![]() |
|
۱۳۸٥/۳/۳۱
حكايت
نقل است كه ذوالنون گفت: در سفر بودم. به صحرايي پر برف رسيدم. گبري را ديدم كه ارزن مي پاشيد. گفتم:«اي گبر! چه دانه مي پاشي؟». گفت:«مرغان، امروز دانه نيابند.مي پاشم تا برچينند. تا باشد كه خداي -تعالي- بر من رحمت كند.» گفتم:«دانه اي كه بيگانه پاشد، بر ندهد». گفت:«اگر قبول نكند، باري بيند آنچه من مي كنم. مرا اين بس باشد». من به حج رفتم. آن گبر را ديدم، عاشق وار در طواف. چون مرا ديد گفت:«اي ذوالنون ! ديدي كه قبول كرد و آن تخم بر داد و مرا به خانه خود آورد!» ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم:«خداوندا! به مشتي ارزن، گبري چهل ساله را ارزان مي فروشي». هاتفي آواز داد كه: «حق-تعالي-هر كه را خواند، نه به علت خواند و چون راند، نه به علت راند. تو اي ذوالنون! فارغ باش، كه كار فعالٌ لما يُريد با قياس عقل تو راست نيايد.» از تذكره الاولياي شيخ عطار نيشابوري – تصحيح دكتر استعلامي #M.A.# ۱۳۸٥/۳/٢۳
تغيير نام وبلاگ-وجه تسميه
مير خرابات تويي اي نگار وز تو خرابات چنين بيقرار جمله خرابات خراب تواند جملهء اسرار ز توست آشكار جان و جهان! جان مرا دست گير چشم جهان! حرف مرا گوش دار خاك كفت چشم مرا توتياست وعدهء تو گوش مرا گوشوار خمر كهن بر سر عشاق ريز صورت نو در دل مستان نگار ساغر بازيچهء فاني ببر ساغر مردانهء ما را بيار آتش مي بر سر پرهيز ريز واي بر آن زاهد پرهيزكار حق چو شراب ازلي دردهد مرد خورد باده حق مردوار پرورش جان به سقاهم بود از مي و از ساغر پروردگار (غزل شمارهء 1165 ديوان شمس تبريزي) وقتي جلسهء روز جمعهء گروه رو به پايان بود آقا مصطفي چند مورد جزئي براي هماهنگي گروه را بيان کرد. يکي تعيين اسم براي کلوب گروه در سايت کلوب دات کام بود. قبلا درباره اين موضوع کمي فکر کرده بودم اما اسم درخوري بنظرم نيامده بود. دوستان هم اسمي پيشنهاد نميدادند جز خود آقا مصطفي که چند اسمي پيشنهاد کرد اما خودش هم ميگفت که زياد به دل نمينشينند. فکر کردم اصلاً منظور و هدف و شيوهء اين گروه چيست و دو هفته يکبار که دور هم و در حقيقت دور ارباب معرفتي مثل مولانا و حافظ جمع ميشويم، چکار ميکنيم؟ به يک تعبير سمبليک اينطور بنظرم آمد که گويي مولانا و حافظ ساقي ما باشند و ما هر دو هفته يکبار سري به خمخانهء آنها ميزنيم و طلب خمر کهنه و شراب چندين سالهشان را از آنها ميکنيم. و آنها هم ساقيگري! اين که از ذهن گذشت، اتفاقاً يادم به غزل بالا از مولانا، افتاد و آن بيت: خمر کهن بر سر عشاق ريز صورت نو در دل مستان نگار که بنوعي خود مولانا و حافظ را خطاب قرار ميدهيم و از وي طلب ريختن "خمر کهن"ش (بادهء کهنهاش) در جانمان و نگاريدن "صورت نو" در انديشهمان ميکنيم.("خمر" به فتح خ بمعني باده است. شراب انگوري يا از خرما. با "خم" به ضم خ بمعني کوزهء شراب اشتباه نشود.) "خمر کهن" بادهء ناب است. بادهاي که مانده باشد و باصطلاح اهل بخيه، خوب جا افتاده باشد. که صد البته سخن مولانا و حافظ از اين نوعش است! مولانا خودش مثنوياش را "حرف کهن" مينامد. "حرف کهن"ي که روح نو در آن است! آبحيوان خوان، مخوان اين را سخن روح نو بين در تن حرف كهن و انصافاً مثنوي معنوي و غزليات وي با وجود کهن بودن، چه نو و تازهاست. روح نو دارد و روح نو ميدمد! درست همچون خمري کهنه! اما لازم است کوتاه دربارهء تعبير بسيار زيبا و البته اتفاقاً مناسب "صورت نو" نيز چيزي بنويسم. آيا جز اينست که خواندن آموزههاي مولانا صورتي ذهني که نو و تازه نيز هست، در ذهن ما پديد ميآورد؟ خواندن و بررسي کردن آموزهها و طرز نگرش مولانا به جهان و بخصوص به مفاهيم معنوي، باعث بوجود آمدن جهاني ذهني در خواننده ميشود که بسيار وسيع و از همه مهمتر بسيار عميق و ژرف است. اين صورت ذهني، براي خواننده، جديد و نو نيز هست! خوانندهء علاقمندي که مست پر مغزي تعاليم وي ميشود. باز ميخوانيم و به وي ميگوييم: خمر کهن بر سر عشاق ريز صورت نو در دل مستان نگار اميد که چنين باشد. اين نام را پيشنهاد دادم براي اسم کلوب گروه، در سايت کلوب (که اميدوارم آقا مصطفي آدرسش را در اينجا براي دوستان علاقمند، قيد کنند.) http://www.cloob.com/club.php?id=27934
تا دوستان چه تصميم بگيرند، حقير هم تابعم. نوشته شده توسط: داود پيرمراديان
۱۳۸٥/۳/٢۱
گزارش گونه ای کوتاه از نشست روز جمعه
باز هم يه جمعه-عصر که بوي رفتنِ بهار رو مي داد, در جمشيديه دور هم جمع شديم و زير اندازمون رو يه گوشه زير درختان پهن کرديم و ...ا مصطفی عليزاده ۱۳۸٥/۳/۱٩
برنامه اين هفته شرح اينترنتی مثنوی
برنامه اين هفته شرح اينترنتی مثنوی:
ادامه بحث ((مرگ)) با شرح و بررسی داستان : قصه بازرگان که طوطی او را پيغام داد به طوطيان هندوستان هنگام رفتن به تجارت... زمان: ساعت ۱ بامداد(وقت تهران) پنج شنبه شب
در سرویس پالتاک توسط جناب پانويس
زمان: جمعه(19 خرداد) – ساعت 16:30 الي 18:30 مكان: پارك جمشيديه تهران موضوعات: -شرح غزلي از حافظ و بررسي ملامتي گري وي -گشايش بحث جبر و اختيار (در جلسات بعدي، نسبت حافظ و مولانا با مساله «جبر و اختيار» را بررسي خواهيم كرد) - بحث آزاد
۱۳۸٥/۳/۱٧
شرح غزلی از حافظ/ملامتی گری
يكي از موضوعات مورد بحث در جلسه اين هفته(جمعه 19 خرداد)، ملامتي گري حافظ و شرح غزلي از وي است. جناب داوود پيرمراديان زحمت كشيده و مقاله تحقيقي خود را كه قرار است در جلسه تشريح نمايند، براي انتشار در وبلاگ ارسال كرده اند. اميد كه دوستان با مطالعه اين مقاله و تامل بر مطالب اشاره شده در آن، با آمادگي و پيش زمينه فكري در جلسه حاضر بوده و در بحث شركت نمايند: ا متن مقاله: منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن غزل شمارهء 393 ديوان حافظ با اين مطلع شروع ميشود. اين غزل شامل ويژگيهاي محوري ملامتيگري حافظ است. بنا داريم در جلسهء اين هفتهء گروه "رندان بلاکش" ضمن بررسي و شرح اين غزل، نگاهي به ويژگيهاي اصلي ملامتيگري حافظ نيز بياندازيم. جهت آشنايي کلي دوستاني که مايلند در اين جلسه شرکت کنند، خلاصهاي از آنچه خواهيم گفت را، با ذکر چند منبع جهت پيشمطالعه، در اينجا ميآوريم. ابتدا از کتاب "چارده روايت" نوشتهء بهاءالدين خرمشاهي: مطالبي که ايشان در ذيل شرح اين غزل و انديشههاي ملامتيگري حافظ ذکر نمودهاند، از پيشينهاي دربارهء انديشهء ملامتي آغاز ميگردد: یکی از نخستین منابعی که به تفصیل درباره اندیشه ملامت و فرقه یا مشرب ملامتی بحث میکند، هجویری است. وی ملامت را در پاکیزه و پالوده ساختن محبت مؤثر میداند. و ریشه اندیشه ملامتیه را به آیه ای از قرآن میرساند که در حق مؤمنان حقیقی و دوست داران خداست: «... و لا یخافون لومة لائم ...» (مائده 54) «ایشان از ملامت هیچ ملامت گری در راه عشق و ایمان خود باکی ندارند.) و میگوید که اهل حق همواره آماج ملامت خلق بوده اند. ( کشف المحجوب، صفحه 68) و به سیره رسول اکرم (ص) استناد میکنند که تا وحی بر او نازل نشده بود نزد همه نیک نام بود و چون «خلعت دوستی در سر وی افکندند، خلق زبان ملامت بدو دراز کردند. گروهی گفتند کاهن است، و گروهی گفتند شاعر است و گروهی گفتند کافر است و گروهی گفتند مجنون است و مانند این» (پیشین، صفحه 69) سپس خودپسندی را بزرگترین آفت در راه سلوک میشمارد و میگوید: «آن که پسندیده حق بود، خلق وی را نپسندند و آن که گزیده تن خود بود، حق ورا نگزیند» (صفحه 70) وی (ابوصالح) حمدون قصار (متوفای 271 ق) را مؤسس