 

در كارخانه اي كه ره عقل و فضل نيست

فهم ضعيف راي فضولي چرا كند؟

 به نفي اعتبار عقل مي پردازد كه اين نيز از اصول عقايد اشاعره است.

از اينرو با توجه به آنچه گفته شد، بايد پذيرفت كه حافظ اشعري بوده و اشعريان نيز چنانكه مي دانيم جبري مسلك بوده اند و در نرم ترين و اعتدالي ترين نظر، پيرو عقيده «كسب» هستند كه البته اين نيز همان جبر است.

 

البته اشعري گري حافظ اعتدالي بوده و اين را نيز مي توان با رجوع به ابيات وي دريافت.

مراتب جبر و اختيار

 

نكته دوم: اينست كه مي بايست در مساله «جبر و اختيار» به سطح و درجه توجه داشت و اينكه جبر و اختيار حدود و مراتبي دارد كه البته بحث در خصوص «جبر و اختيار » در سطوح پايين و دون، چندان پيچيده نيست. ساده ترين و نازل ترين سطح و درجه اختيار، اينست كه «چه كنم يا چه نكنم» و در واقع سطح افعال است و همانيست كه مولانا نيز در جايي بدان اشاره مي كند:

 

اين كه گويي اين كنم يا آن كنم

خود دليل اختيار است اي صنم

 

و البته كسي منكر اين سطح از اختيار نيست.

بسياري  از ابيات اختيار گراي حافظي نيز به سطوح و مراتب پايين اختيار اشاره دارد؛ مانند:

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خيمه از اين خاک برکنم

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می‌زنم اين کار کی کنم

و ...

 

اما آنجا كه حافظ از جبر مي گويد، اصل و اساس امور را زير سوال مي برد و همه چيز را منوط به «آنچه مقدر كرده اند» مي داند و بيان مي دارد كه هر چه انجام مي دهيم و هر آنچه مي رود، از قبل تعيين شده و آنچه در تقدير رقم زده شده، كم و زياد نمي شود:

 

مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد

 

قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت ازآن افزون نخواهد شد

جبر حافظ در برابر زهدفروشان

نكته سوم: با نظر به ابيات جبري حافظ، در مي يابيم كه در بسياري موارد، وي جبر و انديشه جبري را به عنوان سلاحي در برابر معترضان و مخالفانش و زهد فروشان و رياكاران به كار برده است و بيان مي كند كه «اگر تو واعظ و زاهد و صاحب مقام بوده و به جايگاهي رسيده اي و من، چنين، به خود نناز و بر من فخر مفروش كه اين ها را در جاي ديگر تعيين كرده اند و دست من و تو نيست».

 

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگير

 

که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

عيبم مکن به رندی و بدنامی ای حکيم

کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که نيست معصيت و زهد بی مشيت او

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگير

کارفرمای قدر می‌کند اين، من چه کنم

من اگر خارم و گر گل، چمن آرايی هست

که از آن دست که او می‌کشدم می‌رويم

بنابراين از مجموع آنچه گفته شد، دريافت مي شود كه حافظ جبري مسلك بوده، اما جبر وي نه از نوع جبر فيلسوفانه و متكلمانه كه از جنسي ديگر است.

تجربه دروني شاعر

 

حافظ به عنوان فيلسوف در جايگاه تبيين يك فلسفه و بيان يك نظريه ظاهر نشده و قصد بيان يك تئوري كلامي را نداشته است. بلكه وي در كسوت يك شاعر، حالات دروني و دريافت ها و تجربه هاي دروني خود را بازگو مي كرده است. وقتي «جبر و اختيار» را از زبان يك شاعر مي شنويم، نبايد آن را حمل بر بيان يك قاعده كلي كلامي-فلسفي كنيم؛ بلكه بايد آن را برخاسته از تجربيات خاص و شخصي شاعر بدانيم.

 

شاعر وقتي سخن مي گويد، به اقتضاي حال خود، مي گويد؛ گاه تند و پر التهاب و  پرخاشگرانه، گاهي ملول و افسرده و گرفته و گاه شادان و پرّان و به تعبيري، «بر فراز عرش».

و چنين است كه نبايد جبر حافظ را از جنس جبر فيلسوفان و متكلمان دانست.

تجربيات بيروني حافظ

 

از سوي ديگر، با تامل در وضع اجتماعي شيراز زمان حافظ، نكته اي ديگر بر ما مكشوف مي شود و آن، تاثير محيط اجتماعي و در واقع تجربيات بيروني حافظ در گرايش وي به جبر است.