ملامتیه میشمارد و سخن معروف او را نقل میکند که گفت: الملامة ترک السلامة (پیشین، صفحه 74) اما گویا پیش از حمدون قصار، یکی از مشایخ او به نام سالم باروسی به نشر تعلیمات ملامتی پرداخته. ابوحفص حداد نیشابوری نیز همزمان و همانند حمدون، این اندیشه را در نیشابور ترویج میکرده است. (ß جستجو در تصوف ایران صفحه 337 - 342) باری ملامتیه، فرقه و سلسله خاصی در میان سایر فرقه های صوفیانه نبوده اند. شاید بتوان گفت اصول اندیشه ملامتی میان اغلب فرقه های صوفیه مشترک است. همه صوفیان نظرا از ریا و خودپسندی و مغرور شدن به زهد و تزکیه نفس گریزان بوده و از رعونت نفس و جاه و جلال دنیوی روی گردان بوده اند. اما در عمل از همان صدر اول صوفیان بی صفا نیز وجود داشته اند. هجویری در بحث از ملامت و ملامتیه، از ملامتی نمایان که از پادزهر ریا، خود زهر تازه ای ساخته اند، انتقاد میکند و میگوید: «مقصود ایشان از رد خلق، قبول ایشان است.» ( کشف المحجوب صفحه 73) و بصیرت شگرفی از احوال آنان دارد: «اما به نزدیک من طلب ملامت عین ریا بود. و ریا عین نفاق. از آنچه مرایی راهی رود که خلق ورا قبول کند و ملامتی به تکلف راهی رود که خلق ورا رد کند و هر دو گروه اندر خلق مانده اند و از ایشان برون گذر ندارند.» (پیشین، صفحه 75) شاید فرقه ای که بیش از همه و شاید تندرو تر از همه فرقه های صوفیانه اندیشه ها و اصول ملامتی را به عمل درمیآورده و گاه به قول هجویری از آن طرف بام میافتاده، قلندریه است. حافظ نسبت به قلندر و قلندریه بی اعتقاد نیست بلکه حتی از آنان به نیکی یاد میکند. و اصول ملامت گری را که شرحش خواهد آمد، میپذیرد و در زندگی شاعرانه و شعر زنده خود خرج میکند. بعضی از محققان معاصر او را به کلی ملامتی میدانند، نه قلندر (ß حافظ شناسی، بامداد، به ویژه صفحه 93 تا 99). حال آنکه وجوه شباهات بین ملامتیه و قلندریه فراوان است و رابطه آنها همانا رابطه خاص و عام است. محققان دیگر او را دارای مبانی این هر دو، ولی فرارونده تر از آن و سالک طریق رندی که وضع خود حافظ است میشمارند و حق با ایشان است. (ß جستجو در تصوف ایران، صفحه 232 و 233؛ نیز فصل «حافظ و مشرب ملامتی و قلندری»، نوشته آقای دکتر مرتضوی، در مکتب حافظ صفحه 113 تا 148) (برای تفصیل بیشتر درباره ملامتیه ß « الملامتیة و الصوفیة و اهل الفتوة»، تألیف ابوالعلاء العفیفی، القسم الثانی رسالة الملامیة للسلمی، مصر، 1955؛ شرح مثنوی شریف جلد 2، صفحه 733 تا 737؛ ملامتیه، نوشته قاسم انصاری، آینده، سال نهم، شماره 5، مرداد ماه 1362، صفحه 350 تا 355) سپس جناب خرمشاهي به بررسي ملامتگري در سخن حافظ در ذيل ده عنوان ميپردازد. از قرار زير: 1. تن به ملامت سپردن و از بدگویی اهل ظاهر نهراسیدن و نرنجیدن 2. پرهیز از جاه و صلاح و مصلحت اندیشی و بی اعتنایی به نام و ننگ 3. پرهیز از زهد به ویژه زهد ریایی و زهد فروشان 4. پرهیز از ریا 5. دید انتقادی داشتن نسبت به نهادهای محترم رسمی: (یعنی نهادهای دینی و علمی چون مجلس وعظ، مسجد، مدرسه و به ویژه صومعه و خانقاه) 6. پرهیز از ادعای کشف و کرامات 7. عیب پوشیدن 8. پرهیز از خودپسندی و خودپرستی و ستیزه با نفس 9. تجاهر به فسق، یعنی شبیه به روزه خوردن بایزید در ملأ عام 10. رستگاری را در عشق جستن و براي هرکدام شاهدمثالهايي ذکر ميکند. مرحوم فروزانفر نيز در کتاب شرح مثنوي شريف جلد دوم صفحهء 730 به بعد ذيل شرح داستان طوطي و بازرگان در دفتر اول مثنوي معنوي مولانا، در پايان شرح اين داستان، بيت 1845 به بعد، بحثي دربارهء ملامتيه بيان ميدارد. متن اين بحث را ذيلاً ميتوانيد مطالعه بفرماييد: شرح مثنوي شريف، بديع الزمان فروزانفر، جلد 2، صفحهى 730 ( 1845) يك دو پندش داد طوطى بىنفاق بعد از آن گفتش سلام الفراق ( 1846) خواجه گفتش فى امان اللَّه برو مر مرا اكنون نمودى راه نو ( 1847) خواجه با خود گفت كاين پند من است راه او گيرم كه اين ره روشن است ( 1848) جان من كمتر ز طوطى كى بود جان چنين بايد كه نيكو پى بود ( 1849) تن قفس شكل است تن شد خار جان در فريب داخلان و خارجان ( 1850) اينش گويد من شوم هم راز تو و آنش گويد نى منم انباز تو ( 1851) اينش گويد نيست چون تو در وجود در جمال و فضل و در احسان و جود ( 1852) آنش گويد هر دو عالم آن تست جمله جانهامان طفيل جان تست ( 1853) او چو بيند خلق را سر مست خويش از تكبر مىرود از دست خويش ( 1855) لطف و سالوس جهان خوش لقمهاى است كمترش خور كان پر آتش لقمهاى است ( 1856) آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار اي که تو محرم شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا يابي خلاص مولانا، رمز و نكتهى اصلى اين قصه و آفت و زيانهاى شهرت طلبى و نام جويى را بيان مىكند، آوازه و نام و يا شهرت بطور كلى آنست كه مردم كسى را بصفتى از صفات كمال خواه جسمانى از قبيل: زور و قوت بدن و يا زيبايى اندام و خواه معنوى و روحانى مانند: علم و بخشش و تقوى و حسن تدبير، بشناسند و بدان بستايند، اين صفتى است بسيار خطرناك و بظاهر نيك و مطلوب و بحقيقت زشت و ناپسند زيرا مقصود از شهرت تمكن و حصول منزلت است در دلهاى مردم. دومين زيان آنست كه نام جويى انسان را بر آن مىدارد كه خويش را مناسب تمايل خلق و موافق آرا و عقايد آنها بسازد ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين بعد ازين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش (غزليات شمس) و اين عمل خود ريشهى نفاق و رياكارى است كه صفتى است مذموم و ناپسند. سومين زيان آنست كه در نتيجهى خود سازى، انسان، حريت فكر و استقلال روحى خود را از دست مىدهد از دگر سو، مدح و آفرين و چاپلوسى متملقان امرى است زوال پذير و مبتنى بر حاجت و نياز روزانه كه چون حاجت بر آورده شد مانند كفى بر روى آب و يا حبابى بر سطح دريالغزان و دايما در گردش است و در يك نقطه ثابت نمىماند، نظر بدين آفتها، بزرگان صوفيه و خردمندان جهان همواره از شنيدن مدح و تملق خويش را بر كنار داشتهاند، (هلا تا يكديگر را نستاييد و چون ستايشگران را يافتيد خاك در روى آنها پاشيد.) از شهرت گريختن و در گمنامى زيستن، يكى از پايههاى اصلى طريقت ملامتيان است، اين روش، در اواسط قرن سوم پديد آمد و يا كمال يافت و مركز پيروان اين طريقه شهر نيشابور و موسس آن بنا بر مشهور ابو حفص عمر بن مسلمهى حداد بود (متوفى، 266) شاگردان و پيروان ابو حفص از قبيل: ابو صالح حمدون قصار (متوفى 271) و ابو عثمان سعيد الحيرى (متوفى، 298) و ابو الفوارس شاه بن شجاع كرمانى (متوفى، 288) و محفوظ بن محمود نيشابورى (متوفى، 303) و عبد الله بن منازل (متوفى، 329) و ابو عمرو بن نجيد (متوفى 361) و ابو على محمد بن عبد الوهاب ثقفى (متوفى 328) و محمد بن احمد فراء (متوفى، 370) روش ملامتى را بسط و انتشار دادند تا اين طريقت اهميت فراوان يافت و زان پس در شهرهاى ديگر نيز رائج گرديد. مبدا نخستين اين فكر، دقت در صدق و اخلاص است، همان مبدا كه بعقيدهى نگارنده نقطهى تحول زهد به تصوف است، با اين تفاوت كه صوفى در اخلاص بجايى مىرسد كه خود و خلق را نمىبيند ولى ملامتى در بند شهود خلق است و از اين رو مىخواهد كه تا از خلق پنهان ماند و گرفتار آفات شهرت نگردد، ترس و نگرانى از مكايد نفس كه نزد ملامتى شر محض است، او را بر آن مىدارد كه دعوى كرامت نكند و حالات خوش خود را پنهان دارد زيرا هر يك از آنها كشف سرى است كه ميان بنده و خداست