 

حافظ نگاهي اجتماعي نيز داشته است و اين امر به روشني در ابيات وي پيداست؛ آن جا كه وي از سالوس بازي ها و سفله پروري ها و واعظان رياكار و زهدفروشي ها و ... مي گويد، همگي حاكي از توجه شاعر به نابساماني هاي اجتماعي زمان خود است.

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می‌کنند

 

چون به خلوت می‌روند آن کار ديگر می‌کنند

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شيراز

بيا حافظ که تا خود را به ملکی ديگر اندازيم

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دير مغان و شراب ناب کجا

در جامعه زمان حافظ، زهدفروشي، رياكاري و سالوس بازي رواج داشته و به واقع يك جامعه ديني آكنده از زهد ريايي و تصوف منحط بوده است. در چنين جامعه اي سالوس بازان و رياكاران عنان كار را در دست گرفته و ديو، لاف از زيبايي مي زند  و شايستگان و زيبارويان حقيقي جايگاه و خواستاري ندارند و مجبور به انزوا و پرده نشيني شده بودند:

پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن

 

بسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبيست

و روزگار، بي دليل و بي حساب كام بخشي مي كند؛ بي حساب به برخي مي دهد و به برخي نمي دهد. چه بسا نالايقان كه ارج يافته و شايستگان كه محروم مانده اند:

 

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

 

که کام بخشی او را بهانه بی سببيست

در واقع در جامعه زمان حافظ، هيچ نظم قابل اتكا و قابل پيش بيني وجود نداشته و حافظ مي ديده كه نالايقان كام مي گيرند و شايستگان، ناكام و منزوي مي شوند و از اينرو دست هايي پنهان را فراتر از نظام علي-معلولي طبيعت، بر امور موثر مي داند.

از اينرو مي توان علاوه بر آموزه هاي مكتب اشعري و تجربه هاي دروني حافظ، وضع اجتماعي و تجربه هاي بيروني وي را نيز در جبرگرا شدن او موثر دانست.

 

جبر عاشقانه

 

در پايان اين بحث به نكته اي بسيار مهم اشاره مي شود و البته تفصيل و شرح آن را به فرصتي ديگر حواله مي كنم.

 

در عالم اختيار، استقلال معنا دارد و در جبر، هيچ استقلال حقيقي وجود ندارد. عاشق تماماً وابسته به معشوق است و از خود استقلالي ندارد. كسي كه دل داده است، ديگر اختياري ندارد و خود را و اراده و اختيارش را به دست معشوق مي سپارد. از اينرو عالم عاشقي، عالم جبر است- سراسر جبر.در حاليكه در خارج از عالم عاشقي و آنجا كه عقل مقام و اعتبار دارد، استقلال و اختيار ارجمند است:

دل به رغبت می‌سپارد جان به چشم مست يار

گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس

و از اينرو حافظ عاشق، خود را در چنبره جبر مي بيند و تماماً در اختيار دوست و مجبور.

مصطفي عليزاده

منابع مورد استفاده در نگارش اين مقاله:

 

1-سلسله سخنراني هاي دكتر سروش در باب حافظ شناسي(لوح فشرده سروش حافظي)

2- حافظ نامه، بهاالدين خرمشاهي

3- چهارده روايت، بهاالدين خرمشاهي

4-از كوچه رندان، دكتر زرين كوب

5- عرفان حافظ(تماشاگه راز)، استاد مطهری

 

متن مقاله در فرمت PDF

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ و نویسنده مقاله بلامانع است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***


۱۳۸٥/٤/۳
گزارش نشست پانزدهم

 

عهد ما با لب شيرين‌دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم، خداوندانند

 

    از چمران به مدرس پيچيدم. حدود 3 عصر يک روز جمعهء گرم گرم. "توي اين هواي گرم بعيده پارک شلوغ باشه." ... خيابان شريعتي، ميدان قدس، پارک جمشيديهء شلـــوغ! آقا مگر جا براي پارک کردن پيدا مي‌شد!؟

    هرطور بود جا براي پارک ماشين، و سپس دوستان را پيدا کردم. دوستان با تجهيزات کامل هم آمده بودند. بساط عيش مهيا بود. مثنوي‌معنوي، ديوان حافظ، مقاله و غيره!

    کمي حال و احول و چاق‌سلامتي، ادامهء داستان پادشاه جهود از دفتر اول مثنوي. ابياتي خوب و پرمحتوا، به فرعي زدن و حاشيه‌هاي مفصل، از ساي‌بابا و موضوع "قوت تقليد عام" گرفته تا موش دزد نفس و موضوع حضور و غيبت عارفانه و وصل و تجربهء کيفيت عشق.

    البته "ما در اين گفت‌وگو، که از يک سو..." متوجه شديم که گفتگوي از وصل و حضور هيچگاه به خود تجربهء عشق نمي‌رسد. چه بسا بسياري افراد مشغول به صحبت و تحليل "حضور" و "وصل" و "عشق" باشند، و در همان زمان عده‌اي ديگر در حال تجربت خود عشق!