و اظهار آن از رعونت نفس و خود بينى مىخيزد، نظر بدين اصل ملامتيان، معتقد بودند كه ظهور وجد و اظهار دعاوى صوفيانه هرگز روا نيست. مبالغه در طاعت و عبادت نيز در مسلك آنها امرى مهم شمرده نمىشد، ملامتى بايد بر فرائض اقتصار كند ولى آنها را از روى اخلاص و صدق و دور از هر گونه ريا خواه ظاهر يا پنهان بجا آورد، كسب و تهيهى وسايل معيشت از اهم فرائض بود و سخن مختصر آن كه هر چه سبب امتياز سالك از ديگران باشد آن را ناپسند مىداشتند و بدين نظر خرقه هم نمىپوشيدند، بعضى ازين حد هم در گذشتند و معتقد بودند كه سالك بايد خود را از نظر خلق بيندازد و امورى كه بظاهر ناپسند است ولى خلاف شرع نيست ارتكاب كند مثل آن كه شربتى سرخ رنگ در پياله بنوشد تا مردمش شرابخواره پندارند و بقدح و سرزنش او كمر بندند تا بدين وسيله نفس، طعم خوارى بچشد و دعوى خدايى نكند. قلندران يا قلندريه كه از ملامتيه منشعب شدهاند ازين هم پيش تر رفتند و امور منافى شرع را براى قهر نفس روا داشتند، اين طايفه در شعر و ادب فارسى تاثير فراوان بجا گذاشتهاند، قلندريات سنايى كه در آنها نوعى بىپروايى و بىاعتنايى بظواهر شرع مشهود است، روش قلندران را منعكس مىكند، اصطلاحات، مى. ميكده، پير مغان، مغ بچه و يا ذكر كليسا در برابر مسجد و راهب در مقابل واعظ و انتقاد رياكارى و زهد فروشى و ترجيح باده گسارى بر طاعت ريايى آثارى است كه از روش ملامتى و قلندرى در شعر فارسى رسوخ يافته است، رواج اين طريقت دلايل تاريخى دارد كه اكنون جاى بحث آنها نيست. قلندران موى سر و صورت را تمام مى مىتراشيدند، لباسى مركب از پوست و پارچههاى مويين و گاهى پوست ببر يا پلنگ بر تن مىكردند، از ارتكاب منهيات احتراز نداشتند، استعمال بنگ و حشيش و كشكول بدست گرفتن و پرسه زدن از رسوم آنها بود، در پرسه زدن بپارسى سخن مىگفتند، وصف جامعى از عادات قلندريه در قصيدهاى از تقى الدين على بن عبد العزيز مغربى (متوفى 684) مىتوان ديد… ...زيرا فتيان به اعمال خود مىنازيدند و ملامتيان نيكى خود را پنهان و بدى را آشكار مىساختند، آنان طالب شهرت و اينان خواهان گمنامى يا بد نامى بودند. ( 1857) تو مگو آن مدح را من كى خورم از طمع مىگويد او پى مىبرم ( 1858) مادحت گر هجو گويد بر ملا روزها سوزد دلت ز آن سوزها ( 1859) گر چه دانى كاو ز حرمان گفت آن كان طمع كه داشت از تو شد زيان ( 1860) آن اثر مىماندت در اندرون در مديح اين حالتت هست آزمون ( 1861) آن اثر هم روزها باقى بود مايهى كبر و خداع جان شود ( 1862) ليك ننمايد چو شيرين است مدح بد نمايد ز آن كه تلخ افتاد قدح ( 1863) همچو مطبوخ است و حب كان را خورى تا به ديرى شورش و رنج اندرى ( 1864) ور خورى حلوا بود ذوقش دمى اين اثر چون آن نمىپايد همى ( 1865) چون نمىپايد همى پايد نهان هر ضدى را تو به ضد او بدان براي مطالعهء بيشتر دربارهء ملامتيگري در انديشهء حافظ و نيز غزل مورد بحث (غزل 393)، دوستان علاقمند ميتوانند از منابع زير استفاده کنند: 1. شروح مختلف بر ديوان حافظ از جمله شرح سودي، شرح مرحوم دکتر هروي، توضيحات دکتر خطيبرهبر 2. کتاب چارده روايت نوشتهء بهاءالدين خرمشاهي (متن کامل اين کتاب را ميتوانيد از بخش کتابخانه سايت خوب دوستمان طه کامکار دريافت کنيد: www.seapurse.com ) 3. تاريخ عصر حافظ (تاريخ تصوف در اسلام) تاليف دکتر قاسم غني 4. جستجو در تصوف، دکتر زرينکوب اميدوارم با اين پيشزمينه در مورد ملامتيگري بتوانيم مفاهيم مورد بحث در غزل حافظ بمطلع "منم که شهرهء شهرم به عشق ورزيدن ..." را در جلسهء روز جمعه، بررسي نماييم. سهشنبه 16 خرداد 85 داوود پيرمراديان استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ و نویسنده مقاله بلامانع است
منم که شهرهء شهرم به عشق ورزیدن ۱۳۸٥/۳/۱٦
موش و سرّ خدا
روزى ، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت اى شيخ !آمده ام تا از اسرار حق ، چيزى به من بياموزى . شيخ گفت : بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت ، شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بكردند و سر آن محكم ببستند . ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت :اى شيخ آنچه ديروز وعده كردى ، امروز به جاى آرى . شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت : مبادا كه سر اين حقه باز كنى . مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت : آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است ؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند . چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت . مرد، پيش شيخ آمد و گفت : اى شيخ !من از تو سر خداى تعالى خواستم ، تو موشى به من دادى ؟! شيخ گفت : اى درويش !ما موشى در حقه به تو داديم ، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم ؟ از اسرار التوحيد #M.A# ۱۳۸٥/۳/۱٦
جلسه گروه
روز جمعه 19 خرداد دوباره گرد هم جمع مي شويم و لحظاتي را با هم خواهيم گذراند. برنامه جلسه اين هفته گروه به صورت زير است: زمان: جمعه(19 خرداد) – ساعت 16:30 الي 18:30 مكان: پارك جمشيديه تهران موضوعات: -شرح غزلي از حافظ و بررسي ملامتي گري وي -گشايش بحث جبر و اختيار (در جلسات بعدي، نسبت حافظ و مولانا با مساله «جبر و اختيار» را بررسي خواهيم كرد) - بحث آزاد به اميد ديدار همه دوستان ۱۳۸٥/۳/۱۱
داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را می كشت از بهر تعصب
در ادامه برنامه «مثنوي خواني» گروه، به داستان «آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مي كشت از بهر تعصب» از دفتر اول رسيديم كه بنده قسمت اول اين داستان(نسبتاً طولاني) را در جلسه سيزدهم گروه (5خرداد) خواندم و روي آن توضيحاتي ارائه شد. خلاصه ای از داستان: او وزيري بسيار فريبكار و حيله گر داشت كه به تعبير مولانا، با تدبيرش بر آب گره مي بست.وزير اعتقاد داشت كه دين و عقيده مردم با زور و تحت فشار قرار دادن آنها نه تنها از بين نمي رود، بلكه استوار تر مي گردد. بنابراين نيرنگي ساخت و تدبيرش را با شاه در ميان نهاد و او را متقاعد كرد كه با وي چنان رفتار كند كه گويي وزير به آيين عيسويان گرويده و مورد غضب شاه واقع شده است. و از شاه خواست تا گوش و دست و بيني اش را بريده و پاي چوبه دار برده شود و البته شفاعتگري هم به شفاعتش در آيد و جانش را نجات دهد، و خواست كه اين كار در ملا عام انجام شود تا مردم اين ادعا را باور كنند. *** بود شاهى در جهودان ظلم ساز دشمن عيسى و نصرانى گداز او وزيرى داشت گبر و عشوهده كاو بر آب از مكر بر بستى گره۶ *** توضيحات: ۱) احوَل= كژبين، دوبين – مولانا از آنرو شاه را به اين صفت، موصوف كرده كه شاه دچار كژبيني و دوبيني باطني بوده و اين دو رسول الهي را كه به واقع از يك نور هستند(متحد جانهاي شيران خداست)، «دو تا» و متضاد با هم مي پنداشته است. خداوند در قرآن مي فرمايد: «بگوييد: ما به خدا و به آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده است و همچنين به آنچه به موسي و عيسي و پيامبران ديگر از خدايشان داده شده است، ايمان آورديم ، ما ميان آنها تفاوتي نمي گذاريم و اسلامِ ما براي خداست.» يعني هيچ فرقي بين پيامبران الهي نيست.(لا نفرق بين احدٍ من رسله) ۲) درباره تمثيل آمده در اين داستان(شاگرد لوچ و استاد) كه بسيار پرمعنا و دربرگيرنده نكات ارزشمنديست، در فرصتي ديگر صحبت خواهد شد. ۳) مُيلان= در اينجا يعني: دنبال هوي و هوس رفتن --------------------------------- مولانا علت اساسي انحراف از واقعيت ها را ميل و رغبت و خواستن و خشم و شهوت مي داند كه اگر از كنترل انسان و از طريق اعتدال خارج شود، سبب مي شود تا واقعيت ها از ديدمان پوشيده مانده و دچار دوبيني و كژبيني باطني شويم. علاقه و حب و نيز بغض و عداوت در نگرش ما تاثير مي گذارد و باعث مي شود تا آنچه را كه هست، نبينيم و چشم بر واقعيت ها بسته بماند. يعني بينش ما دچار افراط و تفريط مي شود. استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است ۱۳۸٥/۳/٩
معرفی گروه رندان بلاکش
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد فعاليت گروه با «شناخت حضرت مولانا و بررسي سير زندگي و احوال وي» آغاز شد و هر دو هفته - يك بار ، دور هم جمع شديم و به بحث و گفتگو و بازگويي آنچه كه از كتب و مقالات و.. مختلف مي آموختيم، پرداختيم. پس از چند جلسه، با اتمام اين مرحله، مثنوي خواني و بررسي غزليات ديوان شمس را آغاز نموديم والبته هيچ يك از اعضاي گروه، نه داعيه و نه توان شرح و تفسير غزليات و مثنوي شريف را داشته و دارد؛ اما هر كس به قدر فهم و دريافت و نيز مطالعات خود، مطلبي را بيان مي كرده و مي كند. فعاليت كنوني گروه نيز بر همين اساس و با موضوعات مولانا و حافظ شناسي و بررسي انديشه ها و جهان بيني ايشان، مثنوي خواني و شرح و تفسير آن، غزلخواني و بررسي و شرح غزليات، عرفان و... مي باشد و محتوي هر جلسه به صورت زير است: مثنوي خواني غزلخواني(ديوان حافظ- ديوان شمس) و شرح و بررسي غزل بحث ويژه: (موضوعي كه توسط يكي از اعضا بر روي آن تحقيق شده، براي سايرين ارائه شده و بر روي آن بحث مي شود) بحث آزاد همتم بدرقه راه كن ای طاير قدس با ثبت نام در خبرنامه وبلاگ و يا عضويت در گروه، از برنامه های گروه آگاه شويد.
۱۳۸٥/۳/۸
مولوي، ويتگنشتاين و نردبان
مولوي، ويتگنشتاين و نردبان
مقاله ای از همايون صنعتی زاده(مجله فرهنگی هنری بخارا) يكى از واقعيتهاى فرهنگ و ادب روزگار معاصر اين است كه آثار مولانا جلالالدين بلخى معروف به مولوى، پس از كتابهاىآسمانى، از جمله پرفروشترين كتابهاى جهان امروز شده است. بويژه كتاب مثنوى. مقبوليت و محبوبيت فراگير و جهانى آثار مولوىكنجكاوى گزارشگر را برانگيخت. هر كس اندك آشنايى با صنعت نشر داشته باشد مىداند شرط لازم براى مقبوليت و محبوبيت پيوستهو روزافزون هر اثرى، نو و تازه بودن مطالب و مضامين مطرح شده در آن اثر است. جستجو در اين باره، يعنى مقايسه و سنجش آراء ونظرات انديشمندان امروز با آنچه مولانا در آثار خود ابراز داشته، نتيجههاى حيرتانگيز به بار مىآورد از جمله:
لودويك ويتگنشتاين بلند آوازهترين انديشمند و فيلسوف عصر حاضر است. مشهورترين اثر او «رسالهى منطقى - فلسفى» است كهبا وجود حجم اندك در آن ادعا شده كليد قفل تمام مشكلات فلسفى است. دربارهى اهميت اين اثر هشتاد و چند صفحهاى كافى استيادآور شد تاكنون دست كم نزديك به سه هزار شرح، به زبانهاى گوناگون، بر آن نوشته و چاپ و منتشر شده است. «رساله منطقى - فلسفى» ويتگنشتاين با عبارتى پايان مىپذيرد كه جان كلام آن عبارت، بزبان ساده، اين است كه: «اگر اين رساله، چنانكه بايد و شايد، درك شود تاريخ مصرف آن بسر خواهد آمد و بىفايده مىشود. بايد بدورش افكند.مانند كسى كه براى رسيدن به بام از نردبان بالا رود. چون به بام رسيد ديگر دلبستگى و نيازى به نردبان نخواهدداشت».(1) همين مضمون را، با همين مثال «نردبان»، مولانا، تقريباً هشت قرن پيش از ويتگنشتاين، متذكر شده مىگويد: چون شوى بر بامهاى آسمان
شايد اين گمان پيدا شود كه ويتگنشتاين صورت خيال «نردبان» را در يكى از ترجمههاى متعدد مثنوى، به زبان انگليسى يا آلمانى،ديده و آن را وام گرفته و در رسالهى منطقى - فلسفى بكار برده. چنين گمانى درست نيست زيرا در ذهن مولانا مثال بالا رفتن از نردبان وبىنياز شدن از آن ابعاد بسيار گستردهترى از آنچه در ذهن ويتگنشتاين بوده دارد. ويتگنشتاين تنها در پايان رساله منطقى - فلسفى، آنهمدر پرانتز، مثال نردبان و استفاده و بىنيازى از آن را، پس از رسيدن به بام، مىآورد. حال آن كه مولانا در سر تا سر كتاب عظيم مثنوى بهمناسبتهاى گوناگون و در مرحلههاى مختلف يادآور «نردبان» است. ويتگنشتاين تنها از نردبانى گفتگو مىكند كه با آن به بالاى بام مىرسند. اما مولوى در آغاز متذكر انبوه تودههاى نردبانهائى است كهاكثريت جانداران، از جمله آدميان، قصد بالا رفتن از آن را دارند. اما هيچگاه كامياب نمىشوند. به بام نمىرسند و سقوط مىكنند.مىگويد: نردبان خلق اين ما و منى است هر كه بالاتر رود احمقتر است مولانا سپس متذكر نردبانى مىشود كه با آن به بالاى بام مىتوان رسيد، كه تعداد نسبتاً معدودى از آدميان از آن بالا مىروند، و اين همان نردبان منظور ويتگنشتاين است كه به گونهاى قطعى رأى مىدهد چون بالا رونده از ايننوع نردبان به بالاى بام [مقصد] رسيد از نردبان بىنياز شده ديگر دلبستگى بدان ندارد. مولانا سردى نسبت به نردبان را مىپذيرد اما درمورد بىنيازى از آن قائل به استثناست. در موارد خاص استفاده دوباره از آن را تجويز مىكند: چون شدى بر بامهاى آسمان جز براى يارى و تعليم خير محدوديت ذهن ويتگنشتاين نسبت به انديشه مولانا بعد از رسيدن به بام و بىنياز شدن از نردبان آشكار مىشود. اگر جويندهاى ازويتگنشتاين پرسش كند: «آمديم به بالاى بام رسيديم و از نردبان بىنياز شديم بعد چه»؟ ويتگنشتاين پاسخ اين پرسش را در پيشگفتار كوتاه «رساله منطقى - فلسفى» داده و درسطرهاى پايانى پيشگفتار پاسخى، نه اگر يأسآور اما در ضمن نه چندان راهگشا، مىدهد.پاسخى كه ويتگنشتاين به پرسش «پس از رسيدن به بام چه بايد كرد»؟ مىدهد به زبان سادهچنين است: «ارزش رساله منطقى - فلسفى دو جنبه دارد: يكى آن كه در اين اثر انديشهها ابراز شدهاند و مىپذيريم كه در اين ابراز انديشهآنچنان كه بايد و شايد روان و دلنشين نبودهام. ديگر آن كه در درستى انديشههاى ابراز شده در رساله ترديد نيست. پس براين باورم به گونهاى قطعى و هميشگى مشكلات فلسفى را گشودهام. اگر در اينباور خطا نكرده باشم جنبه دوم اين اثر آشكار مىسازد حال كه همهى مشكلاتفلسفى گشوده شده چه اندك راهى در برابر درازى سهمگين راهى كه در پيشاست پيموده شده».(4) مولانا - كه گوئى از همان آغاز از طول و بىنهايتى راه آگاه است - نخست موضوعنردبانهايى كه از ديد پنهاناند را پيش كشيده و مىگويد: نردبانهائيست پنهان در جهان هر گره را نردبانى ديگر است در ذهن مولانا نردبانهائى كه آدمى را به بالاى بام يا آسمان مىرساند گونه گونهاند آن همانواعى كه با يكديگر ارتباط مستقيم دارد. مولانا اصرار مىورزد استفاده از نوع اعلاتر و والاترنردبان به تنها مستلزم بىنياز شدن از نوع پائينتر نردبان است بلكه بايد نوع پستتر، كه ديگرمورد نياز نيست، شكست و نابود ساخت تا بتوان نوع والاتر و عالىتر را به دست آورد. مولانا مطلب را مىشكافد و با ابزارِ «تداعى معانى» نردبانى نجارى كرده و مىتراشد و عرضهمىدارد: حس دنيا نردبان اين جهان صحت اين حس بجوئيد از طبيب صحت اين حس زمعمورى تن راه جان مر جسم را ويران كند كرد ويران خانه بهر گنج زر آب را ببريد و جُو را پاك كرد پوست را بشكافت پيكان را كشيد قلعه ويران كرد و از كافر ستد چنين مىنمايد اگر بگوئيم ميان نردبان ويتگنشتاين تا نردبان مولانا تفاوت از زمين تا آسماناست اغراق نگفتهايم.