    جاي شما خالي، در ميان صحبت، هر از گاهي دنداني به کيک و لبي به ليوان چاي مي‌رسانديم. مثنوي‌خواني را تا ابتداي ابياتي که مربوط به بحث "خواب"، بخصوص از ديدگاه روانشناسانه است، ادامه داديم و باقي را به نشست بعد موکول کرديم.

 

   

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي

که بر من و تو در اختيار نگشادست

------

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم

 

دو بيت فوق تنها نمونه هايي از ابيات جبرگرا و اختيار گرا حافظ است.

به نظر شما حافظ جبري بود يا اختيارگرا؟

 

    آقا مصطفي با نمونه ابيات ديگري از حافظ، که دستهء اول نشان‌دهندهء عقيده به اختيار و دستهء دوم بيانگر اعتقاد به جبر است، بحث جبر و اختيار در اشعار حافظ را آغاز کردند.

    سپس موضوع را دسته‌بندي، و در قالب سه ويژگي يا خاستگاه اعتقاد به جبر در شعر حافظ آن را بسط دادند. عقايد اشعري حافظ، استفادهء (ابزاري) حافظ از اين نگرش (جبر) در برابر زاهد‌نمايان و تقوي‌فروشان، و شرايط حاکم بيروني و اجتماعي را با ذکر نمونه ابيات و شاهد‌مثال‌ها از ديوان خواجه، گواه بر اين سخن آوردند و صحبت را باز کردند.

    در خلال صحبت، همراه با آقا سامان، بر سر بيت:

 

مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار

اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

 

و موضوع "کسب" در کلام اشعري و "آيا اشعري بودن تام حافظ"، بحثي درگرفت و نهايتاً به خير و خوشي "به اجماع" حضار، خاتمه يافت.

 

    آقا مصطفي سخن و ارائهء مقاله‌شان را ادامه دادند و بخوبي بحث را جمع کردند و در پايان، موضوعي را براي ادامهء بحث جبر و اختيار پيشنهاد دادند و آن موضوع، جبر عاشقانه از ديدگاه حافظ و يا مولانا است. که اميدوارم بزودي در نشست‌هاي آتي شاهد ارائهء اين بحث توسط ايشان و يا با همکاري ساير دوستان، باشيم.

    راستي جاي آقا حميد خالي بود. کجايي حميد جان؟!

    موضوعات جلسه تمام بود و ايضاً اولين فلاسک چاي! حدود يک ربع بعد، عطر ميوه در بيني و گلو دافع خستگي دوستان بود. هوا تاريک شده بود و خنک. نور بعضي چراغ‌ها از بين درخت‌ها، با تکان خوردن برگ‌ها توسط نسيم، چشمک مي‌زد. پارک خلوت شده بود و صداي پرنده‌ها و گهگاه گربه‌اي در نزديکي ما، آدم را متوجه خودش مي‌کرد.

    تازه صحبت گل انداخت و از داستان‌نويسي و رمان و فيلم حرف زديم. داستان کوتاهي براي دوستان تعريف کردم و داستان کوتاهي هم از آقا مصطفي شنيديم. سکوت ميان درخت‌ها و تاريکي وهم‌انگيز پارک، لذت عميقي پديد آورده بود.

    صداي چند پرنده بدرقه‌کنندهء ما از پارک جمشيديه و نشست پانزدهم گروه رندان بلاکش بود. تا دو هفتهء بعد و جرعه‌اي ديگر از خمر کهن شيرين‌سخنان.

 

داود پيرمراديان

جمعه، دوم تير ماه 85

 

 


۱۳۸٥/٤/٢
برنامه جلسه اين هفته

 پانزدهمين جلسه گروه رندان بلاكش روز جمعه ساعت 16:30 الي 18:30 در پارك جمشيديه تهران برگزار مي شود. موضوعات اين جلسه عبارتست از:

 

- مثنوي خواني: ادامه داستان پادشاه جهود(دفتر اول- از بيت 363 به بعد ) توسط آقاي داوود پيرمراديان

- بررسي عقيده حافظ در باب مساله جبر و اختيار – مصطفي عليزاده

 

 

ضمنا جلسه اينترنتی شرح داستانهای مثنوی (توسط جناب پانويس) پنج شنبه اين هفته نيز ساعت ۱ بامداد در سرويس پالتاک برگزار می شود. داستان اين هفته:

داستان پير چنگی که در عهد عمر از بهر خدا روز بی نوايی چنگ زد ميان گورستان

 


[ پست الكترونيك ]