پرسشى كه شايد طرح آن سودمند باشد اين است اكنون كه مردم صاحب فضل و ادب جهانپى به ارزش حيرتانگيز آثار مولانا بردهاند آيا فارسى زبانان و ايرانيان توجه لازم را بدان دارند؟
1) ترجمه تا اندازهاى دقيق و كلمه به كلمه عبارت ويتگنشتاين چنين است: «گزارههاى من بدين راه روشن كنندهاند كه: آن كس كه نگريسته مرا دريابد،هنگاميكه طى گزارههاى من - يعنى بر پايه آنها - از گزارههاى من بالا رود آنها را بىمعنا مىيابد. (به يك تعبير، او پس از بالا رفتن از نردبان، بايد نردبانرا بدور افكند). صفحات 115 - 16. «رساله منطقى - فلسفى»، ترجمه دكتر شمسالدين اديب سلطانى، اميركبير، تهران 1371. #M.A# ۱۳۸٥/۳/۸
دوباره دور هم جمع مي شيم...
دوباره دور هم جمع مي شيم ... ا
تلگرافي بگم: ا چهارشنبه ساعت 5 عصر (تا 7 ) ... دركه ... ملامتي گري حافظ...شرح غزل... بحث در جبر و اختيار...و... ا قدم همه اهاليِ دل! به روي چشم. منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالودم به بد ديدن وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس كه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن ۱۳۸٥/۳/٦
يه گوشه دنج و يه فلاسك چاي و مثنوي شريف و ... وچند تا آدم اهل دل
باز هم دور هم جمع شديم و از مثنوي و درس هايش گفتيم و از مولانا و حافظ و... اما اين بار نه در اتاقِ كوچكِ ديوار سيمانيِ دانشگاه ، بلكه تو يه محيط قشنگ و روحبخش. جايي كه يه پرنده قشنگ هم بياد بشينه رو شاخه درخت بالا سرت و آواز بخونه. جاي قشنگي مثل جمشيديه. يه گوشه دنج و يه فلاسك چاي و مثنوي شريف و ديوان حضرت حافظ و ... وچند تا آدم اهل دل!!ا
از: مصطفی ۱۳۸٥/۳/٦
چند...
چند نكته و يا بهتر بگويم چند خبر: اول اينكه سيزدهمين جلسه گروه (رندان بلاكش)، فردا جمعه 5خرداد ساعت 17 عصر در پارك جمشيديه تهران برگزار مي شه. در اين جلسه قراره كه آقاي داوود پيرمراديان يه غزل از حافظ رو شرح بده و ملامتي گري حافظ رو بررسي كنه. همچنين مصطفي عليزاده هم از دفتر اول مثنوي، داستان پادشاه جهود رو مي خونه و بر روي آن بحث مي كنيم. زمان: ساعت ۵ عصر روز جمعه ۵خرداد مکان: پارک جمشيديه تهران برای اطلاعات بيشتر به گروه رندان در ياهو مراجعه شود!!!
دوم آنكه در جلسه امشب ((شرح مثنوي)) اينترنتی (تو سط آقاي پانويس) قراره داستان (قصه صوفي كه در ميان گلستان، سر به زانو، مراقب بود...) از دفتر چهارم مثنوي خونده شه. ساعت 1 بامداد در پالتاك(Paltalk)
و آخر اينكه : به زودي وبلاگ جديدمون با طرح و ظاهري جديد روي شبكه مي آد و جاي اين وبلاگ رو مي گيره. ايشالله از شنبه! تا بعد.. ۱۳۸٥/۳/٢
دكتراي افتخاري دانشگاه تهران به كلمن باركس
دكتراي افتخاري دانشگاه تهران به مولويشناس آمريكايي اعطا شد دكتراي افتخاري دانشگاه تهران به «كلمن باركس» شاعر و مولويشناس آمريكايي به پاس ترجمه اشعار مولوي به زبان انگليسي، صبح امروز در حضور رئيس و استادان دانشگاه تهران و سفراي كشورهاي مختلف اعطا شد به گزارش خبرگزاري فارس، مراسم اعطاي دكتراي افتخاري به «كلمن باركس» ساعت 10 روز چهارشنبه 27 ارديبهشتماه در تالار فردوسي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران برگزار شد.
«كلمن باركس» كيست؟ «كلمن باركس» شاعر و استاد بازنشسته زبان انگليسي دانشگاه جورجياي آتن(1967 - 1977) در 23 آوريل 1937 در چاتانوگا، تنسي واقع در ايالات متحده آمريكا به دنيا آمد و در همان جا نيز رشد يافت.
نقل از خبرگزاری فارس منابع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8502270251 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8502270287 #M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
نقطهي پرگار مثنوي قرآن است
کریم زمانی(شارح مثنوي): نقطهي پرگار مثنوي قرآن است نقطهي پرگار مثنوي قرآن است؛ در واقع مثنوی، تفسیری است از قرآن. به گزارش خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا)، «كريم زمانی» مثنویپژوه، در چهارمين همانديشي ادبی ايران و جهان با عنوان «با خورشيد رخشان: ادبيات عرفانی، مولانا و پيامبر اعظم (ص)» با بيان اين مطلب گفت: مطالعهي مثنوی، نسخهي درمان دردهای بشر امروز است. وی با اشاره به اينكه در قرآن استفاده از حكايت و تمثيل برای فهم بهتر مطالب است، اظهار كرد: كلام مولوی همچون دژی است كه ما را در رسيدگی به فهم معانی عميق ياری میكند
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
برگزاری جلسه دوازدهم گروه
سومين جلسه گروه رندان بلاكش در سال ۸۵، روز چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ماه، طبق روال گذشته، در دانشگاه اميركبير برگزار شد. در اين جلسه كه با غيبت برخي دوستان همراه بود، دوست ديگري (آقاي عزيز زاده) به مجموعه رندان بلاكش وارد شد. جلسه با غزلي از ديوان حافظ كه توسط آقاي پيرمراديان خوانده شد، آغاز شده و در ادامه داستان «حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه می طلبی از يسار ...»از دفتر ششم مثنوي، توسط ايشان بررسي شد. در پناه حق و به اميد ديدار مصطفی عليزاده ۱۳۸٥/۳/٢
مولانا و موسیقی(۳)
مولانا و موسیقی (قسمت سوم)
سماع؛ رهایی از تعلقات مولانا ابیات بسیاری را در مقنوی و دیوان غزلیات خود، در مورد سماع دارد و حتی چند غزل هم با ردیف سماع سروده است: سماع از بهر جان بی قرار است سبک برجه چه جای انتظار است بیا، بیا که تویی جانِ جانِ جانِ سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع در مثنوی شریف نیز، ضمن داستان هجرت ابراهیم ادهم از ملک خراسان، می گوید: پس عذای عاشقان آمد سماع که در او باشد خیال اجتماع از این رو، مولانا سماع را غذای روح عاشقان می داند و محرک خیال وصل و جمعیت خاطر. منظور از خیال اجتماع(اجتماع خیال) و یا جمعیت خاطر اینست که سالک، خاطر خود را از ما سوی الله منقطع کند و تنها در یاد حضرت حق متمرکز شود (نقطه مقابلِ پریشانی خاطر و خیال). جمعیت خاطر سبب می شود که قوای جسمی و روحی انسانِ سالک ذخیره شود. چرا که پریشان خاطری و افکار مشوش، همچون رخنه ای است که ذخایر جسمانی و روانی آدمی از آن طریق به هدر می رود. رقص که در طی سماع، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد، در نظر مولانا، نوعی رهیدگی از جسم و خرسندی در هوای عشق حضرت دوست محسوب می شود: در هوای عشق حق رقصان شوند همچو قرص بدر بی نقصان شوند دانی سماع، چه بود؟ قول بلی شنیدن *** مولانا در دفتر سوم مثنوی، ضمن بیان داستان خورندگان پیل بچه، می گوید: رقص آن جا کن که خود رابشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی و بنابراین معتقد است که سماع و رقص خالصانه، انسان را از بار شهوات مزاحم و انانیت می رهاند. رقص مولانا، به تعبیر دکتر زرین کوب، یک دعای مجسم و یک نماز بی خودانه بود؛ ریاضت نفس و مراقبت قلبی. در نظر مولانا، انسان با التزام به سماع، از اتصال به خودی و تعلقات آن می رهد و بدین ترتیب سماع در نظر وی هم پایه عبادت، اهمیت داشت. البته بایستی به این نکته توجه داشت که صوفیه و اکابر آن اعتقاد دارند که سماع بر هر فردی جایز نیست؛ شمس تبریزی سماع را بر «خامان» حرام می داند. امام محمد غزالی نیز سماع را به سه قسم تقسیم کرده و دو قسم آن را که موجب غفلت و پیدایش صفات ناپسند است مردود شمرده و تنها یک قسم آن را جایز می داند. بر سماع راست هر کس چیر نیست لقمه هر مرغکی انجیر نیست در پایان به این نکته اشاره می شود که حرکات مربوط به رقص (در سماع) را متضمن رمز احوال و اسرار روحانی تلقی می کرده اند، به این صورت که: نوشته شده توسط: مصطفی علیزاده استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ و نویسنده مقاله بلامانع است ۱۳۸٥/۳/٢
معرفی گروه رندان بلاکش
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
غزلخواني(ديوان حافظ- ديوان شمس) و شرح و بررسي غزل بحث ويژه: (موضوعي كه توسط يكي از اعضا بر روي آن تحقيق شده، براي سايرين ارائه شده و بر روي آن بحث مي شود) بحث آزاد ان شاالله با تداوم روند فعلي و تلاش و همت بيشتر اعضا، زمينه رشد و تعالي معنوي اعضاي مشتاق گروه، بيش از پيش فراهم آيد.
نوشته شده توسط: مصطفی عليزاده ۱۳۸٥/۳/٢
مولانا و موسیقی(بخش دوم)
مولانا و موسیقی(بخش دوم)
موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا
پس حکیمان گفته اند این لحن ها چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود، نغمه های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، که پیش از آن نیز وجود داشته، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم. » همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا، روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند، در عالم لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است. بنابراین موسیقی زمینی، تذکار و یادآور موسیقی آسمانی است. لیک بد مقصودش از بانگ رباب *** اما علی رغم اینکه موسیقی این جهانی را یادآور موسیقی آن جهانی می دانسته، با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و می گوید: گرچه برما ریخت آب و گل شکی موسیقی و عشق
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل گردم از آن *** مولانا از ناله نی، حدیث راه عشق را می شنود و از صدای رباب، ناله عاشقی را که از دوست و محبوب دور افتاده است: هیچ می دانی چه می گوید رباب؟ زاشک چشم و از جگرهای کباب؟ و اشاره می کند به اینکه آتش عشق با موسیقی تیزتر شود: آتش عشق از نواها گشت تیز
نوشته شده توسط: مصطفی علیزاده منابع مورد استفاده در این مقاله در پایان آخرین بخش آن ذکر خواهد شد.ا ۱۳۸٥/۳/٢
مولانا و موسيقی - بخش اول
مولانا و موسيقی - بخش اول
موسيقي و اديان افلاطون مي گويد: «نغمه و وزن موسيقي تاثير فوق العاده اي در روح انسان دارد و اگر درست به كار رود، مي تواند زيبايي را در روياهاي روح جايگزين كند». موسيقي تاثيري شگرف بر روح آدمي دارد و مي تواند لطيف ترين احساسات انساني را بر انگيزد. جايگاه موسيقي در فرهنگ معنوي و مذهبي نيز، بسيار با اهميت است. اديان و مذاهب مختلف، تجلي گاه نونمه هاي متعالي از موسيقي هستند. آيين ها و مراسم گوناگون موجود در هر كيش و مذهبي، هر يك به نوعي، با حضور نوعي از موسيقي مواجه اند.ا اساساً موسيقي انسانهاي نخستين، به هر شکل و صورتي که بوده، جنبه روحاني داشته و در قالب ستايش و نيايش خدايان و مناسك ديني بوده است.ا در فرهنگ اسلام هم، مي توان از موسيقي عاشورايي و تعزيه، موسيقي عبادي(اذان، تلاوت قرآن، روضه، نيايش و...) و موسيقي عرفاني به عنوان جلوه هايي از اين حضور نام برد.ا بودائيان اساساً کتب مذهبي خود را با نوعي موسيقي مي خوانند و آداب مذهبي آنان همراه با رقص و آواز است. عقيده چينيان نيز بر اين بوده است كه :«با خدايان، با زبان موسيقي مي توان سخن گفت.»ا
موسيقي، شعر و مولانا موسيقي پيوندي ديرينه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامي نيز چنين مي باشد. دكتر حسين نصر(از فلاسفه بزرگ اسلامي) نيز به اين ارتباط تنگاتنگ اشاره دارد و مي گويد: «در تمدن اسلامي، به طور كلي موسيقي بسيار آميخته با شعر بوده است. شعر شكل مطلوب هنر در جهان اسلام است و اين توجه به شعر مستقيماً ناشي از ساختار شاعرانه وحي قرآن است. هيچ ملت مسلماني را نمي يابيد كه سنت شعري بسيار غني نداشته باشد.ا برخي از بزرگترين شاعران در جهان اسلام، نوازندگان و موسيقيدانان بزرگي نيز بوده اند، لذا شعري آفريده اند كه بسيار موسيقايي است.»ا نمونه بارز چنين شعرايي، مولانا جلال الدين محمد بلخي مي باشد. مهارت مولانا در علم موسيقي، سبب شده كه وي بتواند در 55 بحر از بحور مختلف، شعر بسرايد. وي هم در موسيقي علمي تبحر داشته و هم در موسيقي عملي. او به خوبي وزن شناسي را مي دانسته و نوازنده چيره دست «رباب» نيز بوده است. مهارت وي در نواختن رباب تا حدي بوده كه حتي در ساختمان اين ساز تغييراتي نيز پديد آورده بود.ا مهارت موسيقيايي وي در آينه اشعارش انعكاس داشته و اشعار غنايي مولانا با موسيقي درآميخته است. شايد بتوان گفت كه هيچ شاعري، تا به اين حد، موسيقي را در شعر خود وارد نكرده است. عنصر موسيقيايي در غزليات مولانا آنچنان برجسته است كه حتي خواندن ساده اشعار وي، بي ساز و آواز، در مخاطب شور و ترقص مي انگيزد و وجد و شور مي آفريند. البته به شرط آنكه شد و مد و تقطيعات اشعارش به درستي رعايت شود:ا اي هوس هاي دلم بيا بيا بيا بيا اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا *** اي يوسف خوش نام، ما خوش مي روي بر بام ما اي در شكسته جام ما، اي بر دريده دام ما *** مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم نوشته شده توسط: مصطفی عليزاده منابع مورد استفاده در اين مقاله در پايان آخرين بخش آن ذكر خواهد شد ۱۳۸٥/۳/٢
جلسه ۶ ارديبهشت - گزارش
دومين جلسه گروه رندان بلاكش در سال ۸۵، روز چهارشنبه در دانشگاه اميركبير برگزار شد. در اين جلسه كه يك عضو جديد هم طي آن به گروه اضافه شد(خانم حاجيان)، ابتدا حميد ياسي پور مطلب كوتاهي را در مورد «فراق و غربت» بيان كردند. سپس موضوع ويژه اين جلسه با عنوان « مولانا و موسيقي» توسط مصطفي عليزاده بررسي شد و دوستان نيز نظرات خود را در اين زمينه بيان نمودند. كه اين مطلب، طي مقاله اي به زودي در وبلاگ قرار مي گيرد. برنامه جلسه بعد(چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت) نيز از اين قرار شد : آقاي پيرمراديان، يكي از داستانهايي را كه در جلسه اتاق پالتك(5شنبه ها ساعت1 بامداد) مطرح كرده اند را به طور مختصر تفسير كنند.
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
۷ نصيحت مولانا
۷ نصيحت مولانا • گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
نخستين نشست هفتگي شهر كتاب "از عطار تا مولانا" برگزار شد
در آستانه روز بزرگداشت عطار نيشابوري، نخستين نشست هفتگي شهر كتاب در سال جديد با عنوان "از عطار تا مولانا" برگزار شد. به گزارش روز سه شنبه خبرنگار فرهنگي ايرنا،اين نشست ادبي باحضور "مهدي محبتي" و "محمود فتوحي" درباره اين دو قطب عرفان و ادب فارسي تشكيل شد. سخنرانان در اين نشست درباره "انديشههاي فريدالدين عطار نيشابوري و مولانا جلالدين بلخي از نگاه تطبيقي"، "نقد و مقايسه ديدگاههاي ادبي عطار و مولانا" و "نماد و تمثيل در شعر عطار و مولانا به ايراد سخن پرداخته و بحث و گفتگو كردند. بهانه نشست اين هفته شهر كتاب، روز ۲۵فروردين، روز بزرگداشت عطار در جهان ادبيات و سال ۲۰۰۷به عنوان هشتصدمين سال تولد مولانا بود. مهدي محبتي در نقد و مقايسه ديدگاههاي عطار و مولوي تحت عنوان "صورت بيصورتي" گفت: معمولا سنت عرفا در طول تاريخ ادب ستيزي بوده است . وي با بيان اين كه اين امر سنتشكني بيش نيست، افزود:سه قله عرفان اسلامي و ايراني يعني "سنايي عزنوي"، "عطار نيشابوري" و جلالالدين بلخي خود شاعر بودند. "در آثار خود اين شعرا ۱۱هزار بيت شعر در تبيين شعر وجود دارد و حتي يك سوم "فيه و مافيه" مولوي درباره ماهيت مسئله ادبيت و جوهر شاعرانگي است." محبتي افزود: گرچه اين سه عارف نامي در اشعارخود به فرم و قالب بيتوجهي نشان ميدهند، ولي در بسياري از آثار آنها بويژه در آثار مولانا، "لفظ" و "شكل" به "مفهوم" مقدم است. وي شاه كليد درك عرفان ايران را سنايي، عطار و مولوي خواند و گفت: اين سه زبان وحي را شناخته بودند و مولانا شعر را عين شريعت و شريعت را عين شعر ميدانست و سنايي نيز باوجود نفي شعر، تا لحظه آخر عمر خود شعر سروده است. وي تاكيد كرد:مولانا و انديشههاياو در پنج كتابش، راه ادب و عرفان فارسي را باز كرد و راههاي بن بست ادبيات غرب را نيز گشود. محمود فتوحي نيز در سخنان خود با عنوان "تمثيل و نماد در آثار عطار و مولانا" گفت: سنايي، عطار و مولوي طلايهدار دو قلمرو بزرگ شعر، يعني "تجربه نماد گرايانه" و "تجربه تمثيل" هستند. وي با معرفي مراحل "تشبيه"، "استعاره"، تمثيل" و "نماد" در شعر فارسي، به تعريف و بيان تفاوت هر يك پرداخت و گفت: در تمثيل، سويه هدف مرئي و در نماد اين سويه نامرئي است. اين استاد دانشگاه افزود: تمثيل به قول استاد زرين كوب اغناي منبري است در حالي كه نماد يك عالم شخصي است و عطار و مولوي نيز فغان برآوردند كه اين حس در بيان نميآيد. فتوحي آگاهي مستتر در تمثيل را "از پيش دانسته" خواند و درباره نماد گفت: نماد فرم دادن به آگاهيهاي عقلاني است و خود سرچشمه آگاهي بوده و مسبوق به سابقه نيست. وي دوره اين سه شاعر و عارف را دوره عقلگرايي تاريخ ايران خواند و گفت: وي با بيان اينكه نماد و تمثيل دو وادي متفاوت است و عاشقان حقيقت از هر دو روش به موازات هم سود ميجويند يادآور شد:اين دو وادي در "ملا صدرا" با يكديگر تركيب و به مرحله شهودي ميرسد. وي با بيان اينكه تمثيل اغنا ميكند و نماد بر ميانگيزاند، افزود:تجربه- هاي سورياليستي تنها محصول غرب نيست، بلكه در ادب فارسي و حتي در كتب مقدس و در آثار رو باستان نيز وجود داشت. وي ادب را تجربه بشري خواند و آنرا محصول يك كشور خاص ندانست و افزود:
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
برگزاری نشست از عطار تا مولانا در شهر كتاب
/ با حضور دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی / نشست " از عطار تا مولانا " در شهر کتاب برگزار می شود
همزمان با روز بزرگداشت عطار نیشابوری ، نشست " از عطار تا مولانا " در شهر کتاب هنر و ادبیات تهران برگزار می شود . به گزارش خبرنگار فرهنگ و ادب مهر، نخستین نشست هفتگی شهرکتاب در سال 1385 با حضوراساتید ادبیات ، عرفان و فلسفه ، با نام " از عطار تا مولانا " به بررسی و واکاوی وجوه فکری ، ادبی و اندیشگی شاعران اندیشمند و عارف ایرانی می پردازد .
دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی ، دکتر مهدی محبتی و دکتر محمود فتوحی میهمانان و سخنرانان این نشست خواهند بود . گفتنی است در نشست های پیشین شهرکتاب ، عمدتا نقد و بررسی کتاب با حضور نویسنده اثر و منتقدان ادبی محور بحث قرار می گرفت . این نشست روزسه شنبه 22 فروردین ماه ، ساعت 17، در شهر کتاب هنر و ادبیات تهران واقع درخیابان حافظ ، نبش زرتشت شمالی برپا می شود .
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
عشق (بخش اول)
عشق (بخش اول)
- آيا تا کنون عاشق شده ايد؟ اصلا عشق چيست و عاشق کيست؟ آيا همه می توانند عاشق شوند و يا عاشقی استعداد خاصی می خواهد که در وجود برخی نهفته است؟ از بين آدمهايی که دور و بر من هستند، حداقل نيمی از آنها ادعا می کنند که عاشق شده اند!!! ولی هميشه صحت ادعای اين آدمها برای من جای ترديد باقی گذاشته . . .
- در لابلای ابيات و مکتوبات شعرا و فلاسفه قديم و اخير کشور ما، واژه عشق به دفعات تکرار شده؛ از جمله در اشعار مولانا- که من فکر می کنم اگر به جای حکيم، شاعر، فيلسوف و هر صفت ديگری او را عاشق بناميم، روح و روان بلندش خرسند تر خواهد بود- و بويژه در جای جای مثنوی معنوی در باب عشق و کشش های عاشقانه – عمدتا در قالب گفت و شنودهای عاشق و معشوق – ابيات بسياری سروده شده است. اولين توجه مولانا به عشق را می توان در ابيات نی نامه يافت که به عنوان سرآغاز و مقدمه ای مختصر و جامع در ابتدای مثنوی سروده شده است. نی حديث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند در واقع هدف من از نگارش اين چند خط - و مطالبی که تحت همين عنوان در روزهای آتی در وبلاگ قرار خواهم داد – طرح سوالاتی از اين دست است که در ذهن من وجود داشته و ممکن است در برخی از آنها با شما شريک باشم. سعی می کنم کمتر به اظهار نظر شخصی و احيانا جواب هايی که گرفته ام، بپردازم و بيشتر خلاصه ای از مطالعاتی را می نويسم که در اين زمينه داشته ام- با اولويت و محوريت آثار مولانا- هر چند از هر گونه بحث در مورد مباحث و سوال های مطروحه در قسمت کامنت به شدت استقبال می کنم. ۱۳۸٥/۳/٢
مولانا، منظومه شمسي عشق
مولانا، منظومه شمسي عشق http://www.irib.ir/Radio/adab/5Gholeh/index2.asp?ID=3
احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله ميفرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله ميگفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر ميشد.» سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه ميتوانست عافيت نشين سايهسار غفلت باشد. مولانا، جان فرشتهواري بود كه قفس تن را شكسته ميخواست؛ انگار آدمي از عالمي ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه ميتوانست زنده باشد، بييار و بيياد يار؛ كه تمام زندگياش جلوهاي از او بود. مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونههاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت. زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود. جلالالدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفتهاند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاءولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد. جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار ميرفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود. علم معقول و منقول زمانهاش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار ميرفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگياش همچون ديگران و در سايه ميگذشت. او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار ميداد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقهوار... در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكهاي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش ميآمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك ميجستند. او همه را مينواخت و دلداري ميداد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقهاي در صاعقهاي، بيهيچ سخن. مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند. در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريدهاي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوبارهاي را بازيافته بود: مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويهاش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمي در جان مولانا بود و دلشكسته و پريشان، ديدار او را انتظار ميكشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عدهاي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند. شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغوار به سرزمين بينشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجوها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود... مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس ميگفت: «خوب گويم و خوش گويم. از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود ميجوشيدم و ميپيچيدم و بوي ميگرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون ميرود خوش و تازه و خرم». «اين زخم بود كه از شراب رباني، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفي نه، در عالم گوش نهاده بودم ميشنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايدهاي است كه به تو بازگردد.» شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت. و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سرديها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور ميبيند ميميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بندهاي به يك روز.»
باري، چه ميتوانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعاي شاعري ندارد، از شعر گفتن سود و بهرهاي نميجويد؛ شعر مشغله ذهني او به معناي معمول امروزي نيست، شعر نميگويد تا شعري گفته باشد، بيقراري روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهاي پياپياش از سرچشمههاي عالم خيال بيآن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوهاي كه شعرش مينامند، جاري ميشود. او مسيل اين بارشهاي قدسي است. شعر او حاصل كوششهاي طاقتفرساي شخصي در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازي با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبي است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيفترين و سبكترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوي مبدأ متعالي است: سخنم خور فرشتهست، من اگر سخن نگويم ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايي غزليات «شمسي» مولانا به تمامي، حاصل و ثمره چنين فضايي است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعري نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعاري كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسي بيبديل و منحصرند؛ اشعاري كه به درستي و راستي، همراه و همگام با ضرباهنگ دروني سراينده آن شكل گرفتهاند، بيآن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصي مانده باشد. غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوي وار» برخوردارند؛ و درك و درريافت «آن» اين غزليات جز با همراهي و شركت در تجربه دروني شاعر به دست نميآيد. به مدد برخي از اصول زبان شناختي و تشريح بي «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقي آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چيزي ديگر و سرچشمههاي شعرش از عالمي ديگرند. دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقي و قوانيني وجود دارد و استعارههايش از كدام سنخند و هنجارگريزيهايش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نميكند؛ بلكه فقط شناختي سطحي از ظاهر كلام او را براي ما ميسر ميسازد. حال آن كه بزرگواراني همچون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگيهاي ظاهري در زندگي بودهاند: رو به معني كوش اي صورت پرست زان كه معني بر تن صورت پرست بيان اين نكته به معناي عدم آشنايي مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهي ناقلان و آثارش، وي هنگام سرودن اين شعرها از هوشياري و منطق حسابگرانه آدمهاي معمولي و شاعران معمولي به دور بوده است. نه وزن براي شعرش انتخاب ميكرد و نه براي ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعري زمانه خود را به كار ميگرفت. آنچه مسلم است اين كه وي اكثر آثارش را در اوج هيجانات روحي، طوفانهاي دروني، سماعهاي آني، حالها و جذبههاي ناگهاني سروده است؛ يعني لحظاتي كه شاعر از خويش بر مي شده است؛ لحظاتي كه سينهاش گشادهتر و گرههاي زميني از زبانش بازتر ميشده است؛ براي بيان دردهاي بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايي ميدهد، روشنايي ميبيند كه از دهانم فرو ميافتد، نور برون ميرود از گفتارم، در زير حرف سياه ميتابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست؛ زيرا روي مولانا به آفتاب است.»: رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا آينهام، آينهام، مرد مقالات نيم ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوي معنوي است كه به حق قرآن عجم ميخوانندش. اين مثنوي حاصل نشستها و جلساتي است كه مولانا با خويشاوندان روحانياش در طي چهارده سال داشته است. حضور معنوي حسامالدين چلپي در اين جلسات، انگيزهاي بود تا نهفتههاي دروني مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جاري شود؛ و معاني مناسب در اين جلسات به اقتضاي حال و مقال به ذهنش تداعي شود. تداعي معاني و توالي گفتار در سخن مولانا به گونهاي است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموختههاي سالهاي جواني و تجربيات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفاني در لحظه و وقت آميخته ميشوند. اين آميختگي به گونهاي است كه مثنوي را از محدوده يك منظومه تعليمي و صوفيانه به درميكشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوي شاعر ميكند. تجلي حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگي مولانا صورت انفجار احساسات به خود ميگيرد، كلام مولانا را به دايرهاي بيرون از محدوده تاريخ پرتاب ميكند. معارف عرفان اسلامي در جريان سيال ذهن مولانا ميجوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مييابد. هر سخني، سخن ديگر را تداعي ميكند؛ قصهاي در قصهاي، نكتهاي در دل نكتهاي ديگر و بدين گونه است كه هزار توي مثنوي در ساختار شرقي وحدت در عين كثرتش شكل ميگيرد. «تمثيل» مهمترين صورت بياني در مثنوي است. شاعر به مدد تمثيل، ظريفترين و گاه پيچيدهترين نكات عرفاني را براي مخاطب، ملموس و دريافتني ميكند. بيشك، هنگامي كه معاني مجرد و انتزاعي به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، علاوه بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيري خاصي نيز برخوردار خواهند بود. ظرفيت بياني تمثيل به گونهاي است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش ميتواند معاني مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بياني از ديرباز كاربردهاي وسيعي در شعر عرفاني و از جمله در آثار سنايي و عطار داشته است. همچنين مثنوي مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنويهايي همچون «حديقة الحقيقه» سنايي و «منطق الطير» عطار و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسي و شيوهاي كه در درك هستي داشتهاند. يگانهاند؛ چنان كه احمد افلاكي در «مناقب العارفين» آورده است كه مولانا «... فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.» باري، شش دفتر مثنوي فراقنامه مولاناست، كه ني وجودش از نيستان عالم علوي بريده شده است؛ آواز محزون ني يادآور همين جدايي است؛ و... ني حديث هر كه از ياري بريد پردههايش پردههاي ما دريد ني حديث راه پر خون ميكند قصههاي عشق مجنون ميكند
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
يونسكو سال 2007 را سال مولانا نامگذاري كرد
يونسكو با پيشنهاد تركيه براي نامگذاري سال 2007 به نام سال مولانا موافقت كرد.
تهران – ميراث خبر
#M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
نسبيت فهم ما از جهان
مورکی بر کــــــــــــــاغذی دید او قلم گفت با مور دگـــــــــــــر این راز هم که «عجایب نقشها آن کلـــــــــــــــــــــک کرد همچو ریحان و چو سوسنزار و ورد» گفت آن مـــــور «اصبع است آن پیشهور وین قلم در فعل فرع است و اثر» گفت آن مــــــــــــور سوم ک« ز بازواست که اصبـــــع لاغر ز زورش نقش بست» همچنین میرفت بالا تا یــــــــــــــکی مهتر مـــــــــــــوران فطن بود اندکی گفت ک« ز صورت مبینید این هنــــــــــــر که به خواب و مــــــــــــــــــــــــرگ گردد بیخبر صورت آمد چون لبــــــاس و چون عصا جز به عــــــقل و جـــــــــــــــــــان نجنبد نقش ها» بي خبر بود او كه آن عقل و فؤاد بي ز تقـــلـيـب خـــدا باشـــــد جـــــمــاد يك زمـان از وي عنـايـت بر كــند عقـــــــل زيـــرك ابلــهي هـــا مـي كــــند
اين قصه اي تمثيلي است در بيان آنكه ديدها و ادراك ها را تفاوت هست، بعضي اسباب نزديك را مي بينند و از آن نمي گذرند و بعضي اسباب دورتر را هم مي بينند. اما فقط اهل معرفت هستند كه آنچه را وراي اسباب است مي توانند مشاهده و ادراك كنند اصبع=انگشت فؤاد=قلب فطن=دانا #M.A# ۱۳۸٥/۳/٢
سرآغاز مثنوی ؛ نی نامه
بشنو از نى چون حكايت مىكند از جدايىها شكايت مىكند كز نيستان تا مرا ببريدهاند در نفيرم مرد و زن ناليدهاند سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش من به هر جمعيتى نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر كسى از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهى من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست تن ز جان و جان ز تن مستور نيست ليك كس را ديد جان دستور نيست آتش است اين بانگ ناى و نيست باد هر كه اين آتش ندارد نيست باد آتش عشق است كاندر نى فتاد جوشش عشق است كاندر مىفتاد نى حريف هر كه از يارى بريد پردههايش پردههاى ما دريد همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد نى حديث راه پر خون مىكند قصههاى عشق مجنون مىكند محرم اين هوش جز بىهوش نيست مر زبان را مشترى جز گوش نيست در غم ما روزها بىگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باك نيست تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست هر كه جز ماهى ز آبش سير شد هر كه بىروزى است روزش دير شد درنيابد حال پخته هيچ خام پس سخن كوتاه بايد و السلام بند بگسل، باش آزاد اى پسر چند باشى بند سيم و بند زر گر بريزى بحر را در كوزهاى چند گنجد قسمت يك روزهاى كوزهى چشم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر كه را جامه ز عشقى چاك شد او ز حرص و عيب كلى پاك شد شاد باش اى عشق خوش سوداى ما اى طبيب جمله علتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما اى تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسى صاعقا با لب دمساز خود گر جفتمى همچو نى من گفتنيها گفتمى هر كه او از هم زبانى شد جدا بىزبان شد گر چه دارد صد نوا چون كه گل رفت و گلستان در گذشت نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوق است و عاشق پردهاى زنده معشوق است و عاشق مردهاى چون نباشد عشق را پرواى او او چو مرغى ماند بىپر، واى او من چگونه هوش دارم پيش و پس چون نباشد نور يارم پيش و پس عشق خواهد كاين سخن بيرون بود آينه غماز نبود چون بود آينهت دانى چرا غماز نيست ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست بشنويد اى دوستان اين داستان خود حقيقت نقد حال ماست آن
#M# [ پست الكترونيك ] |
ارتباط با ما
صفحهٔ اصلی وبلاگ معرفی گروه خمر کهن پست های برگزیده وبلاگ آرشيـو: پيونـدها:
.: لوگوي وبلاگ :. ![]() .: محصولات :. ![]() استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام و آدرس وبلاگ بلامانع است ![]() .: خبرنامهٔ گروه :. .: حلقه «خمر کهن»ی ها :. پانویسمصطفی علیزاده علي پاداش حسين صابري منصور بنانی شهره محمدی محمد فیاضی .: سایر دوستان :. گفتگو با خداويژه نامه مولانا-مجله هفت سنگ آموزش فارسي-ويژه آزمون ارشد اندیشهها و افکار مولانا معرفي سي دي مثنوي قونیه،شهر مولانا محمدامین مروتی .: لوگوهای دوستان :.
|